پاسخ : اشعار انتظار... کی گره از کار من وا می کنی عاشقت را کی مداوا می کنی من زهجران تو می میرم بگو تا به کی مولا تماشا می کنی کی زپشت پرده می آیی برون تا به کی امروز و فردا می کنی عشقت آخرسر به سودایی کشید عاشق خود را تو رسوا می کنی خاک پایت سرمه چشم من است چشم من را کی تو بینا می کنی یک نگاهی پشت دیوارت نما عاشقی دلداده پیدا می کنی انتظارت می کشد آخر مرا روز وصلت را مهیا می کنی چند بنشینم سر راهت بگو تا به کی با من مدارا می کنی تا به کی بر گو(رضایی)خویش را واله و رسوا و شیدا می کنی
پاسخ : اشعار انتظار... گر بیایی به سراغ دل غمدیده ما غم رود از دل و از خاطر رنجیده ما تو که بی واسطه آگاهی از اسرار و رموز ما و این قصه نا گفته و نشنیده ما دیدن روی تو ای پادشه کشور حسن منتها آرزوی ما بود و ایده ما کارت احسان وکرم ذاتیت از لطف ببخش جرم فهمیده و عصیان نفهمیده ما ما که از بین همه طالب دیدار توایم صحه بگذار به بر این رأی پسندیده ما ای که در کون مکان یاور مظلوم توئی بنشین بر سر این سفره ناچیده ما
پاسخ : اشعار انتظار... گفتم که از فراغت عمريست بي قرارم گفت از فـــراق ياران من نيز بي قرارم گفتم به جز شما من فرياد رس ندارم گفتا به غير شيعه من نيز کس ندارم گفتم که ياوررانت مظلوم هر ديــارند گفتا مرا ببينند مظلــــــــــوم روزگارم گفتم که شيعيانت در رنـج و در عذابند گفتا به حال ايشان هر لحظه اشکبارم گفتم که شيعيانت جمعند به ياري تو گفتا که من شب و روز در انتظار يارم گفتم به شــــيعيانت آيا پيـــــام داري گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم گفتم که اي امامم از ما چرا نهانــــــي گفتا به چشم محرم همواره آشکارم گفتم به چشم انوار آيا که پا گـــذاري گفتا که شستشو ده شايدکه پا گذارم
پاسخ : اشعار انتظار... من كيستم تا هر زمان، پيش نظر بينم تو را؟ گاهى گذر كن سوى من، تا در گذر بينم تو را افتاده بر خاك درت، خوش آن كه آيى بر سرم تو زير پا بينىّ و من، بالاى سر بينم تو را يك بار بينم روى تو، دل را چه سان تسكين دهم؟! تسكين نيابد جان من، صدبار اگر بينم تو را از ديدنت بى خود شدم، بنشين به بالينم دمى تا چشم خود بگشايم و، بار دگر بينم تو را گفتى كه: هر كس يك نظر بيند مرا، جان مى دهد من هم به جان در خدمتم، گر يك نظر بينم تو را تا كى «هلالى» را چنين زين ماه مى دارى جدا؟ يا رب كه اى چرخ فلك! زير و زبر بينم تو را
پاسخ : اشعار انتظار... مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز لالهها، شعله كش از سينه داغند به دشت در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز از سراپرده غيبت خبرى باز فرست كه خبر يافتگان، بى خبرانند هنوز! آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان كه صدف سوز جهان، بدگهرانند هنوز پردهبردار! كه بيگانه نبيند آن روى غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز! رهروان در سفر باديه، حيران تواند با تو آن عهد كه بستند، برآنند هنوز ذرّهها در طلب طلعت رويت، با مهر همچنان تاخته چون نوسفرانند هنوز سحرآموختگانند، كه با رايت صبح مشعل افروز شب بىسحرانند هنوز طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز
پاسخ : اشعار انتظار... آقا بیا که امدنت دیر می شود بی مهر تو جوانی من پیر می شود هر شب بهانه می کنم اندوه رفتنت از اشک من زمانه زمی نگیر می شود جانم فدای طلعت ماهت بیا که من دل داده ام به انچه که تقدیر می شود ای نوبهار عشق بیا باغ انتظار بی تو خزان گرفته زمهریر می شود ای مهر عشق از غم تو قرنها گذشت شمشیرها زباده خون سیر می شود فرصت بدست روبهکان زمانه شد هر رهگذر برای خودش شیر می شود گه ندبه و دعای فرج گاه اشک واه بغض گرفته گه بم و گه زیر می شود خوش حال رهروان شهادت به کوی عشق جاماندگان قافله دلگیر می شود با سوز دل گدای محبت چنین سرود آقا بیا نیامدنت دیر می شود
پاسخ : اشعار انتظار... پاییز به برگمان زد آقا برگرد! شب تا به کجا ببارد آقا برگرد! ای دست خدا ببین که یکدست شدیم یک دست صدا ندارد آقا برگرد!
پاسخ : اشعار انتظار... آقا جان وقت آمدنت دوست دارم فرش زیر پاهانت باشم همانا شما صاحب صبرو ساعتی بیا آقا بیا که ظلم دارد بیدا میکند کودک... کودک شیر خواره ام به اسارت رفته یا تیر در قلبش جا خوش کرده بیا و این ریشه ظلمت که هر روز سر میداند خشک کنی بیا و آب پاکی را روی دست ظالم بریز که مرید تو شود هماطورکه خوبان مرید تو هستن
پاسخ : اشعار انتظار... کاش که همسایه ی ما می شدی مایه اسايش ما می شدی هر که به دیدار تو نائل شود یکشبه حلال مسائل شود... خواهد آمد اي دل ديوانه ام او كه نامش بالبانم آشناست من گل نرگس برايش چيده ام خواهد آمد باورم كن باوفاست
پاسخ : اشعار انتظار... بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات تا امر فرج شود مهيا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات