پاسخ : اشعار انتظار... دوباره روز ما رفت و شب آمد غروب آمد فغانی بر لب آمد نگشتم با خبر از حال يارم خبر از غصه های او ندارم دعا خواندم که او باشد سلامت نبيند رنج و محنت تا قيامت نمی دانم قبولم کرده يا نه؟ برای ما عطا آورده يا نه؟ غمی از قلب او کم گشت يا نه؟ دل او خالی از غم گشت يا نه؟ همه عشقم بود ای جان جانان به پای تو بيندازم سر و جان الا زيبا نگارم کی می آيی؟ همه عيد و بهارم کی می آيی؟ بيا درد علی (ع) درمان بگيرد بيا هجران تو پايان بگيرد الا ای آرزويم کی می آيی؟ تمام آبرويم کی می آيی؟ دیدن روی تو آسوده میسر نشود این عطا بر من آلوده مقدر نشود ادبم رنگ ریا دارد و بی اخلاصم عملم همقدم امر تو دلبر نشود کار خود می کنم و با تو ندارم کاری چشمم از رنج فراق تو دگر تر نشود یک به یک می رود از کف نعمات ای افسوس مددی حال من غمزده بد تر نشود اثر هیئت اربا بود بیداری وای بر آن که از این فیض معطر نشود هرکسی سوی ظهور تو قدم بردارد دلش از ظلمت ایام مکدر نشود گرچه نالایقم اما تو مرا می خواهی این کرم جز ز سوی چشم تو باور نشود
پاسخ : اشعار انتظار... ديـده اي نيــست نبينـــد رخ زيبــاي تـــو را نيست گوشي كـــه هـــمي نشنود آواي تو را هـيـچ دستــي نشـود جز بر خـــوان تــو دراز كــس نجويد به جهــان جــز اثر پاي تـــو را رهــرو عشقــم و از خرقــه و مسنــد بـي زار بـه دو عــالــم ندهــم روي دل آراي تـــو را قـــامت ســرو قدان را بـه پشيـــزي نخـــرد آنگــه در خواب بيــند قــــد رعنــــاي تو را بكجــا روي نمايــد كــته تو اش قبلــه نه اي آنكه جويــد بحـــرم منــزل ومــاواي تـــو را همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست كــور دل آنــكه نيابـد به جهــان جاي تــو را باكــه گويم كـه نديده است و نبيند به جهــان جــز خم ابــرو و جز زلــف چليــــپاي تــــورا دكّـــه ي علـــم وخرد بست در عشـق گشود آنــكه مي داشت بـه سر علت سوداي تـو را بشكنــم اين قلــم و پاره كنـــم ايـن دفتــر نتــوان شــرح كنــم جلـــوه ي والاي تــو را دیده بیدار من دیده بیدار تو عمر گذشت و نشد فرصت دیدار تو در به درم ای طبیب چاره دردم بجوی هست فقط دست تو داروی بیمار تو روز به شب، شب به روز،طی کنم اما هنوز نیست مرا حظی از جلوه رخسار تو طبع بلندت منیع جاه و جلالت رفیع دیده مدهوش عقل در عجب از کار تو نامه سیه دل خراب وای ز روز حساب گو چه دهد در جواب،عبد گنهکار تو ره به سما می بری بوی خدا می دهی یاس فرح بخش من ای گل و من خار تو کم بنشین با رقیب این عمل از تو عجیب منفعلم گر چه از رحمت سرشار تو کوی تو دارالشفا خواجه مُلک وفا هر چه کنی حکم کن این تو و دادار تو
پاسخ : اشعار انتظار... سائلي بي دست و پايم راه را گم كرده ام عبد كوي هل اتايم راه را گم كرده ام بس كه دوري جستم از اين بارگاه باصفا آستان صاحب درگاه را گم كرده ام اشنايم نيستم از فرقه ي بيگانگان .چند روزي دلبر دلخواه را گم كرده ام دردهايم را نگفتم چند گاهي با طبيب شد دلم بي يار وچاه را گم كرده ام قدر عشقت را ندانستم شدم مشغول خويش خيمه ي زيباي ثارالله را گم كرده ام گوش جان نسپر ده ام بر يا لثارات الحسين راه قرب كوي ان خونخواه را گم كرده ام در شب تاريك هجران چشم دل را بسته ام كور دل هستم كه نور ماه را گم كرده ام كربلا كوته ترين راه است تا درگاه دوست با كه گويم اين ره كوتاه را گم كرده ام ز كعبه عزم سفر كن، به اين ديار بيا! چو عطر غنچه نهان تا كى؟ آشكار بيا! حريم دامن نرجس شد از تو رشگ بهار گل يگانه گلزار روزگار، بيا! تويى، تو نور محمّد، تو جلوه اى ز على تو سيف منتقمى، عدل پايدار بيا! زاشك و خون دل، اين خانه شستشو داديم بيا به مشهد عشّاق بى قرار! بيا! زمان، گذرگه پژواكِ نام نامى تست زمين ز رأى تو گيرد مگر قرار، بيا! ميان شعله غم سوخت هجرنامه ما بيا كه گويمت آن رنج بى شمار، بيا! زلال چشمه تويى، روح سبزه، رمز بهار بيا كه با تو شود فصل ها، بهار بيا! براى آن كه نشانى تو اى مبشّر نور درخت خشك عدالت به برگ و بار، بيا! براى آمدنت، گرچه زود هم ديرست! شتاب كن كه برآرى ز شب دمار، بيا! بيا كه دشت شقايق به داغ، آذين گشت تو اى تسلّى صحراى سوگوار، بيا! حريق فاجعه، گل هاى عشق مى سوزد فرونشان به قدوم خود اين شرار، بيا! بتاب از پس دندانه هاى قصر سحر بزن حجاب به يك سو، سپيدهوار بيا! نگاه منتظرانت فسرد و مى ترسم كه پژمُرَد همه گل هاى انتظار، بيا!
پاسخ : اشعار انتظار... سر راه تو نشستم به تمناي نگاهي چه شود عاقبتم را ز خدا خير بخواهي سالِفِ برِّکَ بي خواندهام و درس گرفتم که مرا دادهاي از روز ازل فيض پناهي با لباسي که براي غم جد تو بپوشم با همين رنگ سياهش ز دلم رفته سياهي آمدم تا که بگويم سر يارم به سلامت تسليت بر تو بگويم همره ناله و آهي گر نگاه تو نباشد به خدا هيچ نماند نه اماني نه قوامي نه ثباتي و سپاهي عزّت عشق عيان است در اين سال حسيني چه شود امر فرج را ز خدا خود تو بخواهي
پاسخ : اشعار انتظار... سوز هجران تو داريم كجايى اى دوست! جمله بى صبر و قراريم كجايى اى دوست! شمع ميقات بيفروز به تنگ آمده ايم در شب تيره و تاريم كجايى اى دوست! زمزم ديده ما چشمه خوناب شده بى تو دل خسته و زاريم كجايى اى دوست! شفق چهره تو آينه صلح و صفاست واله خال عذاريم كجايى اى دوست! سال ها منتظر روى دل آراى توايم حسرت وصل تو داريم كجايى اى دوست! بهر ديدار تو و رايت زهرايى تو جملگى لحظه شماريم كجايى اى دوست! گلشن شادى ما رو به خزان است خزان طالب فيض بهاريم كجايى اى دوست! آتش درد فراق تو جهانسوز شده بانگ و فرياد برآريم: كجايى اى دوست!
پاسخ : اشعار انتظار... عاقبت کی سر شود اين انتظار؟ بر دل شوريده باز آيد قرار در فراقش باغ دل همچون خزان لاله ها چون لاله های داغدار شکوه سازم از غم هجران او يا ز دست روزگار کج مدار ديده را گفتم که اندر هجر او مثل باران بهاری خون ببار کی شب هجران من آخر شود تا ببينيم روی خورشيد نگار؟ آمد اين پاسخ، مگر تنها تويی در هوای ديدنش چشم انتظار؟
پاسخ : اشعار انتظار... طواف روي مهت منتها دعاي من است قرار کوي رهت شرح ادعاي من است نميروم ز سر کوي بيکرانه تو که اين مسير عبور تو دلرباي من است بيا و يک قدمي با دلم بشو همگام که با تو درد دلم بين نالههاي من است نه سعي مروه و سعي صفاي مي خواهم تلاش در ره تو مروه و صفاي من است به خون دل بکنم شستشو سر و رويم ذبيح عشقم و کوي وفا مناي من است همينکه با تو شريکم به هر غم و شادي دليل و حجت و برهان اين وفاي من است بيابيا که ز هجر تو سوختم به خدا به مدّعاي دلم شاهدم خداي من است به عالمي نفروشم غلامي درِ تو دوام خدمت تو بهترين جزاي من است تعصبي که به حب تو دارم از ايمان تمام هستي و سرمايه ولاي من است به عشق اينکه زماني شوم کفنپوشت شبانه روز به درگاه حق دعاي من است
پاسخ : اشعار انتظار... عمرى به آرزوى وصال تو سوختيم با ياد آفتاب جمال تو سوختيم ما را اگرچه چشم تماشا نداده اند اى غايب از نظر! به خيال تو سوختيم اى شام هجر! كى سپرى مى شوى؟ كه ما در آرزوى صبح زوال تو سوختيم ما را چو مرغكان هوس آب و دانه نيست امّا ز حسرت لب و خال تو سوختيم چندى به گفتگوى فراق تو، ساختيم عمرى به آرزوى وصال تو، سوختيم
پاسخ : اشعار انتظار... عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی
پاسخ : اشعار انتظار... فقط حضور سبز او هميشه جمعه ها كم است خداي من تو شاهدي كه روز و صال من غم است ببين دعاي ندبه را كه ندبه مي كند عزيز و يا كه روي چشم گل هميشه اشك شبنم است براي گريه كردنم فقط بهانه اي بس است ببين كه صحن چشم من هميشه غرق در نم است اگر چه خنده مي كنم ولي دلم گرفته است دليل خنده هاي من هميشه گنگ و مبهم است قسم به جان مادرت مرا رها نكن عزيز ببين كه هفته هاي محرم است و ماتم است ((تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام)) فقط حضور سبز او هميشه جمعه حاكم است