پاسخ : اشعار انتظار... اي مـظـهـر خـداي جـهـان - مـقـتـدا- بيا اي خـتـم هـشـت و چـار ولي خدا بيا خـلـق جـهـان نـشـسـته به راه تو منتظر شـد تـار، ز انتظار رخت ديده ها بيا يـعـقـوب روزگـار ز هـجــر تــو پـير شد اي يـوسـف امـيـد بـه مـصـر وفا بيا افـسـرده شـد ز سـرزنـش دشـمـنان دلم اي الـتـيـام بـخـش دل بــي دوا بــيـــا مـا را ز تـيـر طـعــنـه اغـيــار وارهــان مـرديـم ز انـتـظـار رخـت - منجيا بيا كـشـتـي ديـن فـتـاده بـگـرداب اضـطراب نـوح نـجـات خـلـق- تـوئـي ناخدا بيا ديـدار تـسـت مـقـصـد عـشـاق دلـپـريـش روشـنـگـر غـروب هـمه ماسوا بيا ظلم و ستم به عرصه عالم ز حد گذشت بـنـيـان گــذار كــاخ عـدالـت بـيا بيا چـشـم جهان ز دوري روي تو شد سپـيد اي يــادگــار سـلـسـلـه انـبـيــا بــيــا تـا كي بـه پـشـت پرده غيبت نهان شوي اي پور عسكري،خلف مرتضي بيا قـائـم مـقـام احـمـد مـرسـل ولـي عـصــر اي از قـيـامـت تـو قـيـامـت بـپـا بـيـا در انـتـظار تـوسـت «حياتي»به روزگار اي مـشـعـل هـدايـت اي رهـنـمـا بيا
پاسخ : اشعار انتظار... اى نهان ساخته از ديده ما صورت خويش بدر از پرده غيب آى و نُما طلعت خويش طاق شد، طاقت ياران بگشا پرده ز رخ اى نهان ساخته از ديده ما صورت خويش نه همين چشم به راه تو مسلمانانند عالمى را نگران كرده اى از غيبت خويش آمد از غيبت تو، جان به لب منتظران همه دادند ز كف حوصله و طاقت خويش بى رُخت بسته به روى همه، درهاى اميد بگشا بر رخ احباب در از رحمت خويش گرچه غرقيم به درياى گناهان، ليكن شرمساريم و خجالت زده از غفلت خويش روى دل سوى تو داريم به صد عجز و نياز جز تو ابزار نداريم به كس حاجت خويش جز تو ما را نبود ملجأيى اى حجّت حق باد سوگند تو را بر شرف و عصمت خويش «دست ما گير كه بيچارگى از حد بگذشت» بگشا مشكل ما را به يَدِ همّت خويش روزگارى ست كه از جهل و نفاق و نخوت هر كس از رنج كسان مى طلبد راحت خويش! تا كه بر كار خلايق سر و سامان بخشى گير با دست خدايى علَم نهضت خويش تويى آن گوهر يكدانه درياى شرف كه خداوند جهان خواند ترا حجّت خويش ساخت حق، آينه غيب نما روى تو را نگرد خواست در آن آينه تا طلعت خويش روز ميلاد همايون تو، عيدى ست كه حق در چنين روز عيان ساخت مهين آيت خويش يافت زآن روى شرف، نيمه شعبان كامروز شامل حال جهان كرد خدا، رحمت خويش قرب حق يافت به تحقيق، كسى كو به صفا با تو پيوست و گسست از دگران الفت خويش
پاسخ : اشعار انتظار... ای ولی عصر امام زمان ای سبب خلقت کون و مکان تا تو زما روی نهان کرده¬ای خون بدل پیر و جوان کرده¬ای منتظران را به لب آمد نفس ای زتو فریاد بفریاد رس ملک برآرای و جهان تازه کن هر دو جهان را پر از آوازه کن سکه تو زن تا امراء کم زنند خطبه توخوان تا خطبادم زنند ما همه جسمیم و بیا جان تو باش ما همه موریم و سلیمان تو باش شحنه توئی قافله تنها چراست قلب تو داری علم اینجا چراست خلوتی پردة اسرار باش ما همه خفتیم تو بیدار باش ز آفت این خانه آفت پذیر دست برآر و همه را دست گیر گر نظر از راه عنایت کنی جمله مهمات کفایت کنی از نفست بوی وفائی به بخش ملک سلیمان به گدائی به بخش
پاسخ : اشعار انتظار... ايام بگذرانم در انتظار مهدي قدر و دخان بخوانم در انتظار مهدي اي كه مرا بخواني تخفي الصدور داني هر دم بود فغانم در انتظار مهدي دستي به سرگذارم دستي به سينه دارم الغوث و الامانم در انتظار مهدي ابر كرم بباران بر كوي سربداران بر كف گرفته جانم در انتظار مهدي در بين هر مناجات با وعده ملاقات ساعات بگذرانم در انتظار مهدي شب تا سحر بسوزم ديده به در بدوزم چون شمع نيمه جانم در انتظار مهدي جمعه به جمعه نالم ناله برد مجالم ياسين و ندبه خوانم در انتظار مهدي من نذر صبح نورم وقف شب ظهورم زنده اگر بمانم در انتظار مهدي هر لحظه دارم اميد بينم جمال خورشيد مانند سايبانم در انتظار مهدي داني كه اهل دردم شب گرد و كوچه گردم هر سو سري كشانم در انتظار مهدي باشد گواه صبرم چشمان پر ز ابرم وين اشك خونفشانم در انتظار مهدي با سوره تبارك در اين مه مبارك همچون فرشتگانم در انتظار مهدي گر قلب خسته دارم شمشير بسته دارم پيرم ولي جوانم در انتظار مهدي اي پيك هر شب من لبيك بر لب من اين است ارمغانم در انتظار مهدي
پاسخ : اشعار انتظار... ايـن چـه غوغاست در دهر عيان مي بينم زار و افـسـرده دل پـيـر و جـوان مـي بـينم هـمـه از فـتـنـه ايــام بـه تـنـگ آمــده انــد خون دل قوت هـمه خـلق و جهان مي بينم هـر كـجـا مـي نگـرم هر سخني مي شنوم صحبت از مهدي قائم (عج) بميان مي بينم يارب اين منجي عالم ولي عصر كجاست؟ كـز غـمـش سـرو قـد خـلـق كمان مي بينم يـارب ايـن كـوكـب رخشنده توحيد كجاست كـز پـي اش ديـده صـاحـبـنـظـران مـي بينم از فـراق رخ زيـبــاي تـو اي مــاه نــهــان از كـف صـبـر بـرون تـاب و توان مي بينم چـشـم عـشـاق به راه تو ببين گشت سفيد اشـك حـسرت به رخ خلق روان مي بينم شـو پناهنده «حياتي» تو بدان مايه شوق حـاجـتـت در كـف آن جـام جـهـان مي بينم
پاسخ : اشعار انتظار... با اين دل ماتم زده آواز چه سازم بشكسته ني ام بي لب دم ساز چه سازم در كنج قفس مي كشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم گفتم كه دل از مهر تو برگيرم و هيهات با اين همه افسونگري و ناز چه سازم خونابه شد آن دل كه نهانگاه غمت بود از پرده در افتد اگر اين راز چه سازم گيرم كه نهان بركشم اين آه جگر سوز با اشك تو اي ديده ي غماز چه سازم تار دل من چشمه ي الحان خدايي ست از دست تو اي زخمه ي ناساز چه سازم ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود دو از تو من دل شده آواز چه سازم
پاسخ : اشعار انتظار... با یاد یاران صبح وشب طی می شود ایام من مستی است کار روزم و سوز است کار شام من خون دل واشک بصر مهجوری و سوز سحر این جمله با هم سر به سر شرحی است بر آلام من ترسم از این است ای صنم ای یار سیمین پیکرم بنشیند از بهر جفا مرغ اجل بر بام من راه عبورم باز کن گلناز من کم ناز کن با خود مرا همراز کن می ریز اندر جام من درهر زمان و هر مکان نام تو دارم بر زبان در دفتر عشاق خود بنویس اکنون نام من خال لب تو دانه و در دام عشقت من اسیر هر طعمه ای حسرت کش یک دام همچون دام من دست گدایی می زنم بر دامنت ای ذوالنعم تا با نگاهی بر دلم شاید برآید کام من
پاسخ : اشعار انتظار... باز برخاک درت روی نیاز آوردم آن دلی را که شکستی، به تو باز آوردم کوته از ناز مکن دست تمنايی را که به دامان تو از روی نیاز آوردم دامن اشکی و افسانه جانسوز غمی است آنچه از خلوت شبهای دراز آوردم بر در معبد خورشید به طاعت نروم من که در میکده عشق نماز آوردم همچو مهتاب نظرگاه همه عالم شد شمع عشقی که بخلوتگه راز آوردم ترک دل گفتم و در پای تو انداختمش چون کبوتر که به جولانگه باز آوردم موج دردی شد و بر جان من سوخته ریخت هر صدایی که برون از دل ساز آوردم
پاسخ : اشعار انتظار... به تماشاى طلوع تو، جهانْ چشم به راه به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه به تماشاى تو اى نورِ دلِ هستى، هست آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه در شبستان شهود اشك فشان دوخته اند همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه ديدمش فرشى از ابريشم خون مى گسترد در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه! نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن كه زمين، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه
پاسخ : اشعار انتظار... تک سوار حجاز ادرکنی ای مرا چاه ساز ادرکنی قبله عشق و کعبه امّید روح سوز و گداز ادرکنی دین من یک کرشمه از تو بود نیت هر نماز ادرکنی تو امام نیازمندانی ای مسیحای ناز ادرکنی هر چه دارم تصدق سر توست ای زما بی نیاز ادرکنی کربلا هست چشم بر راهت ای شه یکه تاز ادرکنی کی شود صبح جمعه پنجره ها روی به سوی تو باز ادرکنی دل مهیای غارت است بیا آرزویم زیارت است بیا پس از طریق مکافات کن مداوایم عجیب منکدر از کرده های بیجایم دمل زده کف پای عروجم از راهی که تو گذاشته ای پیش پای پاهایم به هر کجا که نگاه تأملم افتد رد حضور تو پیداست نزد آنجایم شکوه با تو نشستن اگر ردیف شود به نظم می رسد اشعار بی مسمّایم پرش نمی کند این مرغ خانگی، بالی! عقاب اوج خودت را بده به پرهایم زمین جاذبه از راه من کنار برو که من اصیل ترین بذر آسمانهایم از آسمان به زمین آمدم بپردازم بهای آنچه که افتد قبول آقایم