پاسخ : اشعار انتظار... عصر یک جمعه ي دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ي باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید، ویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ، خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
پاسخ : اشعار انتظار... ترسم که ز خیل حق کنارش بزنند صد زخم به یازده تبارش بزنند آن معجزه ای که انتظارش جاریست ترسم که بیاید و به دارش بزنند
پاسخ : اشعار انتظار... دست تو باز می کند پنجره های بسته را هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم آینه قدیمی غبار غم نشسته را پنجره بیقرار تو ، کوچه در انتظار تو تا که کند نثار تو ،لاله دسته دسته را شب به سحر رسانده ام ،دیده به ره نشانده ام گوش به زنگ مانده ام ،جمعه عهد بسته را این دل صاف کم کٍمک شدست سطحی از ترک آه ! شکسته تر مخواه ،آینة شکسته را
پاسخ : اشعار انتظار... در آرزوی تو هستم همیشه نورانی اسیر زلف تو هستم، نگفته می دانی تو از قبیله فریادهای خاموشی زبانه می کشی از سینه های طوفانی شمیم عطر تو در باغ لاله می پیچد عزیز گمشده در کوچه های ظلمانی نشسته ام به در انتظار یکرنگی بدان امید که روزی گلی برویانی شکسته قامت هر لاله ای غریبانه غروب خسته مرا می کشد به ویرانی شبانه می شنوم از نگاه اشک آلود که می رسد به دلم عطر یاس پنهانی هزار پنجره آدینه باز و بسته شود به گوش دل نرسد نغمه های عرفانی ولی شنیده ام از قاصدی که می خواند ز کوی کعبه برآید جمال نورانی به عشق خال رخت حال ما پریشان است فدا کنم دل و جان را بر این پریشانی به کنج میکده هر شب ترا، ترا خوانم که شاید از می نابت مرا بنوشانی لبان تشنه ما را ز کوزه ات تر کن به انتظار تو باشم اگر چه طولانی من از زمان شکفتن خدا خدا کردم هزار بوسه برویت زنم به آسانی اگر چه لایق عشقت نگشته ام اما شوم به صبحدمی در ره تو قربانی در انتظار ظهورت چنان پریشانم که لحظه لحظه عمرم رود به حیرانی به جز تو ای گل نرگس مرا خیالی نیست به خاک پای تو سایم همیشه پیشانی ضریح چشم سیاهت طواف هر شب من صفای سعی مرا چشم بسته می دانی دعای عهد ترا هر سحر وفا کردم مگر به گوش من آید صدای روحانی به انتظار تو «نادم» ز کفر می نالد یقین شکایت دل را نگفته می خوانی
پاسخ : اشعار انتظار... عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد جام مرگ آمد به دستم ، جام می هرگز ندیدم سال ها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد عاشقان روی جانان ، جمله بی نام و نشانند نامداران را هوای او دمی بر سر نیامد کاروان عشق رویش صف به صف در انتظارند با که گویم آخر آن معشوق جان پرور نیامد مردگان را روح بخشد ، عاشقان را جان ستاند جاهلان را این چنین عاشق کشی باور نیامد
پاسخ : اشعار انتظار... سنگینی حضور تو خم كرد قامتم مشغول چشمهای تو یعنی عبادتم از پشت این سكوت نفسگیر سالهاست در چشمهات خیمهزدن گشته عادتم تنها به این دلیل دلم را شكستهام تا با خبر شوی و بیایی عیادتم از این همه شمارش معكوس لحظهها خسته شدهست عقربه گیج ساعتم میخواهی از حصار نگاهت رها شوم آخر برای چه؟ نكند بی لیاقتم ای بغض دست و پنجه نكن نرم با دلم بگذار قطره قطره شود خیس صورتم
پاسخ : اشعار انتظار... آخر ای عشق به دادم نرسیدن تا كی عطش آلود تو را جام ندیدن تا كی من كه چون سایه به دنبال توام در همه حال پس از این شاخه به آن شاخه پریدن تا كی شاه خوبان شدی و روی ز ما پوشیدی چون سلیمان شدن و مور ندیدن تا كی روز اول كه به عشق تو گرفتار شدم چون الف بودم، چون دال خمیدن تا كی دوستان كوهكنی پیشهی هر روزه ماست مثل فرهاد به شیرین نرسیدن تا كی
پاسخ : اشعار انتظار... کیست این توفان که آسایش ندارد خنجرش جز هیاهوى قیامت نیست نام دیگرش بال اگر بگشاید آنى آسمان گم مىشود جبرئیلى سر برون مىآورد از هر پرش آفرینش وامدار اوست عرش و فرش نیز واى اگر خورشید را روزى براند از درش او مى آید، آسمان از شوق، آتش مىشود دانههاى کهکشان اسپندهاى مجمرش علیرضا قزوه
پاسخ : اشعار انتظار... دلم گرفته امشب، هوای گریه داره تو این ساحل خسته دلم داره می ناله چقدر به اون دور دورا چشمام کنه نظاره تا هی نبینه یارو دل می شه پاره پاره ** دیگه نداره طاقت دل بیقراره یاره
پاسخ : اشعار انتظار... آن روز فریاد همه «الله اکبر» میشود نخل امید بیکسان پُر شاخه، پُر بر میشود از کعبه بانگی آشنا تا آسمانها میرسد از ریشه میمیرد ستم دور پلیدان میرود مهدی میاید بعد از او دنیا دگرگون میشود سنگ دل سنگیندلان آن روز، پر خون میشود مصطفی رحماندوست