در کلاس انتظارت ماندهام ، استاد کو ؟ داد بیمار است آقا ، ختم این بیداد کو ؟ زخم بر دل دارم و چشمانِ خشکیده به در یک طبیب حاذق آمادهی امداد کو ؟ شد خزان عمرم ز بس شبها پر از تکرار بود بهمن و دی مانده بر جا! خندهی خرداد کو ؟ هر چه میخواهم به نظم آرم تمنای تو را از گنه ، سنگ است قلبم ، تیشهی فرهاد کو ؟ ترسم آیی و کُنی مَرهَم محیا بهر ما آمدی عیسی نفس! آن کور مادرزاد کو ؟ ندبهها خواندیم آقا! ناز تو بالا گرفت من خریدارم ولی بازار بی شیاد کو ؟ خواستم از غم نگویم، غربتت آتش زدم سوختم آقای مردان ، بغضْ را فریاد کو ؟ نامههامان با مُرکبهای کوفی سِحر شد مسلمی که از وفای سگ خبر میداد کو ؟ بگذریم از غصههای دور. . . اما جان من کودکی که کوچه بر مادر نشان میداد کو ؟ بغض دارم از عَلَم! از ظلم بر مَشکی که مُرد آن علمداری که قول آب و. . . یاری داد کو ؟ مردی و مردانگی مردهاست میدانم بیا ! لحظهای که جای پیغمبر علی جان داد کو ؟ کودکان بعد از علی خرما و نان ناخوردهاند آنکه نسل کعبه را از کعبه زد فریاد کو ؟ حرف بسیار است آقا ، شعرهای انتظار گفتهایم اما دو بیتی که بیارد باد کو ؟ چارده قرن امتحان شیعیان مردود شد دستمان بالاست مولا ، خود بگو ایراد کو ؟ (یار) از دل گفت جانا ، مینشیند بر دلت ! امتحانم کن! بگو: «مستیکه جان میداد کو؟
پاسخ : اشعار انتظار... اى آنکه در نگاهت حجمى زنور دارى کى از مسير کوچه قصد عبور دارى؟ چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابى اى آنکه در حجابت درياى نور دارى من غرق در گناهم، کى مىکنى نگاهم؟ برعکس چشمهايم چشمى صبور دارى از پردهها برون شد، سوز نهانى ما کوک است ساز دلها، کى ميل شور دارى؟ در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت کى در سراى چشمم، قصد ظهور دارى؟ سيدعباس سجادى
پاسخ : اشعار انتظار... بود در انتظـارت محفـل ما ببين بيتـابي جان و دل ما بيـا بـگـذار اي آرام دل ها قـدم بر ديده ي ناقابل ما
پاسخ : اشعار انتظار... در آرزوی تو هستم همیشه نورانی اسیر زلف تو هستم، نگفته می دانی تو از قبیله فریادهای خاموشی زبانه می کشی از سینه های طوفانی شمیم عطر تو در باغ لاله می پیچد عزیز گمشده در کوچه های ظلمانی نشسته ام به در انتظار یکرنگی بدان امید که روزی گلی برویانی شکسته قامت هر لاله ای غریبانه غروب خسته مرا می کشد به ویرانی شبانه می شنوم از نگاه اشک آلود که می رسد به دلم عطر یاس پنهانی هزار پنجره آدینه باز و بسته شود به گوش دل نرسد نغمه های عرفانی ولی شنیده ام از قاصدی که می خواند ز کوی کعبه برآید جمال نورانی به عشق خال رخت حال ما پریشان است فدا کنم دل و جان را بر این پریشانی به کنج میکده هر شب ترا، ترا خوانم که شاید از می نابت مرا بنوشانی لبان تشنه ما را ز کوزه ات تر کن به انتظار تو باشم اگر چه طولانی من از زمان شکفتن خدا خدا کردم هزار بوسه برویت زنم به آسانی اگر چه لایق عشقت نگشته ام اما شوم به صبحدمی در ره تو قربانی در انتظار ظهورت چنان پریشانم که لحظه لحظه عمرم رود به حیرانی به جز تو ای گل نرگس مرا خیالی نیست به خاک پای تو سایم همیشه پیشانی ضریح چشم سیاهت طواف هر شب من صفای سعی مرا چشم بسته می دانی دعای عهد ترا هر سحر وفا کردم مگر به گوش من آید صدای روحانی به انتظار تو «نادم» ز کفر می نالد یقین شکایت دل را نگفته می خوانی
پاسخ : اشعار انتظار... تو آفریده شدی تا بهار زنده بماند کمی امید در این انتظار زنده بماند تو آمدی که در این عرصه شکستن عشق ثبات قامت یک افتخار زنده بماند فدای لحن کلامت همیشه شاعر من بخوان که شعر در این گیر و دار زنده بماند یکی مثال تو منصور عشق لازم داشت که نبض حادثه در دست دار زنده بماند در این زمانه سنگی تو یادمان دادی که می شود که کسی شیشه وار زنده بماند یکی مثال تو منصور عشق لازم داشت که نبض حادثه در دست دار زنده بماند بیا ببار به میدان یکه تازیها تویی که دوست نداری غبار زنده بماند کجاست بستر دریای بی نهایت تو امید هست که این جویبار زنده بماند؟ «فدای پیرهن چاک ماهرویانت» دلم اگر پس از این کارزار زنده بماند
پاسخ : اشعار انتظار... ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو دایما بر در دل حاضر است رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش دیدهی جان روی او تا بنبیند عیان در طلب روی او روی به دیوار باش ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهی کار باش در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن تو به یکی زندهای از همه بیزار باش گر دل و جان تو را در بقا آرزوست دم مزن و در فنا همدم عطار باش
پاسخ : اشعار انتظار... از عشق تو دل در تب وتابست هنوز آواز خوشت ورد زبانست هنوز این طائر دل سیر کنان تا به کران اندر پی دیدار و وصال است هنوز
پاسخ : اشعار انتظار... دلم ز هجر تو بس بی قرار گشته بیا فزون ز صبر وتوانم هزار گشته بیا نجات بخش جهانی شتاب کن بقیام ز گرگ وشیر جهان بیشه زار گشته بیا
پاسخ : اشعار انتظار... آتشی در جان من افکنده دوست جسم وجانم زاین شرر افسرده روست فکرو ذکرم این بود آتش زچیست این نه جان آتش که نی امثال اوست عشق معشوقی بود جان بهر اوست سوختن جان در رهش خیلی ن*****ت روی هر عاشق که بینی این نشانی خود گواهی بر دل واحوال اوست جرم هر عاشق بود آن عشق دوست سوختن وسازش به آن احکام اوست کار معشوقان همه عاشق کشی است عاشق بی چاره چون یک تار موست من بسوزم عاشقی خواهم که سوخت جسم وجانی نی زمن اموال اوست