1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شعر شیعی

شروع موضوع توسط Twister ‏9/8/11 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    آن روز حسین (ع) یک صدا زینب (س) بود
    آیینه غیرت خدا زینب (س) بود

    زینب زینب زینب زینب زینب(س)
    آن روز تمام کربلا زینب (س) بود

    جلیل صفربیگی
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    سرنی در نینوا می ماند اگر زینب نبود
    کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

    چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ
    پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود

    چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان
    در کویر تفته جا می ماند اگر زینب نبود

    زخمه زخمی ترین فریاد، در چنگ سکوت
    از طراز نغمه وا می ماند اگر زینب نبود

    در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ
    در گلوی چشم ها می ماند اگر زینب نبود

    ذوالجناح دادخواهی، بی سوار و بی لگام
    در بیابان ها رها می ماند اگر زینب نبود

    در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
    پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود

    قادر طهماسبی
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    به صبر حضرت زینب سلام الله علیها

    ای کاش فراغتی فراهم می شد
    از وسعت دردهای تو کم می شد

    این بار مصیبتی که بر شانه توست
    ایوب اگر داشت قدش خم می شد

    میلاد عرفان پور
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    کیست که خاک درِ درگاه علی نیست
    کیست که مشتاق خاک راه علی نیست

    در همه عالم دری به روی خلایق
    بازتر از بارگاه شاه علی نیست

    در همه دهر از یتیم و سائل و مسکین
    نیست اسیری که در پناه علی نیست

    هیچ کجای جهان عالی و دانی
    همقد اوج سرِ در چاه علی نیست

    رنج علی بین که هیچ چیز بجز چاه
    همدم درد و غم جانکاه علی نیست

    چاه علی همچو چاه یوسف کنعان
    صورت یوسف چو روی ماه علی نیست

    قصه سینا و شرح سینه موسی
    ذره ای از شرح انشراح علی نیست

    مسجد اقصی که زادگاه مسیحاست
    هم سر و هم سنگ زادگاه علی نیست

    لایق زهرای عصمت الَه کبری
    غیر وجود ولی الله علی نیست

    ثروت هفت آسمان و ملک دو عالم
    هیچ برابر به یک نگاه علی نیست

    روز جزا هیچ سمومی و حمیمی
    بدتر و سوزنده تر از آه علی نیست

    مدح علی ذکر مدام ملکوتست
    کار غلامان روسیاه علی نیست

    احسان
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
    که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

    دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
    به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

    به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
    چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

    مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
    به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

    برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
    که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

    به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
    چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

    به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
    که علم کند به عالم شهدای کربلا را

    چو به دوشت عهد بندد زمیان پاکبازان
    چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

    نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
    متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

    به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
    که زکوی او غباری به من آر توتیا را

    به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش
    چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

    چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
    که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

    چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
    که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

    همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
    به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

    زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
    غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

    محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
    به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

    مگر این وادی دارالجنون است
    که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

    نسیمی غنچه ای را باز میکرد
    به گوش غنچه دیدم یا علی گفت

    چمن با ریزش باران رحمت
    دعایی کرد و او هم یا علی گفت

    خمیر خاک آدم را سرشتند
    چو برمیخواست آدم یا علی گفت

    مسیحا گر دم از اعجاز میزد
    ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

    به فذقش کی اثر می کرد شمشیر
    یقینم ابن ملجم یا علی گفت

    مگر خیبر ز جایش کنده می شد
    یقین آنجا علی هم یا علی گفت
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    علی آن شیر خدا شاه عرب
    الفتی داشته با این دل شب

    شب ز اسرار علی آگاه است
    دل شب محرم سرّالله است

    شب علی دید به نزدیکی دید
    گرچه او نیز به تاریکی دید

    شب شنفته ست مناجات علی
    جوشش چشمه عشق ازلی

    شاه را دیده به نوشینی خواب
    روی بر سینه دیوار خراب

    قلعه بانی که به قصر افلاک
    سر دهد ناله زندانی خاک

    اشکباری که چو شمع بیزار
    می فشاند زر و می گرید زار

    دردمندی که چو لب بگشاید
    در و دیوار به زنهار آید

    کلماتی چو در آویزه ی گوش
    مسجد کوفه هنوزش مدهوش

    فجر تا سینه ی آفاق شکافت
    چشم بیدار علی خفته نیافت

    روزه داری که به مهر اسحار
    بشکند نان جوینش افطار

    ناشناسی که به تاریکی شب
    می برد شام یتیمان عرب

    پادشاهی که به شب برقع پوش
    می کشد بار گدایان بر دوش

    تا نشد پردگی آن سرّ جلی
    نشد افشا که علی بود و علی

    شاه بازی که به بال و پر راز
    می کند در ابدیت پرواز

    شهسواری که به برق شمشیر
    در دل شب بشکافد دل شیر

    عشق بازی که هم آغوش خطر
    خفت در خوابگه پیغمبر

    آن دم صبح قیامت تاثیر
    حلقه در شد از او دامن گیر

    دست در دامن مولا زد در
    که علی بگذر و از ما مگذر

    شال شه وا شد و دامن به گرو
    زینبش دست به دامن که مرو

    شال می بست و ندایی مبهم
    که کمربند شهادت محکم

    پیشوایی که ز شوق دیدار
    می کند قاتل خود را بیدار

    ماه محراب عبودیّت حق
    سر به محراب عبادت منشق

    می زند پس لب او کاسه ی شیر
    می کند چشم اشارت به اسیر

    چه اسیری که همان قاتل اوست
    تو خدایی مگر ای دشمن دوست

    در جهانی همه شور و همه شر
    ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر

    کفن از گریه ی غسّال خجل
    پیر هن از رخ وصّال خجل

    شبروان مست ولای تو علی
    جان عالم به فدای تو علی

    محمدحسین بهجت تبریزی- شهریار
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    ای هستی ِ تو بود و نـُمودِ خدا! علی!

    بالاترین دلیل ِ وجود ِ خدا! علی!

    مستور کرده آینه ی ذاتِ خود، به خود

    وانگه نهاده سر به سجود خدا، علی!

    با مصطفی، معاشر خاموش، بنده وار

    با جبرئیل: گفت و شنود خدا، علی!

    در هرچه دیده کرد نظر، جلوه تو بود

    ای منظر ِ تو غیب و شهود ِ خدا، علی!

    مهر تو پیشگیر خروج از حریم دین

    قهر تو پاسدار حدود خدا، علی!

    مغفور نیست آنکه پرستنده ی تو نیست

    ای درگه تو خانه ی جود خدا، علی!

    میقات ِ بندگان خدا: زادگاه توست

    ای بر فراز خاک، فرود خدا، علی!

    از آفریدگار ِ جهان و جهانیان

    یعنی هم از تو، بر تو درود خدا، علی!

    یوسفعلی میرشکاک
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    کربلا بیت الحرام زینب است
    رکن آن مات مقام زینب است

    در کتاب عشق بازی با حسین
    بعد بسم الله نام زینب است
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
    تا محضر زلالترین کوثر آمدم

    قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
    اما به شوق دیدن تو با سر آمدم

    گفتند زائر حرمت زائر خداست
    مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم

    اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
    با نام تو به محضر پیغمبر آمدم

    از حس و حال روشن معراج پُر شدم
    وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم


    حسی کبوترانه گرفته ست جان من
    «پایین پای» تو شده هفت آسمان من


    در این حریم قدسی سر تا سر آینه
    روشن شده به نور تو چشمم هر آینه

    گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان
    همواره بوده است بر این باور آینه

    پر می کشد از این همه قلب شکسته آه
    سر می زند از این همه چشم تر آینه

    عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست
    یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه

    گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
    پیدا کنم تمام خودم را در آینه


    لبریز روشنی است تمام رواقها
    آیینگی ست جان کلام رواقها



    شب های گریه تا به سحر حرف می زنم
    با واژه واژه خون جگر حرف می زنم

    شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم
    با قطره قطره آتش تر حرف می زنم

    روح لطیف تو شده سنگ صبور من
    گویی که با نسیم سحر حرف می زنم

    گاهی کنار پنجره های ضریح تو
    گاهی در آستانه ی در حرف می زنم

    شبهای بارگاه تو را درک کرده ام
    از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم


    بر لب رسیده از قفس سینه آه من
    حرف دل است روی زبان نگاه من


    روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند
    خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند

    دست تورا که خالق لطف و کرامت است
    روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند

    باران مهربانی بی وقفه ی تو را
    شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند

    در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
    چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند


    هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات
    ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات


    سیدمحمد جواد شرافت