1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شعر شیعی

شروع موضوع توسط Twister ‏9/8/11 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    چشمه های خروشان ترا می شناسند
    موجهای پریشان ترا می شناسند

    پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
    ریگ های بیابان ترا می شناسند

    نام تو رخصت رویش است و طراوت
    زین سبب برگ و باران ترا می شناسند

    هم تو گلهای این باغ را می شناسی
    هم تمام شهیدان ترا می شناسند

    از نشابور با موجی از لا گذشتی
    ای که امواج طوفان ترا می شناسند

    بوی توحید مشروط بر بودن توست
    ای که آیات قرآن ترا می شناسند

    گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
    آی پیدای پنهان ترا می شناسند

    اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
    چون تمام غریبان ترا می شناسند

    کاش من هم عبور ترا دیده بودم
    کوچه های خراسان ترا می شناسند

    قیصر امین پور
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
    در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
    ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
    شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

    احساس کرد از همه عالم جدا شده است
    در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

    در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
    وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
    وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
    مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

    باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
    شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

    بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
    دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
    یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

    حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
    دارد غروب فرشچیان گریه می کند

    با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
    بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
    او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
    حتی براش جای کفن بوریا کشید

    در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
    از بس که گریه کرد تمام لهوف را

    اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
    بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
    این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
    "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

    بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
    اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


    خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
    پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
    خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
    شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...

    در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
    شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

    سیدحمیدرضا برقعی
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    دریا به خروش آمده و توفان است
    ابر و مه و خورشید و فلک گریان است
    با سوز و گداز نوحه می خواند باد
    زنجیر زن دسته ی ما باران است


    در واقعه ای مخوف خون می ریزد
    از زخم تن حروف خون می ریزد
    تن پوش تمام کلماتش زخم است
    از هر ورق "لهوف" خون می ریزد


    انگار تمام شهر تسخیر شده
    بنگاه فروش غل و زنجیر شده
    از چار طرف حرمله ها آمده اند
    بازار پر از نیزه و شمشیر شده


    فریاد حسین را شنیدیم همه
    از کوفه به سوی او دویدیم همه
    رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
    از شمر امان نامه خریدیم همه

    جلیل صفربیگی
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
    باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
    این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
    گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
    کاشوب در تمامی ذرات عالم است
    گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
    این رستخیز عام که نامش محرم است
    در بارگاه قدس که جای ملال نیست
    سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
    جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
    گویا عزای اشرف اولاد آدم است

    خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
    پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

    کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
    در خاک و خون طپیده میدان کربلا
    گر چشم روزگار به رو زار می گریست
    خون می گذشت از سر ایوان کربلا
    نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
    زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
    از آب هم مضایقه کردندکوفیان
    خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
    بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
    خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
    زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
    فریاد العطش ز بیابان کربلا
    آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
    کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

    آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
    کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

    کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
    وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
    کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
    سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
    کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
    یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
    کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
    سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
    کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
    جان جهانیان همه از تن برون شدی
    کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
    عالم تمام غرقه دریای خون شدی
    آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
    با این عمل معامله ی دهر چون شدی

    آل نبی چو دست تظلم برآورند
    ارکان عرش را به تلاطم درآورند

    بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
    اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
    نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
    زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
    آن در که جبرئیل امین بود خادمش
    اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
    بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
    افروختند و در حسن مجتبی زدند
    وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
    کندند از مدینه و در کربلا زدند
    وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
    بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
    پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
    بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
    اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
    فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند

    روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
    تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

    چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
    جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
    نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
    از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
    نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
    طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
    باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
    گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
    یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
    چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
    پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
    از انبیا به حضرت روح الامین رسید
    کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
    تا دامن جلال جهان آفرین رسید

    هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
    او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

    ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
    یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
    ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
    ارند شرم کز گنه خلق دم زنند
    دست عتاب حق به در آید ز آستین
    چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
    آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
    آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
    فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
    گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
    جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
    در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
    از صاحب حرم چه توقع کنند باز
    آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

    پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
    شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

    روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
    خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
    موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
    ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
    گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
    گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
    عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
    افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
    آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
    شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
    جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
    گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
    با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
    روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

    وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
    نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

    بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
    شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
    هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
    هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
    هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
    هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
    شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
    چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
    هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
    بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
    ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
    بر پیکر شریف امام زمان فتاد
    بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
    سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

    پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
    رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

    این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
    وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
    این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
    دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
    این ماهی فتاده به دریای خون که هست
    زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
    این غرقه محیط شهادت که روی دشت
    از موج خون او شده گلگون حسین توست
    این خشک لب فتاده دور از لب فرات
    کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
    این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
    خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
    این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
    شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

    چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
    وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

    کای مونس شکسته دلان حال ماببین
    ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
    اولاد خویش را که شفیعان محشرند
    در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
    در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
    واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
    نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
    طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
    تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
    سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
    آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
    یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
    آن تن که بود پرورشش در کنار تو
    غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

    یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
    کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

    خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
    بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
    خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
    مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
    خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
    در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
    خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
    روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
    خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
    دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
    خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
    از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
    خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
    جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

    تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
    بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

    ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
    وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
    بر طعنت این بس است که با عترت رسول
    بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
    ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
    نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
    کام یزید داده ای از کشتن حسین
    بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
    بهر خسی که بار درخت شقاوتست
    درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
    با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
    با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
    حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
    آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

    ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
    از آتش تو دود به محشردرآورند

    محتشم کاشانی
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    ای مظهر آزادگی ٬ ای تنها مرد !
    ای آنکه برای عشق٬ رفتی به نبرد
    صد حیف محرم تو در کشور ما
    تعبیر شده : عدس پلو با شله زرد !


    آنها که به نامت همه جا جار زدند
    لب تشنگی ات را همه دم زار زدند
    چون حاشیه را به جای اصل آوردند
    آزادگی ات را همه بر دار زدند !


    ای مظهر افکار عدالت خواهی
    تاج سر زندگان و هم ارواحی
    یک عده پس از تو خوب بر هم زده اند
    یک ثروت بی نظیر ٬ از مداحی !

    زهرا دُرِّی
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    آسمان خم شده تا بوسه زند مویش را
    ماه دیدست در آیینه او رویش را

    تشنه لب آمده آورده به قربانگاهت
    گردن عاشق هفتاد و دو آهویش را

    لاله با یاد تو از جام تهی می نوشد
    چشم نرگس به تو مدیون شده سوسویش را

    آسمان مشک به دندان مهی خواهد داد
    که زمین پل زده بر دجله دو بازویش را

    خنجر و حنجره سرخ تو...وا فریادا
    آه ای خاک به ما هم برسان بویش را

    ماه در کاسه خون...خون خدا در صحرا
    آسمان آمده تا بوسه زند مویش را

    نغمه مستشار نظامی
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    یا حضرت عبّاس! بگو محتشم‌ات را،
    از جوهره علقمه پر کن قلم‌ات را

    جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون
    بر دوش بگیرد اگر الوند غم‌ات را

    یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
    دندان به جگر گیر و به پا کن علم‌ات را

    آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است
    شاعر یله کن قافیه درد و غم‌ات را





    بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
    چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

    بگذار گشایش گر این واقعه باشی
    بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

    ابروی ترک خورده عبّاس ... خدایا
    شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

    بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
    یا سرخ‌ترین سوره قرآن مجید است؟

    روزی که سر از ساقه هر نیزه بروید
    در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

    بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
    دستی که نویسنده این شعر سپید است

    شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را
    چون قافیه باخته شعر یزید است

    چون قافیه باخته شعر یزید است
    شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

    یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
    بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...

    علیرضا بدی
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    من می دانم
    اگر تمام مدینه
    و مکه
    و کوفه
    و همه مردم همه شهرها
    یزید را محکوم می کردند
    یا طومار امضا می کردند
    یا در اعتراض به کشتار فرزندان رسول خدا(ص)
    یک دقیقه سکوت می کردند...
    آب از آب تکان نمی خورد...
    خدا هم هیچ کاری نمی کرد
    باز هم همین می شد که شد...

    مجید اسماعیل زاده
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم
    یا هم نفس صبح و نسیمت باشم
    از چشـم دلم بیا و بردار حـجاب
    تا زائر چشـمان رحیمـت باشـم



    صحن تو پر از تب عبوری سبز است
    لبـریز تبـسم حضـوری سبز اسـت
    مـن تـوشه کـربلام را مـی گـیرم
    از پنجره ای که غرق نوری سبز است

    یوسف رحیمی
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر شیعی

    ازل برای ابد م‍ُلک لایزالش بود
    چه فرق می‌کند آخر که چند سالش بود؟

    حریم عرش خدا بود سقف پروازش
    تمام وسعت عالم به زیر بالش بود

    وجود خون خدا را به شیر خود پرورد
    بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود

    پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
    چراغ کوچه شب قامت هلالش بود

    زمین‌ِ شب‌زده را رشک آسمان می‌کرد
    اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود

    امید مهدی نژاد