پاسخ : شعر آئینی امروز شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود در خاک، حسّ شعله وری جان گرفته بود باغ و بهار، آب روان، سایه ی بهشت... اما هنوز هم دل انسان گرفته بود آدم گناه داشت که بیرون شد از بهشت عشق تو بود؛ حالت عصیان گرفته بود پرسید نام کیست خدایا؟... که اینچنین... این سرزمین کجاست؟... وَ باران گرفته بود باران گرفته بود و سواری که غرق اشک چیزی شبیه مشک به دندان گرفته بود رعدی و بعد... وَ جُمِعَ الشّمسُ و القَمَر کشتی شکسته بود... وَ توفان گرفته بود... دارم به عهد روز ازل فکر می کنم انسان چه این "بلَی" را آسان گرفته بود حالا رسیده بود به گودال قتلگاه خورشید، زیر پای سواران گرفته بود بار جهان به روی زمین مانده بود و عشق از کودکان قافله پیمان گرفته بود خون موج می زد از دل گودال و ساربان در مشت خود، نگین سلیمان گرفته بود آهی کشید آدم، در روضة الحسین عالم شمیم روضه ی رضوان گرفته بود
پاسخ : شعر آئینی امروز مشک بر دوش سوی علقمه رفت، تا که شقالقمر نشان بدهد تا که چشمش هزار معجزه را، بین خوف و خطر نشان بدهد شیهه در شیهه اسب وگرد وسوار، آسمان مکث کرده تا چه کند؟ خیمه در خیمه گریه می شنود، آب را شعله ور نشان بدهد؟! مشک لبتشنه گرم زمزمه شد، گریههای رقیه در گوشش تا که یک دشت لالهعباسی، غرق خون جگر نشان بدهد قبضه ی ذوالفقار در مشتش، خشم دریاست در سر انگشتش کربلا قلعه قلعه خیبر شد، رفت مثل پدر نشان بدهد با خودش فکر میکند که فرات، عطش باغ را نمیفهمد میرود معنی شکفتن را، فوق درک بشر نشان بدهد همه ی خشم خونفشان علی، در صدایش وزیده، میخواهد خطبة شقشیقهای دیگر، با رجزها مگر نشان بدهد ساعتی بعد آفتاب گرفت، لحظة بعثتی شگفت آمد سورهای قطعه قطعه در دستش، رفت شقالقمر نشان بدهد
پاسخ : شعر آئینی امروز این صدای کیست می خواند لهوف از قتلگاه خون می افتد بر تمامی حروف از قتلگاه ابن طاووس است آن سو تر می آشوبد مرا روضه خوان تشنه می بیند کسوف از قتلگاه جاده امشب از شمیم لاله عباسی پر است می وزد حس علمداری رئوف از قتلگاه نیزه ها ابن زیادند و سنان ها حرمله دشنه پی در پی می آید در صفوف از قتلگاه هیزم آوردند رقص شعله ها بر نیزه هاست ریخت دستی طرح صحرایی مخوف از قتلگاه "کاف، ها،..." این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست! گل می اندازد تمام این حروف از قتلگاه ساعتی بعد آن طرف تر راهبی با اضطراب پشت هم می خواند آیات خسوف از قتلگاه این قوافی کرده زنجیرم کمک کن ابر بغض تا بخوانم روضه ای تنگ غروب از قتلگاه خونی است اوراق مقتل بر گلویم آتش است می وزد مصرع به مصرع سنگ و چوب از قتلگاه خط شان کوفی ست مهر نامه شان شام خراب شرمشان باد از عبور پایکوب از قتلگاه این نزول سوره ی کهف است بی سر دیدنی ست جشن گرگان را می آشوبد چه خوب از قتلگاه! می گذاری حس کنم ترکیب بند گریه را تا که دارم یک سر مویی وقوف از قتلگاه می نشینم در مدار خیمه های سوخته با دو تکه ابر میخوانم لهوف از قتلگاه
پاسخ : شعر آئینی امروز دلش دریای صدها کهکشان صبر غمش طوفان صدها آسمان ابر دو چشم از گریه همچون ابر خسته ز دست صبر ِزینب، صبر خسته صدایش رنگ و بویی آشنا داشت طنین ِموج آیات خدا داشت زبانش ذوالفقاری صیقلی بود صدا، آیینه ی صوت علی بود چه گوشی می کند باور شنیدن؟ خروشی این چنین مردانه از زن به این پرسش نخواهد داد پاسخ مگر اندیشه ی اهل تناسخ: حلول روح او، درجسم زینب علی دیگری با اسم زینب زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق زنی، خون خدایی را پیامبر زن و پیغمبری؟ الله اکبر!
پاسخ : شعر آئینی امروز مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد از جاده سه شنبه شب قم شروع شد آیینه خیره شد به من و من به آینه آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد خورشید ذره بین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت بی تابی مزارع گندم شروع شد موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد از فال دست خود چه بگویم که ماجرا از ربنای رکعت دوم شروع شد در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد فاضل نظری