با ارزشیم؛ گوهرِ یکدانهایم ما مارا بخر! که اشکِ یتیمانهایم ما با اینکه دلشکستهی سنگ ملامتیم باز آمدیم سوی تو؛... دیوانهایم ما! بیهوده خیرهای به افقهای دوردست یادت نرفته است که پروانهایم ما؟! از ما همیشه مردم کوتاهبین شهر رنجیدهاند؛ معنی بیگانهایم ما کوتاه بود شوکتِ این قلعهی شنی دیر آمدی؛ ببخش که ویرانه ایم ما! حسین دهلوی
◆ ◆ ◇ شاعر: حسین دهلوی ◇ ◆ ◆ غنچهای لب بستهام، برچیده دامان در بغل دور از آسیبِ خزان دارم گلستان در بغل از دورنگیهایِ مردم خستهام، حق با تو بود! باده پنهان در قبا دارند و قرآن در بغل هیچکس باور ندارد عشق را، تکلیف چیست؟ باید از این کفر بگریزیم، ایمان در بغل جز تو معنایِ سکوتم را نمیفهمد کسی در گلویم بُغض بی تابیست "توفان در بغل" میروی؟ باشد ولی رسم است هنگام وداع یکدگر را گرم میگیرند یاران در بغل... ◆◆◇