اي كبوتر سيدحبيب حبيب پور اي پرستوي رها! برگشتهاي اي غريبه! آشنا برگشتهاي باز بستي سوي دشت عاشقي باز هم در شهر ما برگشتهاي وه! چه شوري داشتي روز سفر از چه اينک بي صدا برگشتهاي سال ها در انتظارت بودهايم اي عزيز باوفا برگشتهاي آمدي تا بغضهامان بشکفد مثل باغ لالهها برگشتهاي! خوش رسيدي، مهلتي تا بوسمت تو که از دشت بلا برگشتهاي باز هم برخيز و تکبيري بگو اي که از باغ خدا برگشتهاي اشک، غربت، گريه، غم، اندوه و من در ميان خانه تا برگشتهاي پرچم لبيک در دست تو بود از چه با دست جدا برگشتهاي استخوانت بوي اکبر ميدهد تو مگر از کربلا برگشتهاي منبع: كتاب حماسههاي هميشه جلد 1 صفحه 362