آن دوست اسماعيل اميني او مثل دريا در تلاطم بود چون موج، تکرار تهاجم بود در کوچه باغ سبز لبهايش عطر دلانگيز تبسّم بود در جملههاي سادهاش، گويا هر واژه شعري پُرتراکم بود او مثل باران تازه از تکرار چون رود جاري در تداوم بود آن دستها وسواس عصيان داشت در ذهن حوّا بوي گندم بود در چشمهاي روشن آن دوست داغ گل آيينهها گم بود همواره سرشار از سرافرازي همواره خاک پاي مردم بود منبع: كتاب حماسه هاي هميشه