1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

شروع موضوع توسط Twister ‏29/7/11 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    سرفه عربی از بچه های خط نگهدار گردان صاحب الزمان (عج) بود. می گفتند یک شب به کمین رفته بود، صدای مشکوکی می شنود با عجله به سنگر فرماندهی می آید و می گوید بجنبید که عراقیها در حال پیشروی هستند. از او می پرسند: تو چطور این حرف را می زنی، از کجا می دانی که عراقی اند، شاید با نیروهای خودی اشتباه گرفته باشی! می گوید: نه بابا، با گوش های خودم شنیدم که عربی سرفه می کردند!
    از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    خبرنگار سمج آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کیلومتر بودن و پرسیدن سوال های فضایی به گوش ما هم رسیده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر می کرد ماها جملگی برای خودمان یک پا عارف و زاهد و باباطاهر عریانیم و دست از جان کشیده ایم. راستش همه ما برای دفاع از میهن مان دل ازخانواده کنده بودیم اما هیچکدام مان اهل ظاهر سازی و جانماز آب کشیدن نبودیم. می دانستیم که این امر برای او که خبر نگار یکی از روزنامه های کشور است باورنکردنی است. شنیده بودیم که خیلی ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتی شصتمان خبردار شد که همای سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بیاید. نشستیم و فکرهایمان رایک کاسه کردیم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتیم. طفلک کلی ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو می نشستیم و به سوالات او پاسخ می دهیم. از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او یعقوب بحثی بود که استاد وراجی و بحث کردن بود. - برادر هدف شما از آمدن به جبهه چیست؟ - والله شما که غریبه نیستید، بی خرجی مونده بودیم. سر سپاه زمستونی هم که کار پیدا نمیشه. گفتیم کی به کیه، می رویم جبهه و می گیم به خاطر خدا و پیغمبر آمدیم بجنگیم. شاید هم شکم مان سیر شد هم دو زار واسه خانواده بردیم! نفر دوم احمد کاتیوشا بود که با قیافه معصومانه و شرمگین گفت: «عالم و آدم میدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غیر از این که کف پام صافه و کفیل مادر و یک مشت بچه یتیم هم هستم، دریچه قلبم گشاده، خیلی از دعوا و مرافه می ترسم! تو محله مان هر وقت بچه های محل با هم یکی به دو می کردند من فشارم پایین می آمد و غش می کردم. حالا از شما عاجزانه می خواهم که حرف هایم را تو روزنامه تان چاپ کنید. شاید مسئولین دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!» خبر نگار که تند تند می نوشت متوجه خنده های بی صدای بچه ها نشد. مش علی که سن و سالی داشت گفت: « روم نمی شود بگم، اما حقیقتش اینه که مرا زنم از خونه بیرون کرد. گفت: «گردن کلفت که نگه نمی دارم. اگر نری جبهه یا زود برگردی خودم چادرم را می بندم دور گردنم و اول یک فصل کتکت می زنم و بعد میرم جبهه و آبرو برات نمی گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اینجا سر درآوردم.» خبرنگار کم کم داشت بو می برد. چون مثل اول دیگر تند تند نمی نوشت. نوبت من شد. گفتم: «از شما چه پنهون من می خواستم زن بگیرم اما هیچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. پس آمدم این جا تا ان شاءالله تقی به توقی بخورد و من شهید بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کریمه! نمی گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!» خبرنگار دست از نوشتن برداشت. بغل دستی ام گفت: «راستش من کمبود شخصیت داشتم. هیچ کس به حرفم نمی خندید. تو خونه هم آدم حسابم نمی کردند چه رسد به محله. آمدم اینجا شهید بشم شاید همه تحویلم بگیرند و برام دلتنگی کنند.» دیگر کسی نتوانست خودش را نگه دارد و خند مثل نارنجک تو چادرمان ترکید. ترکش این نارنجک خبرنگار را هم بی نصیب نگذاشت.
    کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 36

     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    خلاقیت ها (قسمت اول) در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این اصطلاحات و تعبیرات جنگ را با هم مرور می کنیم.
    1- طنابی از زیرپوش:
    در عمليات عاشورا در منطقه ميمک معبر مي‌زديم که طناب معبر کم آورديم قرار بود تانکرها و کاميونهاي حامل تجهيزات عبور کنند بايد راه هرچه زودتر مشخص مي‌شد تا وارد ميدان مين نشوند. به همين خاطر تمام بچه‌هاي گردان رزمي زيرپوشهايشان را درآوردند و با پاره کردن و بستن آنها به هم طناب بلندي بوجود آمد که در دو طرف معبر قرار گرفت به اين ترتيب تجهيزات به بچه‌هايي که در خط از ساعتي پيش حمله را شروع کرده بودند رسيد.
    2- عبای پتویی: در حسينيه گردان تخريب لشگر 27 حضرت رسول اکرم (ص) با پتو، عباهايي درست کرده بودند و در حسينيه آويخته بودند که در آن هواي گرم مي‌شد حدس زد اين پتوها راست کار نماز شب خوان هاست! تا شب هنگام در آن هواي خنک کويري وقتي فانوس به دست به گوشه‌اي مي روند از شر سرماي شبانه در امان باشند. 3- عراقی ایرانی: يکي از رزمندگان که خوزستاني بود با پوستي تيره شباهت زيادي به عراقيها داشت يکبار خودش را نزديک سنگر عراقي‌ها رساند و با زبان عربي داد و فرياد راه انداخت که بيايد بيرون ايراني‌ها حمله کردند و اولين افرادي را که سراسيمه از سنگر خارج شده بودند به گلوله مي‌بست. 4- عقب نشینی گازوئیلی: شب عيد سال 1367 در قصرشيرين دشمن تک سنگيني اجرا کرد و گردان مجاور ما ،با زير آتش قرار گرفتن شهيد و مجروح زيادي داد براي نجاتشان قرار شد بشکه گازوييلي را که براي سوخت‌رساني به بولدوزر آمده بود به پشت حلقه محاصره برسانيم و آتش بزنيم تا با ايجاد حجم زياد آتش و دود دشمن گمان کند با هدف قرار دادن زاغه مهمات همه نيروها از بين رفته‌اند با همين حيله آتش دشمن سبک شد و بچه‌ها با استتار در ميان موج‌ گرماي آتش سريع عقب‌ کشيدند و آزاد شدند. 5- عراقی ها در آتش: در عمليات نصر 8 بعد از فتح کوههاي سليمانيه، با ده نفر از همرزمان براي ديدن منطقه به داخل دره رفتيم که صدمتر با رودخانه فاصله داشتيم ناگهان يکي از بسيجي‌ها فرياد زد عراقيها، عراقيها، اسلحه و تجهيزات نداشتيم فوري سنگر گرفتيم در همان لحظه بين ما و عراقيها خمپاره ای به زمين خورد و صدايي آن منطقه را لرزاند 12 نفر عراقي دستهايشان را روي سر گذاشتند و به حالت تسليم جلو آمدند در حالي که ما حتي يک سرنيزه نداشتيم. 6- آب پاکتی: در منطقه فاو آب آشاميدني را در پاکتهاي مخصوص شير به ما مي‌دادند، هر يک پاکت جيره روزانه چهار نفر بود.بچه‌ها براي اينکه بي‌آب نمانند سوراخهاي کوچکي در ظرفهاي آب خود ايجاد مي‌کردند تا اينگونه مصرف آب خود را به حداقل برسانند.

     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    فغانی آورده اند: مثل اینکه برادران افغانی را استخدام کرده اند. وقتی حجم آتش خمپاره دشمن روی نیروهای ما بیش از حد معمول می شد و منطقه را می پوشاند، بچه ها بشوخی می گفتند: احتمالاً کارگر افغانی پای قبضه گذاشته اند که این طور بی امان آتش می ریزند. کنایه از اینکه بعثیان مزدور هر چقدر هم قوی باشند، نمی توانند این همه استقامت کنند و لجاجت به خرج بدهند؛ حتماً قضیه فرق کرده و کسی به آنها کمک می کند.

    منبع: سایت صبح
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    بروید فعلاً بارفیكس بزنید سال 64، سه نفر بودیم كه می خواستیم برویم جبهه. هر وقت به ستادی كه مربوط به ما بود مراجعه می كردیم مسئول ستاد می گفت: بروید فعلاً‌ بارفیكس كار كنید تا قدتان بلند شود. تصمیم گرفتیم به ستاد اعزام دیگری برویم. "ستاد مهدیه" كه تقریباً بالای شهر محسوب می شد – نسبت به منطقه خودمان یعنی "حسار امام"‌ رفتیم آنجا و خواستیم خودمان را بالای شهری جا بزنیم و بگوییم مثلاً‌ ما از "شهرك مهدیه" هستیم غافل از آنكه سر و وضعمان داد می زد پایین شهری هستیم. در نتیجه به اصطلاح یخمان نگرفت.
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    حمام چند ماهه
    مثل اغلب دوستان،‌ من را هم خانواده نمی گذاشتند بروم جبهه. یك بار به قصد رفتن حمام خیلی عادی از خانه خارج شدم – كاری كه همه بچه ها بلد بودند و به این وسیله ساك حاوی وسایل و لباسهایشان را از خانه خارج می كردند. بعد از چند روز كه در پادگان بودیم رفته بودم حمام گردان. موقع برگشتن گفتم بد نیست یك تلفن به خانه بزنم. به مادرم تلفنی گفتم: خدا می داند تازه الان از حمام آمده ام بیرون و تا برگردم خانه، فكر می كنم چند ماه طول بكشد!
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    ضد هوایی
    مسئول آموزش و پروش استان به منطقه آمده بود. بین دو نماز امام جماعت رفت منبر، آن هم چه منبری! از مشرق وارد شد از مغرب در آمد، فرمانده ردان كه با طولانی شدن سخنرانی حاج آقا تمام برنامه هایش به هم می ریخت، رفت پشت پدافند 57 و شروع كرد رو به آسمان شلیك كردن و داد و فریاد: هواپیما هواپیما! همه متفرق شدیم و جلوتر از همه روحانی مقر، بعد معلوم شد شوخی كرده و دشمنی در كار نبوده است. اما برای ادامه بحث دیگر دیر شده بود.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    واحد آبرسانی لشكر
    قدر نیروهای جهادی در جنگ خیلی شناخته شده نبود. مثل نور، هوا، آب،‌ خاك، آسمان همه جا بودند اما به چشم نمی آمدند. از نوع شوخیهایی كه به نحوی در ارتباط با كار و مسئولیت آنها بود می شد به كنه ماجرا پی برد.
    دعای توسل بود. اواخر دعا، بعد از كلی شیون و واویلا مداح گفت: نقل می كنند،‌ یكی از برادران مخلص زخمی می شود،‌ خون زیادی از او میرود. وسط بیابان در آن گرمای تابستان كه از آسمان آتش می بارید،‌ تشنگی بر او غالب می شود. دیگر رمقی در او باقی نمی ماند و به حال اغما می رود،‌ در عالم بیخودی وقتی آب آب می گوید آقای سبزپوشی بالای سر او حاضر می شود، برادر مجروح می پرسد: شما كه هستید آقا؟ و او می گوید: از واحد آبرسانی لشكر 8 نجف اشرف آمده ام.
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    ترکش بیت المال
    می گفت: مواظب باشید، هر چه دم دستتان رسید نخورید. خصوصاً تیر و ترکش، اینها بیت المال است. حساب و کتاب دارد. فردا باید جوابگو باشید. مال ملت بیچاره عراق است. از گلوی خودشان بریده اند، سر وته خرجشان را زده اند شندر غاز تهیه کرده اند و داده اند برای مهمات، آنوقت شما راه به راه آنها را می خورید و شهید و مجروح می شوید؛ این درست است؟ نشنیده اید که فی حلالها حساب و فی حرمها عقاب! دنیا ارزش ندارد. یک خورده جلوی شکمتان را نگه دارید.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    خدا خیرتان بدهد
    خبر پیروزی و شور و هیجان عملیات در مناطق مختلف جبهه را از رادیو همه با صدای رسا و نفس گرم و گیرای عباس کریمی بارها شنیده بودند. در مواقع عقب نشینی بعضی از بچه ها ادای او را با همان آب و تاب در می آوردند که بیا ببین. می گفتند: رزمندگان اسلام، خدا خیرتان بدهد انشاءالله.
    حماسه ای دیگر، دستتان در نکند، محشر کردید. عقب نشینی از این سریعتر غیر ممکن است. بشتابید، غفلت موجب پشیمانی است!