پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) سیب سخن در باب فواید خوراکیها بود. از جمله خواص میوه ها. هر کس هر چه می دانست، کم و زیاد، درست و غلط مطرح می کرد. من هم که هیچ چیز بلد نبودم، برای اینکه کم نیاورده باشم گفتم: سیب، سیب با آلبالو و گیلاس و هندوانه و چه می دانم زردآلو خیلی توفیر دارد. شنیده م هر کس صبح ناشتا یک سیب بخورد، ظهر بعد از غذا یکی و آخر شب قبل از خواب هم یکی، مکثی کردم و ادامه دادم: آنوقت ظرف کمتر از بیست و چهار ساعت سه تا سیب خورده است، تصورش را بکنید! از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) آخ کمرم! خدا رحمت کند شهید اکبر جمهوری را، قبل از عملیات از او پرسیدم: در این لحظات آخر راستش را بگو چه آرزویی داری و از خدا چه می خواهی؟ پسر فوق العاده بذله گویی بود. گفت: با اخلاص بگویم؟ گفتم: با اخلاص. گفت: از خدا دوازده فرزند پسر می خواهم تا از انها یک دسته عملیاتی درست کنم خودم فرمانده دسته شان باشم. شب عملیات آنها را ببرم در میدان مینها رها کنم بعد که همه یکی پس از دیگری شهید شدند بیایم پشت سیمهای خاردار خط، دستم را بگیرم کمرم و بگویم: آخ کمرم شکست! از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) یک روز در مقر داخل چادر مشغول ناهار خوردن بودیم. از چادر بغلی یکی از برادران که حدود سی سال داشت آمد با حالت بچه گانه ای رو به ما کرد و گفت: بابا گفتم اگر سبزی دارین یک خرده بدین! رفقا که سرشان درد می کرد برای این طور حرفها یکی گفت: بارک الله پسر خوب که به حرف بابا گوش می کنی. خوب عمو جان کلاس چندمی، چند سالته؟ او که سعی می کرد نقشش را خوب بازی کند، سرش را انداخت پایین و با حجب و حیا شکسته بسته جواد داد، کلاس مدرسه می روم. سی سالمه! آفرین بیا این سبزیها را بگیر و به بابا بگو : مگر دستم بهت نرسد. بلایی به روزگارت بیاورم که آن سرش ناپیدا باشد. از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) اول چلو مرغ جبهه جنوب امدادگر بودم، یک شب یکی از نیروهای بسیجی را که ترکش خورده بود به داخل آمبولانس می بردیم تا از آنجا به بیمارستان منتقل کنیم. زخمش را بسته بودم اما همچنان از بدنش خون می رفت. شبی بود که شام چلو مرغ داشتیم. با همان حال نزار در شرایطی که رنگ برویش نبود، سراغ سهم غذا و چلو مرغش را می گرفت، دلش پهلوی دیگ غذا بود، رویش نمی شد بگوید که اول شامم را بخورم بعد مرا ببرید! از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) ادامه بده جزو اسرای عراقی یک منافق داشتیم، این را از تسلط او به زبان فارسی دانستیم. وقتی آنها را می آوردیم پشت خط خودش را انداخت داخل رودخانه سر راه که فرار کند. حسن تا وسط رودخانه او را زیر نظر داشت. از آنجایی که شنا بلد نبود کم کم زیر آب می رفت. در لحظات آخر که برای کمک خواستن دست تکان داد، حسن دستی برایش تکان داد و گفت: ادامه بده، موفق باشی! از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) توحیه خط بنا بود آن روز ما رانسبت به خط توجیه کنند، در هما بای بسم الله خمپاره زدند مسئول محور دود شد رفت روی آسمان. رو کردند به کسی که در میان برادران همه قدیمی تر بود، برادر سید حمید سیدی، پرسیدند: آیا می تواند این وظیفه را به عهده بگیرد؟ با خوشرویی گفت: بله مسأله مهمی نیست. بعد رفت بالای خاکریز. همه منتظر بودیم که او یک جلسه مفصل راجع به این قضیه صحبت کند. اول با دست اشاره کرد به سمت چپ: این چاله که می بینید جای خمپاره 60 است. بعد رویش را برگرداند به طرف راست: آن یکی گودال هم محل اصابت خمپاره 120 است. بعد از مکث نقطه کوری را در دشت نشان داد و گفت: این هم جای خمپاره ای است که در راه است و تا چند لحظه دیگر می رسد! والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) اين عمليات لياقت نمي خواهد در عمليات كربلاي 4 بر خلاف كربلاي 5 اوضاع منطقه چندان بر وفق مراد نبود. ماست ترشي بود از تغارش پيدا! بچه ها موفق به تثبيت مواضع به دست آمده نشدند و با دادن كشته و زخمي قابل توجه عقب نشيني كردند. معمول بود كه گفته مي شد خدا گلچين مي كند، مصداق شعر حافظ: هزار نكته غير حسن ببايد كه تا كسي / مقبول طبع مردم صاحبنظر شود. تشخيص درستي هم بود. رفتنيها با آنها كه بيخ ريش صاحبشان بودند كه به اصطلاح توماني هيجده ريال توفير مي كردند. لذا از تعارفات كه مي گذشتيم به هر كس التماس دعا نمي گفتند، به معني خاص كلمه! و از هر كس حلاليت نمي طلبيدند و يادگاري نمي گرفتند و آنجا كه اين تميز و تشخيص نبود و به كسي مي گفتند، اگر شهيد شدي، پاسخ مي شنيدند: ما لياقت نداريم! در كربلاي 4 كار به جايي رسيده بود كه اگر برادري مي خواست بگويد ما كه لياقت ... مي گفتند: خيالت راحت باشد اين عمليات خيلي لياقت نمي خواهد، آنقدر كه فرار نكني و پاي كار باشي كافي است! از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) سفره خاکی در منطقه سومار، خط مقدم بودیم که با ماشین ناهار را آوردند. به اتفاق یکی از برادران رفتیم غذا را گرفتیم و آوردیم. در فاصله ماشین تا سنگر خمپاره زدند. سطل غذا را گذاشتیم روی زمین و درازکش شدیم، برخاستیم دیدیم ای دل غافل سطل برگشته و تمام برنج ها نقش خاک شده است. از همانجا با هم بچه ها را صدا زدیم و گفتیم: با عرض معذرت، امروز اینجا سفره انداخته ایم، تشریف بیاورید سر سفره تا ناهار از دهان نیفتاده و سرد نشده. همه از سنگر آمدند بیرون. اول فکر می کردند شوخی می کنیم، نزدیکتر که آمدند باورشان شد که قضیه جدی است! از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) كاسه بيت المال به بهانه اسراف نشدن و ثواب بردن تا ذره آخر سفره و ظرف غذا را مثل مرغ نك مي زدند و دانه چيني مي كردند. تا اينجايش قابل تحمل بود. اما بعضي ظروف را مي ليسيدند، زبان مي زدند. بعضي از دوستان به آنها مي گفتند: كاسه بيت المال است نخوريد لطفاًَ. از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) تعارف آنقدر از بدنم خون رفته بود که به سختی می توانستم به خودم حرکتی بدهم. تیر وترکش و هم مثل زنبور ویزویز کنان از بغل و بالای سرم می گذشت. هر چند لحظه آسمان شبزده با نور منورها روشن می شد. دور و بریهام همه شهید شده بودند جز من.خلاصه کلام جز من جانداری در اطراف نبود. تا این که منوری روشن شد و من شبح دو نفر را دیدم که برانکارد به دست میان به دنبال مجروح می گردند. با آخرین رمق شروع کردم به یا حسین و یا مهدی کردن. آن دو متوجه من شدند. رسیدند بالای سرم. - اولی خم شد و گفت:«حالت چطوره برادر؟» - سعی کردم دردم را بروز ندهم و گفتم:«خوبم، الحمدلله» - رو کرد به دومی و گفت:« خوب مثل این که این بنده خدا زیاد چیزیش نشده . برویم سراغ کس دیگر.» جا خوردم. اول فکر کردم که می خواند بهم روحیه بدهندو بعد با برانکارد ببرندم عقب.اما حالا می دیدم که بی خبال من شده اند و می خواهند بروند. زدم به کولی بازی:«ای وای ننه مردم!کمکم کنید دارم می سوزم! یا امام حسین به فریادم برس!» و حسابی مایه گذاشتم. آن دو سریع برگشتند و مرا انداختند رو برانکارد. برای این که خدای نکرده از تصمیم شان صرف نظر نکنند به داد و هوارم ادامه دادم. امدادگر اولی گفت:« می گم خوب شد برش داشتیم، این وضعش از همه بدتر بود. ببین چه داد وفریادی می کنه!» دومی تأیید می کرد و من هم خنده ام گرفته بود که کم مانده بود با یک تعارف شاه عبدالعظیمی از دست بروم! کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 66