پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) نصف روز از همه جلوتر بودم... اصغر رجبی آموزش كه تمام شد از پادگان 21حمزه تهران بطرف فرودگاه مهرآباد حركت كرديم ،حدود ساعت 8صبح ، من و چند تن از رزمندگان شهرستان ابهر بنام هاى مظاهر پاشايى ، محمودجعفرى ، حسن محمودى و ... بهمراه بيش از يكصد نفر از رزمندگان ديگر بوسيله یک فروندهواپيماى باربرى ارتش ، تهران را به قصد جبهه هاى جنوب ( اهواز ) ترك گفتيم ، اولين بارمبود كه سوار هواپيما آن هم از نوع باربرى شده بودم . در طول مسير هوايى تهران اهواز به خاطر سر و صداى زياد هواپيما گوشهايمان گرفته بودطوريكه حرفهاى همديگر را به سختی متوجه مى شديم . بعد ازیک ساعت يا يک ساعت و نيم هواپيما در فرودگاه اهواز فرود آمد و همگى پياده شديم . من چشمم به افتاب بود كه ظاهرا غروب مي كرد . براى اداى نماز ظهر و عصر با عجله وضو گرفته و دنبال نمازخانه بودم تا نمازم قضا نشود . در اين لحظات يكى از بچه ها گفت : الان كه ساعت 10 اصبح است ، با نمازخانه چكار دارى ؟! با اشاره به آفتاب گفتم آفتاب دارد غروب مى كنه .. اگر دير بجنبيم نمازمان قضا مى شود .. ناگهان چند نفر از بچه ها بطور دسته جمعى بمن خنديدند و گفتند : مرد حسابى مگر مشرق و مغربت را گم كرده اى ؟!! اولا سمتى را كه تو نشان ميدهى سمت مشرق است نه مغرب ، ثانيا كجاى كارى ؟! چهار ساعت نيست كه افتاب طلوع كرده .. تو مي گويى آفتاب غروب مي کند . تازه فهميدم دوستانم راست مى گويند ، من نه تنها مشرق و مغربم را گم كرده بودم بلكه نصف روز هم از همه جلوتر بودم . اشتباه ذهنم به اين جهت بود كه گوش هايم گرفته بودند و احتمالا دقايقى نيز در هواپيما چرت زده بودم ؛ بدنبال خنده بچه ها خودم نيز هر هر زير خنده زدم . آرى آنروز يکى از روزهاى اوايل سال 1360بود و من فكر مى كنم اين خاطره شيرين دورانجنگ تا آخر عمرم فراموش نشود .
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) شور و شوق عملیات عابدين صابرى در طول سالهاى جنگ ، گاهى حوادث و صحنه هايى را شاهد بوديم كه هرگز از يادمان نمى رود. در يكى از شب ماى فروردين ماه 1366 در منطقه ى شرق بصره ، كانال ماهى و... عملياتى با عنوان كربلاى 8توسط رزمندگان اسلام به اجرا در آمد. در اين عمليات ، جان بركفان سپاه اسلام با حمله اى برق آسا ، موانع و خطوط دفاعى دشمن را در هم كوبيدند كه شرح سير مراحل و موفقيتهاى اين عمليات در اين خاطره نمى گنجد ، لذا قصد دارم از شب پرخاطره و بياد ماندنى اين عمليات ، خاطره اى را از دو شهید بزرگوار بازگو نمايم . هوا تاریک شده بود. قرار بود عمليات كربلاى هشت ، فردا قبل از ظهر به اجرا در آيد. رزمندگان اسلام مى رفتند تا بار ديگر در آزمونى سخت و بزرگى خود را محک بزنند. در آن لحظات حساس ، طبيعى بود كه بچه هاى رزمنده از وابستگى هاى دنيوى دل بر كنند و فقط به ياد خدا باشند. همه احساس مى كردند در فضاى معنوى و به دور از كينه و كدورت نسبت به همديگر قرار گرفته اند. در گوشه و كنار اطرافمان عده اى از رزمندگان با خود خلوت كرده بودند. بعضى از آنها وصيتنامه مى نوشتند ، بعضى كتاب دعا يا قرآن كوچكى در دست داشتند و با خداى خود راز و نياز مى كردند. حالت عجيبى به بچه ها دست داده بود ، هر كدام از بچه ها با ديده بوسى از همدیگر حلالیت مى طلبيدند. زمزمه ى مناجات رزمندگان ، اشكها را از ديدگان سرازير مى نمود. در عين حال تعدادى از همرزمانمان از قبل ، مقدارى حنا آماده و دستهاى خود را با آن رنگين و معطر مى ساختند : گويى در بزم عروسى بسر مى بردند. یکی مى گفت شب عروسى است . ديگرى مى گفت شب حنابندان است و... ولى واقعتت چيز ديگرى بود. همه اين شور و شوق ها به خاطر شركت در عمليات و معامله با خداوند بود. گويى فرشتگان عرش ، همنوا با كاروان الهى ، زمزمه ى پرستش سر داده و افلاكيان براى تصنيف عشق ، ميان سنگرها و خاكريزها فرود آمده بودند. در اين ميان ، گرزعلى شاهسوندى را كه يكى از بچه هاى رزمنده بود براى حنا گذاشتن به دستش به جمع خودمان دعوت نموديم . ولى او با لبخندى كفت : « شما به فكر خودتان باشيد... من خواب ديده ام كه دستهاى من و دوستم (محمدعزیزالهی) با خون خود رنگين شده و... » با فرا رسيدن روشنايى صبح ، ظاهرا نيروهاى دشمن از عمليات ما اطللاعاتى بدست آورده بودند. لذا قبل از آغاز عمليات ، مواضع ما را به شدت زير آتش سلاحهاى سنگين و سبك خود قرار دادند. دقايقى نگذشته بود كه ديديم دو بسيجى عزيز ، گرزعلى شاهسوندى و محمد عزيزالهى[این دو شهید از توابع شهرستان ابهر بوده اند ] كه نسبت فاميلى نيز با همديكر داشتند شهد شيرين شادت را نوشيده اند در حالیکه کف دست این دو بسیجی پاکباخته با خون رنگین شده بود. خواب شب گذشته شاهسوندی را به یاد آوردیم که میگفت : « دست ما با خون خود رنگین خواهد شد»
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) تلاش برای حضور در جبهه علی معظمی غم لشگر انگيخته بود تا خون دل عاشقان را بريزد ، يزيدى بود وكاخى داشت كه در برابر كوخها گردن افراشته بود ، اما در آن بالا در عالم كبريائى هم خبرى بود . بار ديگر فرشتگان صف كشيده بودند تا شكوه عشق را به نظاره بنشينند . آسمان ، زمين ،دريا و حتى كوير ايران نيز سخاوت عشق را به نمايش گذاشته بود. جوانها ميرفتند تا پشت خاكريزى ، شوق وصالجوانى شان را در انبوه بى شمار گلوله ها و تركشها در ميدان خاك و خون فدا كنند . سال 1362بود . من بعنوان دانش آموز مدرسه راهنمايى اميركبير ابهر كه آن زمان در محلهاكبرآباد بود مشغول تحصيل دركلاس دوم راهنمايى بودم ، يكى از همكلاسي هايم به جبهه اعزام شده بود ، من كه سن قانونى اعزام به جبهه را نداشتم عضو بسيج شده بودم تا از اين عضويت براى اعزام به جبهه استفاده كنم . اعزام همكلاسى ام شديدا مرا تحت تأثير روحى و روانى قرار داده بود بطوری که در وقتهاى خاص و خلوت خودم شروع به گريه كرده و از خدا توفيق حضور در جبهه را مي خواستم . از آنجائيكه من تنها فرزند ذكور خانواده بودم مى دانستم پدر و مادرم رضايت رفتن به جبهه را به من نخواهند داد ، لذا جرأت مطرح ساختن اين موضوح را با پدر و مادرم نداشتم ، بعد از گذشت یکماه از اين قضيه كه تحملم را از دست داده بودم دل به دريا زدم وموضوع را با پدر و مادرم در ميان گذاشتم و گفتم كه من اجازه مى خواهم به جبهه بروم و شما بايد از نظر قانونى اجازه بدهيد تا مرا به جبهه اعزام كنند . جايتان خالى و چشمانتان روز بد نبيند همينكه حرف من تمام نشده بود با پرخاش شديد پدرممراجه شدم ، او طورى ناراحت شد كه با تندى گفت : مگر جبهه جاى بچه است كه توميخواهى بروى؟! مى خواهى بروى ميان توپ و تانک ! خودت مي فهمى كه چه مى گويى ؟ميفهمى كجا ميروى ؟ .. وقتى حرفهاى پدرم كه سعى مي كرد مرا از رفتن به جبهه منصرف سازد تمام شد ، فکرى به مغزم رسيد و منتظر اعزام نیروهاى بسيجى به جبهه شدم . تا وقت اعزام شروع به تكميل پرونده و ارائه مدارك لازم جهت اعزام به جبهه شدم ، مثل ارائهعكس ، فتوکوپی شناسنامه ،رضايت نامه و غيره . خدايا با اين اوضاع و احوال پدرم چگونه مي شود رضايت نامه اى نوشت و اثر انگشت پدرم را هم زير آن آورد ؟! فكرى به ذهنم رسيد ، با خود گفتم بجاى پدرم امضاء و اثر انگشت ميزنم و اگر متوجه جعلى بودن اثر انگشت يا امضاء پدرم نشدندكه پرونده اعزامم تکميل مى شود و اگر هم كه لو رفت بخانه بر مى گردم ، خلاصه كلام ، نامه را با خط قديمى خاصى با دست چپم نوشتم و اثر انگشت شصت خودم را نيز به پاى نامه زدم ، بعد از تکميل پرونده و انتظار چند روزه، وقت سفر و انتظار طاقت فرسا براى من به سر رسيد . روز بياد ماندنى و ماندگارى برايم بود . روز سفر به درياى بيکران انسانهاى عاشق كه رفته بودند تا به نداى هل من ناصرا ينصرنى آقا و سرورشان حضرت اباعبدالحسين (ع)لبيك بگويند . آن روز ( مورخه 26/6/1362/) روزى بود كه به جبهه اعزام شديم . من براى اينكه بتوانم اسباب سفرم را آماده كنم اين بار بايد با مادرم كنار مي آ مدم . بعد ازفكر و خيال اينکه چكونه اسبابم را براى اعزام آماده كنم تا مادرم متوجه موضوع نشود ، نزدمادرم رفته و به او گفتم : مادر ساك حمام مرا آماده كن كه مى خواهم به حمام بروم و مادرم هم بى اطلاع از نیت من اين كار را برايم انجام داد. ( آخر ميدايد بعد از گذشت مدتهاى مديدى كه غرق درگرفتاريهاى دنيا و نفس اماره بودم متوجه حرفى كه به مادرم زدم شدم كه چه بسا آن موقع آن مطلببرایم زود بود اما كلامى كه گفتم چون عاشقانه و بدون هيچ غل و غشى مطرح مي شد خدا كلام زيبا و با معنى را بر زبانم جارى ساخته بود . آن كلام كه مادرم آن را آخرين جمله از من براى خداحافظى داشت . مادر اسباب حما م مرا ببنديد . مي خواهم به حمام بروم ! ارى ميرفتم كه در حمام خون غصل شهادت کنم و براى پرواز ملكوتی در ملكوت اعلى جابگزین گردم ولى از قافله جامانده ها گشتیم ؟! ) بر ميگردم به آ نجائيكه مادرم بدون اینکه از نيات من خبر داشته باشد اسباب سفرم را بست و بصورت عادى مرا راهى نمود . اما چون من كاملا با نقشه و طرح قبلى به اين كار دست مي زدم جنب و جوشى عجيب و غريبى در دل داشتم ، يك خداحافظى غريبى با او كردم طورى كه بغض گلويم را گرفت و صدايم به لرزه افتاد ولى از ترس فهميدن مادرم نسبت به موضوع بر گريه خود غلبه كرده و از او جدا شدم تا با قدمهاى راسخ به سوى ميعادگاه عاشقان اعزام به جبهه ( بسيج مركزى ) كه آن موقع در مصلى ابهر قرار داشت حركت كنم . .. وقتيکه در بسيج حضور يافتم ديدم اندك اندك ياران اعزامى از هر نقطه شهرستان با ساك ولوازم سفر در آ ن مکان روحانى حضور مى يابند و در كنار آ نها خانواده هايشان آ مده بودند تافرزنداشان را راهى جبهه كنند ، ولى چون هيچ كس از رفتن من اطلاعى نداشت كسى به بدرقه من نيامده بود و اين هم زيبايى خاص خودش را داشت . ما به تعداد 19نفر سوار بر مينى بوس شديم و حركت خود را به سوى جبهه هاى حق عليه باطل آغاز كرديم . وقاتلوهم حتى لا تکوفتنه .. و اين راه تا قيامت ادامه خواهد داشت ، تا زمانيکهفتنه اى در زمين وجود داشته باشد. ان شاءالله ما در اين اعزام به مناطق جنگى مختلفى اعزام شديم اما نتيجه اعزام و حضور در جبهه ختم به عمليات والفجر 4 شد كه در اين عمليات بايد ارتفاعات مشرف به شهر پنجوين عراق را بهتصرف در مى آ ورديم . در محلى بنام ارتفاعات كانى مانگاه مستقر شديم ، چند روز بعد از ا نجا به دره شیلر اعزام گشتيم دره شيلر نقطه رهايى براى عمليات ما بود . در دره شيلر كه مستقر شده بوديم كسى را ديدم كه حضور او در جبهه بر شوق و رفتن من به جبهه را افزوده بود . او كسى نبود جز یک همکلاسی خوب بنام احمد شريفلو كه در يك ارتباط روحى و معنوى از خدا مى خواستم توفيق حضور در جبهه را به من نيز مثل احمد عنايت بفرمايد ، اين درخواستهاى عاجزانه از خداوند منان مورد قبول واقع گرديد و سعادت حضور در جبهه را به بنده عاصى عنايت فرمود و من تا زنده ام شكرگذار اين عنايت خداوند بزرگ خواهم بود .
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) با اسرا مدارا کنید قدرت اله نژاد حسينى عمليات محرم با رمز مقد س يا زينب (س)آغاز و خطوط دفاعى دشمن توسط رزمندگان اسلام در هم شكسته شده بود ، من و چند نفر از بر و بچه هاى بسيجى ، وارد خط دشمن شده بوديم . حجم آتشبارهاى دشمن به قدرى سنكين بود كه ادامه ى پيشروى و عبور از كانالها و موانع فيزيكى را غير ممكن و يا بسيار دشوار مى ساخت . ولى به هر ترتيب ممكن ، بچه ها بااتكا به خداوند ، سعى در پيشروى و پشت سر گذاشتن تمام موانع داشتند. در اثناء اين عمليات ، صحنه اى دلخراش توجه ما را به خود جلب كرد. رزمنده اى بسيجى ، به اسارت نيروهاى بعثى در آمده بود كه 5 الى 6 نفر از آنان در مقابل ديدگان ما اين رزمنده ى بى دفاع را مورد وحشيانه ترين آزارها و شكنجه هاى خود قرار داده بودند. حد فاصل ما با نيروهاى عراقى ، حدود 100 متر بود كه ما شاهد صحنه ى داد و فرياد آن رزمنده بوديم . فرياد يا زهرا و يا حسين رزمنده ى بسيجى به گوش مى رسيد ولى دريغ كه هيچ كمكى از دستمان بر نمى آمد. عده اى از همرزمان ، طاقت ديدن چنين صحنه ى دلخراشى را نداشتند ، از همين روگفتند بايد تا دير نشده چاره اى بينديشيم و اين بسيجى را از دست نيروهاى بعثى خلاص كنيم ... با تصميم و ابتكار عمل به موقع بچه ها ، از لابلاى خاكريزها و سنگرها به طرف نيروهاى بعثى حركت كرديم . پس از نزديك شدن به آنها ، ابتدا درگيرى شديدى بين ما و نيروهاى دشمن سر گرفت ، ولى بچه ها با حمله اى غافلگيرانه ، آن شش نفر عراقى را به محاصره ى خود در آوردند. بالاخره مزدوران عراقى در برابر حمله ى رعد آساى ما ، تاب مقاومت نياورده و تسليم شدند.بعثيون آنچنان با قنداق اسلحه بر سر و صورت اين برادر بسيجى كوبيده بودند كه ديگر توان حرف زدن نداشت . چانه و دندانهايش خرد شده و خون از سر و صورت وى جارى بود. به چشمانش كه نگاه مى كرديم پر از خاك بود. اين عمل بعثيها ، وحشيگرى مغولها را در اذهان ما تداعى مى كرد. با اين وضع ، برادر بسيجى وقتى با ما مواجه شد از شدت خوشحالى ، درد و رنج ناشى از شكنجه را براى لحظاتى از ياد برد. با مشاهده ى وحشيكرى بعثيها و جسم خون آلود اين رزمنده ، احساسات بچه ها جريحه دار شد ، لذا يكى از برادران تصميم گرفت شش نفر بعثى را در همان دم به هلاکت برساند ولى ناگهان با واكنشى سريع بسيجى مجروح و مصدوم مواجه شد. اين بسيجى با پيروى از مرام مولاى متقيان حضرت علی (ع) با لحنى اثر بخش خطاب به ما گفت : « دست نگه داريد ،مگر امام [امام خمينى (ره)] نگفته اند با اسرا مدارا كنيد و آنها را اذيت و آزار ندهيد... ما مسلمان هستيم و... .» حرف اين بسيجى ، روحيه ى مضاعفى در ما بوجود آورد و همرزم ما را از تصميم عجولانه ى خود منصرف نمود. وقتى اسرا و بسيجى مجروح را به محل امن و پشت جبهه انتقال مى داديم ناگهان متوجه شديم ديگر آه و ناله ى برادر مجروحمان به گوش نمى رسد ، بر بالاى سرش قرار گرفتيم . لبخندى متين و زيبا بر لبانش جارى بود، آرامش عظيمى تمام وجودش را فرا كرفته بود. گويى پيكر مطهرش ، تكبير انالالله سر داده و زخمهاى تن عشق ، دیگر هیچ درد و سوزى نداشت . آرى ! او به نداى حق لبيك گفته و بسوى ابديت به پرواز در آمده بود. فقط جسم خونين بى روح و شكنجه شده اش بر روى زمين خاكى مانده بود در حاليكه به ما ندا مى داد : « با اسوا مدارا كنيد... »
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) مى روم حلیم بخرم آن قدر كوچك بودم كه حتى كسى به حرفم نمى خنديد.هرچى به بابا نه نه ام مى گفتم مى خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمى گذاشتند. حتى تو بسيج روستا هم وقتى گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشتنم هرهر خنديدند. مثل سريش چسبيدم به پدرم كه الاوبالله بايدبروم جبهه . آخر سركفرى شد و فرياد زد:" به بچه كه رو بدهى سوارت می شود.آخرتونيم وجبى مى خواهى بروى جبهه چه كلى به سرت بگيرى". دست آخركه ديد من مثل كنه به اوچسبيده ام روكرد به طويله مان وفريادزد:" آهاى نورعلى ، ييااين را ببر صحراو تا مى خوردکتكش بزن و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش درييايد!" قربان خدا بروم كه يك برادر غول پیكر بهم داده بود كه فقط جان مى داد براى کتك زدن . يك بارالاغ مان را چنان زد كه بدبخت سه روزصدايش گرفت ! نورعلى حاضر به يراق ، دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدرمحكم زد كه مثل نرم تان مجبور شدم مدتى روى زمين بخزم و حركت كنم . به خاطر اين كه تو ده ، مدرسه راهنماى نبود، بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنماى بود، آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتى درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم . رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازى كردم و سر تقبازى در آوردم تا اين كه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت . روزى كه قرار بود اعزام شويم ، صبح زود به برادر كوچکم گفتم:" من ميروم حليم بخرم و زودى بر می كردم ." قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه رازمين گذاشتم وياعلى هدد. رفتم كه رفتم . درست سه ماه بعد، ازجبهه برگشتم . درحالى كه اين مدت از ترس حتى يك نامه براى خانواده نفرستاده بودم . سر راه از حليم فروشى يك كاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه . در زدم . برادركوچكم در را باز كرد و وقتى حليم ديد با طعنه گفت :" چه زود حليم خريدى و برگشتى!" خنده ام گرفت . داداشم سر برگرداند و فرياد زد: "نورعلى ييا كه احمد آمده !" با شنيدن اسم نورعلى چان فراركردم كه كفشم دم درخانه جاماند!
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) خنثی سازی به روش دیمی و ابتکاری على رحيمى در سال 64روزهاى سخت و پر خاطره اى را در بانه پشت سر مى گذاشتيم . در آن سال ، هواپيماهاى رژيم بعث عراق ، شهر بانه و مردم بى دفاع آن را بطور وحشيانه زير آماج حملات بمبها ، راكتها و موشكهاى خود قرار مى دادند. آن موقع من از نيروهاى واحد مهندسى و تخريب بانه بودم . كاشت و برداشت مينها و خنثى سازى بسته ها و تله هاى انفجارى و... به عهده ى نيروهاى مهندسى و تخريب بود. ما بواسطه ى تجربياتى كه كسب كرده بوديم تا حدودى در خنثى نمودن بعضى از مينها و تله ها مهارت كافى و لازم را داشتيم ولى مسؤولیت و تخمصصمان در حد خنثى ساختن بمبهاىعمل نكرده ى هواپيماهاى دشمن نبود. در عين حال ، برخى مواقع شرايط اقتضاء مى كرد كه به كارهاى خطر آفرين عجيب و غريبى مثل خنثى كردن بمبهايى كه هركز با مكانيزم آنها آشنا نبوديم دست بزنيم . يكروز، جنگنده بمب افكنهاى دشمن چند بار بانه را بمباران كردند كه در اين بمباران ، دو بمب عمل نكرده بود ؛ يكى از اين بمبهاى عمل نكرده و يا به اصطلاح تخریبچیان « گل کرده » پس از فرود بر بام تیر چوبی منزلی واقع در تپه ی وسط شهر ، از سقف منزل عبور و تا نیمه بر زمین فرو رفته بود اهل فن خوب مى دانند كه در چنين مواقعى ، خنثى ساختن بمبهاى گل كرده براى فرد يا افراد خنثى ساز ، كار بسيار دشوار و ريسك بزرگ و خطرناكى محسوب مى شود و به قول تخريبچيان « اولين اشتباه ، آخرين اشتباه است» ولى به خاطر پيشگيرى از انفجار احتمالى بمب و حفظ جان اهالى محل ، مجبور بوديم هر چه سريعتر بمبهاى عمل نكرده را خنثى كنيم . براى خنثی سازى و بيرون كشيدن بمب ، تصميم گرفتيم از خودروى تويوتا وانت صاحب منزل كه از اكراد بانه بود استفاده كنيم . اين برادر اهل تسنن ما ، بخاطر احساس خطرى كه از انفجار احتمالى بمب مى كرد در ابتدا اصلا حاضر نبرد خودرو و خودش را درگير ماجرا كند ولى بعد از اينكه او را نسبت به بى خطر بودن بمب قانع كرديم بالاخره تقاضاى ما را پذيرفت و كار را شرع كرديم ، بدين صورت كه بمب فرو رفته را بوسيله ى طنابى بوكسل كرده و سپس با حركت دادن ماشين ، آنرا را به آرامى از داخل زمين بيرون كشيديم . بچه ها ديدند اين بمب به علت حجم و وزن زيادى كه دارد اصلا قابل حمل با تويوتا وانت نيست، لذا آنرا از بالاى تپه به سمت پايين غلتانده ولى ناگهان ديديم با سرعت به طرف منازل مسكونى نزديك مى شود. با مشاهده ى اين صحنه ، وحشت عجيبى وجود همه را فرا گرفت ، ليكن به لطف خدا ، بمب در نقطه اى از حركت ايستاد و بلافاصله به كمك همدیگر ، آنرا بر روى آمبولانسى قرار داده و بالاخره از شهر خارج كرديم . وقتى مى خواستيم بمب را در بيرون شهر منفجر كنيم نظر شهيد نصرالهى[فرمانده سپاه بانه] بر آن شد كه به دليل آتش سوزى احتمالى محصولات كشاورزى وگندمهاى كشاورزان ، تا يكماه انفجار آنرا به تعويق بيندازيم . حسب اين دستور ، يكماه بعد با اطلاع رسانى قبلى در سطح شهر ، اين بمب را بهمراه بمب ديكرى منفجر كرديم .
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) به حرمت امام حسین غلام حسین رجبی یکی از عوامل مهم و مؤثر در پيروزى و موفقيت ها ى رزمندگان اسلام ، دعاهاى خير خانواده به ويژه والدين رزمندگان اسلام است كه بايد آن را ناديده نگيريم . دعاها همچنان كه در زندگی عادى و روزمره اثر گذار بوده و گره گشاى خيلی از مشكلات می باشد در فراز و نشيب سالهاى دفاع مقدس نيز كاربرد ملموس داشته اند كه رزمندگان دليرجبهه ها شاهد بسيارى از نمونه هاى عينی آن بوده اند. سخت است رنج دورى از خانه و خانواده را بر دوش كشيدن ؛ بهخصوص وقتى كه در ديار غربت آن هم در ميان آتش جنگ بوده باشی! سال 64شهر « بانه » بطور مكرر آماج حملات ددمنشانه ى هواپیماهاى رژيم بعثى عراق قرار داشت . جنگنده بمب افكن هاى دشنمن بدون ملاحظه اى با زير پا گذاشتن قوانين و مقررات بين المللى ، افراد غير نظامى و بى دفاع شهر و خانه هاى مسكونى يعنى تنها مأمن آنان را زير بمباران وحشيانه خود قرار مى دادند ؛ به همين جهت اكثر اهالى ، خانه و كاشانه ى خود را ترك كرده و به شهر و روستاهاى همجوار پناه برده بودند. لذا بانه به غير از مقر نيروهاى مسلح از هر گونه سكنه خالى شده و به شهر ارواح تبديل شده بود. اماكن تخليه شده ، محل امنى براى اختفاء عناصر گروهك هاى ضد انقلاب اعم از « منافقين ، كومله ، دموكرات و ... » شده بود. آنها معمولا روزها در خانه ها مخفى شده و با استفاده از تاريكى شب ، در صدد ضربه زدن به پايگاهها و مواضع نيروهاى نظامى و انتظامى بودند. وضعيت موجود ، فضاى اندوهگينى ايجاد نموده بود و به شدت احساس غربت مى كرديم .با توجه به مشكلاتى كه مخابرات بانه در آن زمان داشت به سختى ارتباط تلفنى بر قرار مى شد. بالأخره پس از تلاش فراوان تماس حامل شد. احوالپرسى نموديم . پدرم كه بغض گلويش را گرفته بود با صدايى لرزان مى گفت : « پسرم دلمان برایت تنگ شده ... دلشوره ى عجيبى داشتم ،خيلى نگرانت بودم ، کار خوبى كردى كه زنگ زدى...» پدرم اصرار داشت كه به مرخصى بروم . از او خواستم دعايم كند. او هم با همان لحن و صداى بغض آلودش ، من و همرزمانم را دعا و چند بار اين جمله را تكرار كرد : « خدا به حرمت امام حسین (ع) شما را از شر شیطان حفظ كند... »و در نهايت با همديگر خداحافظى نموديم .در مقر ما ، بچه ها چند وقتى بود كه شب ها براى شب نشينى در پشت بام گرد هم مى آمدند. آن شب من در حال و هواى تماس تلفنى ، نگران پدر و مادر و خانواده بوده و حال خوشى نداشتم و از اين كه در احوالپرسى از آنان كوتاهى نموده بودم خودم را سرزنش مى كردم ؛ به همين دليل بر خلاف شب هاى گذشته دراتاق كارم مانده و مشغول یک سرى كارهاى جزئى شدم . نمى دانم چرا بچه ها هم آن شب در پشت بام دور هم جمع نشدند.گويى كسى آنها را واداركرده بود تا در اتاق هاى خود بمانند. فقط نگهبان وقت بود كه در سنگر پشت بام حضور داشت . پاسی از شب گذشته بود كه انفجار مهيبى ساختمان و محوطه را به شدت لرزاند. موج انفجار گيجم كرده بود. وقتى مطمئن شدم كه سالم هستم سراسيمه از اتاق خارج شدم . بچه ها نيز اسلحه بدست پشت سنگرها و محل هاى نگهبانى موضع گرفتند.اتاق ها را يك به يك جستجو كردم ولى متوجه چیزى نشدم . پله هاى نردبان را با عجله پيموده به پشت بام رفتم .صداى ناله اى به كوشم رسيد. نگهبان را ديدم كه بر زمين افتاده خون از بدنش جارى است . موج انفجار هم كمى وضعيتش را غير عادى ساخته بود. بلافاصله او را به بيمارستان منتقل و به مقر بازگشتيم . اوضاع را بررسى كرديم . ظاهرا يك يا دو نارنجك دستى منفجر شده و تركش هاى زيادى به اطراف اصابت كرده بود. احتمالا نیروهاى دشمن در شناسايى هاى خود به حضور شبانه نيروها در پشت بام پى برده و با استفاده از ساختمان هاى خالى از سكنه ى اطراف براى ضربه زدن و به شهادت رساندن بچه ها ، چند نارنجك به ساختمان ها پرتاب كرده بودند ليكن به لطف خداوند تيرشان به خطا رفته بود. اين سوء قصد نافرجام و ناكامى دشمن در اهداف پليدش را با حس عجيبى مدیون دعاى پدرم مى ديدم ، دعاى پدرم كه با صداى گريان و لرزان مى گفت : « خدا به حرمت امام حسين (ع) شما را از شر شیطان حفظ کند...» اينجابود كه مستجاب شدن دعاى پدر و مادر را در حق فرزند با چشمان خود ديدم . بعد از اين ماجرا دائما با خود فكر مى كردم اگر آن شب بچه ها طبق روال شب هاى گذشته در پشت بام جمع مى شدند چه اتفاقى مى افتاد ؟
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) فاجعه حلبچه رحیم طالبى ما در جنگ تحميلى وحشيگريهاى گوناگونى از رژيم بعثى عراق تجربه نموده ايم ولى اگربخواهيم از وحشيانه ترين حملات بعثي ها مثال بزنيم شاید بمباران شيميايى مردم بى گناه و بى دفاع حلبحه باشد . زمستان 1366به اتفاق تنى چند از رزمندگان[حاج رسول حدادیان و شهید ابراهیم ترکی] اسلام بطرف شهر حلبحه عراق در حال حركت بوديم كه ناگهان چند فروند از جنگنده هاى رژيم بعثى در آسمان حلبچه ظاهر و بطور وحشيانه اى اقدام به بمباران شيميايى مردم بى گناه حلبحه نمودند ، در لابلاى انفجارهاى شديد وگازهاى كشنده و مسموم كننده بمبهاى شيميايى ، آه و ناله هاى مردم اعم از زن و مرد ء پير و جوان ، كودكان و .. بلند بود . از آنهاییکه زنده مانده بودند عده اى موفق به خروج از شهر شده ولى تعداد كثيرى از مردم به دليل از دست دادن چند نفر از اعضاى خانواده خود ، به ناچار در شهر زمينگير شدند ، صحنه اى كه فاجعه دلخراش اطفال كربلا را براى هر مسلمانى زنده مى ساخت و همواره اين سئوال را براى همه ايجاد مرم نمود كه چرا بايد شهر و مردمی که متعلق به خود عراق هستند اينچنين زير آماج حملات ددمنشانه رژيم بعثى قرار گيرند ؟!! پاسخ چندان سخت نبود چرا كه بوئى از ترحم و انسانيت به مشام صدام و صداميان نرسيده بود تا دوست و دشمن بشناسند .. از دور شاهد پسر بچه تقريبا چهار ساله اى بوديم درحاليکه خانواده خود را از دست داده وبخاطر موج انفجار و وحشت از صحنه اى كه در عمرش براى اولين بار مى ديد ناله و شيون كنان مدام به دور درختى چرخيده و پدر و مادرش را براى كمك مى طلبيد ؛ در اين فكر بوديم كه راه چاره اى جهت نجات پسر بچه پيدا كنيم ليكن حملات مجدد هواپيماهاى دژخيمان ، طفل معصوم را امان ندادند و در زير بمب و تركش و خاك مدفون ساختند .. همه ما متاثر و غمگين از مشاهده اين جنايت بوديم ولى افسوس كه نتوانستيم در آن لحظه كارى براى آن پسر پیدا بکنیم خاطره اين صحنه تلخ و دلخراش كه اوج قساوت دشمن را نشان ميدهد هرگز از ذهنمان بيرون نمی رود
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) او را نشناختم محرم محمدى در اوايل تير ماه سال 1361 مصادف با ماه مبارك رمضان ، به لطف خداوند ، بخت يارمان شده بود تا با افتخارآفرينان تیپ 17 على بن ابيطالب عليه السلام [این تیپ چند ماه بعد به لشگر ارتقا یافت] در خط مقدم جبهه ( پاسگاه زيد عراق ) به عنوان نيروى پدافندى حضور داشته باشيم . روزى از همان روزها ، چند تن از فرماندهان تیپ 17 على بن ابيطالب (ع) بمنظور بازديد از خط پدافندى نيروها و ارزيابى و شناسايى منطقه جهت اجراى عمليات رمضان در چند روز آ ينده ( البته ما بعد از آغاز عمليات ، به علت حضور و بازديدفرماندهان پى برديم ) به موقعتت ما آمده و هر كدام از آنها مشغول كارى بودند . يكى مشغول تهيه ى كالك و نقشه بود ، يكى با دوربين به سمت مواضع دشمن نگاه مى كرد و ديگرى در خصوص برخى مسائل با نيروها صحبت مى كرد. در كنار اين افراد، فرد خوش سيما و جوانى كه ملبس به لباس خاكى بسيجى بود ناگهان سنگر ما را مورد بررسى و بازديد قرار داده و اظهار داشت : « اين سنگر خيلى طول دارد ، در مواقع اضطرارى نمى توانيد از آن بخوبى استفاده كنيد و... » من با تصور اينكه ايشان از فرماندهان نبوده و شايد از رزمندگان نزديك و اطراف خودمان باشد در پاسخ او به شوخى گفتم : « شما كارى به اين كارها نداشته باشيد . اين به خودمان مربوط است ... » در اين لحظه ، مسؤول محور وقت حاج قاسم رضايى[سردار سرتیپ پاسدار حاج قاسم رضایی اصالتا اهل ابهر (شناط)واز پاسداران قدیمی سپاه ناحیه ابهر بوده و مسوولیت های مختلفی را در سپاه و نیروی انتظامی بعهده داشته اند که از آخرین مسوولیت های بعد از جنگ ایشان می توان به فرماندهی علوم و فنون مقاومت بسیج ، فرماندهی پادگان های آموزشی ، فرماندهی آموزش نیروی مقاومت بسیج ف فرماندهی پادگان آموزشی نیروی انتظامی ، فرماندهی آموزشی نیروی مقاومت بسیج و فرماندهی قرارگاه های عملیاتی نیروی انتظامی اشاره کرد] تلويحاً مرا متوجه اشتباهم كرد ولى باز هم بطور دقيق منظورشان را نفهميده و آن فرد بسيجى را نشناختم تا اينكه آنها از سنگر ما دور شدند... يكى از همسنگران با ناراحتى به من گفت : « بنده ى خدا مگر او را نشناختى؟ گفتم : « نه ، نشناختم » . گفت : « او همان آقا مهدى زين الدين فرمانده ى تیپ 17على بن ابيطالب (ع) است كه به او توجه نكردى و...» من از اخلاص آقا مهدى خيلى چيزها شنيده بودم ، ولى اولين بارم بودكه او را از نزديك ملاقات مى كردم ، لذا از اين بى توجهى و بى احترامى كه نسبت به شخص فرمانده ى تیپ مرتكب شده بودم با ناراحتى و اضطراب بسيار، براى عذر خواهى به انتظار بازگشت مجدد فرمانده به سمت سنگرهاى خودمان نشستم . پس از رسيدن آقا مهدى ، سريعا جلو رفته و عرض كردم : «حاج آقا مرا ببخشيد . خيلى عذر مى خواهم ، قصد اسائه ى ادب نداشتم ... من شما را نشناختم و... » ليكن او با تبسم و مهربانى خاصى ، دستى بر سرم كشيد و گفت : «خواهش ميكنم ،خداببخشد،مسأله مهمى نبودو...» . من با رفتار و برخورد محبت آميز اين فرمانده ى عزيز ، دريافتم كه ايشان از اخلاص كامل و مراتب بالاى اخلاقى و اسلامى برخوردار هستند. اين سردار عزيز ضمن همرنگ نمودن لباس خود با لباس بسيجيان ، طورى رفتار مى كرد كه گويى فقط يك بسيجى است ، حقا كه همينطور نيز بود چرا كه او همانند رهبرش خمينى كبير قدس سره ، قبل از هر مسؤوليتى. خود را بسيجى مى دانست و همواره بر اين مقام افتخار مى كرد. براستى پاداش چنين سردارانى همان شهادت است كه از خداوند بزرگ هديه گرفته اند. « هر كه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش مى دهند » آقا مهدى زين الدين و امثال او با حسن اخلاق و شيوه ى رفتارى خود ، روح معنوى بلندى به هشت سال دفاع مقدس بخشيدند كه در اين ميان نام خود را نيز در صفحه ى روزگار جاودانه ساختند.
پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان) پرویزبهرامی منطقه جنگى جنوب ، بستان ، بهمن ماه 1361، باند اضطرارى هليكوپتر ... با چند نفر از بر و بچه هاى بسيجى در یک چادر هستيم ، مأموريتمان حفاظت از باندخاكى و اضطرارى هليکوپترها است ، هر روز چند فروند هليکوپتر شنوك جهت حملمجروحين و مصدومين عمليات به اهواز و .. بر زمين نشسته و پس از اينكه مجروحين را درخود جاى ميدهند مجددا از زمين كنده شده و به قصد اهواز و .. محل را ترك ميكنند ، درهنگام فرود و پرواز هليکوپترها گرد و غبار عجيبى از زمين بلند ميشود ؛ براى جلوگيرى از اين گرد و غبار تعدادى از برادران ، نفت سياه و قير بر زمين پاشیده اند ولى غافل از این که صد رحمت به گرد و خاك ، چون اين بار كه هليکوپترها نشستند سر و صورت و لباسهاى همه بچه ها با قير و نفت سياه چریکی شد ، شايد اين هم یک نوع تاکتیک جنگى و چریکی بود كه ما از آن بى خبر بوديم ... سنگرى در 20مترى چادر ما وجود دارد كه ما چند نفر[عبد الله محمدی ،ید الله صفائیان ، محمود صفائیان ، پرویز بهرامی و...] هر شب در آنجا با اسلحه كه کلاشینکف بصورت نوبه اى پست ميدهيم ، هيچكدام از ما ساعت نداريم ولى براى تعويض پست ها راهش را يافته ايم ، راهش چيست ؟ معلوم است ، بوسيله يكدستگاه تلفن قورباغه اى[ تلفن قورباغه ای یک نوع تلفن هندلی نظامی است که زنگی شبیه صدای قورباغه دارد ] که ارتباط صحبت ما و دفتر مسئول اورژانس صحرايى را برقرار مى كند هر نيم ساعت و يا چهل و پنج دقيقه يكبار ، تماس مى گيريم و ساعت و يا وقت دقيق را مى پرسيم ، در ضمن ، هر شب زمان و مدت پستهايمان را نيز با آن تنظيم ميكنيم . درطى يكى دو روز اول هيچ مشكلى براى تنظيم زمان و مدت پستها بوجود نيامده است ،ولی مشكل از زمانى شروع شده كه يکى از برادران از آن سوى سيم تلفن قورباغه اى باعصبانيت به ما ميگويد : آخه ما در يك 24ساعت ، چند بار بايد به شما وقت را اعلام كنيم ؟!! ماكه نميتوانيم هر شب تا صبح بيست بار به شما ساعت بگوئيم و ... برويد به فكر ساعت باشيد ، الحق كه بى ترمز هستيد . ما هم در جواب گفتيم : ما هم مثل شما بى تقصیريم ، چون هيچكدام از ما ساعت نداريم ... خلاصه اينكه ديگركسى براى اطلاع از وقت جرات زنگ زدن به اورژانس را ندارد ، چاره اى نداريم جز اينكه همه ما به همديگر تعهد شفاهى بدهيم تاهركدام از نيروها به نظر خودش دو ساعت نگهبانى داد. نگهبان بعدى رابراى ادامه پست از خواب بيداركند . تاریکی اغاز شد ، نگهبان اول كه سر پست خود رفته به نظر خودش دو ساعت ايستاده است، پس نگهبان بعدى را براى پست دو ساعت بعد بيدار ميكند و بهمين ترتيب تا اينكه هنگامروشنايى ، پست همه به پایان برسد . ولى نتيجه عکس اين است؛ ناگهان متوجه مى شويم كه اخرين نگهبان به چادر آمده و ميگوید : يالا بلند شید ببينم چرا هوا روشن نمى شود ؟!. فكر مى كنم من بيش از سه ساعت و نيم است كه پست ميدهم ولى هوا روشن نشده .. ما هم گفتيم روشن شدن هوا به ماربطى ندارد ... جهت حل معما بالاخره یکی از ما جرات كرد كه دوباره به اوررانس زنگ بزند .. الو.. الو.. برادر ببخشيد فقط يكبار ديكر ساعت را بگویید قول ميدهيم براى آخرين بار باشد در جواب ما ميگويد : فکر مى كنم شما ما را دست انداخته ايد .. ولى عيبى ندارد براى آخرين بار مى گويم ساعت 30: 3بامداد است . باور نکرديم ، چون با اين حساب پست اخرين نگهبان چيزى حدود شش ساعت بنظر ميرسيد، با اين وجود همه ما خودمان را به كوچه على چپ ميزنيم و در تاريكى چادر سرمان را در زير پتو پنهان مى كنيم .. بيچاره آخرين نگهبان مجبور مى شود تا صبح نگهبانى بدهد . بالاخره بمنظور حل اين مشکل مهم ! یک نفر از رزمندگان كه داراى ساعت مچى بود به جمع ما معرفى گرديد .