1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

شروع موضوع توسط Twister ‏29/7/11 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    توصیه های لازم رسته بندی که می شدیم ازهر کس راجع به شغل و تخصص او می پرسیدند. نوبت به رحانی گردان رسید، از او سؤال کردند: حاج آقا رسته شما را چه بنویسیم؟ گفت: کار من در واقع بیشتر توصیه های لازم به صدام حسین است. پرسیدند: حاج آقا چه توصیه ای. توصیه های ایمنی؟ گفت: نه، خودش می داند.

    از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    ادعوني استجب لكم اسمش محمدحسين عبدلي بود .وقت نماز كه مي شد بچه ها را بيدار مي كرد،عبارت ادعوني استجب لكم را با صداي بلند مي خواند و تا وقتي همه بر نمي خواستند دست بر دار نبود. مي گفت:بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را. بعضي دنبالش مي كردند، به اسم صدايش مي زدند: پسر! بيا اينجا ببينم و او هم جواب مي داد، عده اي مي گفتند: تو را بخوانيم؟ آدم قحط است! تو چه جوابي مي خواهي به ما بدهي پسر كبلايي حسن!
    از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    ایرانی مزدور
    اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگيديم .
    بين ما ، يكى بود كه انگار دو دقيقه است از انبار ذغال بيرون آ مده بود: اسمش عزيز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون همرنگ شب مى شد.
    و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيز تركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنشبه عقب .
    وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گريه كرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديم تا دوباره خرمشهر را به ايران باز گردانيم .
    يك هو ياد عزیز افتاديم . قصد كرديم به عيادتش برويم . با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستانى پيدا كرديم و چند كمپوت گرفتيم و رفتيم به سراغش . پرستار گفت كه در ا تاق 110است . اما در اتاق 110 سه مجروح بسترى بودند. دوتايشان غريبه بودند و سومى سر تا پايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود. دوستم گفت : "اينجا كه نيست برویمشايد اتاق بغلى باشد!" يك هو مجروح باند پیچى شده شروح كرد به ول ول خوردن و سر وصدا كردن .
    گفتم :" بچه ها اين چرا اين طورى مى كنه ؟ نكنه موجيه ؟ " يكى از بچه ها با دلسوزى گفت :" بنده ى خدا حتما زير تانك مانده كه اين قدر درب و داغون شده !" پرستار از راه رسيد و گفت :" عزيزرا ديديد؟" همگى گفتيم :" نه كجاست ؟" پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد و گفت :" مگر دنبال ايشان نمى كرديد؟" همگى با هم گفتيم : "چى؟اين عزيزه !؟ " رفتيم سر تخت .
    عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آ ويزان بود و دو دست و سر و كله و بدنش زير تنزيب هاى سفيدگم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :" خاك تو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟" يه هو همه زديم زير خنده . گفتم :" تو چرا اينطور شدى؟ يك تركش به پا خوردن كه اينقدر دستك دنبك نمى خواهد "
    عزيز سر تكان داد و گفت :" ترکش خوردن پيش كش .بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردن پيش آن نازكشيدن است !" بچه ها خنديدند. آنقدر به عزيز اصراركرديم تا ماجراى بعد ازمجروحيتش را تعريف كند. وقتى تركش به پام خورد مرا بردن عقب و تو يك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بيرون آ مبولانس خبر كنند. تو همين گير و دار يه سرباز موجى را آ وردند انداختن تو سنگر.
    سرباز چند دقيقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و بر، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسيده بودم و ماست هايم را كيسه كرده بودم . سرباز يه هو بلند شد و نعره اى زد:"عراقى پست مى كشمت !"
    چشمتان روز بد نبينه ، حمله كرد بهم و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم . حالا من هر چه نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد . سربازه آ نقدر زد تا خودش خسته شد وافتاد گوشه اى واز حال رفت . من فقط گريه مى كردم و از خدا مى خواستم كه به من رحم كند واو را هرچه زودتر شفا دهد.
    بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هايشان دستبس كه خنديده بوديم داشتيم از حال مى وپا مى زدندو كركر مي كردند.عزيزناله كنان گفت :"کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدش را بگويم .
    يه ساعت بعد به جاى آمبولانس يه وانت آوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تارسيدن به اهواز يه گله گوسفند نذركردم دوباره قاطى نكند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش بیمارستان ايستاده بودندوشعار مى دادند و صلوات مى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت :
    " مردم اين يك مزدور عراقى است . دوستان مرا كشته ! و باز افتاده به جانم" . اين دفعه چند تا قل چماق ديگر هم آمدند كمكش و ديگر جای سالم در بدنم نبود يه لحظه گريه كنان فرياد زدم : " بابا من ايرانيم ، رحم كنيد". يه پیر مرد با لهجه عربى گفت :" آى بى پدر، ايرانى ام بلدى؟ جوانها اين منافق را بيشتر بزنيد!"
    ديگر لشم را نجات دادند و اينجا آوردند. حالا هم كه حال و روز من را مى يينيد. "
    پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت : " چه خبره ؟ آمده ايد عيادت يا هرهركردن . ملاقات تمامه . بريد بيرون! " خواستيم با عزيز خداحافظى كنيم كه ناگهان يه نفر با لباس بيمارستان پريد تو و نعره زد:" عراقى مزدور مى كشمت ! عزيزضجه زد:" ياامام حسين .بچه هاخودشه . جان مادرتان مرا از اينجا نجات دهيد!"
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    نبرد تن به تن
    کریم داودی
    يازدهم آ بانماه سال 1361بود كه رزمندگان بسيجى چند لشگر از جمله لشكر 17على بنابيطالب(ع) براى اجراى مرحله دوم عمليات محرم گوش به فرمان فرماندهان بودند ، ذكر خدا برلبان همه جارى بود، قرار بود عمليات در قسمت جنوب دهلران و غرب عين خوش و چند محورديگر به اجرا درآيد .
    نيروهاى دشمن بخاطر ترس و وحشت از اجراى عمليات شب قبل ( مرحله اول عمليات محرم ) در حالت آ ماده باش كامل به سر مي بردند ، قرار بود نيروها بعد از باز شدن معبر[معبر به راهی در میدان نی گویند که فاقد هر نوع مین باشد] توسط تخريبچيان [ تخریبچی به خنثی ساز مین و مین گذار می گویند]وعلامت گذارى معبرها با قرصهاى فسفری و نوارهاى فسفرى ، به جلو هدايت شوند .
    فرمان حركت نيروها به سمت دشمن با رمز مقدس یا زينب (س) صادر شد ،آ ماده حركت بهمنطقه عملياتى شديم ، بارش باران شب قبل سطح زمين را گل و لاى كرده بود ، بهمين جهت حركت را براى نيروها دشوار مي ساخت ، آتش دشمن به قدرى شدید بود كه اگر نيروها در طول سير ، حالت سينه خيز هم بخود ميگرفتند باز خمپاره هاى زمانى دشمن در بالاى سر همه منفجر می شد و كسى را امان نميداد ، ولى عشق و علاقه رزمندگان به حضرت اباعبد الله الحسين (ع) بيش ازاين حرف ها بود و هيچ عاملى مانع حركت نيروهاى اسلام نگرديد .
    اين حقير به اتفاق چند تن از تخريبچيان و نيروهاى اطلاعات و عمليات 17على بن ابیطالب (ع) براى عبور نيروها از ميدان مين ، وظيفه باز كردن معبرها را داشتيم يك يا دو نفر از نیروهاى تخريبحى ، جلوتر از ستونهاى عملياتى حركت ميردند ، ساعتى گذشت ، چند معبر جهت عبور نيروها باز شد ، عده اى از نيروها به اتفاق فرماند هان خود ميدان مين را پشت سرگذاشتند و عده اى هم منتظر باز شدن معبرهاى بعدى بودند ، ما هم نيروها را يك به یک از معبر به جلو هدايت می کرديم ، اين كار ساعتى بطول انجاميد تا اينکه همه برادران از ميدان مين عبورنمودند .
    در اين لحظات ، عمليات از چند محور ديگر آغاز و دشمن از حضور نيروها آگاه شده بود، بهمين جهت آ تش دشمن ثانيه به ثانيه شديدتر مى شد ، وصف اوضاع و احوال آن موقعيت با زبان و يا قلم دشوار است ؛ بايد در لحظات صحنه بود تا حقيقت را فهميد .
    در حين عمليات در قسمتى ازمنطقه با نيروهاى خودمان فاصله زيادى پيدا كردم ؛ تنها بودم كهیكدستگاه خودروى سيمرغ نيروهاى دشمن را در داخل دره کوچکی ديدم درحاليه چراغهاىسوئیچ و پشت آمپرهايش روشن بود ، بنظرمي رسيد نفرات داخل خودرو به تازگى خودرو راترك نموده بودند ، آهسته بسمت خودرو حركت کردم كه دو نفر ناشناس ظاهر شدند ، رمزگردانها و واحدها علی اصغر(ع) و پاسخش از طرف نيروى مقابل علی اکبر(ع) بود ، آن دو نفر به من نزدمن شدند ، به آنها رمز على اصغر را گفتم ولى از پاسخ خبرى نشد ، با خود گفتم شايد پاسخ رمز يادشان رفته و چون از مسير سمت خودمان به من نزدیک شده بودند اصلا فکر نمی كردم كه نيروى دشمن باشند ، ناگهان يكى از آنها كه هيكل قوى و درشتى داشت مرا غافلگير كرده و يك دستش را محکم به دهانم گذاشت و با دست ديگر نيز سينه ام را چسبيد ، دیگرى هم كمى از ما فاصله داشت ، من كه اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفته بود خودم را در یک قدمى مرگ مى ديدم .
    در آن لحظه نمى دانستم چه تصميمى بگيرم ، ولى در دل از خدا كمك ميخواستم ، فقط توانستم لوله اسلحه اى را كه بوسيله بندى بر گردنم آويزان بود بطرف شكم فرد مورد نظر بچرخانم ، ناگهان ديدم چند تير رسام[گلوله های رسام دارای موادفسفری هستند و بعد از شلیک از خود نور تولید می کنند] بصورت رگبار از پشت فردى كه مرا گرفته بود خارج شد و لحظه اى بعد بدنش شل شده و نقش بر زمين گرديد ، بعد از اين تیراندازى فرد دوم ادخيل يا خمينى سر مي داد و ..
    تا آن لحظه نمى دانستم گلوله ها از لوله اصلحه من خارج شده است ، بعد از اينكه فرد مقابل به زمين افتاد تازه فهميد م كه ناخودآگاه ماشه اسلحه را چكانده ام ، با شلیک گلوله هاى رسام ، چند تن از رزمند گان سر رسيده وبا فرياد من متوجه موضوع شدند و فرد ديگرى را كه ازنيروهاى دشمن بود با رگبارى به هلاكت رساندند .
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    پناه بر خدا

    احمد یارقلى
    شب عمليات والفجر 8 [عملیات معروف فتح فاو]بود ، شايد بيش از سه الى چهار ساعت به آغاز عمليات باقى نمانده بود، اروند رود براى ديدار با بسيجيان مى خروشيد و بى تابى مى كرد ، شور و شوق وصف ناشدنى وجود جان بركفان بسیجى را فرا گرفته بود ، براى عده اى از رزمندگان ، لحظه وصال با شهيدان نزديك بود،ديگر چه باك از مرگ ؟ هركس به كارى مشغول بود، يكى در حال تنظيم وصيتنامه ، يكى در حال استغفار و طلب حلاليت از دوستان و .. و ديگرى مشغول راز ونياز باخدا..
    انگار همه ، آخرين ساعات زندگى را سپرى مى كنند ، انگار ديگر ارزويى به دل باقى نماندهجز لحظه شروع عمليات !!
    خداوند توفيقى نصيبمان نموده بود تا لحظاتى از زندگى را بهمراه تنى چند از رزمندگان اسلام از جمله اخوى خود شهید حسن یارقلی دركنار اروند رود بگذرانيم ، كسى چه مى داند ؟!! شايد لازم بوده تا شاهدى براى بازگوكردن خاطرات و خطرات آن زمان ها باقى بماند..
    از لابلاى برادران رزمنده، لحظه اى برادر شهیدم ( حسن ) را ديدم كه بمن نزدک شد و دستم را گرفت و به گوشه اى از محوطه برد و گفت :
    رازى در زندگى دارم كه تاكنون با كسى در ميان نگداشته ام ولى احساس مى كنم كه لحظات آخر عمر است و اگر اين مطلب را نگويم در حق جوانان كوتاهى كرده ام و بنظرم مى رسد شايد فاش نمودن اين راز حداقل تأثیر مثبتى در اذهان و افكار جوانان ايجاد كند . سپس ادامه داد:
    چند سال پيش كه در من 20سالكى مجرد بودم در يكى از شهرهاى شمال كشور درمنزل مسكونى به تنهايى مشغول كار بنايى بودم كه یک لحظه در اتاق باز شد و دختر صاحبخانه واردشد و دقيقه اى نگذشت كه در را از پشت يا داخل قفل نمود و از من تقاضاى وصال نمود ..
    گفت : اگر خواسته مرا قبول نکنی با داد و فرياد همسايه ها را جمع مى كنم و به تو تهمت ..ميزنم و ..
    از اين صحنه پیش امده كاملا غافلگير شدم ، نمى دانستم چطور خودم را از اين معركه نجاتدهم ، مغزم بخوبى كار نمى كرد ، زيرا كه در پايين ، وجود شيطان و در بالاى سرم خدا را ناظر به اعمالم مى ديدم ، ترسى سراسر وجودم را فرا گرفته بود و بدنم در حال لرزيدن ؛ در یک لحظه ماجراى حضرت يوسف (ع) را بخاطر آوردم كه چكونه به خدا پناه برده و از او کمک طلبيد و خداوند هم او را يارى كرد ..
    دستم را شستم و به سوى قبله ايستادم و تنها معبودم را صدا زدم .. يا الله ..
    در همين لحظه بغض از گلويم تركيد و به شدت گريه كردم ، حالتم به نحوى بود كه متوجهشدم او ( دختر ) هم بخود مى لرزد ، دقايقى بعد دختر صاحب منزل تحت تأثیر وضعيت پیش آمده قرار گرفت و از افکار و اميال شيطانى خود پشيمان شد و در اتاق را به رويم گشود ، خدارا شکر كردم كه مرا يارى نمود و از آ تش جهنم نجاتم يافت ..
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    کمین
    یداله دهقانى

    ارتفاعات كوههاى ما بين ديواندره و سقز در سال 1361شامل زمستانى سخت و طاقت فرسا بود در پايگاه.....[ بنا به مسائل امنیتی از ذکر نام روستا و پایگاه خودداری میگردد] مستقر بوديم . معمولا عناصر گروهک كومله و دمکرات همه روزه نيروهاى تأمين و خودروهاى نظامى را در كمين و حملات خود قرار مى دادند .
    یک روز با طرح و برنامه قبلى گروهان تأمين و پايگاه ، براى مسدود ساختن راه بازگشتدشمن به دل كوه زديم ، از محلهايى عبور مى كرديم كه دور از انتظار نيروهاى كومله و دمكرات بود و شايد تا آن روز پای نيروهاى خودى نيز به آنجا نخورده بود . فرمانده دسته ضربت در بين مسير مأموريت ، تذكرات مهمى جهت اجراى كمين و بدام انداختن نيروهاى دشمن بما دادند ، همچنين اضافه كردند : بچه ها امروز لحظات مرگ و زندگى است ؛ شايد راه برگشتى وجود نداشته باشد . همه شما بايد مصمم باشید و از خود رشادت بخرج دهيد . اگر خواست خدا باشد انشاالله دشمن را چنان غافلگير خواهيم نمود كه ديكر جرات تردد در اين منطقه را نداشته باشد.
    به بالاى مرتفع ترين كوه منطقه نزدیک شده بوديم بطوريكه به خيلى از مناطق اطراف كاملامشرف بوديم . پس از توقف كوتاه و كمى استراحت ، فرمانده دسته گفتند : بچه ها داريم بهجايى نزدیک مى شويم كه دشمن آخرين سازماندهى خود را جهت ضربه زدن به نيروهاى ما وپايگاهها انجام مي دهد و تعدادى از نيروهاى خود را كه مسلح به صلاح نيمه سنكين هستند براى پشتيبانى ديگر نيروهايشان در اينجا مستقر مى سازد كه راه برگشت نيروهاى ضربتى خود را پوشش دهد. بايد هرگونه تحرك و تردد شما بدون سر و صدا صورت گيرد .
    برف همه جا را سفيد پوش كرده و تا حدود زيادى حركت ما را كند و دشوارساخته بود ، از ابروها و ريش و سبيل دور دهان همه بچه ها يخ اويزان شده بود »؛ از هيچ كس صدايى به جز دم و بازدم نفس صداى ديگرى بگوش نمى رسيد ولى در دل ، همه از خداوند طلب يارى مى كردند .
    چهار نفر از نيروهاى ما كه بعنوان ديده ور جلوتراز همه در حال حركت بودند ناگهان شتاب زده و نفس نفس زنان خود را بما رسانده و خبر دادند كه تعداد تقريبا 10الى 12نفر از نيروهاىدشمن در پناه تخته سنگ ها آتش روشن كرده اند ولى كاملا از حضور ما بيخبر بنظر مى رسند .
    با دستور فرمانده دسته ، نيروها به گروههاى كوچک تقسيم شده و در پشت سنگها سنگرگرفتند ، دقايقى بعد طبق دستور بصورت سينه خيز و نيم خيز خودمان را به نيروهاى دشمن نزديك كرديم تا اینکه شايد بیش از 25متر از آنها فاصله نداشتيم .
    سرماى حاكم بر منطقه و غلتيدن در برفها انگشتان دست و پاهايمان را بى حس كرده بود ، شايد ديگر همرزمانم نيز مثل من توان چکاندن ماشه را نداشتند ، در دل كوه و نزدکى دشمن هزار و تصوير از دنيا و آخرت در چشمانمان حلقه زده و هركس به نقطه خاصى خيره شده بود ؛ در اين ميان صداى فرمانده دسته بلند شد كه : بچه ها امانشمان ندهيد .. با دست پاچگى بطرف نيروهاى دشمن آتش گشوديم و به يارى خداوند در اندك زمان باور نکردنى 4نفر از عناصر ضد انقلاب را به درك واصل نموده و 8نفر باقى مانده را كه 5 نفر از آنها بشدت زخمى شده بودند به اسارت درآورديم .
    با اسارت چند نفر از دشمن دريافتيم كه تعداد ديگرى از نيروهاى دشمن در منطقه حضور دارند،لذا دركمين آنها نشستيم تا آن لحظه اى كه دقيقآ ستون نيروهاى ضد انقلاب ديده شد درحاليه از شيارى بطرف بالا حركت مى كردند ، نيروهاى ما كه آنسوى ارتفاعات بودند بطرفدشمن تيراندازى مي كردند ، فرمانده دسته ما مدام پشت بى سيم مى گفت : مواظب نيروهاى ما باشيد، ما درست بالاى سر دشمن قرار داريم ، مبادا به سمت ما تيراندازى شود .
    نيروهاى دشمن لحظه به لحظه به طرف ما نزدیک مى شدند و هيچكدام از كمين ما خبر نداشتند . تعدادى از رزمندگان كه بعدا مشخص شد 24نفر مي باشند در اسارت نيروهاى دشمن بودند كه با بى رحمى تمام بعضى از آنها با زير پيراهن و بدون كفش يا پوتين در روى برف ها بهمراه دشمن مجبور به حركت بودند، بالاخره ضمن اينكه مواظب أسرا بوديم دشمن را زير آ تش قرار داديم .
    براى من كه تا آنروز دشمن را از نزديك نديده و در عمرم بطرف كسى يا حتى حيوانى تيراندازى نكرده بودم صحنه عجيب و خوفناكى بود . همزمان با ديگر همرزمان خود شروع به تيراندازى كردم ، در تيراندازى اول یکى از عناصر ضد انقلاب در حاليكه به سمت سنگر من نزديك مى شد مورد اصابت چند تير قرار گرفت و با كشيدن فريادى بلند در سرازيرى غلتيده و ديگر بلند نشدبا به هلاكت رسيدن اولين نفر وحشت و اضطرابى كه وجودم را فرا گرفته بود بر طرف شد ؛ دومين نفر را نشانه رفته و با شلیک دو تير از پاى در آوردم ، حدود 20دقيقه درگيرى بطول انجاميد نيروهاى دشمن با هدف و بدون هدف سمت ما ، ما را زير آتش گرفته بودند ، هفت نفر از نيروهاى دشمن با بلند كردن دست و انداختن اسلحه از ادامه درگیرى دست كشيده و تسليم گرديدند .
    وقتيكه افراد تسليم شده بما نزدیک شدند مات و مبهوت نگاهشان به همديگر بود . يكى از آنها اظهار داشت ما خيال مى كرديم از طرف نيروهاى مخالف خودمان مورد حمله قرار گرفته ايم و هيچ باور نمى كرديم كه نيروهاى شما بتوانند خودشان را به اين نقطه از كوه برسانند .
    سرانجام نيروهاى دشمن درمجموع با تعداد 9كشته و 5زخمى در مقابل نيروهاى اسلام شكست خوردند . با انجام اين عمليات تعداد 24نفر از نيروهاى ما كه در اسارت دشمن بودند آزاد گرديدند . صحنه شيرين زمانى بود كه اسراى ازاد شده متوجه شدند ما از گروهان خود انها هستيم به همين جهت از شدت ذوقشان همديگر را در اغوش گرفته و گريه مى كردند ناگفته نماند كه در طى اين درگريها چند تن از همرزمان ما نيز شهيد و مجروح گردید .
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    بهترین عکس یادگاری

    پرویز بهرامی
    به اتفاق برادران رزمنده مصطفى واحدى ،امير على كرمى ، على رستمى [هر سه اهل سنبل آباد ابهر می باشند که دو نفر اخیر ( کرمی و رستمی ) بعدها در جبهه های جنوب به درجه رفیع شهادت نائل آمدند] و ابراهيمجهانشاهلو[ اهل یکی از روستاهای تابعه قیدار بود که در سال 1365 در روستای بویین بانه به شهادت رسید] و ... در روستاى دوسينه بانه بوديم كه خبر عجيبى به گوشمان رسيد، اين خبر بيشتر به جک شبيه بود تا واقعيت . خبر اين بود :
    یکى از برادران رزمنده جهت گرفتن يك قطعه عکس يادگارى به همراه اصلحه آر پی چی خود به يكى از عكاسى ها در شهر بانه مراجعه مى نمايد ، اسلحه را بر دوش گرفته و بخاطر اینکه صحنه و زمينه عکس جالب و طبيعى ديده شود موشکی نيز بر روى آن قرار ميدهد ..
    پس از دقايقى عكاس براى گرفتن عكس و آماده شدن مشترى يا برادر رزمنده ، از شماره 1 تا3مي شمارد ولى ناگهان با شمارش آخر عكاس ( شماره 3) ، اين برادر رزمنده ناخود آگاه ماشه اسلحه را چكانده و موشک آر پی چى را در داخل عكاسى شليك مى كند .
    خوشبختانه ضامن موشك در محل خود قرار داشته و موشک بدون اينكه منفجر شود از ديوار عكاسى عبور و سپس به ديوارى در خارج از عكاسى اصابت مى كند . بعد از اين واقعه ، اين عكاسى به عكاسى آر پى چى معروف گشت . اين خاطره مربوط به سال 1363مى باشد .
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    شهیدی که نماز نمی خواند ؟
    حمزه خلیلی واوسری
    ... از نماز نخواندنش ، آن هم در اول وقت كه همه ى بچه ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند بايد حدس مى زدم كه مسلمان نيست ، ولى هیچ وقت چنين برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اين كه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمى دورتو از بچه ها زنگار دل به آب ديده شستشو مى كرد.
    بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم . احوالپرسى گرمی کرديم و با هم روى چمن هاى بهارى كه از شدت گرما خيلى زود پاييزى شده بودند نشستيم .
    حس كنجكاوى وادارم مى كرد تا بپرسم چرا نماز نمی خوانى ؟! اما نجابتى كه در سيمايش مى ديدم ، اين اجازه را به من نمی داد. پرسيدم :
    چند وقت است كه در جبهه اى ؟
    - دو ماه مى شود.
    از كجا اعزام شدى ؟
    - يزد.
    مى توانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم ؟
    -كوچيك شما اسفنديار.
    اسم قشنكى است ، به چه معنى است ؟
    -اسفنايار يك اسم اصيل ايرانى است . از دو قسمت «اسفند» و «داد» تشكيل شده است . در ايران باستان «اسپنت تات »بود كه بر اساس قاعده ابدال حرف «پ» به «ف»و «ت»به«د» تبديل به اسفنديار شده ، یعنی داده ی مقدس.
    وقتى ديدم اين گونه سيليس و روان حرف مى زند ، من نيز از سدى كه حيا برايم ساخته بود ، گذشتم و خيلى رک و پوست كنده پرسيدم :
    چرا نماز نمى خوانى ؟
    - نماز ؟ نماز چيز خوبى است . گفت و گوى خدا با انسان است . كى گفت كه من نماز نمى خوانم ؟
    خودم ديدم كه نخواندى.
    خنده ى مليحى كرد و گفت :
    - يكبار كه دليل نمى شود.
    ولى بچه ها مى گفتند هميشه موقع نماز خواندن به بهانه هاى مختلف از آنها دور مى شوى.
    -راست می گويند. ولى دلم هميشه با بچه هاست .
    چگونه؟
    - از طريق عشق به وطن . در احاديث اسلامى خواندم كه «حب الوطن من الايمان » من به وطنم عشق می ورزم و مطمئنم همين ايمان ، نقطه ى اتصال محكم من و بچه هاست .
    صحبت هاى ما گل انداخته بود كه مهرداد ، امدادگر گروهان صدايم كرد كه براى گرفتن دارو به بهدارى برويم . از اسفنديار خداحافظى كردم و او نيز در حالى كه دستانم را محكم می فشرد گفت : « بدرود»
    در طول مسير آنقدر به حرفهايش فكر می كردم كه دو بار نزديك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با « چيكار می كنی» مهرداد به خود مى آمدم .
    در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهميدم كه نيروها رفته اند.پرس و جو كردم و گفتند گروهان آنها براى تحويل خط قلاويزان به سوى مهران رفته است . از مسؤول تعاون پرسيدم :
    اين گروهان از كجا آمده بود؟
    - تهران
    ولى او به من می گفت از يزد آمده ام .
    -كى ؟
    يكی از بسيجبى ها.
    - نه ، اين ها همه از تهران آمده اند. نشانى اش چى بود ؟
    -مى گفت اسمم اسفنديار است .
    مسؤول تعاون فورا ليست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفنديار گفت :
    - راست گفته ، ساكن يزد است . اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده ، از تهران اعزام شده ...
    دانشجو .
    -بله .
    چه رشته اى؟
    -چه مى دانم .
    حالا مسأله براى من پيچيده تر شده بود. به كسى نمى گفتم ، اما با خودم كلنجار مى رفتم كه چرا دانشجوى بسيجى نماز نمى خواند؟! اين فكر هميشه با من بود و هر وقت محلى را كه من و او نشسته بوديم مى ديدم ، به يادش مى افتادم .
    مدت ها گذشت تا اين كه یك روز صبح ساعت 5 با بى سيم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستيد.
    مهرداد به سوى خط رفتيم ، تا جايى كه مى توانستيم با آمبولانس رفتيم و وقتى ديديم دیگرنمى توانيم ، گوشه اى پارک كرديم .
    من برانكارد را و مهرداد جعبه ى کمک هاى اوليه را گرفتيم و به راه افتاديم . به بالاى قله رسيديم و فرمانده گروهان با ديدن ما در حالى كه نفس نفس مى زد ، گفت : عجله كنيد.
    چى شده ؟
    -خمپاره دقيقا خورد روى سنگر و سه نفر شديدا مجروح شدند.
    به سوى سنگر رفتيم و ديديم بچه ها آخرين نفر را از زير آوار بيرون مى كشند. كمى نزدیک تر شديم ، دو بسيجى را ديديم كه تمام صورتشان غرق خون بود.
    مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست كه نبضشان را بگیرد و هر بار با «انا لله و انا اليه راجعون » گفتنش مى فهميدم كه شهيد شده اند.
    سومى نيز شهید شده بود. مسؤول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاكى كه بر گردن داشتند شناسايى و بنويسد.
    با ديدن نام اسفنديار خشکم زد.
    جلوتر رفتم و خواندم : « اسفنايار كى نژاد ، دانشجوى سال سوم پزشكى ، ساكن يزد ، دين زرتشتی... »
    چفيه را كه مهرداد روى ايشان انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خنده ى مليح كه به من گفته بود : « يكبار كه دليل نمى شود » جان داد.
    وقتى او را در كنار دو بسيجى ديكر ديدم به ياد آن حرفش افتادم كه مى گفت : «به وطنم عشق مى ورزم و مطمئنم همين ايمان ، نقطه ى اتصال من و بچه هاست »
    آرى این چنين بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برايش فاتحه خواندم و در حالی که چفیه را روی صورتش میکشیدم ، گفتم :« داده مقدس! در راه مقدسی هم رفتی ،بدرود»
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    چشمانی که خدا کورشان کرد

    توضیحات قسمت اول از زبان یکی از دوستان شهید داود رنجبر:
    داود زنجبر چهارده سال پس از پايان دوران اسارت و در نتيجه شكنجه ها و سوءتغذيه ای كه از سوى نزدانبانان بعثى درحقش روا شد، به درجه رفيع شهادت نائل گشت .
    سالها پس از شهادت او، برادر بزرگش حسن هنگام اثاث كشى منزل پدرى،با مشتىكاغذهاى فرسوده روبروش دكه اگرچه گذشت زمان باعث زرد وكمرنگ شدن نوشته ها شده بود،اما براى حسن همين كافى بود تا دستخط برادرشهيدش را در ميان آن كاغذها تشخيص دهد و...
    اين گونه بودكه بچه محلى قديمى اين حقير،با من تماس گرفت تا برای خوانا شدن نوشته های رنگ پریده داودبه دیدنش بروم ، البته داود چیزی تحت عنوان دفتر خاطرات و شبيه به آن نداشت ، اما آنچه ازهمان دست نوشته هاى كم تعداد،اما پرمعنى دستگيرمان شداين بودكه ؛ داود طى شش سال اساترتش ، تحت تاثير شديدفقط چندماجرا قرارگرفت وبه همين علت تنها همان چند خاطره را بر روی كاغذ آورد تا امروز، پس از پنج سال كه از شهادت اومیگذردآنها را تقديم شماكنيم .
    شرح ماجرا به روايت شهيد داود رنجبر:
    چند روز ديگر محرم سال 65 فرا مى رسد و اين يعنى آغاز سومين سال اسارت من. در اين سه سال يك چيز برايم مشخص شده : همان قدر که من از اين بغثی هاى عراقى متنفرم ، آنها نيز از من بدشان مى آيد البته اين لامروتها از تمام بر و بچه هاى ايرانى بدشان می آيد و سياه و مفيد و ترک وکرد و... فرقی ندارد.
    منتهی علت اينكه نسبت به من نفرتشان بيشراست ،دو چيز است ؛ اول اين كه خدا به من قدو قامى به اندازه غرورم داده است ، به گونه اى كه روز اول وقتى جاسم فرمانده اردوگاه (كه فارسی هم بلد بود) روبروبم ايستاد، برای اينكه با من حرف بزند مجبورشد سرش راكاملابالا بگيرد، بعد برای اينكه افسران و درجه دارانش را بخنداند روبه من گفت « راست ميگن كه آدمهار دراز عقلشون كمه ؟!»
    ومن قبل ازاينكه خنده بعثی ها تمام شود پاسخ دادم : «نمی دونم ،امااين رو مى دونم كه آدمهاى قدبلند نسبت به كوتوله ها،به خدانزديك ترند... »
    جاسم كه تا آن روز كسى اين طور سر به سرش نگذاشته بود، طورى از من كينه به دل گرفت كه در این شش سال دوران اسارتم ، نسبت به من نفرتش را ابراز مى كرد!
    مسئله دوم نيز حضور من در مراسم محرم و روز عاشورا بود.درهفته اول حضورم بود كه وقتى بعثيون با چوب وشلاق به جان ماافتادند،غرورم اجازه نداد كه ناله فغان كنم و همان طوركه كتك مى خوردم ، زل زده بودم به چشمان جاسم نانجيب !
    اين گونه بو دكه به دستور او عراقى ها از هر فرصتى براى شكنجه وكتك زدن من استفاده مى كردند، تااينكه محرم سال 67 فرا رسيد م ... بابچه ها مشغول عزادارى بوديم (قبلااجازه اش را گرفته بوديم )كه يك مرتبه در بازشد وجاسم همراه چند عراقى ديگر داخل شدند و پس از کتك زدن بچه ها نقاشی راكه يكى از بچه های اردوگاه از صحنه «گودال قتلگاه » کشیده و به ديوار نسب كرده بوديم ، برداشت ، ابتدا خواست آن را پاره كند،اماانگار فكرى شيطانى به مغزش راه يافت ،چراكه لبخندی زد و گفت : «هر کس این تصویر رامى خواهد، بيايد واز وسط حياط -روبروى اتاق فرماندهى - آن را بردارد،اما اين را هم مى دانيدکه طبق قانون اگركسىپس از تاريكى درمحوطه باشد،معنيش اينه که مى خواد فرار كنه وبهش تيراندازی خواهد شد...»
    جاسم اين را گفت وزهرخندش را ميان همه آن جمعيت تحويل من داد كه این يعنى تحريك كردن من . وسپس همان طور كه به سوی در خروجى مى رفت صدايش را انداخت ته گلويش و گفت : « حالا معلوم مى شه ايرانيها چقدرامام حسين (ع) را دوست دارند...» و خنده چندش آورش آسايشگاه را لرزاند.
    چنددقيقه اى منتظرمانديم وازپنجره ديديم که جاسم نانجيب آن تصوير مقدس را انداخت وسط اردوگاه درست روبروى پنجره اتاقش و سپس خودش هم در حالى كه ليوان نوشيدنى زهرماری اش را در دست داشت و اسلحه اش را در دست راست . منتظر ماند. خدا مى داند كه آن لحظات برايم چقدر سخت گذشت ، احساس مى كردم اگر امشب بازی رابه جاسمببازم ، شرافت و دينم را باخته ام .
    اما هيمن كه از جا برخاستم ، بچه ها اطرافم را گرفتند وهمگى يك جمله را تكراركردند: « داود اون بعثي عوضى به محض اينكه ببيندت مى كشتت ... » ومن با آسودگى كامل گفتم : اگر سيدالشهدااراده كنه .کور می شه اين راگفتم وهمین كه خواستم از آسايشگاه خارج شوم . ياد دعايى افتادم كه مادربزرگ مرحومم هميشه هنگامى كه اعضاى خانواده دچار مشكلى مى شدند آن را مى خواند. او مى گفت :
    « كاف _ لام _ ميم _ عين _ ی _ و بالعكس ! خدايا ببند چشم وگوش جن وانسان و همه موجودات را به روی من تا ديده نشوم . »
    با به ياد آوردن آن دعا شوقى كودكانه وجودم را پركرد و زیر لب زمزمه كردم :« يا امام حسين(ع) » تو را به آبرویی که نزد خدا داری قسمت مي دم منو ياری كن ونگذار شيعه هاى على (ع) را اين بعثى نانجيب تحقیر كنه ...
    شايد باورتان نشود اما من با چنان اعتماد به نفسى پا به حياط اردوگاه گذاشتم و راه افتادم كه يقيدن داشتم خدای حسين (ع) مرا ياری خواهد كرد و ياری كرد.
    چشمان بيرون زده جاسم را مى ديدم كه دارد روبروى پنجره اش را نگاه مي كند، اما نه مرا ديد و نه تصوير گودال قتلگاه را! واز آن جالب تر لحظه اى بودكه بچه ها نوحه خوانى را شروع كردند و جاسم با آن تصوركه مى تواند به خاطر قانون شكنى ما را تنبيه كند وارد آسايشگاه شد و... وقتى آن تصوير را ديد ابتدا فكر كرد يك نقاشى ديگر است ، اما چون جاى سوزاندنسيگارش دركنار كاغذ را ديد، به سرعت خود را به حياط رساند و موقعى که نقاشى را آنجا نديد بهت زده و حيران برگشت و بدون اينكه خشونتى اعمال كند از من پرسيد:
    « به شرافتم قسم کاری باهات ندارم ، فقط بگو چطورى اين را برداشتى؟» خنديدم وگفتم :« جلو چشمت آمدم و برداشتم و برگشتم ، اما خدا چشمان تو را كور كرده بود. » جاسم كه مى دانست من دروغ نمى گويم ، هيچی نگفت و برگشت به اتاقش و ما تا نيمه شب عزاداری كرديم !
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : لبخند های پشت خاکریز(خاطرات طنز رزمندگان)

    غریبانه
    كريم داودى
    قرار بود آخرین شناسايى و ارزيابى بخش مهمى از محورها و ميادين مين منطقه عملياتى والفجر 10 [عملیات ولفجر 10 راس ساعت 23:20 مورخه 25/12/1366 با هدف آزاد سازی بخشی از استان سلیمانیه عراق با رمز مقدس یا رسول الله (ص) توسط رزمندگان اسلام به اجرا در آمد ]توسط واحد اطلاعات و عمليات تیپ سوم لشكر 31عاشورا انجام گيرد.اين مأموريت به سه گروه چهار الى پنج نفره مرکب از دو نفر تخريبچى و دو يا سه تن از عناصراطلاعاتى تیپ محول گرديده بود.
    من بعنوان جانشين واحد تخريب تیپ و چهار تن از برادران پاسدار بنامهاى: يونس مصطفوى ( مسوول واحد تخرب ) قربانى ( تخریبچى ) ، رضا رضايى وبابايى ( از واحد اطلاعات و عملیات ) يكى از گروه هاى شناسايى را تشكيل داده بوديم .
    همه ى افراد گروه ها از ويژگى و توانايى هاى مثبت و خوبى برخوردار بودند ولى هر گاه ياد عمليات والفجر10مى افتم بى اراده چهره ى نورانى و روحانى دو يار سفر كرده در ذهنم نقش مى بندد. يكى برادر قربانى كه بسیار با متانت و با تقوا بود و در اوقات فراغت به تلاوت آيات قرآن مى پرداخت و هميشه نيز ذكر خدا بر لب داشت بطوريكه اين رفتارش زبانزد بقیه بچه ها بود و ديگرى رضا رضايى كه همواره به اخلاص ، رفتار و كردار نيكش، غبطه مى خوردم .رضايى مداح اهل بيت بود ، با قامتى رشيد و سيمايى نورانى و متبسم كه هر فردى را شيفته كمالات خود مى كرد. از غيبت افراد به شدت پرهيز می كرد. هميشه دغدغه ى فقرا را بر دل داشت .همه ى دوستان و همرزمان خود را در هر جايگاه و مقامى كه بودند در وقت مقتضى ، امر به معروف و نهى از منكر مى نمود. زيباتر اينكه اين فريضه ى الهى را در قالب طنز و پوشش هاى گوناگونى بطور غير مستقيم بيان مى كرد تا كسى را از خود رنجيده خاطر نكند.در عين حال فردى بسيار زرنگ ، چابك و بى باک بود. خاطرم هست قبل از حركت به سمت دشمن به چند موضوع خيلى تأكيد مى ورزيد :«دنيا به كسی وفانمی كندبايدتوشه اى براى آخرت برداشت ...به فكرفقراباشيدو... » حرفهاى آسمانى او ، شهادت را بر چهره اش نمايان مى ساخت : معلوم بود كمى دير يا زود ، او هم رفتنى است .
    بگذريم ، بر مى گردم به ادامه ى ماجرا.
    همه بچه ها ملبس به لباس كردى شدند تا در صورت لزوم در بعضى از آبادى هاى كردنشين عراق با پوشش محلى و عادى ظاهر شوند ، من هم لباس كردى يكى از برادران رزمنده را به صورت امانتى به تن كرده و به اتفاق برادران آماده حركت شديم .
    نقطه ى حركت و اسكان موقت ما اطراف رودخانه « سيروان » بود.
    چيزى به هنگام غروب آفتاب نمانده بود كه اکیپ ها حركت به سوى مواضع دشمن را آغاز كردند.
    بارش برف ، ارتفاعات و بعضى از نقاط را سفيد بوش و روشن كرده بود.به همين دليل ، ديد و تسلط نيروهاى دشمن را نسبت به پيرامون خود راحت تر مى ساخت . سنگرهاى نيروهاى بعثى نيز در اراتفاعات و سينه ى كوه ها ديده مى شد.
    حركت ما تا نقطه اى ادامه يافت كه اکیپ ها از همدیگر جدا و طبق طرح و برنامه قبلى ، هر كدام از مسيرى معین به طرف دشمن حركت كردند.
    ما پنج نفر نيز در قالب يك گروه شناسايى به حركت خود ادامه داديم تا اين كه به سنگرها و مواضع دشمن نزديك شديم . پنجره و سوراخ هاى چندين سنگر با روشنايى فانوس يا چراغ نفتى سوسو زده و جلب توجه مى نمود.
    نزديكتر شديم ولى از افراد دشمن كسى در اطراف سنگرها ديده نمى شد و اين براى ما بسيار سؤال بر انگيز بود. بنابراين دل به دريا زده و تصميم گرفتيم بيشتر به سنگرها نزديك شويم .
    برادر بابايى كه مسؤوليت گروه شناسايى را بر عهده داشت چند سنگ به سمت يكى از سنگرها پرتاب كرد تا عكس العمل افراد دشمن را ببينيم ليكن با كمال حيرت و ناباورى دريافتيم كه كسى در سنگرها حضور ندارد. لذا به نوبت داخل سنگرها شده و از عدم حضور نيروهاى دشمن اطمينان حاصل كرديم ؛ فقط فانوسى بود كه براى فريب ما توسط دشمن روشن شده بود.
    نیروهاى دشمن كه با فاصله 150 الى 200متر عقب تر از اين سنگرها مستقر بودند ظاهرا با اين شگرد قصد به دام انداختن و محاصره ى نيروهاى مقابل خود را داشتند. شايد هم بدليل كمبود نيروى انسانى اين كار را كرد بودند!
    وقتى كه با سنگرهاى خالى دشمن مواجه شديم ناگزير گامها را فراتر از محدوده آن سنگرها برداشتيم و بالاخره بعد از شناسايی به سمت مواضع خودى بازگشتيم .
    در مسير برگشت ، ناگهان انفجار مهيبى سكوت شب و منطقه را بر هم ريخت . اضطراب سراسر وجودمان را فرا گرفت ؛ هر آن منتظر لو رفتن موضوع و واكنش دشمن بخاطر اين انفجار غير مترقبه بوديم ، ولى هيچ حركتى از سوى آنان مشاهده نشد. با دقت اطراف خود را وارسى کرديم . متأسفانه صحنه ى دلخراشى در مقابل چشمانمان پديدار شد.
    برادران : « قربانى » و « رضا رضايى » را ديديم كه به خون خود غوطه ور بودند. آنان با يكى از مين هاى ضد نفرات « والمر » [ مین والمر از قوی ترین مین های جهنده و ضد نفرات ساخت ایتالیا می باشد که در طول جنگ تحمیلی در میادین مین ارتش بعثی عراق به وفور دیده می شد] دشمن برخورد و هر دو راه آسمان را در پيش گرفته بودند.
    دو پای شهيد قربانى قطع شده و تركش هاى زيادى بر سر و صورت شهيد رضايى نشسته بود. برادر مصطفوى نيز مجروح شده بود. تنها من مانده بودم و برادر بابايى.ساعت بين دوازده نيمه شب و يك بامداد بود. مصطفوى و بابايى به سمت نيروهاى خودمان به راه افتادند تا نيروهاى كمكى را به دنبال من و حمل پيكر شهدا بفرستند.
    در دل سياهى شب و برودت هواى اسفند ماه ، آن هم در نزديكى مواضع دشمن ، فقط من مانده بودم و پيكر بى جان دو همرزم عزيز كه غريبانه بر روى زمين آرميده بودند و من تنها چشم به راه رسيدن بچه ها .لحظات به سختى و كندى مى گذشت ... ديدن دوستان شهيد آن هم در موقعيتى حساس و خطرناك ، خيلى درد آور بود... .
    هوا گرگ و ميش بود كه نيروهاى كمكى با راهنمايى برادر بابايى به موقعيت ما رسيدند و پيكر پاک دو شهيد بزرگوار را به مقر خودمان حمل نمودند.
    نام آنان همیشه در دل ما زنده است و نامشان در صفحه ى روزگار جاويد خواهد بود. خداوند هر دو شهيد عزيز را غريق رحمت خود بگرداند.