پاسخ : دستور زبان فارسي صفت پرسشى صفت پرسشى صفتى است که سؤالى را درباره موصوف خود مطرح می کند چه، کدام، چگونه، چند، چندمین. این صفت معمولا پیش از موصوف مى آید. اهواز چگونه شهری است؟
پاسخ : دستور زبان فارسي صفت مبهم صفت مبهم صفتى است که یک ویژگى موصوف را به طور نامعیّن نشان مى دهد: چند، بعضى، فلانى، هر، همه، دیگر، هیچ ،هر همه ، دیگر. این صفت معمولا پیش از موصوف قرار مى گیرد. "حمید امروز چندین کتاب خرید."
پاسخ : دستور زبان فارسي صفت تعجّبى صفت تعجّبى صفتى است که نشانگر شگفتى گوینده درباره موصوف است: چه، چگونه، چقدر. این صفت پیش از موصوف مى آید. "چه گل زیبایی!"
پاسخ : دستور زبان فارسي ساده صفتى که قابل تقسیم به «جزءهاى معنى دار» یا «جزءهاى معنى دار و معنى ساز» نباشد. بزرگ / کوچک / خوب.
پاسخ : دستور زبان فارسي مرکّب صفتى که از چند جزء معنى دار یا چند جزء معنى دار و معنى ساز ترکیب شده باشد. مثل: سنگدل، ششم، (شش + ـُ م) / بخرد (بـ + خرد)/ خوبروی"(خوب+روی) برخى از پسوندهاى سازنده صفت مرکّب از این قرارند: سان، آسا، گونه، گون، فام، دیس، وَش، سار، مان، سیر، بار، وار.
پاسخ : دستور زبان فارسي گروه وصفى صفتى که از یک هسته و یک یا چند وابسته ساخته شده باشد. مثل: نان به نرخ روزخور/ خوش آب و رنگ/ از جان گذشته. نکته هایى در باره کاربرد صفت: 1. معمولا میان موصوف و صفت کسره مى آید. امّا گاه این کسره حذف مى شود: پدرْبزرگ، آدمْ آهنى. 2. صفت پسین گاه پیش از موصوف مى آید: پیرْمرد، زیبا گل.
پاسخ : دستور زبان فارسي قيد قید کلمه اى است که معمولا فعل و گاه کلمات دیگر را به مفهومى مقیّد مى سازد و به این ترتیب، در باره آن توضیح مى دهد. قید، بر خلاف انواع دیگر کلمه، از طرفى نوع است و از طرفى نقش. آن جا که به جایگاه صرفى کلمه نظر داریم، آن را از نوع قید مى نامیم و آن جا که به جایگاه نحوى مى نگریم، آن را داراى نقش قید مى دانیم. قید داراى ساخت یا ساخت هاى ویژه نیست. البتّه مى توان گفت که واژه هاى عربى تنوین دار معمولا در زبان ما قید هستند: «اگر ما مطلقاً مطابق فضیلت رفتار کنیم، اجباراً دستور عقل را به کار برده ایم.» نکته نگارشى: در نوشته هاى امروز، بهتر است تا جایى که مى توانیم، از کاربرد قیدهاى تنوین دار خوددارى کنیم. البته برخلاف پندار برخى، استفاده از قیدهاى عربى تنوین دار نادرست نیست. آنچه نادرست است، افزودنِ تنوین به واژه هاى فارسى است.
پاسخ : دستور زبان فارسي ساده قیدی که یک واژ بیشتر نیست و نمی توان آنرا به جزء های معنی داری تقسیم کرد. پیرمرد ،آهسته به راه افتاد.(آهسته)