پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. صد بار نگفتم نطلب دولت خواجه يك زن و شوهري بودند كه يك كلفت پيري هم داشتند. به آن مرد خواجه ميگفتند يعني بزرگ. زن خواجه هر روز دعا ميكرد كه: «خدايا! دولتي زياد به شوهر من بده» پيرزن كلفت ميگفت: «اي خاتون نطلب دولت خواجه ـ واي بر من و واي بر تو و واي بر در كوچه» اما زن متحمل نميشد و هر روز دعا ميكرد تا اينكه خداوند دولتي زياد به خواجه داد. خواجه اول كاري كه كرد گفت: «در كوچه قديمي و كهنه و كوتاه هست و بايد آن را عوض كنيم» رفت و آن را خراب كرد و عوض كرد. فرداي آن روز به سراغ پيرزن كلفت رفت و گفت: «تو ديگه پير شدي بهتره از خونه من بري بايد يك كلفت جوان بيارم» بعد هم كلفت پير را جواب كرد. چند روزي كه گذشت با خودش گفت: «زنم هم زشته. من كه اين دولت را دارم زن مقبول و با كمالي هم بايد داشته باشم». زن خودش را طلاق داد و رفت زن جوان و مقبولي ستاند چند مدتي كه گذشت برحسب اتفاق پيرزن خدمتكار با زن سابق خواجه تو بازار برخورد كرد و به او گفت: «اي خاتون! ديدي كه خواجه چه كرد؟ صد بار نگفتم نطلب دولت خواجه، واي بر من و واي بر تو و واي بر در كوچه؟ حالا ديدي؟!»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بالاتر از سياهي رنگي نيست عبارت بالا هنگامي بکار برده ميشود که آدمي در انجام کار دشواري تهور و جسارت را به حد نهايت رسانيده باشد. البته آن تهور و جسارتي در اينجا منظور نظر است و ميتواند مصداق ضرب المثل بالا واقع شود که مبتني بر اجبار و اضطرار بوده و عامل عمل را کارد به استخوان رسيده باشد. در اين گونه موارد اگر عواقب شوم متصوره را متذکر شوند و عامل را از اقدام به آن کار خطير باز دارند جواب به ناصح مشفق اين است که: "بالاتر از سياهي رنگي نيست". و از سياهي منظورش شکست يا مرگ است که مي خواهد بگويد از آن ترس و بيم ندارد. پيداست وقتي که معلوم شود منظور از سياهي چيست، طبعاً ريشه تاريخي مطلب به دست خواهد آمد. ريشه عبارت مثلي بالا از دو جا مايه ميگيرد و دو عامل در بوجود آوردن آن مؤثر بوده است. يکي عامل فيزيکي و ديگري عامل تاريخي که البته در علت تسميه ضرب المثل بالا با توجه به قدمت آن عامل تاريخي منظور نظر است؛ نه عامل فيزيکي که کشف علمي آن قدمت چندني ندارد. با اين وصف بي فايده نيست که عامل فيزيکي آن هم دانسته شود. عامل فيزيکي: به طوري که ميدانيم نور خورشيد از مجموعه الوان مختلفه ترکيب و تشکيل شده است که چون بر جسمي بتابد هر رنگي که از آن جسم تشعشع کند، جسم مزبور به همان رنگ ديده ميشود. چنانچه تمام رنگهاي نور خورشيد از آن متصاعد شود، جسم به رنگ سفيد نمايان مي شود که روشنترين رنگهاست. ولي اگر هيچ رنگي از آن جسم تشعشع نکند و تمام نور خورشيد را در خود نگاه دارد، در اين صورت جسم به رنگ سياه نمايان ميگردد. پس ملاحضه مي شود که رنگ سياه از آن جهت که تمام رنگها را در خود جمع دارد، مافوق تمام رنگهاست و به همين سبب است که گفته اند: "بالاتر از سياهي رنگي نيست". عامل تاريخي: استاد سخن حکيم نظامي گنجوي (540 - 603 هجري) داستانسراي نامي ايران، راجع به ريشه تاريخي ضرب المثل بالا در قسمت هفت پيکر از کتاب خمسه اش داد سخن داده، واقعه اي جالب و آموزنده از زندگاني بهرام گور ساساني را به رشته نظم کشيد که سرانجام به اين شعر منتهي مي شود: هفت رنگ است زير هفت اورنگ نيست بالاتر از سياهي رنگ اکنون داستان موصوف را توأم با گزيده اشعار نظامي در هفت پيکر اجمالاً شرح ميدهيم تا معلوم گردد که چرا بالاتر از سياهي رنگي نيست. بهرام گور شاهنشاه معروف ساساني چون از دفع و رفع مهمات مملکتي فراغت حاصل کرد، مجل بزمي آراست و با ياران و نديمانش به باده گساري پرداخت: شاه بهرام گور با ياران باده ميخورد چون جهانداران ديري نپاييد که سرها از باده ناب گرم شد. هر يک سخن نغزي گفت و نکته لطيفي پرداخت. در اين ميان بر زبان سخنوري بگذشت که اکنون به يمن فر و شکوه پادشاهي، ما را همه چيز هست: ايمني هست و تندرستي هست تنگي دشمن و فراخي دست چقدر بجا و به موقع بود که شاهنشاه عادل و توانا و مهربان ما هميشه در شادي و خرمي ميزيست و لشکر غم را به حريم عزت و سلطنتش هرگز راهي نبودي: تا همه ساله شاه بودي شاد خرمن عيش را نبردي باد آزادمردي به نام شيده که در صف حاضران بود و در رشته مهندسي و معماري نظير و بديل نداشت: چون در آن بزم شاه را خوش ديد در زبان آب و در دل آتش ديد پيشنهاد کرد که اگر شاهنشاه قبول فرمايد حاضر است هفت پيکر و گنبد سر به فلک کشيده به نام هفت کشور بسازد و هر گنبد را به رنگ مخصوصي درآورد: رنگ هر گنبدي جداگانه خوشتر از رنگ صد صنم خانه تا بهرام گور هر شب را در يکي از آن گنبدها صلاي شادي در دهد و فارغ از هرگونه دغدغه خاطر به صبح آرد. پيشنهاد شيده به اتفاق آرا مورد قبول واقع شد و هفت گنبد بر مثال هفت ستاره بنا کردند. ستاره شناسان هر يک را بر قياس ستاره اي به رنگي در آوردند: رنگ هر گنبدي ستاره شناس بر مزاج ستاره کرد قياس يکي بر مثال کيوان چون مشگ سياه. دومي مانند مشتري بود و به رنگ صندل. سومي چون مريخ بود و سرخ (در سمت جنوب، ده بيد فارس تل خاکي است که معلوم مي شود عمارتي قديمي بوده و اهالي ميگويند اين بنا يکي از هفت گنبد معروف بهرام گور و گنبد سرخ آن است و چون شکار بسيار هم دارد مدعي هستند که اين قسمت يکي از شکارگاههاي آن پادشاه بود - مجله يغما، شماره مسلسل 328، ص 589، نقل از: سفرنامه عباس اقبال). چهارمي چون خورشيد بود به رنگ زرد. پنجمي بر مثال زهره و سپيد. ششمي چون عطار بود و پيروزه گون (فيروزه گون). هفتمي مانند ماه بود و سبز. آنگاه دختران شاهان هفت اقليم را خواست و به مناسبت رنگ چهره در آن گنبدها جاي داد. اين دختران هفت پادشاه که بهرام گور به همسري برگزيده بود، اولي از نژاد کيان و بقيه دختران خاقان چين و قيصر روم و شاه مغرب و راي هندوستان و شاه خوارزم و پادشاه سقلاب (کشور يوگسلاوي را سابقاً سقلاب يا صقلاب ميگفته اند) بودند. بهرام گور روزها به کشور داري مي پرداخت و هر شب را در يکي از آن کاخهاي مجلل در نهايت خوشي و کامراني مي گذرانيد. بانوي هر قصري موظف بود ضمن پذيرايي شاهانه، داستان جالبي بگويد و خاطر شاه را از اين رهگذر مشعوف دارد. شاهنشاه ساساني روز شنبه با لباس سياه به گنبد غاليه فام نزد بانوي هند شتافت. روز شنبه ز دير شماسي خيمه زد بر سواد عباسي سوي گنبد سراي غاله فام پيش بانوي هند شد بسلام دختر راي هندوستان بزم شاهانه بياراست و از بهرام گور به گرمي پذيرايي کرد. زمان استراحت فرا رسيد و بهرام بر بالش زرين تکيه داده، اکنون موقع آن است: تا دل شاه را چگونه برد شاه حلواي او چگونه خورد بانوي هند لب به سخن گشود و گفت: در ايامي که طفل بودم زن زاهدي هر ماه به سراي ما مي آمد که لباس و پوشاکش از سر تا پا سياه بود و در خانه ما همه او را زاهد سياهپوش مي خواندند: آمدي در سراي ما هر ماه سر بسر کسوتش حرير سياه چون علت را جويا شديم و از او پرسيديم: به که ما را بقصه يار شوي وين سيه را سپيد کار شوي بازگويي ز نيکخواهي خويش معني آيت سياهي خويش زاهد سياهپوش به ناچار در مقام اظهار حقيقت مطلب بر آمد و گفت: من کنيز فلان ملک بودم که ازو گرچه مرد، خشنودم به راستي پادشاهي مهربان و مهمان دوست بود و هر روز بر خوان کرمش صدها نفر خويش و بيگانه را اطعام ميکرد. روزي مرد غريبي بر او وارد شد و نمي دانم چه مطلبي گفت که شاه مدتي ناپديد گرديد و از او خبري نشد: مـــــدتـي گشت نـاپـديـــد از مـــا سـر چــون سـيـمـرغ در کـشيد از مـــا چون بر اين قصه برگذشت بسي زو چــو عنقاد نشان نـــــداد کـــســـــي نـاگـهـان روزي از عنايت بـخـت آمـــد آن تـاجـدار بـــر ســـر تــــخــــت از قـــبـــا و کــلاه و پــيــرهنش پــاي تــا ســر ســياه بود تـــنــــــش آري، با جامه سياه بر تخت نشست و هيچ کس را جرئت نبود که علت سياهپوشي را از شاه سؤال کند. تا آنکه شبي من پرستاريش را بر عهده گرفتم. از باب گلايه گفت که تا کنون کسي از من نپرسيد در اين مدت به کجا رفتم و چرا به لباس سياه در آمده ام؟ کس نپرسيد کان سواد کجاست بر سر سيمت اين سودا چراست پــــاســـخ شـــاه را ســگــاليدم روي در پـــاي شـــاه مالــــيـــدم و عرض کردم که زير دستان را رسم ادب نيست از بزرگان سؤال کنند و چند و چون را هر چه باشد پرس و جو نمايند: بـاز پـرسـيـدن حـــديــث نـهـفت هـم تـو دانـي و هـم تـواني گفت صاحب من مرا چو محــرم يافت لـعـل را سـفت و نـافـه را بگشاد با گرمي و اشتياق وافر گفت: "روزي غريبي بر من وارد شد که از نوک پاي تا سر در لباس سياه فرو رفته بود. پس از صرف طعام و پذيرايي کامل از کار و ديارش پرسيدم و علت سياهپوشي را جويا شدم. گفت از کشور چين مي آيم و در آن ديار شهري به نام شهر مدهوشان است که هر کس به آن شهر داخل شود و در آن باده نوشي کند لاجرم سياهپوش شود: هر که زان شهر باده نوش کند آن سوادش سياهپوش کند گر بخون گردنم بخواهي سفت بيشتر زين، سخن نخواهم گفت اين بگفت و لب فرو بست و بر چهارپايش سوار شده راه ديار خويش گرفت. حس کنجکاوي من تحريک شد تا اين شهر را ببينم و بر اسرار آن واقف گردم: چـند پـرسيـدم آشـکار و نـهـفت ايـن خـبـر کس چنانکه بود، نگـفـت عـاقـبـت مـمـلـکـت رهـا کـردم خـويـشـي از خـانـه پـادشـا کــردم بــردم از جـامه و جواهر و گنج آنـــچـه انـديـشـه بـاز دارد رنـــــج نـام آن شــهر باز پــرســيـدم رفـتـم و آنــچــه خـواســتم ديــدم شـهـري آراسـتـه چـو باغ ارم هر يک از مشک بر کشيده عـلــم پيکر هر يکي سپيد چو شير همه در جامه سياه چـــو قـــيــــر در خانه اي فرود آمدم و تا يکسال از احوال شهر جويا شدم، ولي هيچکس خبر و اطلاعي نداد؛ تا آنکه با آزاد مرد قصابي جليس و هم صحبت شدم و براي آنکه او را به زبان آورم و از اسرار شهر آگاهي حاصل کنم، از هيچ خدمتي فروگذار نکردم. دادمش نقدهاي رو تازه چيزهائي برون ز اندازه روز تا روز قدرش افزودم آهني را به زر بر اندودم ماحصل کلام آنکه قصاب را در ازاي جوشش و بخشش من طاق نماند و در مقابل اصرار و ابرامم لب به سخن باز کرد: گفت پرسيدي آنچه نيست صواب دهمت آنچنانکه هست، جواب چون شب فرا رسيد، متفقاً از خانه بيرون شديم. او در جلو و من در عقب مي رفتيم تا به ويرانه اي رسيديم: چون در آن منزل خراب شديم چون پري هر دو در نقاب شديم سبدي بود در رسن بسته رفت و آورد پـيـشـم آهــسـتـه گفت يکدم در اين سبد بنشين جلوه اي کن بر آسمان و زمين تا بداني که هر که خاموش است از چه معني چنين سيه پوش است آنچه پوشيده شد ز نيک و بدت نـنـمـايـد مـگـر کـه ايـن سـبـدت چون تنم در سـبـد نــوا بـگـرفت سـبـدم مـرغ شـد هـوا بـگـرفـت بـطـلـسـمي که بود چنبر ساز بر کشيدم به چرخ چـنـبـــر بـــــاز پس از طي مسافت، سبد به ستوني بند شد و مرا در ميان زمين و آسمان نگاه داشت: چون رسيد آن سبد به ميل بلند رسنم را گره رسيد به بند چون بر آمد برين، زماني چــند بر سر آن کشيده ميل بلند مرغي آمد نشست چون کوهي کآمدم زو به دل در اندوهي او شده بر سرين من در خواب من درو مانده چون غريق در آب پس از چندي آهنگ پرواز کرد و من از بيم جان بر پاي او آويختم: دست بردم باعتماد خداي وان قوي پاي را گرفتم پاي مرغ پاگرد کرد و بال گشاد خاکئي را به اوج برد چون باد ز اول صبح تا به نيمه روز من سفر ساز و او مسافر سوز چون بگرمي رسيد تابش مهر بر سر مار روانه گشت سپهر مرغ با سايه هم نشستي کرد اندک اندک نشاط پستي کرد تا بدانجا کز چنان جائي تا زمين بود نيزه بالايي من بر آن مرغ صد دعا کردم پايش از دست خود رها کردم اوفتادم چو برق با دل گرم بر گلي نازک و گياهي نرم خرمي و سرسبزي اين سرزمين و انهار و جويبارهاي آن قابل وصف نيست، زيرا آنچه از بهشت موعود مي گويند همان است که به چشم سر ديدم: روضه اي ديدم آسمان ز ميش نا رسيده غبار آدميش صد هزارن گل شکفته درو سبزه بيدار و آب خفته درو هر گلي گونه گونه از رنگي بوي هر گل رسيده فرسنگي گرد کافور و خاک عنبر بود ريگ زر، سنگلاخ گوهر بود چشمه هايي روان بسان گلاب در ميانش عقيق و در خوشاب ماهيان در ميان چشمه آب چون درم هاي سيم در سيماب منکه دريافتم چنين جايي شاد گشتم چو گنج پيمائي گرد برگشتم از نشيب و فراز ديدم آن روضه هاي ديده نواز ميوه هاي لذيذ ميخوردم شکر نعمت پديد ميکردم عاقبت رخت بستم از شادي زير سروي، چو سرو آزادي در پاي آن درخت سرو آرميدم و تا شامگاهان به خواب خوش فرو رفتم. چون شب فرا رسيد: ديدم از دور صد هزاران حور کز من آرام و صابري شد دور هر نگاري بسان تازه بهار همه در دستها گرفته نگار لب لعلي چو لاله در بستان لعلشان خونبهاي خوزستان شمعهائي بدست شاهانه خالي از دود و گاز و پروانه بر سر آن بتان حور سرشت فرش و تختي چو فرش و تخت بهشت فرش انداختند و تخت زدند راه صبرم زدند و سخت زدند در حال بهت و حيرت به سر مي بردم که ماه پيکري از دور پديدار شده، يکسره به سوي تخت رفت و بر آن جاي گرفت: آمد آن بانوي همايون بخت چون عروسان نشست بر سر تخت عالم آسوده يکسر از چپ و راست چون نشست او، قيامتي برخاست پس يکي لحظه چون نشست بجاي برقع از رخ گشود و موزه ز پـــاي چون زماني گذشت سر برداشت گفت با محرمي که در بر داشت که ز نامحرمان خاکپرست مينمايد که شخصي اينجا هست چنين به نظر مي رسد که از نامحرمان خاکپرست، شخصي بدين جا فرود آمده باشد. برو او را پيدا کن و نزد من بيار. آن پري زاده به سوي من آمد و مرا نزد بانوي خويش برد. بانوي بانوان مرا در کنار خويش جاي داد و مهربانيها کرد. آنگاه فرمان داد خوان و خوراک آوردند و از پس آن مطربان و مغنيان به بزم آرايي پرداختند و شراب و باده ناب به گردش آوردند. چون مدتي بدين منوال گذشت همه را مرخص کرد. پس در آغوشش گرفتم و بر سر تا پاي وي بوسه زدم: بوسه بر پاي يار خويش زدم تا مکن بيش گفت، بيش زدم عشق ميباختم ببوس و به مي به دلي و هزار جان با وي گفتمش، دلپسند کام تو چيست؟ نامداريت هست، نام تو چيست؟ گفت: من ترک نازنين اندام نازنين ترکتاز دارم نام گرم گشتم چنانکه گردد مست يار در دست و رفته کار از دست خونم اندر جگر بجوش آمد ماه را بانگ خون بگوش آمد خواستم بيشتر دست درازي کنم و آنچه دلخواه هست کامجويي نمايم که: گفت: امشب ببوسه قانع باش بيش ازين رنگ آسمان متراش هر چه زين بگذرد روا نبود دوست آن به که بيوفا نبود تا بود در تو ساکني در جاي زلف کش، گازگير و بوسه رباي زين کنيزان که هر يکي ماهيست شب عشاق را سحرگاهيست هر شبت زين، يکي گوهر بخشم گردگر بايدت، دگر بخشـــــم پس مرا با يکي از پري رويان به قصري فرستاد و خود به جايگاهش رفت. چون شب دوم فرا رسيد، باز همان صحنه تکرار شد و مرا به خدمت بانوي بانوان نازنين ترکتاز بردند. سرم از باده ناب آنچنان گرم شده بود که عنان اختيار از کف دادم و هر لحظه به شکلي از او کام دل مي خواستم. خلاصه آن شب نيز رام نگرديد و با پري روي ديگر به صبح آوردم. شب سوم عزم جزم کردم که هيچ عذري نپذيرم و تا از آن لعبت طناز کام نگيرم دست از وي باز ندارم. پس در آغوشش کشيده و گفتم: از زميني تو، منهم از زمينم گر تو هستي پري، من آدميم لب بدندان گزيدنم تا چند و آب دندان مزيدنم تا چند چاره اي کن که غم رسيده کسم تا يک امشب بکام دل برسم پري پيکر چون مرا در عشق شهواني و زودگذر بي تاب ديد تا بدانجا که: لرز لرزان چو دزد گنج پرست در کمرگاه او کشيدم دست دست بر سيم ساده ميسودم سخت ميگشت و سست ميبودم مع ذالک خونسرديش را حفظ کرده، ناصحانه و مشفقانه گفت: صبر کن کآن تست خرمابن تا بخرما رسي شتاب مکن باده ميخور که خود کباب رسد ماه مي بين که آفتاب رسد ولي چون گستاخي و دراز دستي من از حد بگذشت: گفت بر گنج بسته دست مياز کز غرض کو تهست دست دراز گر بر آيد بهشتي از خاري آيد چون مني چنين کاري و گر از بيد بوي عود آيد از من اينکار در وجود آيد بستان هر چه از منت کامست جز يکي آرزو که آن خامست رخ ترا لب ترا و سينه ترا جز دُري، آندگر خزينه ترا گر چنين کرده اي شبت بيش است اينچنين شب هزار در پيش است چون شدي گرم دل ز باده خام ساقئي بخشمت چو ماه تمام تا ازو کام خويش برداري دامن من ز دست بگذاري چون فريب زبان او ديدم گوش کردم وليک نشنيدم هر چه پري پيکر در مقام موعظه برآمد و مرا به صبر و شکيبايي دعوت کرد، نشنيدم. پس در وي آويختم و در انجام مقصود پافشاري کردم. گفت: حال که در کامجويي اصرار داري و مقاوم هستي لحظه اي ديدگانت را بر هم گذار تا تو را کامروا سازم: گفت يک لحظه ديده را بر بند تا گشايم در خزينه قند من به شيريني بهانه او ديده بر بستم از خزانه او چون يکي لحظه مهلتش دادم گفت بگشاي ديده بگشادم کردم آهنگ بر اميد شکار تا درآرم عروس را بکنار چونکه سوي عروس خود ديدم خويشتن را در آن سبد ديدم هيچکس گرد من نه از زن و مرد مونسم آه گرم و بادي سرد آن زمان گنج بود دستخوشم وين زمان اژدهاست مهره کشم من درين وسوسه که زير ستون جنبش زان سبد گشاد سکون آمد آن يار و زاق رواق بلند سبدم را رسن گشاد ز بند بخت چون از بهانه سير آمدم سبدم زان ستون بزير آمد آزاد مرد قصاب مرا از سبد بيرون کشيد و: گفت اگر گفتمي ترا صد سال باورت نامدي حقيقت حال رفتي و ديدي آنچه بود نهفت اين چنين قصه با که شايد گفت آنگاه سرور و مولايم روي به من کرد و گفت: آري اي کنيزک باوفايم: من که شاه سياهپوشانم چون سيه ابر از آن خروشانم کز چنان پخته آرزوي بکام دور گشتم به آرزوئي خام چون خداوندگارم راز نهفته اش را بر من فاش کرد: من که بودم درم خريده او برگزيدم همان گزيده او آنگاه صاحب و مولاي من در فضيلت رنگ سياه و سياهپوشي چنين گفت: اي کنيزک من، اکنون که به ماجراي سياهپوشي من آگاه شدي و خود نيز سياهپوش گرديدي، اين را بدان که: در سياهي شکوه دارد ماه چتر سلطان از آن کنند سياه هيچ رنگي به از سياهي نيست داس ماهي چو پشت ماهي نيست از جواني بود سيه موئي وز سياهي بود جوان روئي گرنه سيفور شب سياه شدي کي سزاوار مهد ماه شدي بسياهي بصر جهان بيند چرکني بر سياه ننشيند هفت رنگست زير هفت اورنگ "نيست بالاتر از سياهي رنگ" چون سخن بانوي هند از داستان شاه و کنيزک به پايان رسيد، بهرام گور با خاطري شاد بر بستر آرميد و شب لذت بخشي را در آغوش آن طوطي شکر شکن به صبح آورد و عبارت بالا از آن تاريخ و آن واقعه دل انگيز به صورت ضرب المثل درآمد.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. دست و پاي كسي را در پوست گردو گذاشتن عبارت مثلي بالا دربارۀ كسي بكار مي رود كه: «او را در تنگناي كاري يا مشكلي قرار دهند كه خلاصي از آن مستلزم زحمت باشد.» آدمي در زندگي روزمره بعضي مواقع دچار محظوراتي مي شود و بر اثر آن دست به كاري مي زند كه هرگز گمان و تصور چنان پيشامد غيرمترقب را نكرده بود. في المثل شخص زودباوري را به انجام كاري تشويق كنند و او بدون مطالعه و دورانديشي اقدام ولي چنان در بن بست گير كند كه به اصطلاح معروف: نه راه پس داشته باشد و نه راه پيش. در چنين موارد و نظاير آن است كه از باب تمثيل مي گويند: «بالاخره دست و پايش را در پوست گردو گذاشتند.» يعني كاري دستش داده اند كه نمي داند چه بكند. اكنون ببينيم دست و پاي آدمي چگونه در پوست گردو جاي مي گيرد كه وضيع و شريف به آن تمثيل مي جويند. گربه اين حيوان ملوس و قشنگ و در عين حال محيل و مكار كه در غالب خانه ها بر روي بام و ديوار و معدودي هم در آغوش ساكنان خانه ها به سر مي برند حيواني است از رستۀ گوشتخواران كه چنگالها و دندانها و دو نيش بسيار تيز دارد. گربه مانند پلنگ از درختان نيز بالا مي رود و مكانيسم بدنش طوري است كه از هر جا و از هر طرف به سوي زمين پرتاب مي شود با دست به زمين مي آيد و پشتش به زمين نمي رسد. گربه ها نيمه وحشي در سرقت و دزدي يد طولايي دارد و چون صداي پايشان شنيده نمي شود و به علاوه از هر روزنه و سوراخي مي توانند عبور كنند لذا هنگام شب اگر احياناً يكي از اطاقها در و پنجره اش قدري نيمه باز باشد و يا به هنگام روز كه بانوي خانه بيرون رفته باشد فرصت را از دست نداده داخل خانه مي شود و در آشپزخانه مرغ بريان و گوشت خام يا سرخ كرده را مي ربايد و به سرعت برق از همان راهي كه آمده خارج مي شود. خدا نكند كه حتي يك بار طعم و بوي مأكول مرغ بريان و گوشت سرخ شدۀ آشپزخانه ذائقۀ گربه را نوازش داده باشد در آن صورت گربۀ دزد را يا بايد كشت و يا به طريق ديگري دفع شر كرد چه محال است ديگر دست از آن خانه بردارد و از هر فرصت مغتنم براي دستبرد و سرقت استفاده نكند. براي رفع مزاحمت از اين نوع گربه هاي دزد و مزاحم فكر مي كنم نوشتۀ شادروان اميرقلي اميني وافي به مقصود باشد كه مي نويسد: «... سابقاً افراد بي انصافي بودند كه وقتي گربه اي دزدي زيادي مي كرد و چارۀ كارش را نمي توانستند بكنند قير را ذوب كرده در پوست گردو مي ريختند و هر يك از چهار دست و پاي او را در يك پوست گردوي پر از قير فرو مي بردند و او را سر مي دادند. بيچاره گربه درين حال، هم به زحمت راه مي رفت و هم چون صداي پايش به گوش اهل خانه مي رسيد از ارتكاب دزدي بازمي ماند.» آري، گربۀ دزد با اين حال و روزگاري كه پيدا مي كرد نه تنها سرقت و دزدي از يادش مي رفت بلكه غم جانكاه بي دست و پايي كافي بود كه جانش را به لب برساند و از شدت درد و گرسنگي تلف شود.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. ديوان بلخ قضاوت و داوري بايد مبتني بر اصول عدالت و رعايت كمال بي نظري باشد. اگر به ترازوي عدالت كه در سالن دادگاه جنايي كاخ دادگستري تهران نصب است نگاه كنيم ملاحظه مي شود كه نگهدارندۀ شاهين اين ترازو داراي چشماني اعمي و نابيناست. در واقع اين معني افاده مي شود كه عدالت كور است و در مقام قضا تنها نور حقيقت به آن روشني مي بخشد. بديهي است اگر جز اين باشد يعني چشم قاضي به دوستان و بستگان افتد و گوش قاضي هر ندايي را پذيرا شود آن چنان ديوان و دارالقضا سالبه به انتفاي موضوع خواهد بود و آن را به ديوان بلخ تشبيه و تمثيل مي كنند. شهر بلخ كه امروز جزء كشور افغانستان است سابقاً از مهمترين بلاد خراسان بزرگ بود و قبل از ظهور اسلام در آنجا پيران بودا و زردشت هر يك كانوني داشتند و سرزمين بلخ را به اين ملاحظه مقدس و گرامي مي شمردند. پس از پيدايش دين اسلام باز هم شهر بلخ نام و عنوان داشت چنان كه آنجا را قبة الاسلام و ام البلدان و دارالملك مي ناميدند و شخصيتهاي نامداري چون مولانا جلال الدين محمد مولوي و ابوشكور و شهيد بلخي و قاضي حميدالدين صاحب مقامات حميدي و ابوعلي سينا و ناصر خسرو قبادياني متخلص به حجت و صدها عالم و فاضل و دانشمند ديگر از آنجا و آباديهاي اطرافش برخاستند. شهر بلخ در آن عصر و زمان به قدري عظمت داشت كه تنها از طبقۀ فضلا و دانشمندان، پنجاه هزار كس در آن جاي داشتند. «در معموري به مثابه اي رسيده بود كه در نفس شهر و قراء، هزار و دويست موضع نماز جمعه مي گزاردند و هزار و دويست حمام كدخدا پسند در آن نواحي موجود بود.» براي آنكه ريشۀ تاريخي ضرب المثل ديوان بلخ بهتر روشن شود فقط دو نمونه از قضاوتهاي مضحك و دور از موازين عقل و انصاف قاضي موصوف را ذيلاً مي نگارد: روزي زني به محضر قاضي بلخ آمد و از شوهرش به تفصيل شكايت كرد كه بخيل و ممسك است، خرج خانه نمي دهد، بد اخلاق است و با او سرياري و سازش ندارد. قاضي سخنان شاكيه را به دقت گوش مي كرد ولي بدون تأمل و تفكر مرتباً سرش را تكان مي داد و مي گفت:«حق با شماست!» زن با رضايت و خشنودي از ديوان بلخ خارج شد و اميدوار بود كه حكم قاضي به نفع او و عليه شوهرش صادر خواهد شد. دير زماني نگذشت كه شوهر زن شاكي به ديوان بلخ آمد و از همسرش به گناه آنكه علاقه به زندگي زناشويي ندارد و پر توقع و پر افاده است داستانها گفت. قاضي احمد حنفي اين مرتبه با قيافۀ اندوهگين سخنان مرد شاكي را شنيد و در فواصل صحبت شاكي با بيان فصيح مي گفت:«حق با شماست! حق با شماست!» همسر قاضي كه در كنار پنجرۀ اطاقش شاهد اين صحنۀ مضحك و تصديق بلاتصور از طرف شوهرش بود به محض آنكه شاكي از دارالقضا خارج شد به درون رفت و مشت محكمي بر فرق شوهرش كوبيد و گفت:«اي نفهم احمق، اين چه نوع قضاوت است كه مي كني؟ در كدام يك از محاكم و محاضر قضايي دنيا سابقه دارد كه قاضي روي اظهارات مدعي و مدعي عليه، رأي مشابه دهد؟ آيا هيچ مي داني كه آن زن شاكيه همسر اين شاكي بوده است؟» قاضي كتك خورده نيشخندي زد و در جواب همسر خشمگين گفت:«حق باتست! تو هم درست مي گويي!» در واقع جناب قاضي با اين سه رأي مشابه نشان داد كه در فرهنگ ديوان بلخ ميدان حق و حقيقت آن قدر وسيع است كه مي توان عارض و معروض و شاكي و مشتكي عنه را با هم در آن جاي داد!
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. ديه بر عاقله است چنانچه يك يا چند نفر از افراد جمعيتي مرتكب جرم يا عمل ناشايست شوند هميشه بر عاقل يا عقلاي آن جمعيت خرده مي گيرند و آنها را مسئول ارتكاب جرم مي شناسند كه نتوانستند مرتكبين را قبل از ارتكاب جرم دلالت و راهنمايي كنند و از ارتكاب اعمال ناشايست آنان قبل از بروز واقعه جلوگيري نمايند. در اين گونه موارد حرفشان اين است كه ديه بر عاقله است. گاهي نيز گفته مي شود: « اگر فلاني خطا كرد شما عفوش كنيد زيرا ديه بر عاقله است.» كه استفاده از آن به شكل اخير صحيح نيست چه عفو و بخشش ارتباطي با ديه و خونبها ندارد. اما ريشۀ اين مسئلۀ فقهي كه صورت ضرب المثل يافته به اين شرح است: بر طبق احكام و تعاليم اسلامي اگر كسي ديگري را متعمداً به قتل برساند كيفر او قصاص است يعني بايد كشته شود. در قتل عمدي حق قصاص از براي اولياي مقتول قرار داده شده و ممكن است تراضي طرفين منتهي به ترك قصاص و اخذ ديه و خونبها شود. در اين صورت خونبها از ثروت قاتل به اولياي مقتول پرداخت خواهد شد. اما چنانچه قتل اشتباهاً رخ دهد بدين معني كه قاتل قصد كشتن نداشته و قتل به طور خطا و غير عمد اتفاق افتاده باشد در اين صورت قصاص در بين نخواهد بود و ديه يا خونبها پرداخت مي شود: و من قتل مومناً خطاً فتحرير بر رقبة مومنة و دية مسلمة الي اهله. و يا به اصطلاح معروف: ان دية الخطا علي العاقلة. يعني: ديه و خونبهاي قتل خطا بر عاقلۀ قاتل واجب است. كلمۀ عاقله در اين عبارت به معني عاقل و خردمند نيست بلكه جماعت عاقله كه بايد ديۀ قتل اشتباهي را بپردازند عبارت است از : پدر و فرزندان و خويشان پدري از قبيل اعمام و بني اعمام ابي و ابويني و اخوال (دايي ها) و بني اخوال ابي و ابويني قاتل هستند. اما فلسفۀ ثبوت ديه بر عاقله اين است كه اگر فردي بدون تعمد مرتكب قتل گرديد چون گناهش صرفاً بي احتياطي و عدم توجه بوده و مستحق رحم و عطوفت است علي هذا لازم است مورد شفقت و مهرباني مسلمانان قرار گيرد و نزديكترين مسلمانان همان خويشان و بستگان نزديك قاتل غيرعمد هستند كه بايد خونبهاي قاتل را بپردازند تا به حكم عقل و وجدان از اقارب و بستگان جاهل و ناپخته محافظت نمايند و نگذارند كه آنان از طريق حزم و احتياط خارج شده اشتباهاً مرتكب قتل نفس شوند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. ران ملخ عبارت بالا به هنگام اظهار تواضع و فروتني به كار مي رود. في المثل براي دوست خود هديه اي مي فرستيد ولي آن هديه را در خور شأن و مقامش نمي بينيد. در اين موقع از عبارت مثلي بالا استفاده كرده چنين مي گوييد و يا مي نويسد: «تقاضا دارد اين ران ملخ را بپذيريد.» فكر مي كنم صرفاً ناچيز بودن ران ملخ كه احياناً مورچه اي را سير نمي كند در حالي كه در واقعۀ زير سپاه بي كراني را سير كرده است موجب شده باشد كه از باب تواضع و تخاشع صورت ضرب المثل پيدا كند. اما ريشۀ تاريخي آن: داستان رسالت و سلطنت حضرت سليمان را قبلاً در قسمت دو قورت و نيمش باقي است در همين بخش شرح داديم و مخصوصاً به تفصيل بيان داشتيم كه بنابر حكم و مشيت الهي چگونه بر تمام مخلوقات و موجودات عالم سلطه و سيطره پيدا كرده است. قضا را روزي سليمان نبي با لشكريان و همراهان خود طي طريق مي كرد تا ضمن سركشي از بلاد و قصبات تابعه به عرض و درخواست متقاضيان و شاكيان رسيدگي كند. در مسير خود به وادي مورچگان «كه قسمت جنوبي طائف و يا به گفتۀ اكثر مفسران وادي نمل در شام و سوريۀ فعلي بوده است» رسيد كه كثرت عدد مورچگان بسيط زمين را سياه كرده بود: حتي اذا اتو اعلي وادالنمل. عرجا رييس مورچگان به آواز بلند گفت:«يا ايها المنل ادخلو امساكنكم لايحطمنكم سليمن و جنوده و هم لايشعرون.» يعني: اي مورچگان، به منازل و مساكن داخل شويد تا پايمال سم ستوران سليمان و لشكريانش نشويد زيرا آنها نمي دانند و توجهي به شما ندارند. سليمان از گفتار عرجا بخنديد و با تفرعن و تبختر علت صدور چنان فرمان را توضيح خواست. عرجا رييس مورچگان چون تندي و تفرعن سليمان را ديد گفت:«ملايمتر صحبت كن زيرا اگر تو پادشاه روي زمين هستي من در هفت طبقۀ زيرزمين سلطنت مي كنم كه هر طبقه چهل هزار فرمانده و هر فرمانده چهل ميليون مورچه در اختيار دارد كه همه تحت فرمان من هستند. اگر امر و مشيت الهي تعلق گيرد آن چنان قدرت و زورمندي دارم كه قويترين دشمنان را با يك حمله از پاي درمي آورم.» سليمان گفت: « اگر راست مي گويي پس چرا فرمان دادي كه مورچگان به خانه هاي خود بگريزند؟» عرجا بدون تأمل جواب داد: « از آن جهت چنين فرماني صادر كردم كه اين زمين زر و سيم دارد و آدمي در به دست آوردن احجار كريمه حريص است، از طرف ديگر چون دستور حمله و تعرض ندارم ترسيدم كه براي به دست آوردن زر و سيم آمده باشي و لشكريان تو مورچگان را بر زيرپاي سم ستوران كنند.» سليمان گفت: « پس چرا تو نگريختي و تا آخرين لحظه برجاي ماندي؟» عرجا جواب داد: « من رييس مورچگانم و شرط سروري و مهتري آن نيست كه زيردستان را در بلا افكند و خود بگريزد. اگر هنوز اين ندانسته اي، بدان.» آن گاه بين سليمان و عرجا رييس مورچگان در پيرامون دنياي فاني و قدرت لايزال خداوندي محاوره و گفتگو زياد رفت به قسمي كه سليمان را در مقابل منطق قوي و اظهارات مستدل عرجا قدرتي نماند و اشك از ديدگانش سرازير گرديد. سليمان از عرجا خواست كه پندي آموزنده دهد شايد به كار آيد. عرجا گفت: « از عطايايي كه خداي تعالي ترا بخشيد يكي را بازگوي.» سليمان جواب داد: « چه عطيه اي بالاتر از اين، كه خداي مهربان باد را مركب من ساخته است تا هر جاي قصد كنم به وسيلۀ باد و به سرعت باد بروم.» عرجا گفت:« اي سليمان، داني كه اين چه معني دارد؟ يعني، هرچه ترا از اين دنيا دادم همچو باد است، درآيد و نپايد و برود. اكنون كه چنين است به مال و مقام دنيوي غره مشو و به همنوع خود خدمت كن. هر كس را كه حق تعالي سروري و مهتري دهد بر او فرض و لازم است كه نسبت به كهتران و زيردستان مشفق و مهربان باشد. من هر روز در ميان قوم خود گردش مي كنم تا اگر مورچه اي را رنج و محنت و شكستگي رسيده باشد از او تيمار و پرستاري كنم. راستي، اين نكته را هم بگويم كه حق تعالي سلطنت روي زمين را نيز به من تكليف فرمود ولي نپذيرفتم زيرا ميل داشتم كه هميشه مورچه اي ضعيف باشم تا شكوه و جلال سلطنت مرا از خود باز ندارد.»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. راوي سني است عبارت بالا اصولاً از تعصب شيعيان در مورد ناقلان روايات اهل سنت و جماعت و يا به اصطلاح ديگر راويان سني حكايت مي كند كه رفته رفته صورت ضرب المثل پيدا كرده مجازاً در رابطه با منقولات غير واقع كه شنونده آن را باور نكند از باب شوخي و در لفافۀ طيب و مزاح مي گويد:«راوي سني است.» يعني اين گفته و روايت قابل اعتنا و اعتماد نيست و بايد به ديدۀ تأمل در آن نگريست. اما ريشۀ اين عبارت مثلي: دين مبين اسلام كه چهارده قرن از عمر و ظهورش مي گذرد در ابتدا يعني عصر جاهليت و بت پرستي در شهر مكه در حجاز طلوع كرده و تاريخ ظهور آن اوايل قرن هفتم ميلادي يعني سال 610 ميلادي است كه محمدبن عبدالله (ص) به پيغمبري مبعوث گرديده است. در طول مدت بيست و سه سال دوران بعثت آيات الهي كه به زبان وحي بر پيغمبر نازل مي گرديد مجموعاً قرآن مجيد ناميه شد و آن را پس از رحلت پيغمبر اكرم (ص) و در دورۀ خلفاي راشدين جمع و تدوين كرده به مصحف موسوم كرده اند و آن مركب از يكصد و چهارده سوره و هر سوره مركب از چندين آيه و در مطاوي آنها قواعد و احكام و امثال و قصص و دستورهاي اخلاقي فراوان آمده است و مسلمانان برآنند كه كليۀ دستور معاش و معاد ايشان در قرآن مندرج است و خير دنيا و آخرت از آن كتاب مبين حاصل مي گردد. مباني اصليۀ دين مبين اسلام را به عقيدۀ اهل سنت و جماعت سه اصل: توحيد و نبوت و معاد تشكيل مي دهد كه دو اصل امامت و عدل نيز بر حسب عقيدۀ متكلمين شيعه بر آن سه اصل اضافه شده است. به علاوه در نزد اسلاميان مجموعۀ رواياتي وجود دارد كه به نام احاديث شناخته مي شوند و آنها عبارت است از چندين روايت كه از كلمات پيغمبر (ص) نقل شده و آن را سنت گويند. چون عمربن خطاب كشته شد ريشۀ اختلاف سران مسلمين از شوراي شش نفرۀ علي (ع)، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف و سعدبن ابي و قاص، كه بنا بر وصيت خليفۀ دوم تشكيل شده بود بارور شده از اسلام واحد فرقه هاي عديدۀ عامه و خاصه كه همان شيعه و سني باشد منشعب گرديده است. عوامل و جهات اصلي اختلاف مسلمين در صدر اسلام عبارت بودند از: سقيفۀ بني ساعده، واقعۀ فدك، واقعۀ تشكيل شوراي شش نفره، شورش بر ضد عثمان و كشته شدن او و داستان پيراهن عثمان، واقعۀ غديرخم و مآلاً همين حديث تفرقه و جز اينها كه از حوصلۀ اين مقال خارج است، اسلاميان را به دو دسته شيعي و سني منشعب كرده است و از آن پس هر روايتي كه بر مظلوميت و ولايت و خلافت بر حق علي بن ابي طالب (ع) باشد اهل سنت و جماعت شايد بگويند راوي شيعي و يا به اصطلاح ديگر راوي رافضي است و آنچه از روايتها دال بر حقانيت خلافت خلفاي ثلاث ابوبكر، عمر، عثمان و مردود بودن واقعۀ غديرخم و جز اينها باشد شيعيان به طنز و تعريض مي گويند:«رواي سني است.» يعني پيرو اهل سنت و جماعت است و روايتش اعتباري ندارد.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. ملا بد نباشد ميگويند يك ملايي بود كه به شاگردان درس ميداد. يكي از شاگردانش هر روز كه ميآمد به جاي احوالپرسي و دعا ميگفت: «ملا بد نباشد» ملا پيش خودش فكر ميكرد كه بچه ميداند كه من مريض هستم. چند روز بعد كه بچه به ملا گفت: «ملا بد نباشد» يك روز ملا جواب داد: «والله امروز پايم درد ميكند» روز دوم ملا گفت: «سرم درد ميكند» خلاصه بعد از چند روز ملا گفت: «والله امروز كمي تب دارم» . عاقبت روزي رسيد كه راستي ملا سخت مريض شد و به جان كندن افتاد. باز بچه گفت: «ملا بد نباشد» و ملا به خيال ناخوشي مرد. حضرت مولانا جلالالدين محمد، حكايتي نزديك به همين مضمون و با اين عنوان دارد: «مثال رنجور شدن آدمي به وهم تعظيم خلق و رغبت مشتريان به وي و حكايت معلم و كودكان». كودكان مكتبي از اوستاد رنج ديدند از ملال و اجتهاد مشورت كردند در تعويق كار تا معلم درفتد در اضطرار «مثنوي معنوي دفتر سوم»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. رقص شتري كساني كه از فنون رقص چيزي ندانند و ناشيانه و بي قاعده و پايكوبي كنند اين گونه رقص را اصطلاحاً و از باب كنايه و تعريض رقص شتري مي گويند. بايد ديد رقص شتري چيست كه به صورت ضرب المثل درآمده حركات نابهنجار را به آن تشبيه و تمثيل مي كنند. رقص شتري: جالبتر از شتردواني در ميان ساربانان بازي رقص شتري است كه ساربانان به طريق خاصي شتر را به رقص وامي دارند و اين سرگرمي جالب ساعتها موجب خنده و تفريح ساربانان و مسافران مي شود. پيداست چون رقص شتري نظم و قاعده اي ندارد لذا رفته رفته هرگونه رقص بي قاعده را به آن تشبيه و تمثيل كرده اند. اكنون كه موضوع رقص مطرح شد بايد دانست كه رقص و پايكوبي ساربانان در شبها گرد آتشهاي فروزان نيز ديدني و تماشايي است. آنها با روح سركش خود كه ميراث كوير و صحاري سوزان است پس از خوابانيدن كاروان شتر به رقص و شادي مشغول مي شوند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. حكيم فرموده كاري كه صرفاً به امر و دستور مقام بالاتر انجام شود و ميل و اراده مجري امر در آن دخالتي نداشته باشد مجازاً حكيم فرموده گويند . اما ريشه تاريخي آن : به طوري كه مي دانيم اطبا و پزشكان را در ازمنه و اعصار قديمه حكيم مي گفتند و معاريف اطباي قديم نيز به نام حكيم باشي موسوم بوده اند . علم پزشكي در قرون گذشته به وسعت و گسترش امروز نبوده و اطلاعات و معلومات پزشكان قديم نيز از مندرجات كتب طبي ابن سينا و محمد زكرياي رازي و كتابهاي تحفه حكيم مومن و ذخيره خوارزمشاهي و چند كتاب ديگر تجاوز نمي كرد . داروهايي را هم كه مي شناختند از كتب مزبور به ويژه كتاب مخزن الادويه بوده و غالباً جوشنده گياهان طبي را تجويز مي كرده اند. به علاوه در ايران قديم پرداخت ويزيت يا حق القدم به طبيب معالج معمول نبود « طبيب مي آمد ، اگر مريضش مي مرد خود خجالت مي كشيد چيزي مطالبه كند . اگر معالجه مي شد برحسب زيادي و كمي زحمتي كه در رفت و آمد بالاي سر مريض متحمل شده بود حق العلاجي براي او مي فرستادند . البته توانايي مريض هم در كميت اين حق العلاج مداخله داشت .» در عصر حاضر پزشك برسر بيمار مي آيد . بدواً دستور مي داد تجزيه وعنداللزوم عكسبرداري و ام آر آي و ... مي دهد . آنگاه نسخه مي نويسد و مي رود ، ولي در قرون گذشته كه دستگاههاي راديوگرافي و راديوسكوپي و كارديوگرافي و تجزيه و آزمايش خون و قند و چربي و اوره و آلبومين و ساير مواد تركيبي بدن وجود نداشت حكيم يا حكيم باشي در واقع همه كاره بود . نكته جالب توجه اين بود كه حكيم باشيهاي قديم علاوه بر تعيين دارو و كيفيت تهيه و تركيب آن كه غالباً از عطار سرگذر مي خريدند ناگزير بودند غذاي مريض در ساعات شبانه روز را هم مشخص كنند و در ذيل يا پشت نسخه بنويسند . امر و فرمايش حكيم باشي در حكم وحي منزل بود . اصحاب و پرستاران بيمار موظف بودند حكيم فرموده را مو به مو اجرا كنند و در نوبت بعدي كه حكيم باشي بالاي سر بيمار مي رفت نتيجه اقدام و اجراي امر و فرمايش را گزارش كنند .