پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. دم روباه از زرنگي در تله است روزي بود و روزگاري بود، پيرمرد كشاورزي بود كه در نزديكي ده خودش «بنچه»اي داشت و هندوانهاش زياد بود ولي از يك بابت خيلي ناراحت بود، يك روباه مكار شب كه ميشد به طرف «بنچه» (جالیز) راه ميافتاد و در چشم به هم زدني مقدار زيادي از خربزه و هندوانههاي رسيده و «كغ» ( کال) را خرد ميكرد و همه «بياچها» ( بوته ) را ميكند، پيرمرد هر كاري كرد كه روباه را بگيرد مثل اينكه او ميفهميد و به تله نميافتاد. پيرمرد سر راه يك چاه كند و روي آن را با ساقه و برگ نازك علف پوشاند ولي روباه از اين حيله پيرمرد باخبر شد. پيرمرد ناچار آرد آورد و خميري درست كرد و توي آن زهر ريخت و سر راه روباه گذاشت، ولي روباه مكار همين كه خمير را بو كشيد فهميد كه زهر دارد و آن را نخورد. عاقبت پيرمرد با يك نفر مشورت كرد و او به پيرمرد گفت كه سر راه روباه تلهاي در زمين كار بگذارد و به زمين، ميخ كند و يك تكه گوشت سالم و نازك هم بغل آن بگذارد تا روباه در تله بيفتد، پيرمرد وسايل كار را فراهم كرد و تله را با گوشت سر راه روباه گذاشت، روباه شب كه آمد سراغ «بنچه» سفره آماده و چرب و نرمي ديد جلو رفت، بو كشيد و نگاه كرد ديد عجب غذاي لذيذي است ولي از اين فكر هم غافل نبود كه ممكن است دامي برايش گذاشته باشند، به همين جهت دم خودش را به طرف اسبابي كه به نظرش خطرناك ميآمد نزديك كرد و عقبعقب رفت كه ناگهان تله دم روباه را گرفت روباه به هر طرف كه زد و هر طرف كه رفت و هر زرنگي كه به خرج داد خلاص نشد كه نشد تا صبح آنقدر تلاش كرد كه خسته و بيحال افتاد. پيرمرد آمد و گفت: «آقا روباه تو با آن همه مكر و زرنگي چطور شد كه توي تله افتادي؟» روباه گفت: «من كه در تله نيستم بلكه اين دم من است كه در تله افتاده، من به اين سادگيها در تله نميافتم!» پيرمرد گفت: «بله دم روباه از زرنگي در تله است».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. دختر دختري مو كنه يه روزي بود يه روزگاري پيرمردي بود كه در دنيا فقط يك پسر و يك دختر داشت. بعد از گذشت زمان دختر را عاروس كرد و پسر را هم دوماد. يه روز پيرمرد خيلي گرسنه بود و در همان روز بارون تندي هم مياومد، رفت در خونه پسر و در زد و گفت: «اي پسر باب من ـ در واكن براي من ـ اين باروني كه ميايه ـ تر شده قباي من» عاروس كنج خونه صدا زد و گفت: «تر شود قباي تو ـ كور شود دو چشم تو ـ ديگر به كجا بودي؟» پيرمرد از در خونه پسر گذشت و رفت در خونه دختر، در زد و گفت: «اي دختر باب من! در وا كن براي من، اين باروني كه ميايه تر شده قباي من». دختر در را وا كرد و گفت: «اي پير باب من! دختر دختري مو كنه آش تو لنگري مو كنه پير مهموني مو كنه». بابا را برد تو اتاق زير كرسي خسبوندش و رفت آش پخت و كرد تو لكن و داد بابا خورد.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. گربه دستش نميرسه ميگه مال صغيره اگر كسي آرزوي رسيدن به هدفي داشته باشد اما شرايط رسيدن به آن هدف را نداشته باشد هدف را كوچك ميكند و مثلاً ميگويد: اينكه اهميتي ندارد، اين چيزها براي من خيلي كوچك و بيارزش است ولي آنان كه حرف او را ميشنوند او را مسخره ميكنند و اين مثل را ميگويند. روزي گربهاي به سر وقت شير داغي رفت، چون لب به شير زد زبانش سوخت و نتوانست آن را بخورد در همين هنگام صاحبخانه سر رسيد و ديد كه گربه در كنار ظرف شير نشسته و سرپوش شير را هم برداشته، اما آن را نخورده، صاحبخانه چون اين وضع را ديد به گربه گفت: «گربه! چرا شيري را كه سرپوش آن را برداشتي نخوردي؟» گربه در جواب گفت: «چون شير مال صغير بود آن را نخوردم!»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. سه دزد بيصدا دارم الهي! حاجي و مشهدي و كربلايي در زمان سابق سه نفر، حاجي و مشهدي و كربلايي همسفر شدند. روز گذرشان از كنار شهري افتاد چون خسته بودند بيرون شهر كنار باغي زير سايه درخت سيبي اتراق كردند. شاخه سيب از ديوار باغ بيرون بود آنها چشمشان كه به درخت سيب افتاد هوس خوردن سيب كردند. حاجي و كربلايي و مشهدي گفتند: «چند تا سيب بچين تا بخوريم». مشهدي شاخه درخت را گرفت و تكان داد. باغبان از داخل باغ صدا زد: «هاي مشتي، نكن» ربع ساعتي گذشت حاجي و مشهدي به كربلايي گفتند: «كربلايي! خبري از باغبان نيست، نوبت شماست بلند شو و سيب بچين» كربلايي هم چند بار درخت را تكان داد. باغبان دوباره از داخل باغ صدا زد: «آي كربلايي نكن، بسه» پس از يكي دو ساعت ديگر كه آن سه نفر ميخواستند حركت كنند مشهدي و كربلايي گفتند: «حاجي! ميخواهيم حركت كنيم براي بين راه مقداري سيب بچين، اين بار نوبت شماست». حاجي از ديوار باغ به بالاي درخت رفت و آنقدر به شاخه لگد زد كه شاخه سيب خرد شد و صداي شكستن شاخه باغبان را از خواب پراند. باغبان اين بار صدا زد: «هاي حاجي مگه بس نبود كه درخت را شكستي؟» آن سه نفر به باغبان گفتند: «اي باغبان بايد تو به ما بگي از كجا ما را شناختي؟» باغبان پشت ديوار باغ آمد و گفت: «نفر اولي كه درخت را تكان داد چون طمعش كم بود مشهدي بود، من جار زدم مشتي نكن، براي بار دوم كه صداي درخت آمد فهميدم كه طمع اين يكي به كربلاييها ميرود صدا زدم كربلايي نكن، بسه، خلاصه پس از آن من به خواب رفتم يك مرتبه در بين خواب صداي شكسته شدن شاخه درخت مرا از خواب پراند نگاه كردم ديدم يك نفر با ريش و عبا و ظاهر آراسته بالاي درخت سيب رفته، فهميدم كه اين حتماً حاجي هست كه حرصش تمامي ندارد».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. نياورده، نميبره! يك روستايي بود خيلي كنس و سمج، وقتي به شهر ميآمد ميرفت خانه كس و كارش و به اين زوديها و بيدردسر، دستبردار نبود و دلش نميآمد برگردد. يك بار صاحبخانه مطلب را به همسايه «جون جونيش» گفت. همسايه گفت: «وقتي راهي رفتن شد به او بگو چند تا جارو بياره» صاحبخانه هم روزي كه بابا ميخواست برود به او گفت: «بيزحمت اين دفعه چند تا جارو براي ما بيار». موقع رفتن هم سر و سوغات زيادي به او داد. روستايي رفت و بعد از چند وقت ديگر با خر و خورجين خالي آمد و دم در خانه زنجير و سيخونك را كشيد به جان خرش و شروع كرد به داد زدن كه: «پتله گذاشتم نياوردي، رشته رشتم نياوردي، آرد به گردهات بود نياوردي، گندم روت بود نياوردي» داد و هوار دهاتي به گوش صاحبخانه رسيد، صاحبخانه از بالاي ديوار سرش را بيرون كرد و گفت: «نزنش بابا! نياورده، نميبره!»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. صبح از دشت ارژن بار كرديم فردا صبح ديديم همان دشت ارژن هستيم : نظير آنچه رشتيم پنبه شد. اين مثل را در موارد بسياري با معني و مفهوم اصلي ميآورند، وقتي در مورد معاملهاي دو نفر مدتها بحث ميكنند و با شرايطي توافق كنند ناگهان يكي از طرفين معامله عدول كند يا در خواستگاري دختر وكارهاي روزانه كه پس از گفتگوها و بحثها يكي از افراد ذينفع موارد توافق را برهم زند، ميآورند. مأخذ: زماني كارواني از دشت ارژن به قصد شيراز حركت كردند شبانگاه بين راه منزل كردند و بار انداختند، سحرگاه به جاي ادامه مسير بسوي شيراز اشتباهاً به دشت ارژن بازگشتند و متوجه شدند كه به مبدا برگشتهاند، اين مثل از آن زمان رايج و ساير شد.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. باش تا صبح دولتت بدمد اين مصراع که از کمال الدين اصفهاني شاعر قرن هفتم هجري است، در مواردي بکار مي رود که آدمي به آثار و نتايج نهايي اقدامات خود که شمه اي از آن بروز و ظهور کرده باشد به ديده تأمل و ترديد بنگرد. در آن صورت مصراع بالا را بر زبان مي آوردند، تا مخاطب به فرجام کارش با نظر اطمينان و يقين نگاه کند. اين مصراع بر اثر واقعه تاريخي زير به صورت ضرب المثل درآمده است. کمال الدين اسماعيل بن جمال الدين اصفهاني از شاعران نامدار و آخرين قصيده سراي بزرگ ايران در قرن هفتم هجري است. چون در خلق معاني تازه و مضامين بکر دقت و باريک انديشي داشت به "خلاق المعاني" معروف گرديده است. در عصر و زمان کمال، اوضاع داخلي و اجتماعي اصفهان بر اثر اختلافات مذهبي، شافعيه و حنفيه به قدري مغشوش و ناامن بود که اين شاعر حساس را به ستوه آورده نقل مي کنند که اصفهانيها را با اين دو بيتي نفرين کرده است: اي خداوند هفت سياره پادشاهي فرست خونخواره عدد مردمان بـيـفـزايـد هر يکي را کند دو صد پــاره از قضاي روزگار، نفرين کمال به هدف اجابت نشست و به چشم خويش ديد که سربازان مغول در سال 633 هجري شافعيه و حنفيه، هر دو را تمامي کشتند و آن شهر را که تا اين تاريخ از دستبرد آن قوم خونريز محفوظ مانده بود، با خاک برابر کردند. کمال در آن باب چنين گفت: کس نيست که تا بر وطن خود گريد بر حال تباه مردم بد گريد دي بر سر مرده اي دو صد شيون بود امروز يکي نيست که بر صد گريد بعد از واقعه قتل عام اصفهان، کمال الدين اصفهاني در خانقاهي که جهت خود در بيرون شهر ترتيب داده بود، گوشه عزلت گرفت و دو سال در آن خانقاه به سر برد و اهل شهر و محلات به جهت احترام و اعتمادي که نسبت به کمال الدين داشتند "رخوت و اموال را به زاويه او پنهان کردند و آن جمله در چاهي بود در ميان سراي، يک نوبت مــغــول بـچـه اي کمان در دست به زاويه کمال درآمده سنگي بر مرغي انداخت، زه گير از دست او بيفتاد، غلطان به چاه رفت. به طلب زه گير سر چاه را بگشادند و آن اموال بيافتند و کمال را مطالبه ديگر اموال کردند تا در شکنجه هلاک شد." باري به طوري که اهل ادب و تحقيق مي دانند، همان طوري که امروزه از ديوان خواجه شيراز فال ميگيرند، قبل از آنکه صيت شهرت حافظ در مناطق پارسي زبان به اوج کمال برسد، ايرانيان و پارسي زبانان از ديوان کمال الدين اصفهاني که قدمت و تقدم شهرت داشت، فال مي گرفتند و حتي بعد از مشهور شدن حافظ نيز اگر احياناً ديوانش در دسترس نبود مانعي نمي ديدند که ديوان کمال را به منظور تفأل مورد استفاده قرار دهند، کما اينکه در آن تاريخ که خبر قيام شاه عباس کبير و حرکت وي از خراسان به سمت قزوين (پايتخت اوليه سلاطين صفوي) در اردوي پدرش سلطان شايع شد، سران قوم و همراهان سلطان محمد براي اطلاع و آگاهي از عاقبت کار و سرانجام مبارزه پدر و پسر که يکي به منظور از دست ندادن تاج شاهي و ديگري به قصد جلوس بر تخت سلطنت ايران فعاليت مي کرده اند دست به تفأل زدند و از ديوان کمال اصفهاني که در دسترس بود ياري جستند. اسکندر بيک منشي راجع به اين واقعه چنين نوشته است: «... بالجمله چون اين خبر سعادت اثر در اردو شايع گشت، همگان را موجب استعجاب ميگرديد تا غايت در دودمان صفوي چنين امري وقوع نيافته بود. راقم حروف از صدراعظم قاضي خان الحسيني استماع نمودم که در سالي که نواب سکندر شأن در قراباغ قشلاق داشت، خواجه ضياءالدين کاشي مشرف آلکساندرخان به اردو آمده بود، از من سؤال نمود که: "خبر پادشاهي شاهزاده کامران در خراسان وقوع دارد يا نه؟" من در جواب گفتم که: "بلي، به افواه چنين مذکور مي شود، اما هنوز به تحقق نپيوسته". ديوان کمال اسماعيل در ميان بود، خواجه مشاراليه، احوال شاهزاده را از آن کتاب تفأل نمود، در اول صفحه يمني اين قطعه برآمد: خسرو تاجبـخــش و شـاه جـهـان کـه ز تـيـغـش زمـانـه بـر حـذرست تـحـفــه چــرخ سـوي او هــر دم مـــژده فـتــح و دولــت دگــرســت رأي او پـيـر و دولـتـش بــرنـاست دست او بحر و خنجرش گهرست آسمان دوش با خـــرد ميـگـفـت که به نزديک ما چنين خبر اســت که بگـيـرد به تـيـغ چون خورشيد هر چه خورشيد را بر آن گذر است خردش گفت، تـو چــه پـنـداري عرصـه مـلـک او هـمـيـن قـدرست؟ نه، کـه در جـنـب پـادشـاهي او هـفـت گـردون هـنـوز مـخـتـصـرت بـاش تــا صـبـح دولـتـت بـدمـد کـايـن هـنـوز از نـتـيـايـج سـحر است» چنانکه مي دانيم پيشگويي کمال در قطعه بالا به تحقق پيوست و سلطان محمد در ذيقعده سال 996 هجري که ماده تاريخ آن به حروف ابجد "ظل الله" مي شود در قزوين تاج شاهي را بر سر پسرش عباس ميرزا گذاشت که به شاه عباس موسوم گرديد و مصراع مورد بحث از آن تاريخ و به سبب همين واقعه بر سر زبانها افتاده، صورت ضرب المثل پيدا کرده است.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. سايه تان از سر ما کم نشود در عبارت بالا معني مجازي و استعاره اي سايه همان محبت و مرحمت و تلطف و توجه مخصوصي است که مقام بالاتر و مؤثرتر نسبت به کهتران و زيردستان مبذول ميدارد. اين عبارت بر اثر لطف سخن نه تنها به صورت امثله سائره درآمده بلکه دامنه آن به تعارفات روزمره نيز گسترش پيدا کرده؛ در عصر حاضر هنگام احوالپرسي يا جدايي و خداحافظي از يکديگر آن را مورد استفاده و اصطلاح قرار ميدهند. قبلاً گمان نمي رفت که اين عبارت ريشه تاريخي داشته باشد، ولي از آنجا که کمتر اصطلاحي بدون مأخذ و مستند تاريخي است، ريشه تاريخي ضرب المثل مزبور نيز به دست آمد. ديوژن يا ديوجانس از فلاسفه مشهور يونان است که در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح ميزيست و محل سکونتش در منطقه اي به نام "کرانه" واقع در يکي از حومه هاي "کورنت" بوده است. ديوژن پيرو فلسفه کلبي بود و چون کلبي ها معتقد بودند که: «غايت وجود در فضيلت و فضيلت در ترک تمتعات جسماني و روحاني است.» به همين جهت ديوژن از دنيا و علايق دنيوي اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعي را از آن جهت که تماماً اعتباري است به يک سو نهاده بود. يعقوبي در مورد علت تسميه کلب يا کلبي عقيده ديگري ابراز مي کند: «پس به او گفتند چرا کلب ناميده شدي؟ گفت براي آنکه من بر بدان فرياد ميزنم و براي نياکان تملق و فروتني دارم و در بازارها جاي مي گزينم.» به عبارت اخري کلبيون هيچ لذتي را بهتر از ترک لذات و نعمتهاي مادي و طبيعي نميدانستند. ديوژن با سر و پاي برهنه و موي ژوليده در انظار ظاهر مي شد و در رواق معبد مي خوابيد. غالب ساعات روز را دور از قيل و قال شهر و در زير آسمان کبود آفتاب ميگرفت و در آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق مي پرداخت. لباسش يک ردا و مأوايش يک خمره (خم) بود. فقط يک کاسه چوبين براي آشاميدن آب داشت، که چون يک روز طفلي را ديد که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشاميد، در همان زمان کاسه چوبين را به دور انداخت و گفت: «اين هم زيادي است، ميتوان مانند اين بچه آب خورد.» بي اعتنايي او به مردم دنيا تا به حدي بود که در روز روشن فانوس به دست ميگرفت و به جستجوي انسان ميپرداخت. چنان که گويند: روزي بر بلندي ايستاده بود و به آواز مي گفت: اي مردمان! خلقي انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند. گفت: «من مردمان را خواندم، نه شما را!» بي اعتنايي به مردم و بي ملاحظه سخن گفتن، موجب شد که ديوژن را از شهر تبعيد کردند. از آن به بعد آغوش طبيعت را بر مصاحبت مردم ترجيح داد و خم نشين شد. در همين دوران تبعيدي بود که کسي به طعن و تمسخر گفت: «ديوژن؛ ديدي همشهريان ترا از شهر بيرون کردند؟» جواب داد: «نه، چنين است. من آنها را در شهر گذاشتم». ديوژن هميشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد مي کرد، «به قدري به مردم طعنه زده و گوشه و کنايه گفته که امروزه در اصطلاح فرنگيان ديوژنيسم به جاي نيشغولي زدن مصطلح است.» ميرخواند از ديوژن چنين نقل مي کند: «چون اسکندر را فتح شهري که مولد ديوجانس بود ميسر شد به زيارت او رفت. حکيم را حقير يافت، پاي بر وي زد و گفت: «برخيز که شهر تو در دست من مفتوح شد.» جواب داد که: «فتح امصار عادت شهرياران است و لگد زدن کار خران.» به روايت ديگر: زماني که اسکندر مقدوني در کورنت بود، شهرت وارستگي ديوژن را شنيد و با شکوه و دبدبه سلطنتي به ملاقاتش رفت. ديوژن که در آنموقع دراز کشيده بود و در مقابل تابش اشعه خورشيد خود را گرم مي کرد، اعتنايي به اسکندر ننموده از جايش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت: «مگر مرا نشناختي که احترام لازم به جاي نياوري؟» ديوژن با خونسردي جواب داد: «شناختم، ولي از آنجا که بنده اي از بندگان من هستي اداي احترام را ضرور ندانستم.» اسکندر توضيح بيشتر خواست. ديوژن گفت: «تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستي؛ در حالي که من اين خواهشهاي نفس را بنده و مطيع خود ساختم.» به قولي ديگر در جواب اسکندر گفت: «تو هر که باشي مقام و منزلت مرا نداري، مگر جز اين است که تو پادشاه و حاکم مطلق العنان يونان و مقدونيه هستي؟» اسکندر تصديق کرد! ديوژن گفت: «بالاتر از مقام تو چيست؟» اسکندر جواب داد: "هيچ". ديوژن بلافاصله گفت: «من همان هيچ هستم و بنابراين از تو بالاتر و والاترم!» اسکندر سر به زير افکند و پس از لختي تفکر گفت: «ديوژن، از من چيزي بخواه و بدان که هر چه بخواهي ميدهم.» آن فيلسوف وارسته از جهان و جهانيان، به اسکندر که در آنموقع بين او و آفتاب حايل شده بود، گوشه چشمي انداخت و گفت: «سايه ات را از سرم کم کن.» به روايت ديگر گفت: «مي خواهم سايه خود را از سرم کم کني.» اين جمله به قدري در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بي اختيار فرياد زد: «اگر اسکندر نبودم، مي خواستم ديوژن باشم.» باري، عبارت بالا از آن تاريخ بصورت ضرب المثل درآمد، با اين تفاوت که ديوژن ميخواست سايه مردم، حتي اسکندر مقدوني از سرش کم شود، ولي مردم روزگار علي الاکثر به اينگونه سايه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان اين است که در زير سايه ارباب قدرت و ثروت به سر برند. او مردي بود که در طول زندگاني دراز خود، هرگز گوهر آزادي و سبکباري را به جهاني نفروخت و پيش هيچ قدرتي سر فرود نياورد. زر و زن و جاه در چشم او پست مي نمود. او پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنيا آمده بود، آزاد و رها از قيد و بند و عاري از هرگونه تعلق با خوشرويي دنيا را بدرود گفت.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بعد از سي سال نوروز به شنبه افتاد مورد استفاده و اصطلاح عبارت مثلي بالا هنگامي است که از کسي پس از مدتها کاري بخواهند و يا تقاضايي کنند ولي آن شخص با وجود قدرت و توانايي که در انجام مقصود دارد از قبول تقاضا سرباز زند و اجابت مسئول را با اکراه و بي ميلي تلقي نمايد. در چنين موارد عبارت بالا از باب طنز و کنايه گفته مي شود. اکنون به ريشه تاريخي آن مي پردازيم: نياکان ما روحي آزاده و سرشار از غرور ملي و نشاط کار و ميل به فعاليت داشته اند. اين نشاط و سرخوشي آميخته با کار و سنن باستاني و نژادي به حدي بود که تجلي آن در تمام مظاهر زندگي ايران قديم وجود داشته است. يکي از آن مظاهر، جشنها و اعياد فراوان و بي شماري بود که در غالب ايام و ماههاي سال ايرانيان قديم برپا ميداشتند، و با شوق و علاقه خاصي اين رسوم و سنن نشاط انگيز را حفظ و اجرا مي کرده اند. شايد باور نکنيد که اسلاف و پيشينيان ما اصولا معني عزا و ناله را نمي دانستند چيست؛ بطوري که: «مستشرقين با تمام تحقيقات و تجسسات خود نتوانستند حتي يک روز عزاي عمومي در تقويم ايرانيان قديم بيابند.» ولي بر عکس در هر سال نزديک به پنجاه عيد بزرگ و کوچک داشتند و در هر يک از اعياد و جشنها مراسم مخصوصي را انجام ميدادند. اهمين اين جشنها يکسان نبود. بعضي بسيار مجلل و برخي به سادگي برگزار مي شد. جشن نوروز به مناسبت آغاز بهار و جشن فروردگان در وسط بهار و جشن مهرگان به مناسبت آغاز سرماي پاييز و زمستان و جشن سده به مناسبت پايان زمستان بسيار معتبر و باشکوه بود و با تشريفات مفصلي برگزار مي گرديد. چون بحث بر سر جشن نوروز است، لذا از ذکر تفصيل ساير اعياد و جشنها خودداري مي شود. در نوروز شاهنشاه به بار عام مي نشست و قراولان خاصه در دو جانب او صف مي کشيدند و مراسم نوروز با جلال و شکوهي تمام اجرا مي شد. در زمان سلاطين هخامنشي علاوه بر مراسم رسمي و حضور رجال و بزرگان پايتخت، معمولاً نمايندگان تمام کشورهاي تابع شاهنشاهي در اين روز با هداياي مخصوص به خدمت شاهنشاه بار مي يافتند. رييس تشريفات سلطنتي هر يک از نمايندگان را به نوبت حضور شاهنشاه مي برد تا هديه و درود کشور خويش را به پيشگاهش تقديم دارد. اين هدايا که از کشورهاي دوست و ايالات داخلي ايران به خدمت آورده مي شد از خصايص و ظرايف هر سرزمين و هر قوم بوده است، مانند: اسب، گاو، گوسفند، شتر، شير، بز کوهي، زرافه و نمونه هايي از لباس مخصوص هر قوم و ظروف زرين و امثال آنها... تشريفات جشن نوروز در دربار ساساني چندين روز پيش از آغاز فروردين ماه شروع مي شد. بيست و پنج روز پيش از نوروز در صحن کاخ سلطنتي دوازده ستون از خشت خام بر پا ميداشتند و بر هر يک از آنها نوعي از رستنيها را ميکاشتند؛ که عبارت بود از: گندم، جو، برنج، عدس، باقلا، کاجيله، ارزن، ذرت، لوبيا، نخود، کنجد و ماش. شاه و درباريان ديدن اين سبزه ها را به فال نيک مي گرفتند و آنها را تا ششمين روز نوروز نگاه مي داشتند. در آن روز با شادي و طرب و آواز و رقص آن سبزه ها را مي کندند و در مجلس شاهنشاه مي نهادند که تا روز شانزدهم فروردين باقي مي ماند. ايرانيان معتقد بودند که هر يک از آن حبوب که سبزتر و خرمتر باشد محصول آن در آن سال بيشتر و فراوانتر خواهد بود. بامداد نوروز، دربار سلاطين ساساني جلال و شکوه خاصي داشت. بعد از آنکه شاهنشاه با لباس رسمي فاخر در دربار حاضر مي شد، مردي خجسته نام و مبارک قدم و گشاده رو و نيکو بيان که از هنگام شب تا بامداد بر در خانه شاه توقف کرده بود، بي اجازه به خدمت شاهنشاه ميرفت و آنقدر مي ايستاد تا شاهنشاه او را ببيند و بپرسد: "کيستي؟"، "از کجا آمده اي؟"، "به کجا ميروي؟"، "نامت چيست؟"، "که تو را آورد؟"، "با که آمده اي؟"، "با تو چيست؟"، آن مرد جواب مي داد: "من نيروي فتح و ظفرم."، "از جانب خداي مي آيم."، "نزد پادشاه نيکبخت ميروم."، "نامم خجسته است."، "با سال نو آمده ام"، "تندرستي و شادماني و گوارايي ره آورد من است.".... سپس مردي ديگر مي آمد که با خود طبقي از نقره داشت و در اطراف آن قرصهاي نان از انواع حبوب مانند: گندم، جو، ارزن، ذرت، نخود، عدس، برنج، کنجد، باقلا و لوبيا قرار داشت و از حبوب مذکور هر يک هفت دانه در آن طبق مي نهادند با قطعه اي از شکر و مقداري پول نقره و طلا و شاخه اي اسفند و هفت شاخه از درختهايي که آنها را به فال نيک ميگرفتند و هر يک را به اسم شهري مي ناميدند و بر روي آنها کلماتي از قبيل: اپزود (افزود)، اپزايد (افزايد)، اپزون (افزون)، پروار و فراخي (فراواني) مي نوشتند. وقتي اين طبق را به خدمت شاه ميآوردند آن مرد که خود را خجسته معرفي کرده بود آن را به دست ميگرفت و به شاه درود مي فرستاد و دوام سلطنت و قدرت و فر شکوه او را خواستار مي شد و طبق را در خدمتش مي نهاد. بعد از اين مقدمات بزرگان دولت به خدمت مي آمدند و هداياي خود را تقديم مي داشتند. هداياي نوروز از طرف پادشاه و امرا و مرزبانان و سپهبدان و همسران شاه و عامه مردم تقديم مي شد. معمولاً هديه هر کسي متناوب با شغل و مقامش بود. مثلاً اسبان تيز رفتار از طرف پرورانندگان چهارپايان، تير و کمان از طرف جنگجويان، شمشير و زره از طرف آهنگران و اسلحه سازان، پوشيدنيهاي فاخر از طرف فروشندگان پارچه و لباس، در و گوهر از طرف جواهر فروشان.... زنان حرمسرا هم هر يک هديه اي فراخور سليقه و پسند خود براي شاهنشاه ترتيب مي دادند. اگر يکي از آنان کنيزکي زيبا داشت و تصور مي کرد که شاهنشاه به آن کنيزک علاقه و توجهي دارد مي بايست هنگام نوروز او را به بهترين وجهي بيارايد و به رسم هديه به شاهنشاه تقديم کند. بديهي است که شاهنشاه هيچ يک از اين هدايا را بلاجواب نمي گذاشت و به هر کس فراخور مرتبه و مقامش پاداش ميداد. ديگر از مراسم درباري آن بود که شاهنشاه در روز نوروز "بازي" سپيد را پرواز مي داد و در همين روز دختران باکره با کوزه هاي نقره براي شاهنشاه از زير آسياب آب بر ميداشتند. بر گردن اين کوزه ها شسته اي از ياقوت و زبرجد که از زنجير طلا عبور داده باشند مي آويختند. بارهايي که شاهنشاه در ايام نوروز مي داد براي همه طبقات مملکت بود و همه به ترتيب در آن پذيرفته مي شدند. رسم چنان بود که از طبقات عامه شروع ميکردند تا در روزهاي آخر به شاهزادگان و اشراف برسند. البته آنچه گفته شد، رسوم درباري بود. اما در ميان مردم هم جشن نوروز مراسم و تشريفاتي داشت که اثر قسمتي از آنها در پاره اي از کتب تاريخي و ادبي باقي مانده است؛ از جمله آنکه شب نوروز مردم آتشهايي مي افروختند و گرد آن شادي و جست و خيز مي کردند. اين رسم بعدها باقي ماند و حتي در عصر خلافت عباسي در بغداد معمول بود. بعيد نيست که آتش چهارشنبه سوري از همين قبيل باشد. بامداد نوروز براي روشني چشم به يکديگر آب مي پاشيدند و همي رسم است که به صورت پاشيدن گلاب باقي مانده است. يکي ديگر از مراسم نوروز در دوره ساساني هديه دادن شکر و شيريني به يکديگر بود، که خوشبختانه هنوز معمول است. رسم ديگر کاشتن سبزي بود که در دربارها معمول بوده است؛ ولي مردم فقط به کاشتن هفت نوع سبزي اکتفا مي کردند و هر نوع از غلات را که بهتر ميروييد دليل قوت آن نوع از غلات در سال نو مي شمردند. يکي از رسوم بامزه نوروز که مورد بحث ما در اين مقاله است اين بود که هر به چند سال که نوروز به شنبه مي افتاد از رئيس يهوديان چهار هزار درهم به عنوان هديه مي گرفتند. البته اين مثل موقعي استفاده مي کنند که از کسي بعد از مدتي کاري بخواهند و او امتناع و يا به اکراه و بي ميلي تلقي کند، نظير همان رييس يهوديان که قلباً مايل نبود حتي بعد از هر سي سال هم نوروز به شنبه بيفتد تا او مبلغي به عنوان هديه به شاهنشاه بدهد.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. آن را كه گفتي اسمش را نبر و بردار بيار ميگويند در مزرعهاي به نام زير پل كه در ده كيلومتري شمال قلعه «سه» واقع شده و متعلق به چند نفر ارباب آبادي بوده است چند نفر كشاورز سكونت داشتهاند. اين مزرعه قلعهاي دارد محكم با ديوارهاي بلند. هوايش بسيار سرد است بهطوري كه سرماي آن ناحيه ضربالمثل است. در يكي از شبهاي پاييزي يك نفر از اربابها يا به اصطلاح محل يكي از نوابها به آنجا ميرود و چون پاسي از شب ميگذرد و هنگام خواب فرا ميرسد ارباب خطاب به برزگر ميزبان ميگويد: «خب بايد خوابيد. براي خوابيدن يك دست لحاف و تشك تميز بيار» دهقان در جواب ميگويد: «ارباب، لحاف و تشكي كه ندارم. فقط چند تكه جل اسب دارم!» نواب كه از شنيدن اين جواب و رختخوابي كه دهقانش براي او تجويز كرده خيلي ناراحت ميشود با اوقات تلخي ميگويد: «مردكه فلان فلان شده، من زير جل اسب بخوابم؟» رعيت ميگويد: «خب ارباب در خانه هرچه هست و ميهمان هركه هست». نواب به حالت اعتراض بلند ميشود و به يكي از اتاقهاي ديگر قلعه ميرود و دستور ميدهد مقداري هيزم ميآورند و آتش روشن ميكنند كه به حساب خودش بينياز از لحاظ و جل اسب، شب را به روز برساند. همين كار را هم ميكند اما وسط شب سرما شدت ميكند و نواب بيچاره از شدت سرما ناراحت و مستأصل ميشود و از اتاق بيرون ميآيد و همان كشاورز را به نام صدا ميكند: «آهاي عبدالله!» عبدالله جواب ميدهد: «بله ارباب! چه فرمايشي داريد؟» ارباب ميگويد: «اونيد كه بوات اسمش نبه وآرگير بوره» يعني آن را كه گفتي اسمش را نبر و بردار و بيار.