پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. يخ كسي گرفتن يا نگرفتن : وقتي كسي به منظور رسيدن به هدفي زحمت ورنجي متحمل شود و وقتي تلف كند و سرانجام نتيجه بگيرد يا نگيرد اين مثل آورند. مأخذ: يخ گرفتن مربوط به زمان قديم است كه هنوز يخچال صنعتي و آب سردكن و امثال آن نبود. درهر شهري براي رفع احتياج يخ در تابستان، يخچال طبيعي وجود داشت. ساختن اين گونه يخچالها و تهيه يخ در رساندن آن به بازار فروش كار آساني نبود، گرچه با آب باران و آب جاري غير بهداشتي تهيه ميشود. مايه اصلي يخچال طبيعي بسته به خوب يخ بستن آب در زمستان بود. يخچال داران در سالهايي كه زمستان سرد ميشد و يخ كاملاً ميگرفت سود خوبي ميبردند، ولي اگر زمستان چنان سرد نميشد كه آب به خوبي منجمد شود، بديهي است كه به آنها ضرر وارد ميشد. اين بود معني يخ گرفتن يا نگرفتن. ( ناميكه امروزه بر يخچالهاي صنعتي گذارده اند واقعاً نام بي مسمايي است، زيرا كلمه يخچال از دو واژه " يخ " و " چال " كه به معني گود و چاله است كه اشاره به استخري كه آب در آن جمع ميكردند كه يخ بسازند، است. ولي دستگاهي كه ما امروزه به نام يخچال استفاده ميكنيم خوب بود يخدان، يخساز يا چيزي بهتر از اين نامگذاري ميشد
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. نيش عقرب نه از ره كين است اقتضاي طبيعتش اين است قورباغه درشتي لب بركهاي نشسته بود و آواز ميخواند، عقربي پيش قورباغه آمد، سلام بالابلند و گرم و نرمي كرد و گفت: «رفيق ميخواهم خواهشي از تو بكنم آيا انجامش ميدهي»؟ قورباغه گفت:«اگر شدني باشد با كمال ميل و رغبت انجامش ميدهم» عقرب گفت: «از قضا كسي كه ميتواند خواهشم را انجام بدهد تو هستي» قورباغه گفت: «حالا بگو ببينم چه بايد بكنم»؟ عقرب گفت: «لانه من آن طرف اين بركه است و خودت ميداني من نميتوانم در آب بروم تا به لانهام برسم مرا كول كن و از آب بگذران» قورباغه گفت: «آخر برادر تو نيش زهرآگين داري، آمديم ترا كول كردم تا از آب بگذرانم تو هم مستيت كشيد كه نيشي به اين تن نازك من بزني آن وقت چه كنم؟» عقرب گفت: دارم از اين حرفت تعجب ميكنم، آخر رفيقجان چطور ممكن است تو به من خوبي كني و من عوض اين خوبي به تو نيش بزنم. نه، نه، اين خيال را نكن!» قورباغه گفت: «بسيار خب، سوارم شو» عقرب سوار شد و قورباغه داخل آب رفت و شناكنان داشت ميرفت كه عقرب نيش خودش را زد، قورباغه گفت: «ديدي كه به قولت وفا نكردي!» نيش دوم را زد كه قورباغه رفت زير آب پس از مدتي سرش را بيرون آورد و گفت: «رفيق چطوري؟» عقرب گفت: «رفيق نزديك بود خفه بشوم» قورباغه گفت: «عيب ندارد! رفتن زير آب نه از غرض است ترك عادت موجب مرض است» عقرب گفت: «رفيق! زدن نيش من نه از ره كين است اقتضاي طبيعتم اين است» نيش سوم را كه زد، قورباغه زير آب رفت، ماند و ماند تا عقرب خفه شد .
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. وقتي كه جيكجيك مستانت بود، ياد زمستانت نبود؟ در فصل تابستان كه نعمت فراوان بود و گنجشك از هر طرف به قوت و غذاي خود ميرسيد مستانه به اين طرف و آن طرف پرواز ميكرد. مورچه موقع را غنيمت ميشمرد و قوت و غذاي زمستان خود را جمع ميكرد و زير زمين ذخيره ميكرد. زمستان سر رسيد برف روي زمين را پوشيد، گنجشك گرسنه ماند، رفت در لانه مورچه التماس كرد: «آقا مورچه روزگار سخت است من گنجشك بدبخت گرسنه ماندم به من رحم كن و به من دانه بده!» مورچه گفت: «آن وقت كه جيك جيك مستانت بود فكر زمستانت نبود؟»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. خدا ترا شفا بدهد، بگذار ما هم دزد باشيم يك مرد دهاتي از ده خودش به شهر ميرفت تا جنسها و چيزهايي كه لازم دارد بخرد براي اينكه پاييز به آخرهايش رسيده بود و محصولش را فروخته بود و پول و پله فراواني همراه داشت از قضا دزدي در كمينش بود و ميخواست به او دستبردي بزند. مرد سادهدل، همين كه چند فرسخي از آبادي دور شد، دزد، خودش را به او رساند و يك مشت خاك پاشيد تو چشمش و دست كرد به چماق و با تهديد و كتككاري، كت و بغل او را بست و انداختش يك گوشه و شروع كرد به جمع و جور كردن اثاث و اسباب و پول و پله او. اما تا اين كارها را كرد مدتي گذشت. همين كه خواست خرو خور و بار و بنه او را بردارد و برود ديد چند نفر با هم از دور با بار و بنه ميآيند و تا چند دقيقه ديگر نزديك ميشوند. دزد حيلهگر تا اين جماعت را ديد فوري نقشهاش را عوض كرد و صاحب مال را با همان كت و كول بسته سوار الاغ كرد و راه افتاد. مرد صاحب مال، همين كه از دور چشمش به آنها افتاد بنا كرد به داد و فرياد و استغاثه كردن كه: «اي مردم! به دادم برسيد، اين دزد خدانشناس كت و كول منو بسته و ميخواد پول و پله و بار و بنه منو ببره» دزد زيرك كه در كار خودش استاد بود بياينكه خودش را ببازد و دست و پايش را گم بكند، همانطور كه با كمال متانت و ملايمت، الاغش را هين ميكرد و ميرفت، هرچه صاحب مال فرياد ميكرد، او فقط جواب ميداد: «خدا كنه تو خوب بشي، بيذا مام دز باشيم!» صاحب مال هر دفعه كه اين حرف را ميشنيد بيشتر آتشي ميشد و شروع ميكرد به داد و فرياد كردن و بد و بيراه گفتن: «ناخوش خودتي، ديوونه خودتي تو دزدي». خلاصه هرچه صاحب مال تقلا ميكرد، آقا دزده درعوض مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده، با ملايمت و مهرباني قربون صدقه او ميرفت، مرد گرفتار همين كه ديد آن چند نفر دارند نزديكتر ميشوند تقلا و جنب و جوشش را بيشتر كرد و باز فرياد زد: «اي مردم! به دادم برسيد اين نامسلمون دزده، دست و پاي منو با طناب بسته بود و ميخواس مال و منال منو ببره كه شما رسيديد، از دور تا چشمش به شما افتاد منو با كت و كول بسته گذاشت روي الاغ كه شما رو گول بزنه». ولي دزد عاقل خيلي آرام و بياعتنا، طرف را روي الاغ نگه داشته بود و حيوان را ميراند. عاقبت دو دسته به هم رسيدند و آن جماعت ايستادند تا ببينند چه خبر است؟ وقتي خوب نزديك شدند ديدند آنكه پياده است، در جواب فحشهاي آنكه سوار است، با قيافه غمزده و حالت افسرده فقط ميگويد: «برادرجون، خدا كنه تو خوب بشي بيذا مام دزد باشيم» باز مرد سادهلوح شروع كرد به داد و فرياد و همان حرفها را تكرار كرد ولي دزد زيرك بياينكه خودش را ببازد رو كرد به جمعيت و گفت: «وال لاچي بگم، نميدونم چطور شده كه اين مصيبت به سر ما اومده؟ نميدونم ما چه گناهي كرده بوديم كه همچي بلايي به سرمون اومد؟ وئي جوري بايد تقاص پس بديم» بعد درحالي كه با سر به مرد دهاتي اشاره ميكرد و او را نشان ميداد گفت: «برادرمه، چند ماهه حالش بد شده و زده به سرش، پدر و مادرمون حالا سپردنش به من كه ببرمش شهر پيش حكيم بلكه خدا كنه خوب بشه». مرد دهاتي ديگر حسابي از كوره در رفت و راست راستي ديوانه شد و بياختيار جوري اوقاتش تلخ شد كه از ته جگر فرياد ميزد و تقلا ميكرد و قسم و آيه ميخورد كه ديوانه نيست و با او نسبتي ندارد و او دزد است... اما دزد ناقلا بهطوري خودش را به موش مردگي و حق به جانبي زد و جوري ريخت و قيافه يك برادر دلسوز گرفت كه آن چند نفر باور كردند و نگاهي به هم انداختند و به علامت اينكه از دستشان كاري برنميآيد راه افتادند ـ يكيشان هم كه دلش بيشتر سوخته بود گفت: «خدا شفاش بده!» و رد شدند. دهاتي بنده خدا هرچه قسم پير و پيغمبر خورد و جوش و جلا زد اثري نكرد و آن چند نفر راهشان را گرفتند و رفتند. دزد ناقلا هم، هي به برادر كذايي دعا ميكرد و دلداري ميداد و آرامآرام پيش ميرفت تا حضرات، از نظر دور شدند. همين كه مطمئن شد آن چند نفر رفتند و اثري ازشان نيست صاحب مال بينوا را با دست و پاي بسته از روي الاغ پايين انداخت و راهش را كشيد و بار و بنه بابا را برد. اين مثل از آن وقت به يادگار مانده كه ميگويند: «خدا كنه تو خوب بشي بيذا مام دزد باشيم».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. ماهي از سرگنده گردد، ني زِ دُم هر موجودي رشد و گرايش وترقياش در جهتي است، هر انساني با توجه به استعداد و سليقه و منش خود به چيزي ميگرايد، يكي به طرف عرفان و معنويات ديگري در جهت ماديات، يكي به سوي علم و كسب كمال و ديگري دنبال جمع كردن مال ميرود، كار مورد علاقه خود را توسعه و ترقي ميدهد. همچنان كه ماهي كه زندگيش در درياست، رشد ونموش به طرف سرميگرايد و سرش بزرگ ميشود. همچنين ني اين گياه قلم مانند " كاواك " دركنار دريا و رودخانه ميرويد و ازقسمت پايين، طرف ريشه كلفت و قوي ميشود. بعضي نويسندگان واژه " ني " را به معني " ني كه معني منفي ميدهد " گرفتهاند و درنتيجه اين مصراع حضرت مولانا را به صورتي ديگر نوشتهاند. علاوه بر آنچه معروض افتاد و مضافاً بر اين كه مولانا واژه " ني " را زياد در اشعار و ابيات خود آورده است. وقتي موردي را مسلم و روشن گفته است لزومي به تأكيد بيمورد كه از فصاحت كلام كم شود نيست. يعني وقتي گفته شد راست نيازي نيست كه در ادامه بگوييم نه چپ، ياوقتي شفاف گفته شود شب نيازي نيست كه در ادامه گفته شود نه روز.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. زاغ سياه كسي را چوب زدن هر كس اين مثل را بشنود فوراً به ذهنش خطور ميكند كه مربوط به زاغ پسر يا دخترخاله كلاغ است كه او را با چوب زدهاند و فراري دادهاند؛ اما درك بنده از اين مثل چنين است: زاغ نام ديگر زاج است. علاوه بر اين كه مردم بيشتر شهرستانها به همين نام زاغ (زاج ) را ميشناسند در فرهنگنامهها هم به همين معني آمده است. زاغ (زاج ) نوعي نمك است كه انواع مختلفي دارد سياه، سبز، سفيد وغيره ) زاغ سياه بيشتر به مصرف رنگ نخ قالي و پارجه و چرم ميرسد. اگر كسي ببيند كه نخ يا پارچه يا چرم همكارش خوش رنگتر يا شفاف و براقتر از كارهاي خودش است، درصدد بر ميآيد كه در موقع مقتضي خود را به ظرفي كه زاغ در آن حل شده برساند و چوبي در آن بگرداند و با ديدن و بوئيدن، بلكه پي ببرد كه در آن زاغ چه اضافه كردهاند يا نوع و مقدار و نسبت تركيبش با آب يا چيز ديگر چيست. ضمناً در مورد اشخاص چشم سبز هم چشم زاغ يا زاغول گويند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. كلاه قرچي ديده كلاه قرچي Qorci نوعي كلاه بود كه از پست و پشم درست ميكردند و نشانه تشخص بود و در زمان قديم در اصفهان معاريف و اعيان به سر ميگذاشتند. چون گويند فلان كس كلاه قرچي ديده يعني چشم و گوش او باز شده است. در آبادي زفره فقط يك نفر كه كدخداي محل بود و اهالي از او حساب ميبردند از اين كلاه سرش ميگذاشت. روزي اين كدخدا سوار الاغي بوده و از اصفهان به ده برميگشته بين راه ميبيند يك نفر از اهالي عامي و ساده آبادي كه تا آن وقت به شهر نرفته بود يك بار هيزم روي خرش گذاشته، دارد ميرود اصفهان كه آن را بفروشد. كدخدا ميپرسد: «به كجا ميروي؟» مرد ميگويد: «به شهر ميروم كه اين بار هيزم را بفروشم» كدخدا ميگويد: «در آبادي خودمان اين بار چقدر از تو ميخرند و در اصفهان به چند ميفروشي؟» مرد روستايي جواب ميدهد: «در آبادي اين بار را دو ريال ميخرند ولي در اصفهان شش ريال ميفروشم». كدخدا فوري از جيبش هفت ريال در ميآورد و به او ميدهد و ميگويد: «برگرد به آبادي و بارت را بياور خانه ما خالي كن». مرد دهاتي از اينكه يك ريال هم از شهر گرانتر فروخته خوشحال ميشود و بارش را به آبادي ميآورد و به خانه كدخدا ميبرد. يكي از دوستان كدخدا كه شاهد ماجرا بوده از او ميپرسد: «بار هيزم در آبادي دو ريال است تو آن را به هفت ريال خريدي يعني يك ريال هم گرانتر از شهر، چه رمزي در اين كار بود؟» كدخدا جواب ميدهد: «اين مرد دهاتي تا به حال به شهر نرفته بود و مردم اصفهان را كه «كلاه قرچي» سرشان ميگذارند نديده بود اگر به شهر ميرفت و ميديد كه هزار نفر كلاه قرچي به سر دارند ميفهميد كه اين فقط من نيستم كه كلاه قرچي دارم بلكه هزار نفر ديگر هم مثل من هستند آن وقت چشم و گوشش باز ميشد و ديگر از من حساب نميبرد».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. توبه گرگ مرگ است يك نفر كه به كار زشتي عادت كرده و دستبردار نيست و مردم هم از آن آگاهند اگر يك زماني اظهار ندامت كند، مردم باور نميكنند و اين مثل را ميگويند. گرگ پيري بود كه در دوران زندگيش حيوانات و جانوران و پرندگان زيادي را خورده بود و به ديگران هم زيان فراوان رسانده بود. روزي تصميم گرفت براي اينكه خداوند از اعمال گذشتهاش چشمپوشي كند و او را ببخشد به حج برود و توبه كند. به قصد حج راه افتاد، در راه گرسنه شد، به اطرافش نگاه كرد استري را ديد كه در مرغزاري ميچريد، پيش استر رفت و گفت: «ميخواهم به حج برم و توبه كنم، اما حالا خيلي گرسنهام ازت ميخوام كه در اين ثواب با من شريك بشي!» استر گفت: «از دست من چه كاري برمياد؟» گرگ گفت: «اگه خودت را قرباني اين راه بكني من هم ميتونم از گوشت تو سير بشم و از گرسنگي نجات پيدا كنم، هم ديگران از گوشت تو ميخورند و سير ميشوند و اين كار ثواب زيادي داره و خداوند هم گناهت را ميبخشد». استر براي نجات جان خودش به فكر حيله افتاد و رو به گرگ كرد و گفت: «عمو گرگ! من آمادهام كه در اين كار خير شركت كنم و خودم را قرباني كنم اما دردي دارم كه سالهاي درازي است زجم ميده از تو ميخوام دردم را چاره كني، بعد مرا قرباني كني» گرگ جواب داد: «دردت چيه؟ حتماً چارهاش ميكنم، اگه هم نتونستم پيش عمو روباه ميرم تا درد ترا علاج كنه» استر گفت: «چه بگم چند سال قبل پيش يك نعلبند نادان رفتم كه سمهايم را نعل بزنه اما نعلبند نادان نعل را اشتباهي روی گوشت پام زد و اين درد از آن روز مرا زجر ميده، ترا به خدا بيا نزديك زخمهام را نگاه كن!» گرگ گفت: «بذار نگاه كنم» استر پاش را بلند كرد در همين حال كه گرگ ميخواست زخم پاي استر را ببيند، استر از فرصت استفاده كرد و چنان لگد محكمي به سر گرگه زد كه مغزش بيرون ريخت. گرگ كه داشت ميمرد به خودش ميگفت: «آخر گرگ پدرسگ! پدرت نعلبند بود، مادرت نعلبند بود، ترا چه به نعلبندي؟!» استر هم از خوشحالي نميدانست چكار كند، هي ميرقصيد و به گرگ ميگفت: «توبه گرگ مرگه!»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. آقا گرگ عيدت مبارك! هر وقت يك نفر از راه طمع كار خلافي ميكند يا به مال كسي دست درازي ميكند ميگويند «آقا گرگ عيدت مبارك». روباهي هميشه در باغ خربزه ميرفت و به باغبان خسارت ميزد. روزي باغبان تله گذاشت و مقداري گوشت هم در آن تعبيه كرد. روباه چون گوشت را سر راه خود ديد فهميد كه به همراه آن تلهاي هم هست. جرأت نكرد به گوشت نزديك بشود، برگشت. در راه برخورد كرد به گرگ به او سلام كرد و پس از تعارفات معمولي گفت: «رفيق عزيز چرا پژمردهاي»؟ گرگ جواب داد: «دو روزه غذايي فراهم نكردهام». روباه گفت: «من در اين جاليز غذاي بسيار خوبي تهيه كردهام اما از بخت بد از خوردن آن محرومم». گرگ پرسيد: «چرا!» روباه گفت: «من امروز روزهام نميتوانم روزهام را باطل كنم». گرگ گفت: «پس به من نشون بده». روباه گرگ را در مقابل تله برد. همين كه گرگ گوشت را به دهن گرفت ريسمان تله حلقش را فشرد و دهنش باز ماند. روباه فوري پريد گوشت را از دهن گرگ گرفت و بلعيد. گرگ با صداي خفهاي گفت: «تو كه روزه بودي!» روباه جواب داد: «الان ماه را ديدم، افطار كردن بر من واجب شد». گرگ گفت: «پس من كي ماه را ببينم؟» روباه جواب داد: «ساعتي كه باغبان با بيلش پيش تو آمد تو ماه را خواهي ديد!» در اين اثنا باغبان با بيل آمد و مشغول كتك زدن گرگ شد. روباه آواز داد: «آقا گرگ! عيدت مبارك».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. نه از دل است نه از جان ـ از كتك است حسين جان اين مثل را براي كساني ميگويند كه كاري را از روي ترس انجام ميدهند و راضي به انجام دادن آن كار نيستند. ميگويند: در روز عاشورا چند نفر كليمي را با زور و كتك وادار كردند كه در ميان عزاداران حضرت حسين(ع) سينه بزنند. آنان از ترس اينكه مبادا كتك بخورند به سر و سينه ميزدند و دم گرفته بودند: نه از دله نه از جون، از كتكه حسين جون!