پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. اين منم نه اين منم آدمهاي بي سر و پاي كم ظرف چون به جايي برسند خيلي زود خودشان را گم ميكنند و بيحساب فيس و افاده ميكنند و تكبر ميفروشند. اين مثل نيشدار و كنايهآميز را مردم براي همين نودولتان تازه به دوران رسيده ميزنند كه جنبه تحقير و استهزاء نيز دارد. پيره دختر فقيري بود كه تازه شوهر كرده بود و به يك خانه و زندگي و مال و دولتي رسيده بود و از خوشحالي ذوق آمده بود تو گلوش. جوري كه خيال ميكرد دارد خواب ميبيند. شب عروسي كه با بزك دوزك و قباي عروسي و دم و دستگاه داشتند ميبردنش، مرتب تو راه، زير لب به خودش ميگفت: «ئي منم؟ نه ئي منم؟ گر ئي منم شاده دلم، شنگه دلم اين منم؟ نه! اين منم؟... گر اين منم، شادست دلم، شنگ است دلم». روايت دوم يك دختر خوشگلي بود كه هميشه در بيابان زندگي كرده بود و اصلاً رنگ خانه و خانواده را نديده بود. يك روز يك جوان شهري او را ميبيند و عاشقش ميشود و او را به شهر ميبرد تا با او عروسي كند. اين دختر از بچگي يك زنگوله به گردنش بسته بودند كه گم نشود. جوان براي اينكه مردم به او نخندند اول كاري كه ميكند زنگوله را از گردن او باز ميكند و او را ميفرستد حمام و يك دست لباس خوب و نو به او ميپوشاند. براي شب عروسيش همه چيز كه ميخرد يك كفش ساغري سبز هم ميخرد و گوسفندي ميكشد. دخترك يك تكه گوشت توي ديگ بار ميگذارد و بقيهاش را هم به ميخ و چنگك آويزان ميكند. توي خانه جوان يك جوي آب بوده كه مثل آب انبار پله ميخورده پايين ميرفته. خلاصه عروسي راه ميافتد و دخترك هم خوشحال و خرم اما به خاطر اينكه هرگز چنين چيزهايي نديده بود اصلاً نميدانست چكار كند. شب كه ميشود مرتب راه ميرود و يك نگاهي به ديگ روي اجاق ميكند، يك نگاهي به جوي آب و يك نگاه هم به آسمان و هي با خودش ميگويد: «اين منم نه من منم ـ تي تيش ماماني به تنم ـ بالا ميرم ماه ميبينم ـ پايين ميام آب ميبينم ـ كفشاي سوزورپام ميبينم ـ اين منم نه من منم ـ اگه منم كو زنگولهم ـ چزاره به ميخ نديده بودم ـ پزاره به ديگ نديده بودم ـ اين منم نه من منم ـ اگر منم كو زنگولهم!»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بچه قنداق كرده تو دامن آدم ميگذارند! كنايه است از حرفي ناحق و تهمت و اسنادي ساخته و پرداخته كه به كسي بندند. هركس كاري ناروا نكرده باشد يا حرفي به دروغ نگفته باشد و به او نسبت دهند و گويند كه: «فلاني، فلان كار كرده يا فلان حرف زده» او ميگويد «عجب مردمي هستند! بچه قنداق كرده توي دامن آدم ميگذارند». يعني دروغ پرداخت كرده براي آدم ميسازند. گويند در زمان قديم، روزي مردي از كوچه خلوتي ميگذشت. زني را ديد كه در كنار ديوار ايستاده عز و جز و گريه و زاري ميكند. مرد از زن علت گريه و زاريش را پرسيد. زن دست انداخت دامن او را گرفت و گفت: «اي مرد! ترا به مقدسات عالم، ترا به مردانگيت قسم ميدهم كمكي به من بكن كه توي كارم سخت درماندهام» مرد گفت: «اگر از دست من كاري برآيد مضايقه ندارم» . زن كه محكم دامن او را به دست گرفته بود گفت: «اي مرد، تو فرشتهاي هستي كه خداي مهربان براي كمك من درمانده از آسمان فرستاده، من شوهري داشتم بسيار بدخلق و خسيس كه چند سالي جواني خودم را پاي او تلف كردم بس كه از آن زندگي به تنگ آمدم و طاقتم طاق شد، از او طلاق گرفتم و چون زن جوان و زيبايي هستم تاكنون چند نفر خواستگار براي من پيدا شده كه براي حفظ آبرو و زندگيم ناچارم زن يكي از آنها بشم اما ميبايد در موقع عقدكنان طلاقنامه خودم را كه از شوهر سابقم گرفتهام همراه داشته باشم كه خواستگار و قاضي تصور نكنند كه من زن نانجيبي هستم. اما از بخت بد طلاقنامه خودم را گم كردهام و هرچه جستوجو كردم پيدا نكردم. بالاخره دو روز قبل به در خانه شوهر سابق خودم رفتم كه شايد بتوانم يك طلاقنامه ديگر از او بگيرم ولي شنيدم كه آن مرد هم يك ماه قبل مرده است، چون ميبينم از همه طرف راه به رويم بسته شده به ناچار گريه و زاري ميكنم. حالا دست به دامن مردانگي تو زدم همانطور كه قول دادي براي كمك به من و محض رضاي خدا بيا بريم به محضر قاضي. تو بگو شوهر من هستي و در همانجا مرا طلاق بده كه يك طلاقنامهاي در دست داشته باشم و از اين مصيبت و بدبختي نجات پيدا كنم، عوضش تا زندهام دعاگوي تو هستم كه آبروي مرا خريدي. علاوه بر اين كمك تو به يك زن بيپناه پيش خدا هم بياجر نميماند». مرد دلش به حال او سوخت و با او به محضر قاضي رفت. زن به قاضي شكايت كرد كه اين شوهر من نميتواند خرج مرا بدهد و من هميشه پيش سر و همسر شرمنده و سرافكندهام. حالا آمدهام طلاق بگيرم. مرد به قاضي گفت: «من مردي كارگرم و با اينكه شب و روز زحمت ميكشم، درآمدم آنقدر نيست كه بتوانم از عهده مخارج اين زن بربيايم و هر شب كه خسته و مانده به خانه ميام با بدخلقي و بگومگوي اين زن روبهرو ميشم، از اين زندگي خسته شدم منم حاضرم كه طلاقش بدم» چون نصيحتهاي قاضي براي آشتي دادن آنها به جايي نميرسد به ناچار قاضي زن را طلاق ميدهد و طلاقنامه را به مهر و امضاي آن مرد ميرساند و به دست زن ميدهد. زن ميگويد: «من هم نه فقط مهريه و مخارج مدت عدهام را به او ميبخشم بلكه خرج محضر را هم خودم ميدم كه به او تحميلي نشده باشه» اين را ميگويد و مبلغي از كيسه خود در ميآورد پيش روي قاضي ميگذارد. اما بعدش از زير چادرش يك بچه قنداق كردهاي را بيرون ميآورد توي دامن مرد ميگذارد و به قاضي ميگويد: «اين هم بچه او. صحيح و سالم براي اينكه من ديگه قادر به نگهداري او نيستم» و در يك چشم به هم زدن از محضر قاضي خارج ميشود. مرد بيچاره كه قادر به انكار نبوده بچه را بغل ميكند و نالان و پشيمان به خانه يكي از دوستان خودش ميرود و از او چارهجويي ميكند. دوست او ميگويد: «الان دو ساعت قبل از ظهر است و در مساجد هيچكس نيست راه چاره اين است كه بچه را ببري توي محراب يكي از مساجد بگذاري تا يكي از مجسديهاي خوشقلب او را ببرد و نگه دارد». مرد به دستور دوستش بچه را به مسجدي ميبرد و در محراب مسجد ميگذارد خادم مسجد از در وارد ميشود همانوقت هم بچه از خواب بيدار ميشود گريه سر ميدهد. خادم گريبان مرد را ميگيرد كشانكشان به جلو محراب ميبرد و فريادزنان ميگويد: «ملعون خبيث شقي آيا محراب جاي بچههاي حرامزاده است؟ اين دومين بچهاي است كه از ديشب تا حالا به اين مسجد آوردهاي». آن وقت نه تنها آن بچه بلكه يك بچه شيرخوره ديگري را هم كه زير منبر خوابانده بود برميدارد و به مرد ميدهد و ميگويد: «اگه زودتر از مسجد بيرون نري فرياد ميزنم و مؤمنين را خبر ميكنم تا سنگسارت كنند». مرد بيچاره از ترس جان و آبروش دو تا بچه را بغل ميگيرد و به خانه دوستش برميگردد. زن دوست او كه تازه از موضوع باخبر شده ميگويد: «يكي از زنهاي بسيار متمول اين محله ده روز پيش زاييده اتفاقاً دوقلو هم زاييده، هنوز هم به حمام نرفته. فوري اين بچهها را ببر فلان كوچه و فلان حمام زنانه و صغري خانم دلاك را صدا كن و به او بگو كه بچههاي فلان خانم است كه به من دادهاند كه به دست تو بسپارم، خود خانم همين الان از دنبال من مياد!» مرد به دستور زن دوستش عمل ميكند و بچهها را ميبرد و به صغري خانم ميدهد، صغري خانم هم به طمع انعامي كه از مادر بچهها خواهد گرفت بچهها را بغل ميگيرد به داخل حمام ميبرد و مرد بيچاره از شر بچههاي قنداق كرده خلاص ميشود.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. همه را روي دايره ريختن همه اسرار و اصطلاحات خود را فاش كردن، كليه دانستههاي خود را بيان كردن، حساب خود را با صداقت پس دادن. مأخذ: در قديم كه هنوز راديو و تلويزيون وارد بازار نشده بود، بازار خنياگران از رونق بيشتري برخوردار بود. مطربان يا خنياگران در هر شهري چند گروه و دسته بودند كه هرگروه براي خود رئيس و بزرگتري داشتند. افراد اين گروهها هر يك نقشي داشتند يكي دايره (دف) و يكي تنبك و ديگري تار يا كمانچه مينواخت، جواناني هم بودند كه در لباس خود يا لباس زنانه هنر رقص را در مجالس عروسي و جشن اجرا ميكردند. درمجالس طرب رسم بر اين بود كه چون اهل مجلس از هنرنمايي كسي خوششان ميآمد به آنها انعام ميدادند. در پايان مجلس گروه خنياگران به دستور رئيس خود، دايرهاي در وسط ميگذرا دند و دورآن مينشستند و آنچه انعام گرفته بودند از جيب و بغل خود در ميآوردند و روي آن دايره ميريختند. سپس رئيس آنها آن پولها را شمارش ميكرد و سهم هريك را ميداد. اين بود معني همه را روي دايره ريختن.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. خوبي بكن تا خوبي ببيني يكي بود يكي نبود، در روزگاران قديم، پادشاهي بود و يك پسر داشت، چند سالي پدر و پسر به خوشي با هم زندگي كردند، تا اينكه از قضاي زمانه پادشاه سوي چشمش كم شد، هرچه كحال و حكيم آوردند نتوانستند پادشاه را مداوا كنند، پادشاه هم از كمسويي چشمش خيلي غصه ميخورد و به خودش ميگفت: «اي دل غافل ديدي آخر عمري، كور شديم» تا اينكه خبر دادند درويشي وارد شهر شده كه كارهاي عجيب و غريبي ميكند. شاه دستور داد او را حاضر كردند، درويش هم بعد از آني كه پادشاه را ديد گفت: «تنها يك راه علاج داره، اون هم اينه كه تو فلانه دريا، ماهي قرمزيه كه بايد او ماهي رو بگيرين و روغنشو پادشاه به چشمهاش بماله تا خوب بشه». بعد از رفتن درويش پادشاه رو كرد به پسرش و گفت: «جان پدر اين گره به دست تو باز ميشه بايد همين حالا بري به جانب اون دريا و هرطور كه شده ماهي قرمزو بگيري و بياري». پسر هم بعد از خداحافظي از پدر همراه چند تا غلام راه افتاد، شبها و روزها هي رفت و رفت تا عاقبت رسيد لب همان دريايي كه درويش گفته بود. تور ماهيگيري را انداخت توي دريا و ساعتها نشست تا اينكه ديد تور سنگين شده، فوري تور را بالا كشيد و چشمش به يك ماهي بزرگ قرمز و خيليخيلي قشنگ، افتاد. آنقدر اين ماهي قشنگ بود كه پسر پادشاه حيفش آمد او را بگيرد، همينطور كه ماهي توي تور اين طرف و آنطرف ميرفت و ميخواست خودش را نجات دهد، شاهزاده گفت: «اي ماهي قرمز، تو اونقد قشنگي كه حيفم مياد ترو بگيرم، برو كه در راه خدا آزادي!». تور را توي دريا خالي كرد، ماهي جستي زد و رفت زير آب، بعد هم به غلامانش دستور داد كه برگردند. وقتي وارد شهر خودشان شدند، يكي از غلامان خودشيريني كرد و يواشكي به عرض پادشاه رسانيد كه پسرش ماهي را مخصوصاً نگرفته تا بتواند جاي پدر به تخت بنشيند، اوقات پادشاه خيلي تلخ شد، دستور داد با خواري و خفت پسر را از شهر بيرون كنند. پسر بيچاره يكه و تنها راهي كوه و صحرا شد و پاي پياده، گرسنه و تشنه، راه افتاد و شبها و روزها رفت و رفت تا سرانجام از گرسنگي و تشنگي وسط بيابان خدا بيحال و بيهوش افتاد، چند ساعت در عالم بيهوشي بود كه يك وقت چشم باز كرد و ديد پيرمرد ژندهپوشي بالاي سرش نشسته، پيرمرد تا ديد كه پسر به هوش آمد گفت: «پسرم، مثل اينكه از گشنگي و تشنگي اين جوري شدي؟» پسر سري تكان داد و به زحمت بلند شد و نشست پيرمرد گفت: «تو كي هستي و توي اين بيابون چه ميكني؟» پسر سرگذشتش را براي پيرمرد تعريف كرد، پيرمرد پس از شنيدن حرفهاي پسر گفت: «تو آدم خوشقلب و مهربوني هستي، اگه دلت ميخواد من و تو ميتونيم از همين ساعت پدر و پسر باشيم، با هم شريك بشيم و هرچه به دست بياريم قسمت كنيم، نصف تو نصف من» پسر قبول كرد و همان جا دست خطي نوشتند و هر دو امضا كردند كه از اين ساعت هرچه به دست بياورند با هم نصف كنند، دست خط را گذاشتند زير يك تخته سنگ و دو تايي با هم راه افتادند و رفتند تا به شهري رسيدند. پيرمرد و پسر دكان كفاشي باز كردند و كم كمك كار و بارشان رونق گرفت و كفشهايي كه ميدوختند موردپسند مردم شهر واقع شد. يك روز غروب كه پسر داشت از دكان به خانه ميرفت، رسيد پاي قصر پادشاه و با حسرت به در و ديوار بلند قصر چشم دوخت و به يادش آمد او هم روزگاري در چنين جايي زندگي ميكرده، در همين موقع ديد كه يكي از پنجرههاي قصر باز شد و دختري مثل قرص ماه سرش را از پنجره بيرون آورد و مردم را تماشا كرد. پسر يك دل نه صد دل عاشق دختر شد و دختر پادشاه هم پنجره را بست و رفت. پسر پادشاه كه پسرخوانده كفاش شده بود ديگر از آن به بعد حال و احوال خودش را نميدانست، غروبها كه ميشد ميآمد پاي قصر و هي انتظار ميكشيد بلكه دختر بيايد دم پنجره قصر اما هرگز نتوانست براي مرتبه دوم دختر را ببيند، از آن طرف هم كفاشباشي كه پيرمرد جهان ديدهاي بود، فهميد كه پسرش عاشق شده، او را صدا زد و با هزار من بميرم و تو بميري رازش را فهميد، وقتي كه دانست قضيه از چه قرار هست گفت: «اي بابا، دوست داشتن كه گناه نيست، درسته كه او دختر پادشاهه و تو پسر يك مرد كفاش ولي همهمون آدميم، تو غصه نخور من خودم هرطور شده، كاري ميكنم كه تو به مرادت برسي!» پسر تو دلش ازين سادگي پيرمرد خنديد، اما صبر كرد تا ببيند پيرمرد چه ميكند. روز بعد پيرمرد رفت به طرف قصر و به هزار زحمت رفت پيش پادشاه، پادشاه گفت: «چه حاجتي داري پيرمرد كه نزد ما آمدهاي؟» كفاشباشي قصه را گفت و پادشاه جواب داد: «باشه من به شرطي حاضرم دخترم رو به پسر تو بدم كه برام جواهراتي بياري كه نمونه اونا تو جواهرات من نباشه!!» پيرمرد يك ماه از پادشاه مهلت خواست و مرخص شد، بعد هم به پسرش گفت: «اگه خدا بخواد تا يه ماه ديگه تو داماد پادشاه ميشي، به شرطي كه صبر كني من برم به شهر خودم و هرچه كه دارم بفروشم و جواهراتي رو كه پادشاه خواسته بخرم!». پيرمرد رفت و بعد از بيست و نه روز آمد و روز سيام با يك سيني پر از جواهر رفت پيش پادشاه، پادشاه وقتي كه چشمش به جواهرات افتاد هوش از سرش پريد براي اينكه نظير آن جواهرات توي جواهراتش نبود، به ناچار فرمان عروسي داد و فرداي آن روز شهر را آذين بستند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و پسر كفاشباشي شد داماد پادشاه. روز هشتم پيرمرد به پسرش گفت: «حالا كه به آرزوت رسيدي بيا از اين شهر به شهر ديگهاي بريم» پسر هم از پادشاه اجازه مرخصي خواست و همراه عروس و صد تا غلام و كنيز راه افتادند تا به شهر ديگري بروند. رفتند و رفتند تا رسيدند به همان نقطهاي كه چند سال پيش آن دست خط را نوشته بودند و زير تخته سنگ گذاشته بودند. شب را خوابيدند و صبح پيرمرد رو كرد به پسر و گفت: «خوب جان پسر، حالا موقعيه كه بايد هرچه كه داري با هم نصف كنيم» پسر هم قبول كرد و شروع كردن به نصف كردن چيزهاشان، غلامها، كنيزها، طلاها و جواهرات همه دو قسمت شد، رسيد به اسب بسيار زيبايي كه پسر خيلي دوستش ميداشت، پيرمرد گفت: «اين اسب رو هم از وسط نصف كن!» اسب رو هم از وسط نصف كردند! دختر پادشاه ديد حالا است كه نوبت به او ميرسه كه او را نصف كنند! از خيال و غصه حالش به هم خورد و شروع كرد به قي كردن، در همين حال مار سياه رنگي از دهن دختر افتاد روي زمين! پيرمرد شروع كرد به خنده كردن و دستي به شانه پسر زد و گفت: «پسرجون! منظور من هم از قسمت كردن مال همين بود كه اون مار سياه از شكم عروست بيرون بياد، من به مال و دارايي تو احتياج ندارم، بدان و آگاه باش، من همون ماهي قرمزي هستم كه تو منو گرفتي و روي خوشقلبي و خوبي خودت در راه خدا آزاد كردي، تو به من خوبي كردي، منم ميباس بهت خوبي بكنم و ديدي كه همه جا با تو بودم و تو رو به معشوقهات رسوندم، حالا اين تو و اين هم عروس تو و آن هم كنيز و غلام و دارايي تو، بيا اين شيشه روغن رو هم بگير، ببر و به چشم پدرت بمال تا خوب بشه!» اين را گفت و از نظر ناپديد شد، پسر هرچه گشت اثري از پيرمرد كفاش نديد، خوشحال و خندان فرمان حركت داد و آمد به شهر خودش و به پاي پدر افتاد و از او عذر خواست، بعد هم روغن را به چشم پدر ماليد و چشم پدرش خوب شد، او هم پسر را به جاي خودش به تخت نشاند و سالهاي سال با هم به شادي و خوشي زندگي كردند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بكوب بكوب همانست كه ديدي مثلي است كه ميگويند: «رزق ميرسد همان كه مقدر شده و روزي، كه معين شد كم و زياد نميشود» و حكايتي دارد. ميگويند شاهعباس شبها با لباس درويشي در شهر ميگشت. رسمش اين بود شب كه مشغول شام خوردن بود هرگاه لقمه گلويش را ميگرفت عقيده داشت كه واقعهاي پيش آمده يا گرسنهاي در انتظار غذاست اين شعر را ميگفت: «هرگز سرم زكاسه زانو جدا نشد ـ البته زير كاسه بود نيم كاسهاي» فوري لباس درويشي ميپوشيد. مقداري غذا در كشكول ميريخت و مبلغي پول همراه برميداشت تبرزين در دست براي دفع دشمن و كشكول دست ديگر به راه ميافتاد تمام كوچه و بازار را پرسه ميزد. شبي از شبها لقمه در گلوگاهش گير كرد طبق معمول غذا برداشت لباس درويشي در بر روانه شد. كوچه و بازار را پرسه زد تا رسيد در دكان پينهدوزي. ديد مشغول كار است و مشته پينهدوزي را ميزند روي چرم و ميگويد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» درويش دست زد به در و گفت: «فقير مولا، در را باز كن امشب مرا راه بد و گوشه دكانت بخوابم» پينهدوز بلند شد در را باز كرد و گفت: «گل مولا جمالت را عشق است». درويش گفت: «جمال پيرت را عشق است» وارد دكان شد نشست پهلوي دست پينهدوز. كشكول غذا را گذاشت جلو او و گفت: «ظاهر و باطن» پينهدوز پلو نديده غذاي پس لذيذي ديد شروع كرد به خوردن. گفت: «درويش آش به اين خوشمزگي از كجاست؟» درويش گفت: «امشب برخوردم به آشپزخانه شاه عباس. آشپزباشي تعارف كرد. خودم خوردم سير شدم كشكولم را هم پر كرد. حالا قسمت تو بوده. بخور نوش جان، مولا سخي است». پينهدوز با اشتهاي تمام غذا را خورد و باز مشغول شد به همان كار و همان حرف. درويش گفت: «گل مولا ديگر كار بس است، استراحت كن» بيچاره پينهدوز گفت: «اي درويش عيالم زياد است مجبورم شبانهروز جان بكنم بلكه يك لقمه نان پيدا كنم براي اهل و عيالم» درويش گفت: «آخر تلاش زياد رزق را كم ميكند» پينهدوز گفت: «چاره چيست؟» درويش پرسيد: «پس اين حرف چيست كه ميگويي بكوب بكوب همونه كه ديدي؟» پينهدوز آهي سرد از دل پر درد بر كشيد و گفت: «اي درويش دست به دلم نگذار ـ شبي از بدبختي سر به بالين غم فرو برده بودم خوابم برد. در عالم خواب ديدم در يك كوهي سرگردانم. رسيدم به يك جايي كه مثل يك ديوار بود و سوراخهاي زيادي داشت. از هريك آب ميريخت. يك سوراخ مثل نهر يكي مثل جو، يكي مثل دهن كوزه، يكي مثل لوله آفتابه، يكي مثل لوله ماسوره. به همين ترتيب تا بعضي جاها قطرهقطره ميچكيد يك نفر آنجا بود پرسيدم فراخي اين سوراخها چرا اينقدر كم و زياد است گفت اين سوراخ روزي مردم است. من پرسيدم سوراخ روزي من كدام است؟ مرا برد جايي كه هر نيم ساعت يك قطره ميچكيد. گفت اين سوراخ روزي تو است. من درفشي در دست داشتم كردم توي سوراخ كه قدري باز شود درفش شكست و آن قطره هم بند آمد و من از خواب بيدار شدم. فهميدم خداوند از روز ازل روزيم را اينطور قرار داده. از آن روز هرچه مشته روي چرم ميزنم ميگويم: بكوب بكوب همونه كه ديدي. اينست ماجراي من» درويش گفت: «برادر مأيوس مباش. دنيا گاهي سخت ميگيرد كه خدا آدم را امتحان كند. گاهي هم خوب ميشود. توكل به خدا كن. زحمت هم كمتر به خودت بده. انشاءالله در رحمت باز ميشود. خدا را چه ديدهاي دري به تخته ميخورد ممكن است روزگار آدم خوب بشود. ملكالتجار بشود. غصه نخور» پينهدوز گفت: «اي درويش اين بخت از ما نيست ديگر عمر ما طي شده» درويش مبلغي پول به او داد و گفت: «بلند شو ديگر بخواب شايد در رحمت باز بشود» اين را گفت و خداحافظي كرد و روانه شد تا رسيد به كاخ سلطنتي. ولي از فكر و خيال شب خوابش نبرد. فردا شب دستور داد شكم يك مرغ را پر از طلا كردند و دوختند و بعد بريان كردند. يك قاپ پلو پر كردند و مرغ را لاي پلو گذاشتند. بعد به غلامش دستور داد كه «ميروي فلان جا، فلان دكان پينهدوزي يك پيرمردي هست مشغول كار است و هميشه ميگويد «بكو بكو همونه كه ديدي» غذا را ميدهي ميگويي از مطبخ خانه شاه است بده به بچههات بخورند. اينقدر به خودت زجر نده. هر شب برايت غذا ميآورم». غلام غذا را برداشت به نشاني آمد در دكان داد به پينهدوز و پيغام پادشاه را هم داد. از قضا يك تاجر پوست تازه وارد شهر شده بود. پينهدوز كه بضاعتي نداشت بتواند اقلاً چند قطعه چرم بخرد و مدتي از خرده خري راحت باشد فكر كرد بچههاي من سال و ماه پلو نخوردهاند كه عادت كنند خوب است اين غذا را ببرم براي مرد تاجر بلكه بتوانم از او چرم نسيه بردارم. فوري در دكانش را بست و رفت در كاروانسرايي كه تاجر در آن منزل داشت. اتفاقاً تاجر هم ديروقت رسيده بود غذاي درست و حسابي تهيه نكرده بود. پينهدوز غذا را گذاشت جلو مرد تاجر. تاجر بسيار خوشش آمد گفت: «فردا صبح بيا تا ظرفش را بدهم و هرقدر هم چرم خواستي به تو بدهم». پينهدوز خوشحال برگشت و مثل هميشه نان و پنيري براي بچههاي خود گرفت و رفت منزل. ولي از خوشحالي خوابش نميبرد. حالا پينهدوز را بگذاريد چند كلمه از تاجر بشنويد. تاجر وقتي مشغول خوردن شد شكم مرغ را باز كرد يكدفعه سكههاي طلا ريخت اطراف سفره. تاجر چشمش كه به سكهها افتاد از زور شادي ديگر اشتهايش كور شد. فكر كرد اين غذا را كسي براي پينهدوز آورده بود كه پينهدوز به نوايي برسد و اين بدبخت گول خورده پيش خود گفت: «چه سودي از اين بيشتر كه امشب نصيب من شده اگر تا فردا صبح بمانم ممكن است اين سر فاش شود. خوبست شب را نيمه كنم و بروم» فوري دستور داد قاطرها را جو دادند و سحر كه شد بار را بست و از شهر زد بيرون و رفت. حتي بيمروت ظرف غذا را هم برداشت و رفت. پينهدوز بيچاره صبح اول وقت آمد در كاروانسرا ديد جا تر است و بچه نيست. هاج و واج ماند. كمي در كاروانسرا نشست ديد فايده ندارد بلند شد. در دكان را باز كرد و مثل هميشه شروع به حرف خودش كرد: «بكوب بكوب همونه كه ديدي» خلاصه تا شب شد. شاه عباس با لباس درويشي آمد پشت در دركان ديد پينهدوز ذكر هميشه را دارد. تعجب كرد. دست زد به در و پينهدوز در را باز كرد. ديد درويش پريشبي است. تعارف كرد بفرماييد. درويش وارد شد نشست احوال پرسيد و بعد گفت: «شنيدهام از مطبخ خانه شاهعباس ديشب برايت شام فرستادهاند» پينهدوز آهي سرد از دل پر درد كشيد و گفت: «اي درويش آدم بدبخت بهتر است بميرد» درويش گفت: «چطور شده؟» پينهدوز قصه را تعريف كرد. شاه گفت: «آخر، بدبخت تو ستم به بچههات كردهاي سزايت همين است كه ديدي» پينهدوز به گريه افتاد و گفت: «چه كنم به خيالم كار خوبي كردهام». شاه خيلي افسرده شد و گفت: «اي مرد، من همياني به كمرم دارم صد دينار زر سرخ در آنست به تو ميدهم به شرط اينكه با آن سرمايهاي درست كني و مشغول كاسبي شوي». آن وقت هميان را باز كرده گذاشت جلو پينهدوز و بلند شد رفت. پينهدوز فكر كرد اگر بخواهد يك دفعه دكان را رونق بدهد ممكن است مردم فكر كنند دزدي كرده خوبست اين پولها را ذخيره كند و كمكم خرج كند. از طرفي هم ترسيد كسي خبردار بشود. فكري به سرش زد. چوبي تهيه كرد داد به نجار. نجار ميان چوب را سوراخ كرد. پينهدوز پولها را ريخت وسط چوب و سر و ته آن را بست كه هميشه دستش باشد تا كمكم خرج كند. اتفاقاً شبي رو به منزل ميرفت چند نفر مست به او برخورد كردند بناي عربده را گذاشتند. پينهدوز خواست فرار كند او را گرفتند كتك زيادي به او زدند چوبش را گرفتند و رفتند. باز چند شب از اين ماجرا گذشت. شاه عباس گذارش به دكان پينهدوز افتاد. ديد همان ذكر را ميگويد دستي به در زد. پينهدوز در را باز كرد ديد رفيق شبهاي گذشته است. يا علي مدد گفت. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينهدوز با افسوس زياد سرگذشت را تعريف كرد. شاه عباس قدري فكر كرد باز صد اشرفي به او داد و خيلي سفارش كرد كه «مبادا باز شيطان تو را گول بزند. اين پول را ببر خرج معيشت خودت بكن خدا ميرساند. مولا سخي است هرچه دنيا را تنگ بگيري خدا هم تنگ ميگيرد. هرچه به زن و بچه سخت بگيري روزي كم ميشود. اگر آن پول را خرج خانهات كرده بودي، دعايت ميكردند. خدا به كارت وسعت ميداد». اينها را گفت و رفت. پينهدوز كه دلش نميآمد پول را خرج كند اين دفعه كنار دكان جاي نشيمن خود، گودالي كند و پولها را گذاشت توي گودال و پاره پوستي را كه رويش مينشست انداخت و سفت و سخت رويش نشست و مشغول كار شد ولي از ذوقي كه داشت وقتي مشته روي چرم ميزد اين ذكر را ميگفت: «هرچه دارم به زيرمه، هرچه دارم به زيرمه» اتفاقاً طراري چند دفعه از آنجا عبور كرد اين ذكر پينهدوز او را به فكر انداخت. وارد دكان شد. دست مريزاد گفت و كفشهايش را در آورد و گوشهاش را كه پاره شده بود نشان داد و گفت: «استاد اين را برايم بدوز» پينهدوز مشغول شد چند تا كوك زد و گذاشت روي سندان. باز گفت: «هرچه دارم به زيرمه» طرار از آن كهنهكارها بود. به فراست دريافت كه بايد زير تخته پوست پينهدوز چيزي پنهان باشد. كفشهاي خود را گرفت. پول زيادتر از معمول به او داد و رفت. پينهدوز از بس خوشحال شد هوس كرد امروز يك چند سيخ جگرك بخورد. كنار كوچه جگركي بود. هول هولكي دويد بيرون پهلوي جگركفروش. تا جگر پخته شد آن طرار هم كه در كمين بود وقت را غنيمت شمرد و پريد توي دكان، تخته پوست را برداشت ديد خدا بدهد بركت يك دستمال تو گودال زير تخته پوست پسر از پول. برداشت و تخته پوست را انداخت جاي خودش و فرار كرد. پينهدوز از همه جا بيخبر برگشت نشست روي تخته پوست مشغول كار شد. شب كه تخته پوست را برداشت بتكاند ديد جا تر است و بچه نيست. قدري بيطاقتي كرد ولي چه فايده. باز طبق معمول شروع كرد به گفتن ذكر سابق. تا شب باز شاه عباس با لباس درويشي آمد ديد پينهدوز باز مشغول ذكر اولي است. خيلي ناراحت شد. در دكان را زد. پينهدوز در را باز كرد. درويش وارد شد. احوال پرسيد. پينهدوز ماجرا را گفت. شاه عباس بلند شد گفت: «راست گفتي بكوب بكوب همونه كه ديدي!!»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. كلاهش پشم ندارد از او نبايد ترسيد، مهابتي ندارد، دليلي وجود ندارد كه از او هراس داشته باشيم. مأخذ: درزمان قديم، نه چندان دور، در ايران صاحب منصبان نظامي به تقليد از نظاميان روس كه كلاه پشمي به سر داشتند، كلاه پشمي پوستي بر سر ميگذاشتند و از آن جايي كه نظاميان مأمور نظم ونسق هستند، وقتي از دور پيدا ميشدند مردم خود را جمع و جور ميكردند كه مورد مؤاخذه واقع نشوند، و اگر آن صاحب منصب نظامي افسر نبود به هم ميگفتند : اين كه افسر نظامي نيست، كلاهش پشم ندارد.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. ريگ به كفشش است به او نميشود اطمينان كرد. مأخذ: يكي از جاها كه در قديم سلاح پنهان ميكردند تا به موقع از خود دفاع كنند يا به كسي حمله كنند ساقه كفش بود، درساقه پوتين يا چكمه شمشير و خنجر و سنگ و ريگ ميتوان پنهان كرد كه ديده نشود و موجب بدگماني نگردد، ولي در موقع مقتضي از آن استفاده كرد. وقتي ميگويند فلاني ريگي به كفش دارد يعني ظاهراً شخص سالم وبي خطري به نظر ميآيد؛ اما در موقع مناسب باطن بد خود را ظاهر ميكند وخطر ميآفريند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. خودم بجا، خرم بجا، ميخواي بزا، ميخواي نزا يك نفر در فصل زمستان وارد دهي شد و توي برف و كولاك دنبال جا و منزلي ميگشت ولي غريب بود و كسي او را نميشناخت. مردم هم حاضر نبودند آدم غريبه را توي خانههاشان راه بدهند. اما او نااميد نميشد و همينجور كه توي كوچهها ميگشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد ميكنند از يكي پرسيد، «اينجا چه خبره؟» طرف به او گفت: «توي اين خونه يه زني درد زايمان داره و با اينكه سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه نميزاد. ما داريم دنبال يك نفر دعانويس ميگرديم از بخت بد اين زن دعانويس هم گير نمياريم» مرد تا اين حرف را شنيد فرصت را غنيمت شمرد و گفت: «بابا! كجا ميگردين؟ دعانويس را خدا براتون رسونده، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم!» اهل خانه يارو را با عزت و حرمت فراوان وارد كردند و خرش را توي طويله انداختند و كاه و جو دادند، خودش را هم به اتاق بردند و زير كرسي گرم نرم جاش دادند، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد. مرد غريب كاغذ و قلم را گرفت و روي كاغذ نوشت «خودم بجا، خرم بجا، ميخواي بزا، ميخواي نزا» بعد گفت: «اين كاغذ را توي آب بشوريد و بدهيد به زائو» اتفاق روزگار زد همين كه كاغذ را شستند و آبش را به زن بنده خدا دادند زائيد و بچه، صحيح و سالم به دنيا آمد. به دعانويس ناشي عزت و حرمت زيادي گذاشتند و چند روز ميهمان آنها بود تا هوا آفتابي شد و رفت.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. «مشكيني» شده كه از انبان ترسيد هر وقت كسي از يك چيز ساده و بياهميت بترسد اين مثل را ميآورند و ميگويند: «فلاني آن مشكيني را ميماند كه از انبان ترسيد». يك روز يك نفر از اهالي «مشكين» براي ناهارش مقداري ماست توي انبان ميريزد و زير چادر توي صحرا ميگذارد. ظهر كه براي خوردن ناهار به چادر ميآيد و ميخواهد سر انبان را باز كند صداي جوك جوكي از انبان ميشنود نگو كه ماست ترش كرده و صدا ميكند. مردك كه تا به حال همچين چيزي نديده بود دوستانش را خبر ميكند كه: «آهاي! بياييد اينجا مار هست!» هركدام از دوستهاش هم يك چوبدستي برميدارند و ميافتند به جان انبان و آنقدر ميزنند و ميزنند كه انبان پاره ميشود و ماست ترشيده بيرون ميريزد و آن وقت تازه متوجه ميشوند كه اين ماست بوده نه مار.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. از بز برند و به پاي بز بندند نظير، ازماست كه بر ماست. مأخذ : طناب كه با آن پاي بز و ميش و ديگر حيوانات اهلي را بندند كه فرار نكند، يا در موقع كشتار آنها را با طناب به چنگك قصابي آويزان كنند همه از موي بز است. علامه دهخدا اين مثل را نظير از ريش پيوند سبيل كردن آورده است كه درست نمينمايد.