پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. روايت دوم يك دختر خوشگلي بود كه هميشه در بيابان زندگي كرده بود و اصلاً رنگ خانه و خانواده را نديده بود. يك روز يك جوان شهري او را ميبيند و عاشقش ميشود و او را به شهر ميبرد تا با او عروسي كند. اين دختر از بچگي يك زنگوله به گردنش بسته بودند كه گم نشود. جوان براي اينكه مردم به او نخندند اول كاري كه ميكند زنگوله را از گردن او باز ميكند و او را ميفرستد حمام و يك دست لباس خوب و نو به او ميپوشاند. براي شب عروسيش همه چيز كه ميخرد يك كفش ساغري سبز هم ميخرد و گوسفندي ميكشد. دخترك يك تكه گوشت توي ديگ بار ميگذارد و بقيهاش را هم به ميخ و چنگك آويزان ميكند. توي خانه جوان يك جوي آب بوده كه مثل آب انبار پله ميخورده پايين ميرفته. خلاصه عروسي راه ميافتد و دخترك هم خوشحال و خرم اما به خاطر اينكه هرگز چنين چيزهايي نديده بود اصلاً نميدانست چكار كند. شب كه ميشود مرتب راه ميرود و يك نگاهي به ديگ روي اجاق ميكند، يك نگاهي به جوي آب و يك نگاه هم به آسمان و هي با خودش ميگويد: «اين منم نه من منم ـ تي تيش ماماني به تنم ـ بالا ميرم ماه ميبينم ـ پايين ميام آب ميبينم ـ كفشاي سوزورپام ميبينم ـ اين منم نه من منم ـ اگه منم كو زنگولهم ـ چزاره به ميخ نديده بودم ـ پزاره به ديگ نديده بودم ـ اين منم نه من منم ـ اگر منم كو زنگولهم!»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بچه قنداق كرده تو دامن آدم ميگذارند! كنايه است از حرفي ناحق و تهمت و اسنادي ساخته و پرداخته كه به كسي بندند. هركس كاري ناروا نكرده باشد يا حرفي به دروغ نگفته باشد و به او نسبت دهند و گويند كه: «فلاني، فلان كار كرده يا فلان حرف زده» او ميگويد «عجب مردمي هستند! بچه قنداق كرده توي دامن آدم ميگذارند». يعني دروغ پرداخت كرده براي آدم ميسازند. گويند در زمان قديم، روزي مردي از كوچه خلوتي ميگذشت. زني را ديد كه در كنار ديوار ايستاده عز و جز و گريه و زاري ميكند. مرد از زن علت گريه و زاريش را پرسيد. زن دست انداخت دامن او را گرفت و گفت: «اي مرد! ترا به مقدسات عالم، ترا به مردانگيت قسم ميدهم كمكي به من بكن كه توي كارم سخت درماندهام» مرد گفت: «اگر از دست من كاري برآيد مضايقه ندارم» . زن كه محكم دامن او را به دست گرفته بود گفت: «اي مرد، تو فرشتهاي هستي كه خداي مهربان براي كمك من درمانده از آسمان فرستاده، من شوهري داشتم بسيار بدخلق و خسيس كه چند سالي جواني خودم را پاي او تلف كردم بس كه از آن زندگي به تنگ آمدم و طاقتم طاق شد، از او طلاق گرفتم و چون زن جوان و زيبايي هستم تاكنون چند نفر خواستگار براي من پيدا شده كه براي حفظ آبرو و زندگيم ناچارم زن يكي از آنها بشم اما ميبايد در موقع عقدكنان طلاقنامه خودم را كه از شوهر سابقم گرفتهام همراه داشته باشم كه خواستگار و قاضي تصور نكنند كه من زن نانجيبي هستم. اما از بخت بد طلاقنامه خودم را گم كردهام و هرچه جستوجو كردم پيدا نكردم. بالاخره دو روز قبل به در خانه شوهر سابق خودم رفتم كه شايد بتوانم يك طلاقنامه ديگر از او بگيرم ولي شنيدم كه آن مرد هم يك ماه قبل مرده است، چون ميبينم از همه طرف راه به رويم بسته شده به ناچار گريه و زاري ميكنم. حالا دست به دامن مردانگي تو زدم همانطور كه قول دادي براي كمك به من و محض رضاي خدا بيا بريم به محضر قاضي. تو بگو شوهر من هستي و در همانجا مرا طلاق بده كه يك طلاقنامهاي در دست داشته باشم و از اين مصيبت و بدبختي نجات پيدا كنم، عوضش تا زندهام دعاگوي تو هستم كه آبروي مرا خريدي. علاوه بر اين كمك تو به يك زن بيپناه پيش خدا هم بياجر نميماند». مرد دلش به حال او سوخت و با او به محضر قاضي رفت. زن به قاضي شكايت كرد كه اين شوهر من نميتواند خرج مرا بدهد و من هميشه پيش سر و همسر شرمنده و سرافكندهام. حالا آمدهام طلاق بگيرم. مرد به قاضي گفت: «من مردي كارگرم و با اينكه شب و روز زحمت ميكشم، درآمدم آنقدر نيست كه بتوانم از عهده مخارج اين زن بربيايم و هر شب كه خسته و مانده به خانه ميام با بدخلقي و بگومگوي اين زن روبهرو ميشم، از اين زندگي خسته شدم منم حاضرم كه طلاقش بدم» چون نصيحتهاي قاضي براي آشتي دادن آنها به جايي نميرسد به ناچار قاضي زن را طلاق ميدهد و طلاقنامه را به مهر و امضاي آن مرد ميرساند و به دست زن ميدهد. زن ميگويد: «من هم نه فقط مهريه و مخارج مدت عدهام را به او ميبخشم بلكه خرج محضر را هم خودم ميدم كه به او تحميلي نشده باشه» اين را ميگويد و مبلغي از كيسه خود در ميآورد پيش روي قاضي ميگذارد. اما بعدش از زير چادرش يك بچه قنداق كردهاي را بيرون ميآورد توي دامن مرد ميگذارد و به قاضي ميگويد: «اين هم بچه او. صحيح و سالم براي اينكه من ديگه قادر به نگهداري او نيستم» و در يك چشم به هم زدن از محضر قاضي خارج ميشود. مرد بيچاره كه قادر به انكار نبوده بچه را بغل ميكند و نالان و پشيمان به خانه يكي از دوستان خودش ميرود و از او چارهجويي ميكند. دوست او ميگويد: «الان دو ساعت قبل از ظهر است و در مساجد هيچكس نيست راه چاره اين است كه بچه را ببري توي محراب يكي از مساجد بگذاري تا يكي از مجسديهاي خوشقلب او را ببرد و نگه دارد». مرد به دستور دوستش بچه را به مسجدي ميبرد و در محراب مسجد ميگذارد خادم مسجد از در وارد ميشود همانوقت هم بچه از خواب بيدار ميشود گريه سر ميدهد. خادم گريبان مرد را ميگيرد كشانكشان به جلو محراب ميبرد و فريادزنان ميگويد: «ملعون خبيث شقي آيا محراب جاي بچههاي حرامزاده است؟ اين دومين بچهاي است كه از ديشب تا حالا به اين مسجد آوردهاي». آن وقت نه تنها آن بچه بلكه يك بچه شيرخوره ديگري را هم كه زير منبر خوابانده بود برميدارد و به مرد ميدهد و ميگويد: «اگه زودتر از مسجد بيرون نري فرياد ميزنم و مؤمنين را خبر ميكنم تا سنگسارت كنند». مرد بيچاره از ترس جان و آبروش دو تا بچه را بغل ميگيرد و به خانه دوستش برميگردد. زن دوست او كه تازه از موضوع باخبر شده ميگويد: «يكي از زنهاي بسيار متمول اين محله ده روز پيش زاييده اتفاقاً دوقلو هم زاييده، هنوز هم به حمام نرفته. فوري اين بچهها را ببر فلان كوچه و فلان حمام زنانه و صغري خانم دلاك را صدا كن و به او بگو كه بچههاي فلان خانم است كه به من دادهاند كه به دست تو بسپارم، خود خانم همين الان از دنبال من مياد!» مرد به دستور زن دوستش عمل ميكند و بچهها را ميبرد و به صغري خانم ميدهد، صغري خانم هم به طمع انعامي كه از مادر بچهها خواهد گرفت بچهها را بغل ميگيرد به داخل حمام ميبرد و مرد بيچاره از شر بچههاي قنداق كرده خلاص مي
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. همه را روي دايره ريختن همه اسرار و اصطلاحات خود را فاش كردن، كليه دانستههاي خود را بيان كردن، حساب خود را با صداقت پس دادن. مأخذ: در قديم كه هنوز راديو و تلويزيون وارد بازار نشده بود، بازار خنياگران از رونق بيشتري برخوردار بود. مطربان يا خنياگران در هر شهري چند گروه و دسته بودند كه هرگروه براي خود رئيس و بزرگتري داشتند. افراد اين گروهها هر يك نقشي داشتند يكي دايره (دف) و يكي تنبك و ديگري تار يا كمانچه مينواخت، جواناني هم بودند كه در لباس خود يا لباس زنانه هنر رقص را در مجالس عروسي و جشن اجرا ميكردند. درمجالس طرب رسم بر اين بود كه چون اهل مجلس از هنرنمايي كسي خوششان ميآمد به آنها انعام ميدادند. در پايان مجلس گروه خنياگران به دستور رئيس خود، دايرهاي در وسط ميگذرا دند و دورآن مينشستند و آنچه انعام گرفته بودند از جيب و بغل خود در ميآوردند و روي آن دايره ميريختند. سپس رئيس آنها آن پولها را شمارش ميكرد و سهم هريك را ميداد. اين بود معني همه را روي دايره ريختن.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بايد پدرش را پيش چشمش آورد هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و باعث آزار اين و آن بشود ميگويند: بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود. گويند: تاجر ثروتمندي قاطري داشت، كه اين حيوان در اثر تغذيه كامل و مواظبت كافي غلامان تاجر، خيليخيلي فربه و چاق شده بود و مخصوصاً تاجر اين قاطر را موقعي سوار ميشد كه به مسافرتهاي دور ميرفت، آن هم با زين و برگ و لگام و جلهاي مخمل و ابريشم، البته تاجر مجبور بود قبل از هر مسافرت او را پيش نعلبند ببرد و نعلش را تازه كند. تصادفاً روز و روزگاري اين حيوان با آن همه تجملات دور و برش و ناز و نوازشي كه ميديد نگذاشت كه نعلبند به پاهايش نعل بزند و چند نفر از غلامان را هم لگد زد. تاجر كه خيلي قاطرش را دوست ميداشت قصه را براي دوستش گفت. دوستش گفت: «هيچ ناراحتي ندارد. كار آسان است» آن وقت دوست تاجر با همراهي او به مزبلهاي رفتند، در آنجا الاغي را ديدند كه از فرط باركشي خسته و پير شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگي داشت ميمرد. به دستور دوست تاجر، غلامها او را به دكان نعلبندي بردند كه قاطر با آن طمطراق در آنجا بود. دوست جهانديده تاجر، پيش رفت و جلو چشم قاطر كه از فيس و افاده ميخواست پر در بياورد گوش خر را گرفت و به قاطر گفت: «ساكت باش، فروتني كن، بسه ديگه! مگه پدر تو نميشناسي؟ بدجنسي و بدذاتي كافيه!» قاطر از ديدن پدر و شناختن او خجل و شرمسار شد و ارام و معقول گذاشت نعلش كنند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بز به پاي خود، ميش به پاي خود هارونالرشيد مردي بود ظالم و اذيت و آزارش به مردم زياد. به همين جهت بهلول از كارهاي او خيلي ناراحت بود و گاهي نميشد كه كسي خنده او را ببيند. يك روز هارون علت ناراحتي او را پرسيد ولي بهلول جواب نداد تا اينكه هارون شخصي را انتخاب كرد و به او گفت: «پشت سر بهلول بدون اينكه متوجه شود راه برو و اگر خنده او را ديدي بيا به من بگو و صد درهم از من جايزه بگير». آن شخص تا چند روز همه جا ناظر كارهاي بهلول بود ولي نتوانست خنده او را ببيند تا اينكه يك روز بهلول دم دكان قصابي ايستاد و خيرهخيره داخل دكان را تماشا كرد. درضمن نگاه كردن لبخندي بر روي لبش نشست. مرد فوري به حضور هارون رفت و هرچه ديده بود بيان كرد. هارون بهلول را خواست و گفت: «علت خنده تو در دكان قصابي چه بود؟» بهلول جواب داد: «من خيلي نگران بودم كه روزي با اين كارهايي كه تو ميكني مرا هم به آتش خودت بسوزاني ولي حالا فهميدم كه ـ بز را به پاي خودش ميآويزند، ميش را به پاي خودش».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. خدا داده ولي كور ـ خر مفت و زن زور يك زن و مردي با يك بار گندم كه بار خرشان بود و زن سوار الاغ بود و مرد پياده، داشتند رو به آسياب ميرفتند. سر راه برخوردند به يك مرد كوري. زن تا مرد كور را ديد به شوهرش گفت: «اي مرد! بيا و اين مرد كور را سوار خر بكن تا به آبادي برسيم، اينجا توي بيابون كسي نيست دستش را بگيره، خدا را خوش نمياد، سرگردون ميشه». مرد از حرف زنش اوقاتش تلخ شد و گفت: «اي زن! دست وردار از اين كارهات، بيا بريم». اما زن كه دلش به حال او سوخته بود باز التماس كرد كه: «نه والله! گناه داره به او رحم كن» خلاصه مرد قبول كرد و كور را بغل كرد و گذاشت روي خر، پشت زنش. بعد از چند قدمي كه رفتند مرد كوردستي به كمر زن كشيد و گفت: «ببينم پيرهنت چه رنگه؟» زن گفت: طرنگ پيرهنم گل گليه و سرخ رنگه» بعد مرد كور دستش را روي پاهاي زن كشيد و گفت: «تنبونت چه رنگه؟» زن گفت: «سياهه» بعد دستش را روي شكم او كشيد و گفت: «انگار آبستن هستي؟» زن گفت: «بله شش ماههام» ديگر حرفي نزدند تا نزديك آسياب رسيدند. شوهر زن به مرد كور گفت: «باباجون ديگه پياده شو تا ما هم بريم گندمهامونو آرد كنيم» اما مرد كور با اوقات تلخي گفت: «چرا پياده بشم؟» و زن بيچاره را محكم گرفت و داد و فرياد سر داد كه: «اي مردم! اين مرد غريبه ميخواد زنم و بارم و خرم را از من بگيره به دادم برسين، به من كمك كنين!» مردم دور آنها جمع شدند و گفتند: «چه روزگاري شده مرد گردنكلفت ميخواد اين كور عاجز و بدبخت را گول بزنه!» بعد به مرد كور گفتند: «اگر اين زن، زنت هست پس بگو پيرهنش چه رنگه؟» او گفت: «گل گليه» بعد بياينكه كسي از او چيزي بپرسد فرياد زد: «بابا تنونش هم سياه، شش ماهه هم آبستنه» مردم گفتند «بيچاره راس ميگه» بعد آنها را بردند پيش داروغه. داروغه حكم كرد آن سه نفر را توي سه تا اطاق كردند و در اطاقها را بستند. بعد به يك نفر گفت: «برو پشت در اطاقها گوش بده ببين چي ميگن اما مواظب باش آنها نفهمند» مأمور داروغه اول به پشت در اطاقي كه زنك توي آن بود رفت و گوش داد. ديد كه زن بيچاره خودش را ميزند و گريه ميكند و ميگويد: «ديدي چه بلايي به سر خودم آوردم، همهاش تقصير خودم بود. شوهر بيچارهام هرچي گفت ول كن بيا بريم من گوش نكردم حالا اين هم نتيجهاش، خدايا نميدونم چه بسرم مياد؟ بميرم براي بچههاي بيمادر» مأمور داروغه از آنجا رفت پشت در اطاقي كه شوهر زن در آن بود. ديد مرد بيچاره دارد آه و ناله ميكند و ميگويد: «ديدي اين زن ناقص عقل چه بلايي به سرم آورد. اين كور لعنتي با دروغ و دغل داره صاحب زن و بچه و زندگيم ميشه» مأمور بعد رفت پشت در اطاقي كه مرد كور توش بود، ديد كه كور دارد ميزند و ميرقصد و خوشحال و خندان است و يك ريز ميگويد: «خدا داده ولي كور! ـ خر مفت و زن زور» مأمور داروغه كه حرف هر سه نفر را شنيد رفت پيش داروغه و گفت: «جناب داروغه بيا و ببين كه اين مرد كور مكار چه خوشحالي ميكنه و چه سر و صدايي راه انداخته» داروغه يواشكي رفت پشت در اطاق و ديد يارو دارد ميخواند: «خدا داده ولي كور! ـ خر مفت و زن زور» يقين كرد كه اين مرد درعوض نيكي و محبتي كه به او كردهاند نمك ناشناسي كرده. فرمان داد آنها را بيرون آوردند و مرد كور نمك ناشناس را به اسب تور بستند و به بيابان سر دادند و به زن هم گفت: «تا تو باشي كه ديگه گول ظاهر را نخوري، اين تجربه را داشته باش و هميشه به حرف شوهرت گوش بده».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. نان گدايي را گاو خورد ديگر به كار نرفت شياركاري با يك بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود گدايي آمد و با چاخان و زبان بازي، سيفال تو پالان ( چالوسی) شيار كار كرد و شروع كرد به دعا و ثنايي كه مرسوم گداها است كه: «خدا بركت بده، چشمه خواجه خضره، بركت به گوشه كرت باشه، يه مش گندم به من بده پيش خدا گم نميشه». شيار كار گفت: «بابا اين گندما به اين زحمت ميباس برن تو دل زمين و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوريم و هزار جور زحمت بكشيم تا فصل تابستون گندمي درو كنيم و خودمون و بچه بارمون و اهت و عيالمون و ارباب و مباشر و حيوون و حشر و مرغ و چرغ و يه مش زن و مرد شهري هم بخورن ما وسيله كار وسيلهساز هستيم؛ تو هم زحمت بكش بهتر از بيكاري و گدائيه از همه گذشته ئي گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نميكنم بركتش ورداشته ميشه». گدا قانع شد و گفت: «من از راه دوري آدم يه ساتوئي ايجو دراز ميشم.» توبره گدائيش را گذاشت كنار دستش و خواب غفلت نر قلندري و بيعاري او را از جا برداشت. شيار كار هم مشغول شيار كردن و شخم زدن بود تا كارش تمام شد. گاوهايش را طبق معمول ول كرد كه بروند آب بخورند، خودش هم رفت يك گوشه نشست كه خستگيش در برود. يكي از گاوها خود را به توبره گدا رساند و سفره نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شياركار متوجه شوند گاو نان را بلعيد. شياركار خود را به گاو رساند و چوب را كشيد به بخت گاو و حالا نزن كي بزن. گدا ماتش زد و گفت: «بابا طوري نشده، نشنيدي ميگن به فقير چه نوني بدي چه نونش بستوني تفاوتي نداره». شياركار كه گاوش فرار كرده بود، تو سر خودش ميزد و خداخدا ميكرد. باز گدا گفت: «بابا! من حرفي ندارم، دگه تو چرا خودته ميزني بيا منه بزن واي به حال حيوون زبون بسته كه به گير تو آدم نديده افتاده؛ تو كه راضي نميشي گوت نون كس دگه ر بخوره چطور راضي ميشي زن و بچهت نون توره بخورن؟» شياركار گفت: «ها راست ميگي ولي اينجور نيس، تو ميري تو ده باز نوني گدايي ميكني اما گو من كه نون گدايي خورد دگه به كار نميره». روايت دوم زارعي در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشهاي بسته بود و خودش به دنبال كارش رفته بود؛ يك نفر پيلهور آمد و در نزديكي گاو بار انداخت و از كثرت خستگي به خواب رفت. گاو هم خودش را به خورجين پيلهور رساند و سرش را توي خورجين كرد و هرچه خوردني در آن بود خورد. پيلهور پس از مدتي بيدار شد ديد گاو هرچه خوردني داشته خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت كه خسارت خودش را از او بگيرد. وقتي كه مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد: «اشتباه كردي تو بايد پول گاو مرا بدهي» پيلهور گفت: «چرا من بايد پول گاو تو را بدهم؟» صاحب گاو جواب داد: «براي اينكه تو لقمه گدايي به گاو من دادي و گاو كه نان گدايي و نان مفت خورد ديگر به درد كار نميخورد».
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. خر لگدش زده، پاي كره خر ميشكند اين مثل در موقعي گفته ميشود كه يك نفر از طرف آدم پر زور و قويتر از خود ظلمي ميبيند و چون زورش به او نميرسد با اوقات تلخ به خانه ميآيد و تلافي آن را سر زن و بچهاش در ميآورد و بيسبب آنان را ميزند و ميآزارد. يك مرد دهاتي بود، يك خر داشت و يك كرهخر كه هر دو را كنار مزرعهاش بسته بود. خر به هواي چرا افسارش را پاره ميكند و داخل مزرعه ميشود. مرد روستايي خبر ميشود و ميرود كه خرش را بگيرد ولي همين كه نزديك خر ميشود خر بنا ميكند و به جفتك زدن، يك لگدي هم به صاحبش ميزند و فرار ميكند. مرد دهاتي كه از لگد خر و گرفتنش عاجز ميشود به كرهخر حمله ميكند و چوبدستياش را ميكشد و پاي كرهخر را ميشكند! يك نفر كه آنجا بوده به مرد دهاتي ميگويد: طمرد حسابي! خر لگدت زده، پاي كره خر ميشكني!؟»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. بارگهش را آب برده كار او ديگر اصلاح پذير نيست، چون بسيار خراب است، بيشتر در مورد ورشكست شدهاي گويند كه با كمك دوستان هم نميتواند باز به سركار خود برگردد، يعني خرابي كار بيشتر از اين حد است. در موارد مشابه نيز كاربرد دارد. مأخذ: لازم است كه اول معني واژه " بارگه " را بدانيم : بارگه در تداول آباده و صُغاد سد كوچكي است كه چون آبيار بخواهد آب را سوي ديگربفرستد، ماسه و شن و ريگ آن طرف جوي را كه بايد آب برود با بيل بر ميدارد و به سمتي كه نبايد آب برود ميريزد. در اين موقع حساس، چابكي و جلدي لازم دارد. چون اين كار بايد سريع انجام شود، يعني از وقتي كه ميرآب اعلام ميكند، ديگر جريان آب به حساب مَمَر دوم كه سد آن برداشته شده است، خواهد بود. گاهي زارعان در اين موقع اگر سنگي بزرگ و امثال آن را بيابند از آن استفاده ميكنند، ولي برخي وقتها به سبب فشار زياد آب يا از چابكي لازم برخوردار نبودن، موجب ميشود كه آب را نتوانند بگردانند. در اين زمان است كه " بارگه " را آب ميبرد و ديگر كار يك نفر نيست كه بتواند آب را برگرداند ( واژه بارگه را مردم كرمان " گرگه " و كردان " ورگال " گويند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. حالا به تو نميرسم واي به اينكه قرضت هم بدهم وقتي يك نفر زورمند از يك بيزور قرض بخواهد آن فرد بيزور حكايت را به دوستان و آشنايان خود ميگويد آنان كه از راه خيرخواهي درصددند او را منصرف كنند اين مثل را ميزنند. يك روز مورچه بزرگي رفت پيش مورچه كوچكي و گفت: «كمي آرد داري به من قرض بده تا موقع گندم اونو به تو پس بدم» مورچه كوچك گفت: «بيا بريم به تو آرد بدم». راه افتادند مورچه بزرگ از جلو و مورچه كوچك دنبالش. يك دفعه مورچه كوچك ديد كه مورچه بزرگ خيلي از او دور شده است مورچه بزرگ را صدا زد و گفت: «هنوز كه آرد قرضت ندادم به تو نميرسم واي به اينكه قرضت هم بدم!»