پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. لعن الله اللجاجة لجاجت از آن نوع صفات مذمومی است كه هرگز نفعی بر آن مترتب نبوده و نخواهد بود. لجاجت هنگامی بروز و ظهور می كند كه آدمی به تبعیت از بعضی انگیزه های ناشی از جهل و تعصب چون حیوان لایشعر می شود. پرده سیاهی در مقابل دیده عقل و بینش او حائل می گردد و دست به كاری می زند كه سالها در آتش ندامت و پشیمانی آن می سوزد. كمتر شنیده شده است كه افراد لجوج و تندخو طرفی بسته و از این رهگذر جز اطفای نایزه لجاج و ناپختگی نفع و فایدتی برده باشند. اعمال لجوجان چون بدون تدارك مقدمه و صغری و كبری شروع می شود، لاجرم بدون اخذ نتیجه مطلوب و مثبت پایان می پذیرد. بر آنها همان می رود كه بر «زبیده» همسر هارون و مادر امین رفت و قسمتی كه تا پایان زندگی رقت بار خود انگشت ندامت به دندان می گزید. بر سر و روی خود می زد و می گفت : «لعن الله اللجاجة، لعن الله اللجاجة» و این عبارت بعدها در میان اهل ادب و اصطلاح ضرب المثل گردید. اما ریشه ی این مثل : هارون الرشید بزرگترین خلفای بنی عباسی بود و در زمان او قدرت خلافت و جلال دارالخلافه به یمن وجود آل برمك و سایر بزرگان و دانشمندان ایرانی به نهایت اوج عظمت رسید. همسر هارون از بزرگ زادگان عرب به نام زبیده دختر جعفربن منصور دوانیقی بود كه خلیفه برای تجلیل و بزرگداشت او از هیچ اقدامی فروگذار نمی كرد. همواره نسبت به او كه دختر عمویش بود احترام خاصی قائل بوده با وجود استبداد رای و عقیده هرگز در مقابل منویات و خواسته هایش امساك و خست نشان نمی داد. خلاصه زبیده را به تمام معنی كلمه دوست می داشت و در مجاورتش مقام خلافت را فراموش می كرد. برای زبیده و هارون الرشید هر گاه فرصتی دست می داد به بازی شطرنج می پرداختند و زنگار غم و خستگی های روزانه را در لفافه شوخی ها و مطایبات شیرین از ناصیه می زدودند زیرا در زمان خلافت هارون غالب مراسم و آداب ایران از قبیل شطرنج و نرد و چوگان وارد دستگاه خلافت شده بود. در بازی شطرنج گاهی هارون و زمانی زبیده برنده می شدند زیرا زن و شوهر در شطرنج دست داشتند و به ریزه كاری های آن آگاه بودند. قضا را روزی هارون و زبیده قرار گذاشتند هر كدام در شطرنج برنده شود به دلخواه خود چیزی بخواهد و انجام خواهش نیز حتمی الاجرا باشد. به این قرار توافق به عمل آمد و بازی را شروع كردند. اتفاقا هارون الرشید در این مسابقه برنده شد و از زبیده خواست كه خمار از سر و پیراهن از بر و ازار از پای بیرون آورد و عریان در برابر بایستد. آنگاه از جلوی او تا دیوار مقابل برود و از همان مسیر مراجعت كند. زبیده با وجود اكراهی كه از این عمل داشت چون اجابت مسئول را با قول و قرار قبلی حتمی الاجرا می دانست پس تدبیری اندیشید و با اتخاذ آن تدبیر، رندانه از آن معركه بر وفق دلخواهش پیروز گردید. توضیح آنكه زبیده گیسوی پر پشت بسیار بلندی داشت كه تا به زانو می رسید و هر قسمت از اندامش را كه مایل بود با این گیسو می توانست بپوشاند. پس هنگامی كه لخت مادرزاد از جلوی هارون به سمت دیوار مقابل رفت گیسو را به پشت سر انداخت و هارون را از چشم چرانی كه منظور نظرش بود و گویا زبیده هرگز اجازه نمی داد كه هارون با وجود آنكه شوهرش بود در طول زندگانی زناشویی چنین خواهشی از او بكند بی نصیب گذاشت ! موقع بازگشت از دیوار مقابل هم خرمن گیسو را چون حجاب و پوششی به جلو افشانده تمام اعضای بدن را بدین وسیله پوشانید به قسمی كه هارون نتوانست در این دو حركت بالاتر از ساق پای زبیده را ببیند. چند روزی گذشت و مجددا فرصتی به دست آمد كه به بازی شطرنج بپردازد. این مرتبه نیز قرار بر خواهش دل گذاشته شد تا برنده هر چه بخواهد بازنده طوعا یا كرها بر آن قرار تمكین نماید. بازی شروع شد و زبیده با آتش انتقامی كه از دل و جانش زبانه می كشید به دقت تمام و رعایت اطراف و جوانب كه در بازی شطرنج باید معمول گردد مهره ها را پس و پیش می كرد. كمال احتیاط زبیده در تحصیل موفقیت و عدم دقت هارون كه شاید ناشی از تراكم امور و خستگی روزانه بود این بازی را به نفع زبیده پایان داد. هارون مات شد و به انتظار دلخواه زبیده گوش بر فرمان نشست. در حرم خلیفه كنیزكی ایرانی به نام «مراجل» از اهل بادغیس هرات خدمت می كرد كه بسیار بدشكل و تیره رنگ و چرب و خشن بود و دست تقدیر یا تصادف او را به دستگاه باشكوه هارون كشانیده بود تا روزی كه مشیت الهی بر آن تعلق گیرد مسیر تاریخ عرب را به سوی ایران و ایرانیان منعطف نماید. زبیده بی درنگ مراجل را به حضور طلبید و از هارون خواست كه با وی نزدیكی و مباشرت كند. خلیفه مقتدر عباسی كه هرگز تصور چنین فكر و اندیشه ای از ناحیه زبیده در خاطر او خطور نمی كرد او را از این عمل لجوجانه و عواقب شرم آن برحذر داشت و حتی متذكر شد كه هر چه از مال و خواسته های دنیا بخواهد با سر انگشت قدرت و توانایی مطلقه خود در پیش پای او خواهد ریخت به شرط آنكه این فكر شوم را از مغزش به دور كند زیرا نزدیكی با زنان غیرعرب علی الخصوص كه ایرانی هم باشد قطع نظر از اینكه دون شأن و مقام خلیفه اسلامی می باشد! یحتمل عواقم شومی در پی داشته باشد كه برای وی فرزند نازنینش محمد امین خوشایند نباشد. زبیده زیر بار نرفت و در اجابت مسئول خود پافشاری كرد. هارون گفت : «اصرار در این كار به نفع تو و امین نیست، بیهوده لجاجت نكن زیرا چنانچه مجبور به چنین عملی شوم ایامی را در پشت غبار زمان به ابهام می بینم كه موی از بر بدن راست می كند. میل دارم پس از مرگ من فرزندت امین بر مسند خلافت تكیه زند و تو مقامی فعلی را با همان سمت ام المؤمنین محفوظ داشته باشی. از این لجاجت زنانه دست بردار و مرا به حال خود بگذار.» زبیده گفت : «به چه چیزها می اندیشی؟ یك بار مباشرت و نزدیكی با مراجل كه این همه دور اندیشی ها ندارد. به فرض محال كه انعقاد نطفه و وجود نوزادی متصور باشد از كجا كه نوازد دختر نباشد و با یكی از بزرگان عرب تزویج نشود. اگر مقصود خلیفه این است كه شرط دلخواه من انجام نپذیرد امری است جداگانه، وگرنه مقصود من همان است كه در مقابل ایستاده و مباشرت با او كمال مطلوب من است.» هارون الرشید آخر كار گفت : «خراج یك ساله مصر را تمامی به تو می دهم كه مرا معذور داری.» زبیده حاضر نشد و در تصمیم عجولانه و انتقامجویانه اش پافشاری كرد. از آنجا كه غفلت در سرشت آدمی است گاهی پندارند كه از دیوان قضا خط امانی برای همیشه به ایشان رسیده است. پس هارون ناچار از اجابت دلخواه زبیده شد و در نهایت كراهت و بی میلی با مراجل كنیز ایرانی هم بستر گردید و در نتیجه مراجل به مأمون حامله شد. مأمون همان كسی است كه به یاری ایرانیان و كاردانی طاهر ذوالیمینین بر برادرش امین غلبه كرد و مادرش زبیده را به عزایش نشانید. زبیده از آن پس تا زمانی كه در قید حیات بود در خلوت و تنهایی بر سر و روی خود می زد و می گفت : «لعن الله اللجاجه، لعن الله اللجاجه»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. هر كه چاهی بكنه بهر كسی اول خودش دوم كسی چون كسی به دیگری بدی كند یا در مجلسی یك نفر از بدی هایی كه با او شده صحبت كند مردم می گویند آنكه برای تو چاه می كند اول خودش در چاه می افتد. در زمان پیامبر اسلام شخصی كه دشمن این خانواده بود هر وقت كه می دید مسلمانان پیشرفت می كنند و كفار به پیامبر اسلام ایمان می آورند خیلی رنج می كشید. عاقبت نقشه كشید كه پیامبر اسلام را به خانه اش دعوت كند و به آن محمد بن عبدالله آسیب برساند. به این منظور چاهی در خانه اش كند و آن را پر از خنجر و نیزه كرد آن وقت رفت نزد محمد بن عبدالله و گفت : «یا رسول الله اگر ممكن میشه یك شب به خانه من تشریف فرما بشید» حضرت قبول كرد، فرمود : «برو تدارك ببین ما زیاد هستیم.» شب میهمانی كه شد محمد بن عبدالله با علی بن ابی طالب و یاران دیگرش رفتند خانه آن شخص. آن شخص كه روی چاه بالش و تشك انداخته بود بسیار تعارف كرد كه محمد بن عبدالله روی آن بنشیند. پیامبر اسلام بسم الله گفت و نشست. آن شخص دید حضرت در چاه فرو نرفت خیلی ناراحت شد و تعجب كرد. بعد گفت حالا كه حضرت در چاه فرو نرفت در خانه زهری دارم آن را در غذا می ریزم كه پیامبر اسلام و یارانش با هم بمیرند. زهر را در غذا ریخت آورد جلو میهمانان، اما محمد بن عبدالله فرمود : «صبر كنید» و دعایی خواند و فرمود: «بسم الله بگویید و مشغول شوید» همه از آن غذا خوردند. موقعی كه پذیرایی تمام شد پیامبر اسلام و یارانش به راه افتادند كه از خانه بیرون بروند. زن و شوهر با هم شمع برداشتند كه محمد بن عبدالله را مشایعت كنند. بچه های آن شخص كه منتظر بودند میهمانان بروند بعد غذا بخورند، وقتی دیدند پدر و مادرشان با محمد بن عبدالله از خانه بیرون رفتند پریدند توی اتاق و شروع كردند به خوردن ته بشقاب ها. پیغمبر كه برای آنها دعا نخوانده بود همه شان مردند. وقتی كه زن و شوهر از مشایعت پیغمبر و یارانش برگشتند دیدند بچه هاشان مرده اند. آن شخص ناراحت شد دوید سر چاه و به تشكی كه بر سر چاه انداخته بود لگدی زد و گفت: «آن زهرها كه محمد بن عبدالله را نكشتند، تو چرا فرو نرفتی؟» ناگهان در چاه فرو رفت و تكه تكه شد. از آن موقع می گویند: «چه مكن بهر كسی اول خودت، دوم كسی.»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. قوز بالاقوز هنگامی كه یك نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم كاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می كند این مثل را می گویند. یك قوزی بود كه خیلی غصه می خورد كه چرا قوز دارد؟ یك شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر تون حمام كه رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو. سر بینه كه داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نكرد و ملتفت نشد كه سر بینه نشسته. وارد گرم خانه كه شد دید جماعتی بزن و بكوب دارند و مثل اینكه عروسی داشته باشند می زنند و می رقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی كردن. درضمن اینكه می رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید كه آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد. از ما بهتران هم كه داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند كه او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش كه او هم قوزی بود از او پرسید : «تو چكار كردی كه قوزت صاف شد؟» او هم ماجرای آن شب را تعریف كرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده اند خیال كرد كه همین كه برقصد از ما بهتران خوششان می آید. وقتی كه او شروع كرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود كه فهمید كار بی مورد كرده، گفت : «ای وای دیدی كه چه به روزم شد، قوزی بالای قوزم شد !» مضمون این تمثیل را شاعری به نظم آورده است و در قالب مثنوی ساده ای گنجانده است كه این قطعه را آقای احمد نوروزی در اختیار ما گذاشته اند و نقل آن را در اینجا خالی از فایده نمی دانم با این توضیح كه آقای نوروزی نام سراینده آن را نمی دانستند و ما هم نتوانستیم نام سراینده را پیدا كنیم وگرنه ذكر نام وی در اینجا ضروری بود. شبی گوژپشتی به حمام شد عروسی جن دید و گلفام شد برقصید و خندید و خنداندشان به شادی به نام نكو خواندشان ورا جنیان دوست پنداشتند زپشت وی آن گوژ برداشتند دگر گوژپشتی چو این را شنید شبی سوی حمام جنی دوید در آن شب عزیزی زجن مرده بود كه هریك زاهلش دل افسرده بود در آن بزم ماتم كه بد جای غم نهاد آن نگونبخت شادان قدم ندانسته رقصید دارای قوز نهادند قوزیش بالای قوز خردمند هر كار برجا كند است آنكه هر كار هر جا كن
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. این به آن در گاهی اتفاق می افتد كه افرادی در مقام قدرت نمایی بر می آیند و زیان و ضرر مادی یا معنوی می رسانند. شك نیستد كه طرف مقابل هم دست به كار می شود و تا عمل دشمن را متقابلا پاسخ نگوید از پای نمی نشیند. عبارت مثلی بالا هنگام عمل متقابل مورد استفاده قرار می گیرد. مغیره بن شعبه در سال پنجم هجرت اسلام آورد و در جنگ های حدیبیه و یمامه و فتوح شام حضور داشت و یك چشم خود را در جنگ یرموك از دست داد و در جنگ های قادیسه و نهاوند و همدان و جز آن نیز شركت داشت. مغیره اول كسی بود كه پس از رحلت پیامبر اسلام از ماجرای سقیفه بنی ساعده آگاه گشت و جریان را به اطلاع عمر بن خطاب رسانید. شاید اگر هوش و تیزبینی او نبود مسیر تاریخ اسلام عوض می شد و خلافت در قبضه انصار مدینه قرار می گرفت. بعدها از طرف خلیفه دوم به حكومت بصره منصوب گردید ولی دیر زمانی نگذشت كه به زنا متهم شده نزدیك بود حد زنا از طرف خلیفه عمر بر او جاری شود كه به علت لكنت زبان احد از شهود زیادبن ابیه از مجازات و همچنین ولایت بصره معاف گردید. مغیره بن شعبه یكی از عوامل غیر مستقیم در قتل خلیفه دوم عمر بوده است چه اگر غلام ایرانیش ابولولو بر اثر ظلم وستم وی شكایت به خلیفه نمی برد قطعا آن واقعه رخ نمی داد مغیره سالها حكومت كوفه را داشت و چون عثمان كشته شد گوشه نشینی اختیار كرد . در واقعه جمل و صفین شركت نداشت و لی می گویند در اجماع حكمین دست اندر كار بوده است. برای اثبات حب دنیا و مادی گری مغیره ی بن شعبه همین بس كه چون تشخیص داد علی ابن ابی طالب از دنیا روی بر تافته است جانب معاویه را گرفت و به سوی شام روانه شد. در پیمان صلح بین امام حسن مجتبی و معاویه حاضر و ناظر بود و چون معاویه خواست عبد الله عمر و عاص را به حكومت كوفه بگمارد از باب خیر خواهی ! گفت : «ای پسر سفیان پدر را به حكومت مصر و پسر را به حكومت كوفه می گماری و خویشتن را در میان دو كف شیر شرزه قرار می دهی؟» معاویه از این سخن بیمناك شد و صلاح در آن دید كه مغیره را كماكان به حكومت منصوب دارد تا خسارت انزوار و گوشه نشینی چند ساله را از بیت المال كوفه جبران كند. پس از چندی عمرو عاص به جریان قضیه و سعایت مغیره واقف شد و برای آنكه خدعه و نیرنگ مغیره را بلاجواب نگذارد به معاویه فهمانید كه پول در دست مغیره به سرعت ذوب می شود، مصلحت در این است كه دیگری عهده دار امر خراج كوفه گردد و مغیره فقط به كار نماز و اجرای احكام و تعالیم اسلامی بپردازد ! معاویه نصیحت امرو عاص را بكار بست و مغیره را تنها مسئول و متصدی كار جنگ نماز كرد. دیر زمانی نگذشت كه بین عمرو عاص و مغیره بن شعبه اتفاق ملاقات افتاد. عمرو عاص نیشخندی زد و گفت : «هذه بتلك» یعنی «این به آن در ! »
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. ايراد بني اسرائيلي هر ایرادی كه مبتنی بر دلایلی غیر موجه باشد آن را ایراد بنی اسرائیلی می گویند. اصولا ایراد بنی اسرائیلی احتیاج به دلیل و مدرك ندارد زیرا اصل بر ایراد است - خواه مستند و خواه غیر مستند - برای ایراد گیرنده فرقی نمی كند. ایراد بنی اسرائیلی به اصطلاح دیگر همان بهانه گیری و بهانه جویی است، گاهی از حدود متعارف تجاوز كرده و به صورت توقع نابجا در می آید. بنی اسرائیل همان پسران یعقوب و پیروان فعلی دین یهود هستند كه پیغمبر آنها حضرت موسی و كتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل اجداد كلیمیان امروزی و نخستین ملت موحد دنیا هستند كه از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین سكونت داشته به چوپانی وگله چرانی مشغول بوده اند. بنی اسرائیل به چند قبیله قسمت می شدند و هر قبیله رئیسی داشت كه او را شیخ یا پدر می گفتند. از معروفترین شیوخ آنها حضرت ابراهیم بود كه پدر تمام اقوام عبرانی محسوب می شود. بنی اسرائیل در زمان یعقوب به مصر مهاجرت كردند و بعد از مدتی به راهنمایی حضرت موسی به شبه جزیره سینا عازم شدند. چهل سال میان راه سر گردان بودند، موسی در گذشت و یوشع آنها را به كنعان رسانید. بعد از فوت سلیمان (974 قبل از میلاد) دو سلطنت تشكیل دادند یكی دولت اسراییلی و دیگری دولت یهود. دولت اسراییلی را سارگن پادشاه آسور و دولت یهود را بخت النصر یا نبوكدنزر پادشاه كلده منقرض كرد و عده كثیری از آنها را به اسارت برد كه بعد از هفتاد سال كورش كبیر شهر زیبای بالا را فتح كرد همه را به فلسطین عودت داد. باری پس از آنكه حضرت موسی به پیغمبری مبعوث گردید و آنها را به قبول دین و آئین جدید دعوت كرد، اقوام بنی اسرائیل به عناوین مختلفه موسی را مورد سخریه و تخطئه قرار می دادند و هر روز به شكلی از او معجزه و كرامت می خواستند. حضرت موسی هم هر آنچه مطالبه می كردند به قدرت خداوندی انجام می داد ولی هنوز مدت كوتاهی از اجابت مسئول آنها نمی گذشت كه مجددا ایراد دیگری بر دین جدید وارد می كردند و معجزه دیگری از او می خواستند. قوم بنی اسراییل سال های متمادی در اطاعت و انقیاد فرعون مصر بودند و از طرف عمال فرعون همه گونه عذاب و شكنجه و قتل و غارت و ظلم و بیدادگری نسبت به آنها می شد. حضرت موسی با شكافتن شط نیل آنها را از قهر و سخط آل فرعون نجات بخشید. ولی این قوم ایرادگیر بهانه جو به محض اینكه از آن مهلكه بیرون جستند مجددا در مقام انكار و تكذیب بر آمدند و گفتند : «ای موسی، ما به تو ایمان نمی آوریم مگر آنكه قدرت خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و علف به شكل و صورت دیگری بر ما نشان دهی.» پس فرمان الهی بر ابر نازل شد كه بر آن قوم سایبانی كند و تمام مدتی را كه در آن بیابان به سر می بردند برای آنها غذای ماكولی از من و سلوی فرستاد. پس از چندی از موسی آب خواستند . حضرت موسی عصای خود را به فرمان الهی به سنگی زد و از آن دوازده چشمه خارج شد كه اقوام و قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند. آنچه گفته شد شمه ای از ایرادات عجیب وغریب قوم بنی اسرائیل بر حقیقت و حقانیت حضرت موسی بود كه گمان می كنم برای روشن شدن ریشه تاریخی ضرب المثل ایراد بنی اسراییلی كفای
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. از پشت خنجر زد پناه بر خدا از منافقان روزگار كه در لباس دوستی جلوه می كنند ولی چون وثوق و اعتماد طرف مقابل را جلب كردند در فرصت مناسب از پشت خنجر می زنند و دشنه را تا دسته در قلب دوست فریب خورده فرومی كنند. افراد منافق به سابقه تاریخ و شوخ چشمی های روزگار هرگز روی خوش ندیدند و اگر هم احیانا چند صباحی از باده غرور و خیانت سرمست بودند، آن سرمستی دیری نپایید و آن شهد موقت به شرنگ جانكاه و جانگداز مبدل گردید. اكنون ببینیم چه كسی برای اولین بار از پشت خنجر زد و فرجام كار محرك اصلی به كجا انجامید : هنگامی كه ذونواس فرزند شواحیل - یا به قولی تبع الاوسط پادشاه یمن موسوم به حنیفه ی بن عالم - را به قتل رسانید و به دستیاری بزرگان و امرای كشور بر مسند سلطنت مستقر گردید، چون پیرو هیچ مذهبی نبود و یا به روایتی از آیین موسی پیروی می كرد، در مقام آزار و كشتار امت مسیح بر آمد و كار ظلم و شكنجه را نسبت به این قوم به جایی رسانید كه عاقبت پادشاه حبشه، كه دین مسیحیت داشت، در صد دفع و رفع وی بر آمد و یكی از سرداران نامی خود به نام اریاط را با هفتاد هزار سپاهی به كشور یمن اعزام داشت. در جنگی كه بین اریاط و ذونواس رخ داد زونواس به سختی شكست خورد منهزم گردید و اریاط زمام امور یمن را در دست گرفت. دیر زمانی از امارات اریاط در یمن نگذشت كه یكی از سرداران سپاه او موسوم به ابرهه كه نسبت به وی حسد می ورزید سپاهیانی فراهم آورده متوجه شهر صنعا پایتخت یمن شد. اریاط مردی سلحشور و شجاع بود و ابرهه می دانست كه از عهده وی در میدان جنگ بر نخواهد آمد. بنابر این در صنعا به غلام خود غنوده دستور داد كه وقتی در میدان جنگ با اریاط روبرو می شود و او را به كار جنگ و جدال مشغول می دارد وی ناگهان از پشت به اریاط حمله كند و كارش را بسازد. چون ابرهه و اریاط مقابل یكدیگر قرار گرفتند، اریاط با ضرب شمشیر خود چنان بر فرق ابرهه نواخت كه تا نزدیك ابروی وی، شكافی عظیم بر داشت ! ولی در همین موقع غنوده به دستور ارباب خود، اریاط را نامردانه از پشت خنجر زد و به قتل رسانید. وقتی كه خبر كشته شدن اریاط به نجاشی پادشاه حبشه رسید سخت بر آشفت و سوگند یاد كرد كه تا قدم بر خاك یمن نگذارد و موی سر ابرهه را به دست نگیرد از پای ننشیند. چون ابرهه از قصد نجاشی و سوگندی كه یاد كرده بود آگاه شد تدبیری اندیشید و نامه ای مبنی بر پوزش و معذرت با انبانی از خاك یمن و موی سر خویش توسط یكی از كسان و نزدیكان به حضور سلطان حبشه فرستاد و در نامه معروض داشت :«برای آنكه سوگند سلطان راست آید، خاك یمن و موی سر خویش را فرستادم.»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. از كوره در رفت این مثل سائره در مورد افرادی به كار می رود كه سخت خشمگین شوند و حالتی غیر ارادی و دور از عقل و منطق به آنها دست دهد. در چنین مواقعی چهره اشخاص پرچین و سرخ گونه می شود، رگ های پیشانی و شقیقه ورم می كند ، فریادهای هولناك می كشند و خلاصه اعمال و رفتاری جنون آمیز از آنها سر می زند اما ریشه و علت تسمیه این ضرب المثل : برای گداختن آهن روش اینست كه درجه حرارت كوره آهنگری را تدریجا بالا می برند تا آهن سرد به تدریج حرارت بگیرد و گداخته و مذاب گردد، زیرا آهن این خاصیت را دارد كه چنانچه در معرض حرارت شدید و چند صد درجه قرار گیرد، سخت گداخته میشود و با صداهای مهیبی منفجر شده از كوره در می رود، یعنی به خارج پرتاب می شود. افراد سریع التاثر و عصبی مزاج اگر در مقابل حوادث غیر مترقبه قرار گیرند آتش خشم و غضبشان چنان زبانه می كشد كه به مثابه همان آهن گداخته از كوره اعتدال خارج می شوند و اعمالی غیر منتظره از آنها سر می زند كه پس از فروكش كردن اطفای نایره غضب از كرده پشیمان می شوند و اظهار ندامت می كنند.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. از كيسه خليفه مي بخشد هر گاه كسی از كیسه دیگری بخشندگی كند و یا از بیت المال عمومی گشاد بازی نماید عبارت مثلی بالا را مورد استفاده و استناد قرار داده، اصطلاحا می گویند : «فلانی از كیسه خلیفه می بخشد.» عبد الملك بن صالح از امرا و بزرگان خاندان بنی عباس بود و روزگاری دراز در این دنیا بزیست و دوران خلافت هادی و هارون الرشید و امین را درك كرد. مردی فاضل و دانشمند و پرهیزگار و در فن خطابت افصح زمان بود. چشمانی نافذ و رفتاری متین و موقر داشت به قسمی كه مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتی خلیفه وقت را تحت تاثیر قرار می داد. بعلاوه چون از معمرین خاندان بنی عباس بود خلفای وقت در او به دیده احترام می نگریستند. به سال 169 هجری به فر مان هادی خلیفه وقت، حكومت و امارت موصل را داشت ولی پس از دو سال یعنی در زمان خلافت هارون الرشید بر اثر سعایت ساعیان از حكومت بر كنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شد. چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید. ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار می كردند كه عبد الملك از آنان چیزی بخواهد، ولی عزت نفس و استغنای طبع عبد الملك مانع از آن بود كه از هر مقامی استمداد و طلب مال كند. از طرف دیگر چون از طبع بلند و جود و سخای ابوالفضل جعفربن یحیی بن خالد برمكی معروف به «جعفر برمكی» وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و به علاوه می دانست كه جعفر مردی فصیح و بلیغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر می داند و مقدم آنان را گرامی تر می شمارد، پس نیمه شبی كه بغداد و بغدادیان در خواب و خاموشی بودند با چهره و روی بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پیش گرفت و اجازه دخول خواست. اتفاقا در آن شب جعفر برمكی با جمعی از خواص و محارم من جمله شاعر و موسیقیدان بی نظیر زمان، اسحق موصلی بزم شرابی ترتیب داده بود و با حضور مغنیان و مطربان شب زنده داری می كرد. در این اثنا پیشخدمت مخصوص، سر در گوش جعفر كرد و گفت : «عبدالملك بر در سرای است و اجازه حضور می طلبد.» از قضا جعفر برمكی دوست صمیمی و محرمی به نام عبد الملك داشت كه غالبا اوقات فراغت را در مصاحبتش می گذرانید. در این موقع به گمان آنكه این همان عبد الملك است نه عبد الملك صالح، فرمان داد او را داخل كنند. عبد الملك صالح بی گمان وارد شد و جعفر برمكی چون آن پیر مرد متقی و دانشمند را در مقابل دید به اشتباه خود پی برده چنان منقلب شد و از جای خویش جستن كرد كه «میگساران جام باده بریختند و گلعذاران پشت پرده گریختند، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند.» جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبد الملك پنهان دارند ولی دیگر دیر شده كار از كار گذشته بود. حیران و سراسیمه بر سر و پای ایستاد و زبانش بند آمد. نمی دانست چه بگوید و چگونه عذر تقصیر بخواهد. عبد الملك چون پریشان حالی جعفر بدید به سابقه آزاد مردی و بزرگواری كه خوی و منش نیكمردان عالم است با كمال خوشرویی در كنار بزم نشست و فرمان داد مغنیان بنوازند و ساقیان لعل فام جام شراب در گردش آورند. جعفر چون آن همه بزرگمردی از عبدالملك صالح دید بیش از پیش خجل و شرمنده گردید پس از ساعتی اشاره كرد بساط شراب را برچینند و حضار مجلس - بجز اسحق موصلی - همه را مرخص كرد. آنگاه بر دست و پای عبد الملك بوسه زد عرض كرد :«از اینكه بر من منت نهادی و بزرگواری فرمودی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم. اكنون در اختیار تو هستم و هر چه بفرمایی به جان خریدارم.» عبدالملك پس از تمهید مقدمه ای گفت :«ای ابو الفضل، می دانی كه سالهاست مورد بی مهری خلیفه واقع شده خانه نشین شده ام. چون از مال و منال دنیا چیزی نیندوخته بودم لذا اكنون محتاج و مقروض گردیده ام. اصالت خانوادگی و عزت نفس اجازه نداد به خانه دیگران روی آورم و از رجال و توانگران بغداد، كه روزگاری به من محتاج بوده اند، استمداد كنم ولی طبع بلند و خوی بزرگ منشی و بخشندگی تو كه صرفا اختصاصی به ایرانیان پاك سرشت دارد مرا وادار كرد كه پیش تو آیم و راز دل بگویم، چه می دانم اگر احیانا نتوانی گره گشایی كنی بی گمان آنچه با تو در میان می گذارم سر به مهر مانده، در نزد دیگران بر ملا نخواهد شد. حقیقت این است كه مبلغ ده هزار دینار مقروضم و ممری برای ادای دین ندارم.» جعفر بدون تامل جواب داد : «قرض تو ادا گردید، دیگر چه می خواهی؟» عبدالملك صالح گفت :«اكنون كه به همت و جوانمردی تو قرض من مستهلك گردید. برای ادامه زندگی باید فكری بكنم زیرا تامین معاش آبرومندی برای آینده نكرده ام.» جعفر برمكی كه طبعی بلند و بخشنده داشت با گشاده رویی پاسخ داد : «مبلغ ده هزار دینار هم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تو تامین گردید چه می دانم سفره گشاده داری و خوان كرم بزرگمردان باید مادام العمر گشاده و گسترده باشد. دیگر چه می فرمایی؟» عبد الملك گفت : «هر چه خواستم دادی و دیگر محلی برای انجام تقاضای دیگری نمانده است.» جعفر با بی صبری جواب داد : «نه، امشب مرا به قدری شرمنده كردی كه به پاس این گذشت و جوانمردی حاضرم همه چیز را در پیش پای تو نثار كنم. ای عبدالملك، اگر تو بزرگ خاندان بنی عباسی، من هم جعفر برمكی و از دوده ایرانیان پاك نژاد هستم. جعفر برای مال و منال دنیوی در پیشگاه نیكمردان ارج و مقداری قایل نیست. می دانم كه سال ها خانه نشین بودی و از بیكاری و گوشه نشینی رنج می بری، چنانچه شغل و مقامی هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر كنم.» عبدالملك آه سوزناكی كشید و گفت :«راستش این است كه پیرو سالمند شده ام و واپسین ایام عمر را می گذرانم. آرزو دارم اگر خلیفه موافقت فرماید به مدینه منوره بروم و بقیه ی عمر را در جوار مرقد رسول به سر برم.» جعفر گفت :«از فردا والی مدینه هستی تا از این رهگذر نگرانی نداشته باشی.» عبد الملك سر به زیر افكند و گفت :«از همت و جوانمردی تو صمیمانه تشكر می كنم و دیگر عرضی ندارم.» جعفر دست از وی بر نداشت و گفت :«از ناصیه تو چنین استنباط می كنم كه آرزوی دیگری هم داری. محبت و اعتماد خلیفه نسبت به من تا به حدی است كه هر چه استدعا كنم بدون شك و تردید مقرون اجابت می شود. سفره دل را كاملا باز كن و هر چه در آن است بی پرده در میان بگذار.» عبدالملك در مقابل آن همه بزرگی و بزرگواری بدوا صلاح ندانست كه آخرین آرزویش را بر زبان آورد ولی چون اصرار و پافشاری جعفر را دید سر بر داشت و گفت :«ای پسر یحیی، خود بهتر می دانی كه من در حال حاضر بزرگترین فرد خاندان عباسی هستم و پدرم صالح همان كسی است كه در محل ذات السلاسل نزدیك مصر- بر مروان آخرین خلیفه اموی غلبه كرد و سرش را نزد سفاح آورد. با این مراتب اگر تقاضایی در زمینه وصلت و پیوند زناشویی از خلیفه امیر المومنین بكنم توقعی نابجا و خارج از حدود صلاحیت و شایستگی نكرده ام. آرزوی من این است كه چنانچه خلیفه مصلحت بداند فرزندم صالح را به دامادی سر افراز فرماید. نمی دانم در تحقق این خواسته تا چه اندازه موفق خواهی بود.» جعفر برمكی بدون لحظه ای درنگ و تامل جواب داد : «از هم اكنون بشارت می دهم كه خلیفه پسرت را حكومت مصر می دهد و دخترش عالیه را نیز به ازدواج وی در می آورد.» دیر زمانی نگذشت كه صدای اذان صبح از موذن مسجد مجاور خانه جعفر برمكی به گوش رسید و عبدالملك صالح در حالی كه قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه جعفر را ترك گفت. بامدادن جعفر برمكی حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت. خلیفه نظری كنجكاوانه به جعفر انداخت و گفت :«از ناصیه تو پیداست كه در این صبحگاهی خبر مهمی داری.» جعفر گفت :«آری امیر المومنین شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملك صالح به خانه ام آمد و تا طلیعه صبح با یكدیگر گفتگو داشتیم.» هارون الرشید كه نسبت به عبد الملك بی مهر بود با حالت غضب گفت :«این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست. قطعا توقع نابجایی داشت، اینطور نیست؟» جعفر با خونسردی جواب داد :«اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمومنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند كه به حق از سلاله بنی عباس است، اذعان خواهند فرمود.» آن گاه داستان بزم شراب و حضور غیر مترقب عبدالملك و سایر رویدادها را تفصیلا شرح داد. خلیفه آنچنان تحت تاثیر بیانات جعفر قرار گرفت كه بی اختیار گفت : «از عمویم عبدالملك متقی و پرهیزكار بعید به نظر می رسید كه تا این اندازه سعه ی صدر و جوانمردی نشان دهد. جدا از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه كینه از وی در دل داشتم یكسره زایل گردید.» جعفر برمكی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت :«ضمن مكالمه و گفتگو معلوم شد پیرمرد این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است كه دستور دام قرض هایش را بپردازند.» هارون الرشید به شوخی گفت :«قطعا از كیسه خودت !» جعفر با لبخند جواب داد :«از كیسه خلیفه بخشیدم، چه عبدالملك در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چنین جسارتی سر بزند.» هارون الرشید كه جعفر برمكی را چون جان شیرین دوست داشت با تقاضایش موافقت كرد. جعفر دوباره سر بر داشت و گفت : «چون عبد الملك دستی گشاده دارد و مخارج زندگیش زیاد است مبلغی هم برای تامین آتیه وی حواله كردم.» هارون الرشید مجددا به زبان شوخی و مطایبه گفت :«این مبلغ را حتما از كیسه شخصی بخشیدی !» جعفر جواب داد :«چون از وثوق و اعتماد كامل بر خوردار هستم لذا این مبلغ را هم از كیسه خلیفه بخشیدم.» هارون الرشید لبخندی زد و گفت :«این را هم قبول دارم به شرط آنكه دیگر گشاده بازی نكرده باشی !» جعفر عرض كرد :«امیر المومنین بهتر می دانند كه عبدالملك مانند آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می كند. آرزو داشت كه واپسین سال های عمر را در جوار مرقد پیغمبر بگذراند. وجدانم گواهی نداد كه این خواهش دل رنجور و شكسته اش را تحقق نبخشم، به همین ملاحظه فرمان حكومت و ولایت مدینه را به نام وی صادر كردم كه هم اكنون برای توقیع و توشیح حضرت خلیفه حاضر است.» هارون به خود آمد و گفت :«راست گفتی، اتفاقا عبد الملك شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حكومت طائف را نیز به آن اضافه كنی.» جعفر انگشت اطاعت بر دیده نهاده پس از قدری تامل عرض كرد :«ضمنا از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده كرده آخرین آرزویش را نیز وعده قبول دادم.» هارون گفت :«با این ترتیب و تمهیدی كه شروع كردی قطعا آخرین آرزویش را هم از كیسه خلیفه بخشیدی !؟» جعفر برمكی رندانه جواب داد :«اتفاقا بخشش در این مورد بخصوص جز از كیسه خلیفه عملی نبود زیرا عبدالملك آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی از خلیفه امیر المومنین نایل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریك گفتم و حكومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده خلیفه در نظر گرفتم.» هارون گفت :«ای جعفر، تو در نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی كه آنچه از جانب من تقلیل و تعهد كردی همه را یكسره قبول دارم، برو از هم اكنون تمشیت كارهای عبدالملك را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار.»
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. از خجالت آب شد آدمی را وقتی خجلت و شرمساری دست دهد بدنش گرم می شود و گونه هایش سرخی می گیرد. خلاصه عرق شرمساری كه ناشی از شدت وحدت گرمی و حرارت است از مسامات بدنش جاری می گردد. عبارت بالا گویای آن مرتبه از شرمندگی و سر شكستگی است كه خجلت زده را یارای سر بلند كردن نباشد و از فرط انفعال و سر افكندگی سر تا پا خیس عرق شود و زبانش بند آید. اما فعل آب شدن كه در این عبارت به كار رفته ریشه تاریخی دارد و همان ریشه و واقعه تاریخی موجب گردیده كه به صورت ضرب المثل در آید. نقل است روزی مریدی از حیا و شرم مسئله ای از «بایزید بسطامی»پرسید. شیخ جواب آن مسئله چنان موثر گفت كه درویش آب گشت و روی زمین روان شد. در این موقع درویشی وارد شد و آبی زرد دید. پرسید : «یا شیخ، این چیست؟» گفت : «یكی از در درآمد و سئوالی از حیا كرد من جواب دادم. طاقت نداشت چنین آب شد از شرم.» به قول علامه قزوینی : «گفت این بیچاره فلان كس است كه از خجالت آب شده است.» این عبارت از آن تاریخ به صورت ضرب المثل در آمد و در مواردی كه بحث از شرم و آزرم به میان آید از آن استفاده و به آن استناد می شود.
پاسخ : .:: تاریخچه ی ضرب المثل ها ::. از دماغ فیل افتاده این مثل در مورد افرادی به كار می رود كه از خود راضی باشند و عجب و تكبر بیش از حد و اندازه آنها دیگران را ناراحت كند. در چنین مواردی گفته می شود : «مثل اینكه از دماغ فیل افتاده.» در خلال مدت شش ماه كه كشتی نوح چون پر كاه بر روی امواج خروشان در حركت بود از سرگین و پلیدی مردم و فضولات حیواناتی كه در كشتی بوده اند سطح و هوای كشتی ملوث و متعفن شد و ساكنان كشتی به ستوه آمده نزد نوح رفتند و صورت واقعه را معروض گردانیدند. آن حضرت به در گاه كریم كارساز مناجات فرموده امر الهی صادر شد كه دست به پشت پیل فرودآورد. چون به موجب فرمان عمل نمود خوك از پیل متولد گشته پلیدی ها را خوردن گرفت و سفینه پاك گشت. آورده اند كه ابلیس دست بر پشت خوك زده موشی از بینی خوك بیرون آمد و در كشتی خرابی بسیار می كرد و نزدیك بود كه كشتی را سوراخ نماید. باری سبحانه و تعالی به بركت دست مبارك نوح كه به فرمان خدا وندی بر روی شیر مالید شیر عطسه ای زده گربه از بینی شیر بیرون آمد و زحمت موشان را مندفع ساخت. از آنجا كه فیل حیوان عظیم الجثه ایست و عظمت و هیبتش دل شیر را می لرزاند، لذا آنچه از دماغ فیل افتاده : «حتی اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خود خواه متكبر معجب مورد استناد و ضرب المثل قرار گرفته است.