1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگی نامه کبیر \عارف و شاعر و صوفی هندی

شروع موضوع توسط ATENA ‏24/7/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    کبیرا از برجسته ترین شاعران و عارفان هند است. هم صوفی است و هم یوگی؛ هندوان، سیک ها و مسلمانان به یک اندازه او را دوست دارند و مرتبه والای روحانی او را ارج می نهند. اشعار کبیر بسیار ساده اند و اما در نوع خود بی نظیر؛ گونه ای که او بی همتا، مقدس و در عین حال نه بسیار دور از دسترس درک انسان می سراید، از سرشت روحانی او می گوید. جایگاه اشعار کبیر در موسیقی کلاسیک هندی تا اندازه ای است که بدون استثنا تمام خوانندگان آواز کلاسیک هندی، اجرایی را به اشعار او اختصاص داده اند و راگای “کبیر بهایراو” به او تقدیم شده است.

    کبیرا در شهر بنارس هند در حدود سال ۱۴۴۰ میلادی متولد شد. در مورد تولد او ابهامات زیادی وجود دارد، گفته می شود که او فرزند یک بیوه برهمن بود، با این وجود تاریخ می گوید که در یک خانواده بافنده مسلمان بزرگ شد. تحصیلاتی نداشت و اشعارش که همه به زبان هندی هستند، از پیچیدگی های دستوری بی بهره اند؛ با این وجود این اشعار زیبا که حول محور اتفاقات روزمره می چرخند، معانی عمیق اخلاقی و عرفانی را به همراه دارند و این خود انتقال دهنده فلسفه زنده او به عامه مردم در تمامی زمان هاست.
    کبیر به شاگردی استادی هندو به نام “رام آناند” در آمد، اما از کم و کیف دروس عرفانی آن استاد اطلاعی در دست نیست. به هر روی، هرگز زندگی عادی خود به عنوان یک بافنده را برای تهذیب نفس و ریاضت ترک نکرد و زندگی با خانواده و همسر و فرزند را به چله نشینی و گوشه گیری از جهان ترجیح داد. او ظاهری پرهیزگار و عابد نداشت و این خود سبب برانگیخته شدن خشم بزرگان مذهبی بنارس شد و بدگویان، وی را نزد سلطان تقبیح کردند. سلطان بزرگوار اعدام را بر او بخشید و به تبعیدش در سن ۶۰ سالگی بسنده نمود. در نتیجه در سالهای پایانی عمر با گروهی از شاگردانش در مناطق شمالی هند زندگی زاهدانه ای را پیشه کرد و در سن ۱۲۰ سالگی در “مقر” نزدیک شهر “گوراکپور” دیده از جهان فرو بست.
    به باغ گل نرو، از آنجا که باغی از گل در درون داری
    بر هزار گلبرگ نیلوفر آبی بنشین
    و نگه کن زیبایی را که اندرون داری
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : زندگی نامه کبیر \عارف و شاعر و صوفی هندی

    ماه درون من می درخشد، اما چشمان نابینایم یارای دیدن آن ندارد؛
    در وجود من ماه است و خورشید نیز هم.
    طبل نواخته نشده جاودانگی درونم به صدا در آمده، اما گوش هایم را توان شنیدش نیست.
    تا انسان تشنه “من” ” متعلق به من” است، ارزش کارهایش برابر هیچ است،
    آنگاه که عشق “من” و “برای من” مرد، سپس کار خداوند انجام شده است.
    زبرا هدف کار، چیزی جز آگاهی نیست؛ وقتی آگاهی آمد، کار به کنار می رود.
    گل از برای میوه شکوفه می کند؛ وقتی میوه بیاید، گل می میرد.
    مشک در بدن آهو است، اگر چه او در جستجویش پرسه زن چمن زار است.
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : زندگی نامه کبیر \عارف و شاعر و صوفی هندی

    کجا در جستجوی من هستید ؟ من همراه شمایم
    نه در زیارت، نه در تمثال ها و نه حتی در چله نشینی،
    نه در معبد، نه در مسجد، نه در کعبه و نه در کایلاش،
    من با شمایم ای انسان ها، من با شمایم.
    نه در نیایش و نه در مراقبه و نه حتی در روزه و ریاضت،
    نه در گوشه نشینی ، نه در نیروی حیات و نه در جسم،
    و نه حتی در فضای لایتناهی،
    نه در رحم مادر طبیعت و نه در نَفَس حیاتی،
    از سر صدق بجویید و در لحظه ای بیابید
    کبیر می گوید، با دقت گوش فرا ده؛
    آنجا که ایمان شماست، من همانجایم.
    - کبیر -
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : زندگی نامه کبیر \عارف و شاعر و صوفی هندی

    ای دوست، آن سرا بی‌همتا است،
    جایی که معشوق من در آن‌جا است.
    در آن‌جا غم و شادی وجود ندارد،
    همچنین حق و باطل هم
    نه تقوی و نه گناه.
    هیچ روز و شبی نیست، نه ماه و نه خورشید،
    در آن‌جا پرتویی اما نه از آفتاب می‌تابد.
    در آن‌جا آگاهی و مراقبه‌ای وجود ندارد
    هیچ تکرار اذکار و ریاضتی هم نیست،
    هیچ کلامی از وداها و متون نیز وجود ندارد.
    عمل، ترک عمل، گرفتن، رها کردن
    همه این‌ها نیز در این سرا گم است.
    نه خانه‌ای، نه بی‌‌خانگی، نه بیرونی، نه اندرونی
    عوالم مهین و کهین، همگی عدم هستند.
    نه عناصر پنج‌گانه و نه اغنوم ثلاثه هیچ یک آن‌جا نیستند
    صدای بی‌اثر و کهنه‌ی شاهد نیز آن‌جا نیست.
    نه ریشه‌ای و نه گلی، نه شاخه‌ای نه دانه‌ای،
    بی درخت، میوه‌ها آراسته‌اند،
    نوای ازلی اوم، سوهام هم‌نوا با نسیم،
    این و آن – همگی آن‌جا نیستند، نسیم آن بسی غریب است.
    جایی که معشوق در آن‌جا است، کاملاً ناکجا است
    کبیر می‌گوید که من آمده‌ام تا آگاه گردم.
    هر آن‌که نشان مرا بیند
    به مقصود رهایی دست خواهد یاف