پاسخ : بازی با اشعار چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ مپندارید بوم ناامیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
پاسخ : بازی با اشعار [TABLE="align: center"] [TR] [TD="align: left"]ناظر روى تو صاحب نظرى نيست كه نيست [/TD] [TD="align: right"] بوى گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست[/TD] [/TR] [/TABLE] بعدي با گيسو
کسی در باد می خواند به نام گیسوانت شعر و می جوشد ز دریای نگاه بی کرانت شعر اگر تندیس زیبای غزل! آغوش بگـــــــشایی شبی فواره خواهد زد میان بازوانت شـــعر "آغوش"
ای عجب دردی است دل را بس عجب مانده در اندیشهی آن روز و شب چند باشم آخر اندر راه عشق در میان خاک و خون در تاب و تب >> تب <<
@anaahita عنکبوت??? || ------------------- پرده داری می کند در قصر قیصر عنکبوت بوم،نوبت می زند بر تارم افراسیاب >> رُز <<