1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دختركي كه با تمام كلاغان شهر رقصيده بود

شروع موضوع توسط ATENA ‏21/7/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟


    من خسته ام، زمام زمين دست كيست؟​
    اينجا پياده مي شوم آقا،
    بگو بايست
    با من بگو كجاي زمين ايستاده ام
    در اين غروب سرد كه فانوس هاي هرزه اش
    چشمك زنان به من خاموش مي شوند
    من خسته ام، و رنج زيستن را
    از لحظه اي كه آفرينش رقم خورد در آغوش مرد و زني
    كه سال هاست بر باور من سنگ مي زنند، زيسته ام
    آهاي آسمان آبي شعر هاي فيروزه اي
    آسمان شعر من عمري است لگد مال لبخند هاي شرزه مرگ است
    از ازدحام تابوت زناني كه خود را ‹حوا›
    با نيمه سهمي از شب خلقت نديده اند
    من خسته ام
    از انتظار مردي
    كه ستاره ها هرگز آمدنش را نويد ندادند
    و رويش شقايق ها هيچگاه به مناسبت آمدنش رقم نخورد
    من خسته ام و نفس هايم
    در امتداد قدم هاي زني در كوچه وحشت
    آلوده مي شود به هرم نفس هايي كه بذر شهوت مي كارد
    در آشيانه مهتاب
    آهاي حجله هاي آذين بسته شهداي شهر من
    من سال هاست به عزاي خويشتن نشسته ام
    و مادرم نيز
    و مادران مادرم، تا نسلي مانده به حوا
    همه سوگوار دختركي بودند
    كه مهتاب در آشيانه سرخش هرگز نرست
    و آفتاب از پشت چادر سياهش طلايي گيسوانش را بوسه نداد
    من سال هاست در عزاي خويشتنم
    و پدرم
    و پدران پدرم، تا خود قابيل
    همه بي قرار دختركي بودند
    كه هرروز پينه هاي دستانش نمناك اشك هايي مي شود
    كه بر بيستون عشق تيشه مي زند
    من خسته ام و اي كاش اين سحر
    در ايستگاه آخر خورشيد
    پاي چنار پير خيابان
    كه هر غروب در امتداد سرخ ترين اشك آفتاب
    راز عبور دختركي را كه با تمام كلاغان شهر رقصيده بود
    در سينه مي نهد
    خاموش مي شدم ​