روز جمعه كوتيكوتي رفت حمام مادرش گفته بود زود بيايد اما... يك ساعت شد، بيرون نيامد دو ساعت شد، بيرون نيامد سه ساعت شد چها ساعت! پنج! نزديك غروب مادرش به در حمام زد: تق تق تق و پرسيد: « چه كار ميكني كوتيكوتي. شب شد.» - هنوز كارم تمام نشده - تمام نشده؟ معلوم هست چه كار ميكني؟ - دارم كف پاهايم را سنگ پا ميكشم. مادرش از تعجب جيغ كشيد: «سنگ پا!؟» كوتيكوتي با خونسردي جواب داد: «بله، سنگ پا، مگر هزار پاها نبايد سنگ پا بكشند؟» _ واي نه كوتيكوتي -خيلي خوبه مامان. فعلا پاي چهارصد و شصت و چهارم هستم. - كيتمام ميشه؟ - لطفا يك كاغذ و مداد بردار و حساب كن چندتاي ديگر مانده. اگر زحمتي نيست شام مرا هم بياور اينج