بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد مقصود از تکلم طور از تو گفتن است موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد روز ازل برای گلوی تو هیچ کس غیر از خدای عز و جل خونبها نشد در خلقتش زمین و مکانهای محترم بسیار آفرید ولی کربلا نشد گرچه هزار سال برای تو گریه کرده اند یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد ما گندم رسیده شهر ری توایم شکر خدا که نان تو از من جدا نشد یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم حالا که کربلای تو روزی ما نشد داغ تو اعظم است تحمل نمی شود در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد لطیفیان
بر حسین نگریید: حسین ازاده ای بود که پای ایمانش ایستاد و بر خفت قوم پابرهنه ی عرب خندید،شما نیز نگریید تنها اگر میتوانید ازاده باشید
یا حسین یا ابوالفضل همینکه سمت نگاهش به قتلگاه افتاد دلش شکست و دوباره به آه آه افتاد دوباره زلزله ای بین بارگاه افتاد اگر غلط نکنم کوه صبر راه افتاد ولی چه کوه عجیبی چقدر خم شده است چقدر دور و برش رشته کوه کم شده است بلند شد؛به زمین خورد و گفت یادت هست چگونه قامت رعنای خواهر تو شکست مرا به خاک زد و روی سینه تو نشست تو را به نیزه کشید و مرا به محمل بست عصای پیری خواهر! قدم خمیده شده شبیه قامت مادر! قدم خمیده شده توای مسافر نیزه ! چه خوش سفر بودی جلوی محمل ما مثل یک سپر بودی اگر چه بر سر نی یا که طشت زر بودی در این سفر همه جا منشاء اثر بودی سرت به جای سرما چه سنگ ها می خورد چقدر جای حرم سنگ بی هوا می خورد مرا پس از تو به بازار شام ها بردند چقدر در وسط ازدحام ها بردند برای سنگ زدن زیر بام ها بردند مرا به مجلس لقمه حرام ها بردند شراب خورد و تو را ازخجالت آبت کرد حرام زاده تو را خارجی خطابت کرد حرام ها! حرمت را عذاب می کردند برای بردن سرها شتاب می کردند و خنده بر دل زار رباب می کردند به پیش تشنه لبان آب آب می کردند به تشنگان پر احساس وای خندیدند به مشک پاره عباس وای خندیدند امام دوم این کربلا امامت کرد که قافله زسفر آمد و اقامت کرد اگر چه بر سر ناقه ولی قیامت کرد چقدر جان به فدای تو و خیامت کرد امام ناقه نشینم ! اسیریم را دید و لحظه لحظه ی احساس پیریم را دید امام ناقه نشینم اسیر تر شده بود در این سفرزمنم پیرتر شده بود لبش هم از لب خشکم کویرتر شده بود ولی به شام کمی سر به زیرتر شده بود همینکه راس تو دراین مسیر می افتاد سرش شبیه شما سر به زیر می افتاد ببین که وعده نمودم چه زود برگشتم ببین که سوختم و مثل عود برگشتم از آتش دل خیمه چو دود برگشتم سپید بودم و حالا کبود برگشتم کبودی تنم از زخم تو فزون تر نیست کبودیم که به اندازه های مادر نیست در آن غروب که راس ستاره را بردند به خیمه ها چقدر گوشواره را بردند و چادری که شده پاره پاره را بردند و پشت خیمه سر شیرخواره را بردند اگر چه با سر این طفل همسفر شده ایم هزار مرتبه مردیم و زنده تر شده ایم