باران کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ، صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد ... ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... فنجان قهوه فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ... اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم. همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ، بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... وض شدن به خودش گفت از فردا يه آدم جديد ميشم بعد بزرگ روي کاغذ نوشت ((من يه آدم جديد هستم)). يه ماه گذشت چشمش افتاد به کاغذ خندش گرفت نوشته ي قبلي رو خط زد جاش نوشت. من هيچ وقت عوض نميشم.
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... لحظه ي تحويل سال راديو که اغاز سال نو را اعلام کرد،پير زن قران را بست. اشکي را که روي گونه مانده بود پاک کرد. ديگر حسابش را نداشت که اين چندمين بار است لحظهي تحويل سال کنار شوهر مينشيند و در سکوت به او خيره ميشود . دلش ميخواست فقط يکبار ديگر شوهر به او عيدي ميداد اما ... به زحمت خم شد. سنگ را بوسيد. فاتحه اي خواند و با اندوه گورستان را ترک کرد .
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... زیبایی دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام...
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقهها، جايزه بهترين غله را به دست ميآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش ميداد و آنان را از اين نظر تأمين ميكرد. بنابراين، همسايگان او ميبايست برنده مسابقهها ميشدند نه خود او! كنجكاويشان بيشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيببردارند. كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر ميبرد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان ميدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصولهاي مرا خراب نكند!» همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقههاي بهترين غله را برايش به ارمغان ميآورد. گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... وقتی پنی سیلین کشف شد داستان این بود که یک دانشجوی فقیر داشت رو چیزی که باکتریها رو از بین ببره مطالعه میکرد به دلیل فقر بیشتر نان خالی میخورد رو این نان روی میزش بود تا اینکه یک روز کمی از کپک نان وارد ظرف آزمایش باکتریهاش شد و پنی سیلین کشف شد حالا کی میگه فقر بده؟ خیلی چیزها هم از ثروت نصیب ما میشن واقعیت اینه که هر چیزی در این دنیا خاصیت خودش رو داره ولی بحث اصلی اینه که خیلی از کشفها اتفاقی بودند همچنین خیلی از تفکرات اگه پنی سلیلن اون موقع کشف نمیشد معلوم نبود کی و کجا کسی پیداش کنه و تا اون موقع چه کسانی میمردند حالا کی میتونه بگه ما چه چیزهایی رو در اثر اتفاق نیافتادن از دست دادیم؟
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... داستان گربه در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد .بنا بر این ،استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد .سالها بعد استاد بزرگ در گذشت .گربه هم مرد .راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت.!
پاسخ : داستانکهای کوتاه و معناگرا ... راز خوشبختي در زندگي مشترک روزي يک زوج، بيست و پنجمين سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اينکه در طول 25 سال حتي کوچکترين اختلافي با هم نداشتند. تو اين مراسم سردبيرهاي روزنامه هاي محلي هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختيشونو) بفهمند. سردبير ميگه: آقا واقعا باور کردني نيست؟ يه همچين چيزي چطور ممکنه؟ شوهره روزاي ماه عسل رو بياد مياره و ميگه: بعد از ازدواج براي ماه عسل به شميلا رفتيم، اونجا براي اسب سواري هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم. اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود. سر راهمون اون اسب ناگهان پريد و همسرم رو زين انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت:اين بار اولته. دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد يه مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم نگاهي با آرامش به اسب انداخت و گفت: اين دومين بارت بعد بازم راه افتاديم. وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت خيلي با آرامش تفنگشو از کيف برداشت و با آرامش شليک کرد و اونو کشت. سر همسرم داد کشيدم و گفتم : چيکار کردي رواني؟ حيون بيچاره رو کشتي! ديونه شدي؟ يه نگاهي به من کرد و گفت: اين باراولته