1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اسب سرکش در سینه لیلی

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/7/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.
    نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
    مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
    لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
    نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
    مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
    تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
    لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
    خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
    مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
    لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
    مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
    لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،
    این اسب را با خودت می بری؟
    مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
    لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.