1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

لیلی، خودش را به آتش کشید

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/7/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
    لیلی گفت: من.
    خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
    سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
    خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
    لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
    لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.
    لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
    مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
    آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
    خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : لیلی، خودش را به آتش کشید

    لیلی، تشنه تر شد


    لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
    خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
    خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
    لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
    خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
    لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
    خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
    لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
    پایان قصه ام را عوض می کنی؟

    خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
    دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
    لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
    خدا خندید.