فقط چند پاراگراف! برادرم از پشت کامپیوترش بلند میشود و میآید توی آشپزخانه آب میخورد و برمیگردد پشت کامپیوترش. تمام طول این مسیر کوتاه رفت و برگشت، نگاهش میکنم و از ته دل میگویم: خدایا شکرت... پدرم با اشتیاق علفهای هرز توی باغچه را میکند. شاخ و برگهای اضافی گلها را میچیند. زمین تشنه باغچه را آب میدهد. تلاش زیبای روزانهاش را نگاه میکنم و با تمام وجود میگویم: خدایا سپاسگزارم... مادرم مینشیند توی اتاق و در سکوت شب، آرامآرام قرآن میخواند و دعا میکند و نورانی میشود واقعا! با آرامش نگاهش میکنم و او متوجهام نمیشود و من میگویم: خدایا ممنونم... خواهرم تماس میگیرد مثل همیشه روزی چند بار. کلی حرف میزنیم و شوخی میکنیم و من مدام میگویم: خدایا شکرت... ***** صبحانه... ناهار... شام: الهی شکر... خانه و پناهگاه و لباس و این همه نعمت: خدایا سپاس... جیکجیک پرندههای این حوالی؛ دیدن همسایه خوب؛ اساماس دوستان مهربان: خدایا ممنون... خوب پیش رفتن کارها؛ سفارش گرفتن یک عالمه ترجمه؛ نوشتن چند دهمین کتاب؛ دریافت دستمزد تلاشهای شبانهروزی: خدای بزرگ من شکرت... ***** زنگ در به صدا درمیآید. آش نذری آوردهاند! همین چند ساعت پیش هوس آش کرده بودم ها! خدایا ممنون... کتاب مانولیتو را پشت ویترین کتابفروشی میبینم. به خودم میگویم یادم باشد فردا بخرمش. عمهزادهام تماس میگیرد. کلی صحبت میکنیم و حرف کشیده میشود به این کتاب؛ میگوید دخترش سری کامل مانولیتو را دارد!!! بعدازظهر سری کامل را به من میدهد تا سر فرصت بخوانم!!! وای! خداجون هزار مرتبه شکرت! ***** در این روزهای ماشین و ترافیک و چشم و همچشمی و رقابت آمیخته با حسادت و... چقدر وقت کم میآوریم برای کمترین تشکر از خدای همیشه مهربان!