1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هنر صفر کردن شمارشگر؟

شروع موضوع توسط ATENA ‏19/7/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [​IMG]
    !

    آن روز سپیده تازه سر زده بود و هوای ساحل دریاچه کوهستانی به طرز دلپذیری لطیف و خنک بود. در آن صبح رویایی همه دور اجاق آتش نشسته بودیم که خدامراد بی‌مقدمه سوالی را مطرح کرد. او گفت: "تا به حال موقعی که سوار ماشین شده‌اید به صفحه کیلومترشمار آن دقت کرده‌اید. آیا متوجه دکمه‌ای روی آن شده‌اید که با فشردن یا چرخاندنش می‌توانید شمارشگر کوچک دوم صفحه کیلومترشمار را صفر کنید؟"
    یکی از حاضران که جوانی سرزنده و پرانرژی بود با هیجان گفت: "من می‌دانم راجع به چی صحبت می‌کنید. من توی مسافرت‌های خارج شهر خیلی از این دکمه استفاده می‌کنم. مثلا موقع خروج از یک شهر این دکمه را می‌زنم و شمارشگر را صفر می‌کنم و به این ترتیب در طول سفر لحظه‌به‌لحظه و دقیقا برایم مشخص مي‌شود که چقدر از شهر قبلی دور شده‌ام و چقدر به شهر بعدی مانده است. حتی اگر تابلویی هم در طول مسیر نباشد من از روی این دکمه مسافت نسبی‌ام را نسبت به نقطه صفر دلخواهم پیدا می‌کنم."
    پسر جوانی که در آن صبح خنک کلاه حصیری به سر کرده بود با خنده، صحبت‌های نفر قبلی را ادامه داد و گفت: "من هم وقتی با دوستان و چند تا ماشین راهی سفر می‌شویم در یک مکان مشخص شمارشگرهای کیلومترشمار ماشین‌های خودمان را صفر می‌کنیم و بعد راه می‌افتیم. در طول مسیر هر جا از همدیگر دور افتادیم با یک تماس تلفنی و یک نگاه به عدد شمارشگر می‌فهمیم چقدر از همدیگر فاصله داریم و جلوتر از بقیه هستیم و یا پشت سر آنها حرکت می‌کنیم. این طوری بدون این‌که همدیگر را ببینیم می‌دانیم فاصله نسبی‌مان با هم چقدر است."
    مرد میان‌سالی که با اشتیاق مشغول نوشیدن دمنوش گیاهی بود گلویش را صاف کرد و گفت: "من از این شمارشگر صفرپذیر یک جور دیگر استفاده می‌کنم. موقعی که می‌خواهم ببینم در غیاب من اتومبیل چقدر راه رفته است آن را صفر می‌کنم. چون اکثر آدم‌ها به این شمارشگر صفرپذیر دقت نمی‌کنند به راحتی می‌فهمم در غیاب من ماشینم چقدر راه رفته است."
    خدامراد رشته کلام را در دست گرفت و گفت: "این دوست ما به یک نکته جالب اشاره کرد. او گفت که اکثر آدم‌ها به شمارشگرهای صفرپذیر دوروبرشان دقت نمی‌کنند. آیا می‌توانید یک شمارشگر صفرشدنی آشنای دیگر را در زندگی مثال بزنید؟!"
    مرد جوانی دستش را بالا برد و گفت: "شمارشگر پمپ بنزین! برای هر شخص جدید این شمارشگر صفر می‌شود و میزان دقیق بنزینی را که وارد باک هر ماشینی می‌شود مشخص می‌کند. البته ناگفته نماند که روی هر پمپ بنزین یک شمارشگر غیرقابل دستکاری و صفرناپذیر هم وجود دارد که مثل یک حافظه قوی میزان کل بنزین خروجی از پمپ در شبانه‌روز را ثبت می‌کند. این همان شمارشگری است که بازرس پمپ هر از چند گاهی با یادداشت آن میزان بنزین تخلیه شده توسط هر پمپ را ثبت می‌کند."
    مرد جوانی که کلاه حصیری داشت بلافاصله گفت: "کیلومترشمار اصلی ماشین هم چنین خاصیتی دارد و میزان مسافت طی شده از لحظه خروج از کمپانی را به صورت انباشته ثبت می‌کند. در ماشین‌های مدل جدید دستکاری کردن این کیلومترشمار خیلی سخت است و عملا صفرناپذیر شده است."
    خدامراد دوباره رشته سخن را در دست گرفت و گفت: "به زبان خیلی ساده می‌توانیم بگوییم همیشه دو نوع شمارشگر داریم. یکی دایمی است که از ابتدای لحظه‌ای مشخص استارت می‌خورد و شروع می‌شود و شمارش خود را ادامه می‌دهد تا وقتی لحظه ازکارافتادگی و پایان نهایی سر برسد. و نوع دوم شمارشگر موقتی و صفرپذیر است که نقطه استارت و شروع و پایان آن دست خودمان است و می‌توانیم هر وقت بخواهیم آن را دوباره به حالت اول برگردانیم و همه شمارش‌های صورت‌گرفته را پاک کنیم."
    پسر جوانی که کلاه حصیری به سر داشت با هیجان گفت: "همین ساعت معمولی که به دستمان می‌بندیم. من ساعتم ضمن این‌که یک شمارشگر پیوسته زمان دارد، یک کرونومتر یا زمان‌سنج شروع‌ـ پایان دارد که از این دومی برای اندازه‌گیری زمان‌های موقتی و بیشتر برای مسابقات و آزمایش‌هاي مقید به زمان استفاده می‌کنم."
    خدامراد با لبخند گفت: "و هیچ با خودتان فکر کرده‌اید که شاید بیشتر مواقع در زندگی این زمان‌سنج‌‌های صفرشدنی هستند که زمان واقعی را نشان می‌دهند. البته کسی نمی‌تواند منکر ساعت و کیلومترشمار اصلی ماشین و شمارشگر دایمی پمپ‌بنزین شود، اما وقتی خوب دقت کنید می‌بینید که خیلی مواقع ما مشکلات زندگیمان با شمارشگرهای صفر‌پذیر راحت‌تر حل می‌شود و حتی بخش اعظم مشکلات ما به خاطر جدی گرفتن شمارشگرهای دایمی است."
    همه ما مات و مبهوت به خدامراد خیره شده بودیم و با حالتی متعجب به او نگاه می‌کردیم. مشخص بود که هیچ کدام از حاضران متوجه منظور دقیق خدامراد نشده بودند. او هم که گویی متوجه این موضوع شده بود با طرح یک سوال ذهن ما را از حالت انفعالی به حالت فعال برد. خدامراد پرسید: "بیایید معنای شمارشگرهای صفرپذیر را به زندگی خودمان و به جسم و روح و ذهنمان تعمیم دهیم. بیایید از خود بپرسیم در زندگی چه چیزهایی شبیه شمارشگرهای صفرپذیر است؟"
    بانوی مسنی دستش را بالا برد و گفت: "لحظه توبه کردن و ترک یک عادت شبیه زمان صفر کردن یک شمارشگر صفرپذیر است. انسان در یک لحظه به خودش می‌گوید که تا الان هر چه برایم رخ داده در جایی که لازم است ثبت شده است. اما من از این به بعد با شمارشگر جدیدم شروع به شمارش لحظات و اتفاقات زندگی‌ام می‌کنم و بعد از آن تاریخ انسان نو و تازه می‌شود. انگار تازه به دنیا قدم گذاشته است."
    مرد مسنی که کنار او نشسته بود هم، کلام او را ادامه داد و گفت: "من در میان‌سالی ناگهان متوجه شدم هیچ چیزی ندارم. نه خانه‌ای، نه ماشینی، نه زن و همسری و همه کارهایی که تا آن زمان انجام داده بودم دود شده بود و به هوا رفته بود. وقتی کل عمرم را مقابل چشمم می‌گرفتم و سن و سالم را به رخ خودم می‌کشیدم و خودم را با هم‌سن‌ و سال‌هایم مقایسه می‌کردم احساس عقب‌افتادگی و عقب‌ماندگی شدیدی مرا از زندگی و ادامه آن مایوس می‌کرد. روزی پسر جوانی را دیدم که با شوق و اشتیاق از آینده سخن می‌گفت. از این‌که قرار است شغلی جدید بيابد و ازدواج کند و خانه‌ای بخرد و اموالی جمع کند و این جور آرزوها که همه جوان‌ها در سر می‌پرورانند.
    آن روز از خودم پرسیدم چرا من مثل این جوان فکر نمی‌کنم. فرق من با او چیست؟ و بعد دیدم فرق من با او چیزی است که به اسم سن و سال و عمر مقابلم قد علم کرده است. تنها فرق من با او این بود که من از او پیرتر بودم. اما پیری چه معنایی می‌تواند داشته باشد وقتی مشخص نیست کی می‌میریم و چه زمانی عمر ما به پایان می‌رسد!؟ یعنی وقتی زمان توقف این شمارشگر معلوم نیست و چه بسا این جوان حداکثر به اندازه من مسن عمر کند و من فرصت یابم که دو برابر سن الانم زندگی کنم. پس تعبیر و تفسیر ما از عمر چندان هم به‌دردبخور نیست. تازه من نسبت به این جوان کلی استعداد و تجربه و مهارت دارم که او اصلا ندارد. از آن روز به بعد شمارشگر عمرم را صفر کردم و از نو شروع کردم و الان که هنوز چند سال بیشتر از آن ایام نگذشته احساس می‌کنم از بقیه عقب نیستم و مانند جوان‌ها بی‌نهایت سال امید به زندگی دارم. من به اختیار خودم شمارشگر عمرم را صفر کردم. برایم هم مهم نیست که بقیه راجع به سن و سال من چه نظری دارند. آنها شبیه شمارشگر دایمی پمپ‌بنزین یا کیلومترشمار صفرناپذیر ماشین هستند. بگذار برای خودشان عدد ثبت کنند. من به اعداد شمارشگر موقتی و صفرپذیر دلخواه خودم خیره می‌شوم و فقط آن را می‌بینم و بس!"
    خدامراد بحث را ادامه داد و گفت: "نکته خیلی مهمی که معمولا از آن غفلت می‌کنیم این است که شمارش‌هایی که شمارنده‌های مختلف نشان می‌دهند فقط یک عدد خشک و خالی نیستند بلکه به هر شمارش یک صحنه، یک خاطره و یک مکان و فضای ویژه نسبت داده می‌شود و وقتی مثلا شما عدد خاصی را در نظر می‌گیرید صحنه و خاطره‌ای خاص متناظر با آن عدد به شما تحمیل می‌شود. این صحنه‌ها و حافظه‌ها و خاطرات ثبت شده همراه با هر عدد، به اعداد بی‌روح شمارنده‌ها جان می‌بخشند و آنها را مهم می‌سازند. الان وقتی به عدد بیست سالگی فکر کنید مجموعه‌ای از خاطرات و صحنه‌ها و احساسات رنگ‌ووارنگ در ذهن هر کدام از شما زنده می‌شود. وقتی می‌گویم کلاس پنجم را به خاطر بیاورید، خاطراتی متفاوت روی ذهن شما سوار می‌شوند. از سوی دیگر وقتی یک خاطره بد یا خوب را به یاد شما بیاوریم، ناخودآگاه در کنار آن یک تاریخ و یک عدد و یک سن هم ظاهر می‌‌شود. بنابراین وقتی شما یاد می‌گیرید که شمارنده‌های ذهنی خود را صفر کنید در واقع به شکلی باید این هنر و توانایی را هم در خود ایجاد کنید که تناظر یک‌به‌یک بین اعداد و خاطرات منتسب به آنها را هم از بین ببرید و این‌جاست که هنر و مهارت صفر کردن شمارنده‌های زندگی به یک هنر بزرگ و تحسین‌برانگیز تبدیل می‌شود.
    بسیاری افراد ادعا می‌کنند که یک عادت زشت را ترک کرده‌اند و یا فرد خاصی را به طور کلي فراموش کرده و زندگی جدیدی برای خود شروع کرده‌اند. اما وقتی به دلیلی در معرض وسوسه آن عادت قرار می‌گیرند و یا آن فرد خاص را می‌بینند، رنگ از رخسارشان می‌پرد و همه آن‌چه از یاد برده بودند به یک‌باره مقابلشان ظاهر می‌شود و به عبارتی شمارنده‌ای که صفر شده بود بلافاصله به شمردن خود از جایی که متوقف شده بود ادامه می‌دهد.
    باید به بی‌جان بودن اعداد شمارنده‌ها یقین پیدا کنیم. باید بپذیریم که همه شمارنده‌های عالم را ما آدم‌ها اختراع کرده‌ایم برای این‌که بتوانیم به صحنه‌ها و اتفاقات شماره‌ای منسوب کنیم و آنها را حداقل به صورت ذهنی تحت کنترل خود درآوریم. وقتی قبول کنیم که تاریخ و ساعت قراردادی هستند و زندگی چیزی نیست جز همین الانی که در آن به سر می‌بریم، آن موقع می‌توانیم توانایی و مهارت صفر کردن لحظه‌به‌لحظه شمارنده‌های زندگی خودمان را تقویت کنیم و به این هنر بی‌نظیر دست یابیم.
    وقتی بتوانیم شمارنده‌های ذهنی خود را هر لحظه بخواهیم به اراده خودمان صفر کنیم. آن وقت دیگر هیچ‌وقت احساس عقب‌افتادگی و شکست در زندگی در وجودمان زنده نمی‌شود. احساس کمبود زمان ما را محاصره نمی‌کند. احساس تمام شدن و فرصت نداشتن آزارمان نمی‌دهد. در یک کلام با صفر کردن شمارنده‌ها احساس از دست دادن چیزی ما را فرانمی‌گیرد بلکه برعکس حس به دست آوردن چیزی جدید در وجودمان جان می‌گیرد."
    آن‌گاه خدامراد از جمع حاضران خواست تا تجربه‌هایی از زندگی واقعی خود در خصوص این احساس رهایی موقع صفر کردن شمارنده‌های ذهنی خود نقل کنند.
    یکی از حاضران که جوانی دانشجو بود دستش را بالا برد و گفت: "من قبل از ورود به دانشگاه باید در آزمون ورودی سراسری دانشگاه‌ها شرکت می‌کردم. سه ماه مانده به کنکور بود که تصمیم گرفتم درس بخوانم. هفته اول خوب پیش رفتم اما دایم یک نجواگر مزاحم در گوشم زمزمه می‌کرد که تو عقب‌مانده‌ای و امسال دیگر فرصت نداری و بهتر است بگذاری برای سال بعد و خلاصه دایم در گوشم نجوا می‌کرد که کمبود وقت دارم. کار به جایی رسید که کتاب و درس را رها کردم و به استراحت و وقت تلف کردن پرداختم.
    فرصت سه ماهه من به دو ماه تقلیل یافت. یعنی بیش از سه هفته را به بیکاری و وقت‌گذرانی تلف کرده بودم فقط چون شمارنده ذهنی‌ام این‌طور می‌گفت. دو ماه مانده به کنکور یک روز چند ساعتی در فضایی ساکت و سبز نشستم و از خودم پرسیدم که واقعا از زندگی چه می‌خواهم؟ بعد دیدم که در اعماق وجودم ادامه تحصیل و یادگیری حرفه‌ای مهارت‌های پیشرفته را آرزو دارم. بعد از خودم سوال کردم پس چرا لحظات زندگی خودت را هدر می‌دهی و همان لحظه چشمم به ساعتم افتاد. موجود بی‌جانی که به یمن وجود باتری تیک‌تیک می‌کرد و هیچ هنری نداشت جز نمایش یک شمارنده ذهنی به نام زمان! ساعتم را از دستم باز کردم و بعد از آن دیگر هیچ شمارنده‌ای را ندیدم. ممکن است بگویید همه دنیای اطراف من با ساعت مشخص و ثابتی جلو می‌رفتند حق با شماست. همان‌طوری که شمارنده دایمی پمپ‌بنزین و یا کیلومترشمار اصلی ماشین‌ها مصرف و مسافت انباشته تا این لحظه را نشان می‌دهند، ساعت‌ها و تقویم‌های دور و بر من هم این کار را انجام می‌دادند. اما ذهن من نیازی به وابسته شدن به این ثبت‌کننده‌های دایمی نداشت. من یک شمارنده صفرپذیر می‌خواستم که با آن کارهای عادی‌ام را نظم بخشم. شمارنده صفرپذیری مستقل از کل عالم که فقط برای خودم کار کند و هر وقت دلم بخواهد بتوانم آن را صفر کنم. از آن روز به بعد با این شمارنده صفرپذیر افکارم را نظم دادم. دقیقا به خاطر دارم دو ماه باقیمانده تا کنکور را، هیچ لحظه‌اش را از دست ندادم. در هر لحظه آن زندگی کردم و در هر لحظه تمرکز کامل روی آن چه می‌خواندم داشتم. سکوتی محض و وصف‌ناپذیر وجودم را فرا گرفته بود و دیگر هیچ اثری از تیک‌تیک ساعت‌های رنگ‌ووارنگ اطرافم نبود. من هر لحظه متولد می‌شدم و همان لحظه بعد دوباره متولد می‌شدم. و مهم این بود که بعد از دو ماه با عالی‌ترین نمره قبول شدم. وقتی قبول شدم دوباره شمارنده ذهنم را صفر کردم و زندگی جدیدی را ازآن لحظه برای خودم رقم زدم. به همین سادگی!"
    پسر جوان ساکت شد و هیچ‌کس بعد از او تا چند دقیقه صحبت نکرد. سرانجام خدامراد سکوت را شکست و با لبخند گفت: "راز درس امروز ما همین است که دوستمان گفت. باید بیاموزیم که اولا صحنه‌ها و خاطره‌ها و حافظه‌های ذهنی را از شماره‌های شمارنده‌ها جدا کنیم و دوم این‌که به اختیار خود هر لحظه که اراده کنیم و نیازمان بود شمارنده را صفر کنیم. وقتی بتوانیم در هر لحظه زندگی شمارنده را صفر کنیم، تازه آن موقع است که حواسمان جمع الانمان می‌شود و حداکثر هشیاری و آگاهی درست در لحظه اکنون زندگی نصیبمان می‌شود."