بعد از ساعتها سر و کله زدن با فتوشاپ در حالی که از خستگی روی پاهایم بند نیستم راهی خانه می شوم. طبق روال همیشه صندلی پشت به جمعیت و کنار پنجره را انتخاب می کنم و دست به سینه روی آن می نشینم و کمی در آن فرو می روم. چشم هایم را می بندم ، سرم را به شیشه تکیه می دهم و نفس عمیقی می کشم که... حالت تهوع می گیرم. مجموعه ای از بوهای مشمئز کننده موذیانه وارد سوراخ های بینی ام می شوند. از آنجا که چاره ی دیگری ندارم دوباره نفسکی می کشم. شروع به تفکیک این ملغمه می کنم. هوای مسمومی که استشمام می کنم تشکیل شده از بوی عرق خشک شده روی لباس ها ، بوی عرق تازه ترشح شده، بوی تن حمام نرفته، بوی لباس های ترشیده، بوی دهان، بوی نم و دم کردگی . تصمیم می گیرم حالا که خواب از سرم پریده پیاده شوم و منتظر اتوبوس بعدی بمانم. پ.ن١:خیلی بوهای دیگر هم می آمد اما مراعات حال دوستان را کرده و از ذکر آنها پرهیز می کنم. پ.ن٢: نمی دانم این روزها بینی من خیلی حساس شده یا...؟ پ.ن٣: این روزها با ترس و لرز کنار مردم می نشینم. پ.ن۴: عاجزانه استدعا دارم محض ناپرهیزی هم که شده هفته ای یک بار، سری به حمام بزنید( بلا نسبت خواننده های فهیم خودمان)
| الله | نـهمـین روز از مـردادش بعضی روزها را دوست دارم تا همیشه ادامه داشته باشد؛ نرود .. نگذرد. امـّا امان از این زمان که بی توجه به ما یه زود میگذرد یا دیر. > امروز یک حس ناب داشتم .. یک حس خاص، یک حس سرزندگی و یک حس دلپذیر؛ این حس ها برای من دور و کمرنگند. من این حس را در کودکی جا گذاشته ام و از تمام بچگیم فقط چند عدد خاطره مبهم ولی خوب و یک بعد از ظهر شفاف ولی شوم مانده. >بوق های شهری ، هرج و مرج ، چراغ قرمز های عابر پیاده ،خیابان ملاصدرا ، باد و طوفان ، عصر، حوالی 6 و ... می شود برای این تصویر خیلی کار ها کرد و برای من آنقدر لذت بخش است که ساعت ها به این تصویر زل بزنم هیچ نیازی هم به آرتلاک پیدا نکنم. > چه چیزی میتواند بهتر از این باشد که بروی به فروشگاه و حس کنی که چه قدر همه ی پیراهن های آویزان رگال به تو می آیند و تو بروی نصف بیشترشان را بخری و بریزی توی ساک و خنک خنک بخندی ؟ >دوست دارم مثل گذشته ها فلان فیلم جدید را دانلود کنم و زل بزنم به درصدش تا کی بشود 99 .. بعد بلند بلند شماره معکوسش را بخوانم و فوری بنشینم و ببینمش و در آخر لب و لوچه ام آویزان شود برای پایانش یا هرچیزی که بشود ایراد گرفت. > به قول @Tabassom عزیز: | مادر ! موجود بی پروایی که همه ی ثانیه های عشق را رنگ هستی میزند.. و فرشته ی زیبایی که خداوند بهشت برینش را زیر قدم های او می آفریند.. آری، اوست تنها نگرانی که، همه ی لحظه ها را چشم در راه است وَ همه ی لحظه ها را برایم پر از شادی و نشاط می خواهد وَ همیشه اوست که خداوند را برای خوشبختی هایم سوگند میدهد، اوست که شاید من ندانم که چرا این همه دلواپس لحظه های من است.. و اوست که انگار هر ثانیه را با یاد من به استقبال روز های روشن آینده میشتابد | امروز عجیب باورم نمی شود که نه سال و بیست و سه روز پیش به خاک سپردمش عجیب دلم تماشای رنگ قهوه ای چشم هایش را میخواهد صدایش را که آرام بخش کودکیم بود ، لالایی هایش را میخواهد امروز عجیب دستم را روی عکسش می چرخانم و باورم نمیشود که دیگر نیست امروز عجیب دلم تنگ شده برایت تولدت مبارک مامان سبز باشید.
تو خورشید هستی و در مرکز جهان ایستادهای و دوستانت سیارههای منظومهای هستند که در اطرافت شکل دادهای. جاذبهات برای بعضی از سیارهها قویتر است، همانها که در مدارهایی نزدیک به تو میچرخند، و برای بقیه فقط به آن اندازه است که در اطرافت باقی بمانند. سیارهها مدارشان بیضی شکل است، گاهی از خورشیدی که تو باشی فاصله میگیرند، خیلی دور میشوند و گاهی به نزدیکترین فاصله از تو میرسند... فرق تو با خورشیدی که در آسمان است در ارادهای است که برای تعیین فاصلهی سیارههایت داری، میتوانی تصمیم بگیری کدام یک را به مداری نزدیکتر فرا بخوانی و کدام را به مدارهای دوردست تبعید کنی! میتوانی اراده کنی و به تعداد سیارههای منظومهات بیفزایی... اما یادت باشد که نباید دو سیاره را در یک مدار جا بدهی یا سیارهای را بیش از آن که باید به خودت نزدیک کنی، به صلاح نیست، چون همیشه خطر برخوردشان با یکدیگر و با تو منظومهات را تهدید خواهد کرد... هر تصادمی نظم جهان کوچکت را برهم خواهد زد...» در جهان واقعی، کار نظم دادن به دوستیها بسیار دشوارتر و به مراتب ظریفتر از کشیدن چند اهرم یا فشار دادن چند دکمه است. برای تعیین فاصلهی دوستان نیاز به توافقی قبلی و قلبی است. نمیشود جای کسی را به زور تغییر داد یا به کسی به زور نزدیک شد، آدمها حق دارند سرکشی کنند یا زیر بار تغییراتی که دوست ندارند نروند، نباید کاری کرد تا یک دوست خیال کند دورش انداختهاید یا به او بیاحترامی کردهاید یا با فاصله گرفتن قصد تحقیرش را داشتهاید... با کمی محبت میتوان به آدمها نزدیک شد اما با خیلی محبت باید از آنها فاصله گرفت... من هم در منظومهی بسیاری از دوستانم در آخرین مدارها میچرخم، از این که خیلی به آنها نزدیک نیستم ناراحت هستم اما از اینکه جزئی از منظومهشان هستم قطعاً خوشحالم...
به نام آن که آزمایشم کرد و من شکستم امروزغمگین تراز دیروز فرداغمگین تراز امروز این هست احوال روزانه من زندگی زجرآورست لبخند های زورکی گریه های یواشکی این هست کار روزانه من پیر شدن در نوجوانی سخت است و تنها لحظه زیبا مرگ است که پایان میدهد به این دردها
می خواهم از هر چه محبت در حق مورچه جماعت کرده ام توبه کنم! چه روزها و شب ها که در دبلیو سی خودم را نگه داشتم تا مورچه ای که روی سنگ توالت قدم می زند از روی سنگ عبور کند و من غرقش نکنم! چه قدر در حمام منتظر شدم تا مورچه ها از زیر دوشی دل کنده و ترکش کنند و بعد من شیر آب را باز کنم! چه قدر من این مورچه های نمک نشناس را با فوت از روی وسلایلم کنار زدم و از خیر جانشان گذشتم! چه قدر وقتی همراه وسایل و خودم از خانه خارج می شدند مثل مادری دلسوز آنها را با خود به خانه باز می گرداندم! چه قدر... به جاندار جماعت محبت نیامده است.تا به صورتشان لبخند می زنی پررو می شوند. تا دیدند اینجا همه چیز بر وفق مراد است زنگ زدند به خاله و عمو و فک و فامیلشان که بیایند و در این بزم شرکت کنند. این اواخر فامیلهای بالدارشان را نیز دعوت کرده بودند و کم کم داشتند ما را از اتاق خودمان بیرون می کردند. اگر خدای نکرده یک نصفه شکلات در کیفم جا می ماند همگی قشون کشی می کردند به سمت آن نصفه شکلات! بی چشم و رو ها کار را به جایی رسانده بودند که به لباس های چرک حمام نیز حمله کردند! حالا گیرم یک قطره عسل روی لباسم ریخته بود باید سوراخش می کردید با اسیدتان؟ به همین دلیل وقتی با صدای "پیس پیس" و بوی حشره کش بیدار شدم و شبش با جارو برقی نعش صدها صدها مورچه را جارو کردم دلم حتی یک ذره هم نسوخت! برای همین وقتی داشتم مطلبم را تایپ می کردم و یک مورچه از ساق پایم بالا رفت به راحتی بین دو انگشتم دخلش را آوردم. پایشان را از گلیمشان فراتر گذاشته بودند... پ.ن : مرام برخی آدم ها هم مورچه ایست !
یک چند وقتی هست که از مَحرَمِ دل و آرامش و سنگ صبور دور هستم ----------- یهو یادِ ی اتفاقی افتادم گفتم با رسم شکل توضیح بدم فقط خیلی خلاصه وار ساده و روان میگم _________________ پنج شنبه بود رفته بودم بیرون موقع برگشتن از خونه زنگ زدن که نون بگیر..منم رفتم تو صف نون وایی . تا بخواد نوبتم بشه..رفتم تکیه دادم به ی ماشین..و به اتفاقای دانشگاه فکر میکردم بعد از خریدن نون رسیدم خونه دوباره جمعه رفتم بیرون اتفاقا رفته بودم تجریش هوسِ ی چیزی کردم..واسه خودم گرفتم و خوردم..واقعا وقتی هوس ی چیزی میکنی بتونی همون لحظه بر اوردش کنی خیلی لذت بخشِ خلاصه این دو روز گذشت و بعدش شنبه شد...کلی با خودم فکر کرده بودم..به نتیجه ی صد در صدی نرسیده بودم..ولی وقتی رفتم سر کلاس..از خودم بی خود شدم..دوباره و باز رفتم تو فکر و این شعر همینجوری اومد تو ذهنم و همین شد آغاز یک اتفاق جدید..شروعی دوباره..چالش بزرگ..
با کلی احساس به دوستم پیام دادم :از بس "دلتنگت هستم"را تکرار کردم،دهانم گشاد شد چی بگه خوبه؟ جواب داده چطوری دهن گشاد!
چند وقت پیشها یه همسایه جدیدی برامون اومد از وضعیت ساختمون پرسید گفتم خوبه جای آرومیه براش کلی توضیح دادم پرسید این طبقه بالاییها چطورن؟؟ گفتم والله خوبن فقط .. گفت فقط چی؟؟ گفتم فقط یه جورین گفت چه جورین؟ گفتم نمیدونم راستش فقط یه جورین اونهم دیگه بحث رو ادامه نداد ما از اونجا کوچ کردیم چند ماهی گذشت یه روز بهش زنگ زدم بعد از احوالپرسی و اینها گفتم با طبقه بالایی ها چطوری؟؟ مشکلی ندارین که؟؟ گفت نه مشکل خاصی نیست فقط یه جورین گفتم چه جورین اونوقت؟ گفت والله نمیدونم چی بگم ولی یه جورین .... .... و این آدمهای یهجوری همیشه هستند تا قدر سادگی را بیشتر بدونیم چقدر ساده بودن خوبه ساده نه به اون معنی مصطلح بلکه به این معنی که خصوصیتمون مشخص باشه تکلیفمون با آدمهای ساده همیشه روشنه چون خودشون هستند خوب یا بد مهم اینه که یکرنگن مخصوصاً در محیط مجازی که چقدررررر میتونیم یه جوری باشیم ولی کاش در این محیط هم بشه که یه جوری نباشیم و وقتی دیگران مارو تجسم میکنن حداقل خصوصیات اخلاقی و واقعیتمون ( نه اسم و سن و لوکیشن وتحصیلات )براشون مشخص باشه اینطوری حداقلش اینه که در این دنیای نت هم اگر حتی نتونیم دستگیر کسی باشیم یا دلی رو تسلی بدیم لااقل دغدغههای دیگران رو هم اضافه نکنیم
> هر لحظه که می گذرد ما یک تکه از وجودمان را در آن جا می گذاریم و ادامه می دهیم ، خاطره هـا از هویت مان هستند ، انگار همیشه بیخ ریش مانند و انکار کردنی هم نیستند. > ماه دیشب جوری بود که جرئت کنم .. انگشت اشاره و شستم را بالا ببرم و به حقارت وجودی خودم، اندازه اش را قیاس بزنم . وقتی مقابلِ ماه ـم انگـار که با من است ، انگار می شنود .. باور دارم که بیدار است این یک حسِ مالکیت صرف نیست،ابداً ! اوهام هم نیست، مسلماً ! > اگر قرار باشد تابستان دوست داشتنی باشد برای من ، شاید بهتر باشد از پررنگ بودنش بگویم : تهیه مربا شستن گوجه ها با بوی لیمو های گرد و تپلی آلبالو انجیرِ باغ صندوق های میوه ای که بابا بزرگ اتفاقی می آورد و با لبخند می گوید از فلان ده گذشتم و فلان باغ و .. این جور مواقع به ذهنم می رسد که زندگی بکر و جاری ـست. > هوای صبح امروز یک نوستالژی ماندگار را برایم تداعی کرد آدما هیچ گاه شبیه به قبل نمی شن. > حتماً که نباید کسی پدرت را کشته باشد تا از او بیزار باشی ، آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتارشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویانند. >زمان ، زمان تغییر است .. وقت آن که دیگر خودم را از این روزهای لعنتی بکشم بیرون و روح جدا افتاده از تن را برگردانم سر جای خودش .