یکی از ما خودش را کشت. دار زد. توی حمام، تاب میخورد آن بالا. وسط هاله بخار. پلک نمیزند. دهانش باز مانده بود. جوری که انگار بخواهد بگوید... پناهنده یکی از ما خودش را کشت. دار زد. توی حمام، تاب میخورد آن بالا. وسط هاله بخار. پلک نمیزند. دهانش باز مانده بود. جوری که انگار بخواهد بگوید: «تف به این زندگی!» سگک کمربند را از حلقه در آوردیم . رد کمربند، دور گردنش را کبود کرده بود. آوردیمش پایین. سنگین شده بود. موهایش خیس بود و آشفته. بی کراوات. کسی دوش حمام را بست. نم آب تا توی اتاقها آمده بود. رنگ خاکستری موکت تیره تر شده بود. درازش کردیم زمین. هرکس چیزی میگفت. همه دستپاچه بودیم. - چرا آمدیم؟ یحیی گفت: «کاش بر میگشتیم!»