1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان زندگی زنی که 13 بار به زندان رفته است....

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏16/7/11 در انجمن داستان

  1. خط‌هاي پيشاني، موهايي كه رو به سفيدي رفته، چشم‌هايي كه تنگ شده و... همه و همه باعث شده سن او بيشتر از 45 سال به نظر برسد. فرزانه تا به حال 25 سال از عمرش را پشت ميله‌هاي زندان گذرانده است. مواد مخدر عبارتي است كه هميشه در پرونده او ثبت مي‌شود.


    فرزانه فرزند پنجم خانواده‌اش است. او خودش را اين طور معرفي مي‌كند: «پدرم بنا بود و ما وضع مالي خوبي نداشتيم، 4 خواهر و 3 برادر دارم و خودم دختر سوم خانواده هستم و تاكنون 4 بار ازدواج كرده و 13 بار به زندان افتاده‌ام و بچه هم دارم، 6 دختر و پسر كه حالا هر كدامشان با پدربزرگ و مادربزرگ‌ پدري‌شان زندگي مي‌كنند.

    فرزانه داستان زندگي‌اش را از 15 سالگي شروع مي‌كند. او مي‌گويد: تا قبل از آن جز فقر و بدبختي اتفاقي در زندگي‌ام نيفتاد. 15 ساله بودم كه پسر دايي‌ام به خواستگاري‌ام آمد و ما عروسي كرديم. او معتاد بود و هرويين تزريق مي‌كرد، سر كار نمي‌رفت، بداخلاق بود و دست بزن داشت، خلاصه اين كه زندگي را به كامم تلخ كرده بود. 2 سال بعد از ازدواجمان در حالي كه صاحب يك دختر شده بوديم، او به خاطر مصرف بيش از حد مواد، سنكوب كرد و مرد.

    فرزانه بعد از مرگ شوهرش با مشكلات زيادي مواجه شد. او براي اين كه بتواند شكم خود و دخترش را سير كند به فروش مواد روي آورد و اولين سوءسابقه در پرونده‌اش ثبت شد. زن زنداني توضيح مي‌دهد: «بالاخره مجبور شدم مجدد ازدواج كنم. شوهر دومم راننده وانت شهرداري بود و خودش زن و بچه داشت. درواقع ازدواج ما مخفيانه بود، البته من اعتراضي نداشتم، چون او لااقل خرج مرا مي‌داد. از شوهر دومم هم بچه‌دار شدم، اما زندگيمان هيچ وقت سر و سامان نگرفت، زيرا زن اولش ماجرا را فهميد و آنقدر جار و جنجال راه انداخت كه شوهرم مجبور شد مرا طلاق دهد.»

    بعد از ثبت دومين مهر طلاق در شناسنامه فرزانه، اوضاع او وخيم‌تر از قبل شد و بار ديگر به مواد فروشي روي آورد و دوباره زندان را تجربه كرد. زندگي در آن شرايط، زن جوان را بشدت افسرده كرده بود، او ديگر به خوشي فكر نمي‌كرد و فقط در اين انديشه بود كه روزها را يكي پس از ديگري سپري كند. وي ادامه مي‌دهد: بالاخره براي سومين بار ازدواج كردم، شوهر سومم هم معتاد و تزريقي بود. اوايل سر اين موضوع با هم جر و بحث مي‌كرديم اما كم‌كم او مرا هم آلوده كرد. در همان دوران بود كه هم مواد مي‌كشيدم و هم مي‌فروختم و چند بار به زندان افتادم. دستگير شدن ديگر برايم عادي شده بود درواقع برايم اهميتي نداشت، زيرا زندگي من بي‌ارزش‌تر از آن شده بود كه بخواهم درباره كيفيتش فكر و براي بهتر شدنش تلاش كنم.»

    فرزانه به يك مجرم حرفه‌اي در زمينه جابه‌جايي مواد مخدر تبديل شده بود. او مواد را مي‌بلعيد و به مقصد مي‌رساند، شوهر سوم اين زن بيش از همه روي او تاثير منفي گذاشت و وي را بيش از پيش در گرداب مواد مخدر فرو برد. فرزانه دستش را بر پيشاني‌اش مي‌كوبد و مي‌گويد: «پيشاني‌نويس من از همان اول سياه بود، شوهر سومم هم مثل اولي سنكوب كرد و از او هم بچه‌دار شده بودم، اما فرزندانم برايم اهميت زيادي نداشتند، اصلا شرايطم طوري نبود كه بخواهم به آنها فكر كنم و هر كدام‌شان با خانواده پدريشان زندگي مي‌كردند. من هم همچنان مواد فروشي مي‌كردم و در كارم پيشرفت كرده بودم و پيش يك زن افغان دم مرز مي‌رفتم، مواد را مي‌بلعيدم و به تهران مي‌آوردم. گاهي هم دستگير مي‌شدم درواقع زندان به خانه اصلي من تبديل شده بود. در اين هنگام با مردي آشنا شدم كه قبلا اعتياد داشت، اما ترك كرده بود. او به من علاقه‌مند شد و پيشنهاد ازدواج داد.

    فرزانه به اين ترتيب براي چهارمين بار به خانه بخت رفت. او مي‌گويد: «شوهرم خيلي اصرار كرد من هم ترك كنم، اما ديگر نمي‌توانستم، آنقدر آلوده شده بودم كه بازگشت از آن مسير برايم ناممكن بود. ازدواج چهارمم ازدواج خوبي بود، شوهرم سعي مي‌كرد كار كند و پول درآورد، اگر به حرفش گوش مي‌كردم كه سر به راه شوم، الان در زندان نبودم و در كنار او زندگي خوبي داشتم، البته اين كه مي‌گويم خوب، آن را به نسبت سال‌هاي گذشته عمرم مقايسه مي‌كنم.»

    زن زنداني آن دوران توصيه‌هاي همسرش را جدي نگرفت و در كنار مصرف همچنان قاچاق مواد را هم انجام مي‌داد تا اين كه بالاخره براي سيزدهمين مرتبه دستگير شد و به زندان افتاد. او توضيح مي‌دهد: «اين بار به 15 سال حبس محكوم شدم. شوهرم وقتي فهميد به اين زودي‌ها آزاد نمي‌شوم بدون اين كه مرا طلاق بدهد با زن ديگري ازدواج كرد و من هم مهريه‌ام را به اجرا گذاشتم. مهريه‌ام 5 ميليون تومان است كه قاضي آن را قسط‌بندي كرده و ماهي 50 هزار تومان به حسابم واريز مي‌شود، من ديگر آينده‌اي ندارم و اين پول هم دردي از من دوا نمي‌كند. وقتي آزاد شوم ديگر پير شده‌ام و فقط بايد به حال خودم افسوس بخورم، من در زندگي فقط يك فرصت براي رسيدن به آرامش داشتم كه آن را هم از دست داده‌ام.»