1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شکلهای مختلف یک لغت (بررسی 10 لغت)

شروع موضوع توسط headstrong ‏14/7/11 در انجمن زبان خارجی

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏24/1/11
    ارسال ها:
    259
    تشکر شده:
    30
    امتیاز دستاورد:
    28
    جنسیت:
    زن



    ability

    Nouns
    ability

    disability

    inability

    Adjectives
    able

    unable

    disabled

    Verbs
    enable

    disable

    Adverbs
    ably


    حالت اسم این لغت سه مورد است.

    ability

    به معنی توانایی اسم



    مثال:

    I don't have the ability to say 'no

    نمیتوانم "نه" بگویم



    disability

    ناتوانی، عجز



    مثال:

    children with severe learning disabilities.

    بچه هائی با ناتوانی وخیم در زمینۀ مورد یادگیری



    inability

    His inability to cope wit his problems is obvious.

    نا توانی او در مورد حل مشکلات (کاملا) معلوم است.



    این کلمه سه حالت وصفی دارد.



    able

    توانا، قادر



    I've always wanted to be able to speak Japanese

    همیشی میخواستم که بتوانم ژاپنی صحبت کنم



    unable

    عاجز، ناتوان(برای انجام کاری)



    Lucy was unable to find out what had happened.

    لوسی نتوانست بفهمد که چه اتفاقی افتاده بود.



    disabled

    ناتوان، عاجز (عجز جسمی یا روحی)



    teachers who work with learning disabled children

    معلم هائی که به کودکانی که در یادگیری مشکل دارند آموزش میدهند.



    این کلمه یک حالت قیدی دارد



    ably

    با توانایی، از روی لیاقت



    He performs his duties very ably

    او وظائفش را کاملا با توانائی و مهارت انجام میدهد.



    اما شکل فعل این کلمه دو مورد است.



    enable

    قادر ساختن



    The loan enabled Jan to buy the house.

    وام، جان را قادر ساختن که بتواند خانه را بخرد.



    disable

    ناتوان کردن، عاجز کردن



    The virus will disable your computer.

    ویروس کامپیوترت را از کار میاندازد.





    normal

    Nouns


    normality/US normalcy

    abnormality



    normal

    Adjectives
    Normal

    Abnormal

    Adverbs
    normally

    abnormally




    صورت اسمی این کلمه سه مورد است.



    normality

    یا

    normalcy American English only

    حالت عادی



    We're hoping for a return to normality (normalcy) as soon as possible.

    امیدواریم که به زودی زود به حالت عادی برگردیم.



    abnormality

    وضع غیر عادی، غیر طبیعی



    He may suffer from a brain abnormality.

    او ممکن از وضعیت غیر عادی مغزی (مشکل مغزی) رنج ببرد.



    normal

    شکل عادی



    Slowly her heartbeat returned to normal.

    به تدریج ضربان قلبش به شکل عادی برگشت.



    توجه این لغت به همین گونه صفت هم میتواند باشد و فقط جایگاه گرامی خاص خود را دارد



    این لغت دو صفت دارد



    normal

    عادی، معمولی



    abnormal

    غیر عادی



    A normal working week is 40 hours.

    حالت عادی کار هفتگی 40 ساعت است.



    این لغت دو شکل قیدی دارد



    normally

    به شکل عادی، بطور طبیعی



    The system seems to be working normally now.

    به نظر می آید که سیستم مزبور به خوبی کار میکند.



    abnormally

    حالت غیر عادی.



    An abnormally high pulse rate.

    ریتم غیر عادی بالای ضربان قلب.





    To accept

    Nouns
    acceptance

    acceptability

    Adjectives
    acceptable

    Unacceptable

    accepted

    Verbs
    accept

    Adverbs
    acceptably

    Unacceptably




    صورت اسمی این واژه دو مورد است



    acceptance

    پذیرش، قبول



    the formal acceptance of an invitation

    شکل رسمی قبول یک دعوت.



    acceptability

    پسندیدگی، مقبولیت



    The best features of our technique are safety and acceptability.

    بهترین خصوصیت روش ما بی خطر بودن و مقبولیت آن است.



    صورت وصفی این کلمه سه مورد است



    acceptable


    پذیرفتنی، قبول کردنی، قابل قبول




    an agreement which is acceptable to all sides

    پیمانی که برای هر دو طرف قرار قابل قبول است.



    unacceptable

    غیر قابل قبول



    An unacceptable excuse

    بهانۀ غیر قابل قبول



    accepted

    پذیرفته، مقبول



    An accepted theory.

    یک تئوری پذیرفته شده



    این کلمه یک شکل فعلی دارد



    accept

    I can’t accept your invitation.

    نمیتوانم دعوتتان را قبول کنم



    این کلمه دو شکل قیدی دارد



    acceptably

    به شکل قابل قبول



    How can we pray acceptably

    چگونه میتوانیم به شکل قابل قبولی دعا کنیم؟



    unacceptably

    به شکل غیر قابل قبول



    Sometimes the Internet speed is unacceptably slow.

    بعضی موارد سرعت اینترنت به شکل غیر قابل قبولی پائین است.





    accident



    Nouns
    accident

    Adjectives
    accidental

    Adverbs
    accidentally




    اسم



    accident

    حادثه، تصادف



    صفت



    accidental

    تصادفی، اتفاقی، غیر مترقبه



    An accidental death.

    یک مرگ اتفاقی



    قید



    accidentally

    به شکل غیر مترقبانه، به طور اتفاقی



    I accidentally locked myself out of the house.

    اشتباهی در را بستم و بیرون خانه جا ماندم (کلید همراهم نبود)





    accuracy



    Nouns
    accuracy

    accurateness

    inaccuracy

    Adjectives
    Accurate

    inaccurate

    Adverbs
    accurately

    inaccurately




    اسم



    accuracy

    یا

    accurateness

    دقت، صحت



    There have been questions about the accuracy (accurateness) of the report.

    در مورد صحت گزارش سوالاتی (تردیدهائی) وجود داشته است.



    Inaccuracy

    نادرستی، عدم دقت



    the inaccuracy of a weather forecast

    نادرستی پیش بینی وضع هوا



    صفت



    accurate

    درست، دقیق



    An accurate report.



    inaccurate

    غلط، اشتباه، نادرستی



    قید



    accurately

    به شکل دقیق و صحیح



    With more knowledge of grammar, you can speak more accurately.

    با دانش گرامر بیشتر میتوانی صحیح تر صحبت کنی





    inaccurately

    به شکل غلط و نادرست



    As an English learner try not to speak inaccurately.

    به عنوان یک یادگیرندۀ زبان انگلیسی سعی کن به شکل غلط صحبت نکنی





    to accuse



    Nouns
    accusation

    The accused

    accuser

    Adjectives
    Accusing

    Accusatory

    Verbs
    accuse

    Adverbs
    Accusingly




    اسم



    accusation

    تهمت، اتهام



    A number of serious accusations have been made against her.

    چند تهمت سخت بر او زده شده است



    The accused

    متهم



    The accused man was being held in the Jail.

    آن مرد متهم تو زندان افتاد.



    accuser

    تهمت زننده



    The accuser was charged 20$

    فرد تهمت زننده 20 دلار جریمه شد.



    صفت



    Accusing

    یا

    accusatory



    به دید اتهامی، به دید تهمت زدن



    The peoples accusatory (accusing) look really bothers me.

    نگاه مردم که به دید تهمت زدن است (به چشم یک انسان خطا کار به من نگاه میکنند) واقعا اذیتم میکند



    فعل



    accuse

    تهمت زدن



    He was accused of murder.

    به او تهمت قتل زدند.



    قید



    accusingly

    به دید تهمت، به نگاه اتهام



    She suddenly pointed at me, and everyone looked at me accusingly.

    او ناگهان به من اشاره کرد و بعد همه به چشم تهمت (به اینکه کار خطائی از من سر زده باشد) به من نگاه کردند.





    custom



    Nouns
    custom

    customer

    Customs

    Customization

    Adjectives
    customary

    custom

    customizable

    Verbs
    accustom

    Customize

    Adverbs
    customarily






    اسم



    custom

    سنت، عادت



    It's the custom for the bride's father to pay for the wedding.

    رسم این است که پدر عروس خرج عروسی را متقبل شود.



    Customs

    گمرک



    She was stopped at customs and questioned.

    او را در گمرک متوقف کردند و سوالاتی از او کردند.



    customer

    مشتری



    We've had several letters from satisfied customers.

    از سوی مشتری های راضی (از ما) چندین نامه به دست ما رسیده است.



    customization

    ساخت بر طبق سفارش، تولید بر اساس نیاز



    All consumers can enjoy our customization options.

    همه مصرف کنندگان میتوانند از حق سفارشی کردن بر خوردار باشند (که محصول طبق سفارششان ساخته شود)



    صفت



    customary

    عادی، مرسوم، رسم



    In some cultures it is customary for the bride to wear white.

    در بعضی فرهنگ ها رسم است که عروس لباس سفید بپوشد.



    custom

    سفارشی، بر حسب دستور (توجه این لغت آمریکائی است)



    He also offers custom tours to London.

    او همچنین برای رفتن به لندن یک تور سفارشی آماده کرد.



    customizable

    قابل انطباق بر اساس مصرف خاص (چیزی که این قابلیت را دارد که تغییر یابد تا بر طبق احتیاجات و یا سفارشات داده شده تغییر یابد)



    Our production is customizable.

    محصولات ما (بر اساس نیاز افراد) قابل انطباق است. (میتوانیم در آن تغییراتی را اعمال کنیم)



    فعل



    Accustom

    عادت کردن، عادت دادن، خو گرفتن، کسی را به چیزی خو دادن



    It took a while for me to accustom myself to all the new rules and regulations.

    مقداری طول کشید تا بتوانم خودم را با قوانین و مقررات جدید وفق دهم.



    Customize

    سفارشی کردن، بر اساس احتیاج موجود چیزی را تغییر داردن، تغییر چیزی برای تطبیق با آنچه احتیاج است.



    She has customized the software to suit our needs.

    او نرم افزار مزبور را برای اینکه مطابق با احتیاجات ما باشد تغییر داده است.



    قید



    customarily

    به طور عادی، به شکل طبیعی، بر طبق آداب و رسوم



    Customarily, you will be paid a fixed fee for the job.

    عادتا، برای این شغل به شما حقوق ثابتی پرداخت خواهد شد.





    to achieve



    Nouns
    achievement

    achiever

    Adjectives
    achievable

    achieved

    Verbs
    achieve




    اسم



    achievement

    دست یابی، دستاورد، موفقیت



    We try to celebrate the achievements of our students.

    ما سعی میکنیم که برای دستاوردهای دانش آموزانمان جشنی به پا کنیم.



    achiever

    کسب کنندۀ موفقیت، بدست آورندۀ دستاورد و پیروزی



    The study shows that only children tend to be high achievers in school.

    مطالعات نشان میدهد که فقط کودکان تمایل دارند که در مدرسه به دستاوردهای بالا دست یابند (موفقیت های بزرگی کسب کنند)



    صفت



    achievable

    دست یافتنی، قابل وصول



    Before you set your targets, make sure that they are achievable.

    قبل از اینکه اهدافی را برای خودت معین کنی اطمینان حاصل کن که آنها قابل دست یابی باشند.



    achieved



    The achieved purpose is not something to be gained just with a little effort.

    هدفی را که به آن دست یافتیم چیزی نیست که فقط با اندکی تلاش به دست بیاید.



    فعل



    achieve

    دست یافتن، رسیدن، نائل شدن، تحصیل کردن، کسب موفقیت کردن



    She eventually achieved her goal of becoming a professor.

    او سر آخر به هدف خودش که معلم شدن بود رسید.





    to act



    Nouns
    Act

    action

    inaction

    interaction

    reaction

    Transaction

    Reactionary

    actor

    actress

    Adjectives
    acting

    reactionary

    actable

    Verbs
    act

    react

    action




    اسم



    act

    فعل، کار، عمل (اصل کاری که از کسی سر میزند)



    a thoughtless act

    یک کار ناشی از بی فکری



    action

    عمل، اقدام، فعالیت (انجام کاری برای رسیدن به هدف و منظور خاص)



    They met to discuss a plan of action.

    آنها با هم ملاقات کردند تا در مورد طرح فعالیتشان با هم بحث کنند.



    inaction

    بی حرکتی، انجام ندادن کاری، بدون فعالیت



    Several newspapers have criticized the President for inaction.

    چندین روزنامه از رئیس جمهور به خاطر عدم فعالیتش انتقاد کردند.



    interaction

    اثر متقابل، فعل و انفعال



    Price is determined through the interaction of demand and supply.

    قیمت بر اساس اثر متقابل عرضه و تقاضا تعیین میشود.



    reaction

    واکنش، عکس العمل



    the government's reaction to the fuel crisis

    عکس العمل دولت در مقابل بحران سوخت



    transaction

    معامله، انجام فعالیت تجاری



    The bank charges a fixed rate for each transaction.

    بانکها برای انجام هر معامله یک نرخ ثابتی برای افراد معین میکنند.



    reactionary

    آدم مرتجع، آدم واکنشی



    He has been a fervent reactionary throughout his life.

    او (همواره) در طول زندگی اش یک آدم مرتجع بود (با هرگونه تغییر در مسائل اجتماعی ، کلمه مورد نظر شما در تالار فیلتر می باشد و غیره مخالف بود)



    actor

    بازیگر مرد



    actress

    بازیگر زن



    صفت



    acting

    فعال، کاری



    Just an acting manager can solve our factory problem.

    فقط یک مدیر فعال میتواند مشکل کارخانۀ ما را حل کند.



    reactionary

    ارتجاعی، استبدادی، واکنشی



    reactionary attitudes

    رفتار ارتجاعی (که هرگونه تغییر در روند اجتماعی یا کلمه مورد نظر شما در تالار فیلتر می باشد و امثال آن را قبول ندارد و نفی میکند)



    actable

    انجام شدنی



    If you try it you will find it actable.

    اگر امتحان کنی میبینی که انجام شدنی است.



    فعل



    act

    کاری را انجام دادن



    The company acted correctly in firing him.

    شرکت در مورد اخراج او کار درستی را انجام داد.



    react

    واکنش نشان دادن، عکس العمل نشان دادن



    How did Wilson react to your idea?

    ویلسون در مقابل ایدۀ تو چه عکس العملی نشان داد.



    action

    کاری را عملی کردن



    How are we actually going to action these objectives?

    واقعا چگونه میتوانیم این اهداف را عملی کنیم.





    activity



    Nouns
    activity

    inactivity

    Adjectives
    active

    Inactive

    interactive

    proactive

    reactive

    Verbs
    Activate

    Deactivate

    Reactivate

    Adverbs
    actively




    اسم



    activity

    فعالیت



    Outdoor activities such as hiking or climbing

    فعالیت خارج از محیط خانه مانند پیاده روی و یا کوهنوردی



    inactivity

    عدم فعالیت



    Don't suddenly take up violent exercise after years of inactivity.

    بعد از چند سال عدم فعالیت (ورزشی) یک دفعه برای خودت یک تمرین سخت را انتخاب نکن



    صفت



    active

    فعال، کاری



    She's over 80, but is still very active.

    او بیش از هشتاد سال دارد ولی هنوز فعال و کاری است.



    Inactive

    غیر فعال، سست، تنبل، بی جنبش



    The brain cells are inactive during sleep.

    سلولهای مغزی در طی خواب غیر فعال هستند.



    interactive

    دارای تاثیر بر یکدگر



    Interactive teaching methods such as role playing

    روش تدریس اینتراکتیو مانند نقش بازی کردن (دو نفر با هم نقشی را بازی میکنند و این باعث میشود که مثلا در کلاس زبان، طرز حرف زدن را بهتر یاد بگیرند).



    proactive

    فعالیت از قبل شروع شده (قبل از اینکه تغییراتی بوجود آید از قبل کارهای لازم را انجام دهیم نه اینکه بعد از ایجاد تغییرات تازه عکس العمل نشان دهیم)



    a proactive approach to staffing requirements

    یک فرآیند فعالیتی از قبل شروع شده که عبارت است از تهیه کردن آنچه مورد نیاز است (نه آنکه وقتی نیاز پیدا شد تازه سراغ تهیۀ آن برویم)



    reactive

    واکنش دار، واکنشی، انفعالی



    a reactive foreign policy

    یک سیاست خارجی انفعالی (به جای اینکه خودشان کار خاصی انجام دهند فقط سعی میکنند واکنش نشان دهند)



    فعل



    Activate

    فعال کردن



    Cooking fumes may activate the alarm.

    دود ناشی از پخت غذا ممکن است زنگ خطر را فعال کند.



    deactivate

    از کار انداختن، به فعالیت چیزی خاتمه دادن



    In 1976, the old lighthouse was deactivated.

    در سال 1976 فانوس دریائی قدیمی از کار افتاد.



    reactivate

    دوباره فعال کردن، دوباره فعال شدن



    The virus can reactivate at any time.

    ویروس هر لحظه امکان دارد دوباره فعال شود.



    قید



    actively

    فعالانه، به شکل کاری



    Carol was actively involved in the local sports club.

    کارل به شکل فعالی درگیر کارهای باشگاه ورزشی محلشان شده بود.
    ​