1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

روزی و قسمت - شیربرنج

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏14/7/11 در انجمن داستان

  1. [SIZE=+0]در خبر است كه شخصی بحضور پیغمبر اكرم (ص) رسید و گفت : یا پیغمبر فردا روزی من چیست؟

    حضرت تبسم فرمودند و گفتند:
    - ای مرد ، فردا تو شیربرنج تناول خواهی نمود. مرد در دل خود قسم یاد كرد و به خود دشنام داد كه اگر از گرسنگی بمیرد ، شیربرنج نخواهد خورد .

    - ظهر فردا كه به منزل آمد ، دید زنش شیربرنج پخته است . جریان را پرسید . زن به او گفت «همسایه برای آنها شیرآورده و او هم شیربرنج پخته است » مرد بدون اینكه حرفی بزند ، از منزل خارج شد و به منزل یكی از فامیل رفت باز هم دید در آن منزل هم ناهار شیربرنج دارند . حرفی نزد و از آنجا هم خارج شد .

    مسافتی را طی نمود . كاروانی را دید كه مشغول كار هستند و دیگی در روی تپه‌ای گذاشته‌اند كه میجوشد ، با خود گفت :« میروم و نگاه میكنم ، اگر شیربرنج نبود ، میخورم .» چون دیگ در حال جوش بود ، چیزی نفهمید . كفگیر را برداشته و در داخل دیگ فرود برد و نگاه كرد . اتفاقا ساربانان از شیر شتر ، شیر برنج پخته بودند. فوری كفگیر را گذاشته و از تپه فرود آمد كه ناگهان یكی از ساربانان این منظره را دید وفریاد زد :

    - عرب ! عرب!

    او نگاه كرد و دید هواپس است ، ولی به ناچار جلو رفته و سلام كرد .

    - مرد ساربان گفت :«چه میخواستی ؟»

    - مرد گفت :« میخواستم ببینم ناهار چه میخورید؟ چون برای من شیربرنج خوب نیست»

    - ساربان گفت: كور خوانده ای ، تو در میان دیگ زهر ریخته‌ای تا ما را كشته و بعد شترهایمان را بدزدی ! غیرممكن است كه شیربرنج نخوری !

    هرچه میگفت ، نمیخورم ! ساربانان او را كتك می‌زدند تا شیربرنج بخورد و خلاصه خورد!

    [/SIZE]