سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود.دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت. دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام. در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد. در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر). دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در همین سال با آلاحمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد. پس از برگشتن به ایران، دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارتاند از مجموعههای داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران. معروفترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیار معدودی منتشر شدهاست (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه میپردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق میافتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره میکند (گلشیری، ص ۱۷۱). از آثار دیگر وی میتوان به چهل طوطی (با جلال آلاحمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان. مهمترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمانهای جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن میپردازند. ۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشتهاست اما این خبر تکذیب شد ، او در ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.
بیوگرافی سیمین دانشور | نویسنده [HR][/HR] سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود.دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت. دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام. در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد. در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر). دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در همین سال با آلاحمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد. پس از برگشتن به ایران، دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارتاند از مجموعههای داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران. معروفترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیار معدودی منتشر شدهاست (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه میپردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق میافتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره میکند (گلشیری، ص ۱۷۱). از آثار دیگر وی میتوان به چهل طوطی (با جلال آلاحمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان. مهمترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمانهای جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن میپردازند. ۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشتهاست اما این خبر تکذیب شد ، او در ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.
پاسخ : بیوگرافی سیمین دانشور | نویسنده دکتر سیمین دانشور ملیت ایرانی تولد ۸ اردیبهشت ۱۳۰۰ سن : ۸۹ سال شیراز والدین قمرالسلطنه حکمت، محمدعلی دانشور پیشه نویسنده و مترجم همسر جلال آل احمد زندگی دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت. دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام. در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد. در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر). دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در سال ۱۳۲۹ با آلاحمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد. پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده میشود. [ویرایش]کتابها [ویرایش]مجموعه داستان آتش خاموش، اردیبهشت ۱۳۲۷ شهری چون بهشت، دی ۱۳۴۰ به کی سلام کنم؟، خرداد ۱۳۵۹ [ویرایش]رمانها سَووشون معروفترین اثر دانشور تیر 1348 از سوی انتشارات خوارزمی و مدت کوتاهی پیش از مرگ جلال آلاحمد منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده است. این رمان به وقایع پس از پادشاهی رضا شاه میپردازد. جزیرهٔ سرگردانی، 1372، انتشارات خوارزمی ساربانْ سرگردان، 1380، انتشارات خوارزمی کوه سرگردان، انتشارات خوارزمی ترجمهها سرباز شکلاتی، نوشته برنارد شاو، ۱۳۲۸ دشمنان، نوشته آنتوان چخوف، ۱۳۲۸ بنال وطن، نوشته آلن پیتون داغ ننگ، نوشته ناتانیل هاثورن [ویرایش]آثار غیرداستانی غروب جلال، انتشارات رواق، ۱۳۶۰ شاهکارهای فرش ایران راهنمای صنایع ایران ذن بودیسم مبانی استتیک [ویرایش]سرقت آخرین رمان او مجله ادبی ـ هنری نافه در شماره آبان ۱۳۸۹ خود در گزارشی که علیرضا غلامی با عنوان «در جستجوی کوه سرگردان» نوشته بود برای نخستین بار خبر داد که رمان کوه سرگردان سیمین دانشور مفقود شدهاست.[۱۱] در این گزارش گفته شد که سیمین دانشور نگارش این رمان را قبل از تیر ۱۳۸۶ یعنی قبل از بیماری تمام کردهاست. اما بعد از بهبودی نسبی دانشور در پائیز همان سال، ناشر پی میبرد که رمان کوه سرگردان ناپدید شدهاست. انتشارات خوارزمی دو سال تلاش کرده بود خبر مفقود شدن این رمان در رسانهها درز نکند. مجله ادبی ـ هنری نافه در گزارش خود گفتهاست این رمان میتوانست قبل از مرگ علیرضا حیدری، مدیر انتشارات خوارزمی منتشر شود. اما موضوع رمان و حساسیت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نسبت به آن و همچنین محافظهکاری مدیران انتشارات خوارزمی از علل تأخیر در انتشار آن بودهاست. بیماری ۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشتهاست اما این خبر تکذیب شد[۱۲]، او در ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.[۱۳]
پاسخ : بیوگرافی سیمین دانشور | نویسنده ترمه خوش دست روزگار، در رثای سيمين دانشور از: مسعود بهنود [HR][/HR] سيمين خانم از لای قصه های ايرانی بيرون آمده، در زمانی مناسب پر و پيمان. شاهد هفتاد سال عمری بوده اند که بر اين مرز و بوم و بر علم و ادبش، بر جامعه و طبقاتش، گذاشته است. شاهد بيداری که روزگار هم به گوشه و کنار بکشاندش بگير ترمه نقره دوز يا اطلس نوک سوزنی جابلقا، دوخته بودنش برای سربخاری شاه نشين حضرتی، ميگی نه برای پاانداز قدوم مبارک ملوکانه، طاووس وار. که تازه وقت پيری زينت ديوار سفير سفراست؛ به ناز و تبختر. شازده چه می دانستند اين طاووسک را چطوری بزرگ کرديم. ايشان که از احوال اندرونی با خبر نبودند، يعنی کارشان نبود، سرشان به امورات مملکت بود. همين بود که هر شب موقع خواب کنيز می آوردش و شازده تا به لپش دستی نمی زدند انگاری خوابشان خوش نمی شد و خستگی از تنشان به در نمی رفت. و اين همون نازيه که بی آن نعمت به مفت نمی ارزد. نازشو ميکشيدند، به هر يک سوزن قدی که می کشيد، به هر يک قطره آبی که زير پوستش می دويد. سر همين بود که وقتی آمد تو پنجدری و بی آن که فکر ارسی های بالاکشيده و گوش های فضول را بکند، سلامی کرد و گفت من پسر آقا اجلال آخوند را می خوام. می خوام زنش بشم. مادرش ميخکوب شد. ميخکوب بودند که دست بردند و ميخک هندی را گرفتند زير دماغ که از حال نرن. همين طور نگاهش کردن. خانم با اولين قطره که از چشماش جدا شد و رو بزکش راه افتاد، سرش را رو به آسمان کرد و گفت آقا جوونم چه موقع سفر بود. نازش را ديدی، می مانديد قهر و عتابش را هم می ديديد، بعد می رفتيد. به طاقتی که ندارم کدام بار کشم. افتخار الملوک بعد چشم های موج افتاده اش را دوخت به قالی و رو به هيچ کجا گفت هی ميگه اگر آقاجونم بود هيچ به ام نمی گفت. من چيگار کنم آقاجونت فرنگ رفته بود و حکيم، هزار چم و خم ديده بود که نگذاشت من و تو يکيش رو هم ببنيم. هی ميگه... خانم افتاده بود در خط، و ما که فالگوش بوديم نگران که نکند يکهو باز قلبش آن طور بشود که سر سال آقا شد. طاووسک هم فهميد اين را، آخه با همه آن که دانشسرا رفته بود و ادای دخترای فرنگی پيدا کرده و کفش پاشنه صناری پايش می کرد، اما حرمت تربيتش که بود. تا اشک های مادر جاری شد دويد و رفت دستهای او را گرفت تو دستش و گذاشت رو صورتش. مثل موقعی که بچه بود سرش را برد لای سينه خانم و گذاشت بوی ياس از چاک پيرهن خانم برود در جانش. و بعد يکهو مثل انار ساوه ترکيد. صداش مثل گنجشگی دور تالار به گردش افتاد که می گفت بگو نه. سياه بخت می شم و حرفت را زمين نمی اندازم. يک کلمه بگو نه. چرا طعنم می زنی. آقا جوونم را چکار داری. اين را که گفت و مثل بچگی هاش که مشت های کوچولويش را گره می کرد و اين وقتا می زد رو پاهاش، شروع کرد به زدن. و هر دوتاشان گذاشتند به گريه. آفتاب تو کفترخون غروب کرد. سر و ته قصه همين بود. همين طور شد که آن طاووسک شد دستکش روزگار. هی بکش. هی بکش. خانم گاه می گفتن خدا از سرتقصيرات همه بگذرد، تقصير شاهزاده بود که هر وقت اين می خواست با پاتخت برای درس و مشقش حرف بزنه و صلاح و مصلحت کنه، می گفت نره تلفنخونه، بياد محکمه. آن جا تليفون تلمبه ای بود. نمی گفتن آقا صبح زود ببرنش که مريضی نباشه. وسط روز می رفت. از اول صبح هر چی بود و نبود برمی داشت از مطبخ و انباری، می گذاشت تو بقچه. می داد دست طلعت که همراهش ببره و بعد هم می شنيديم که تليفون کرده نکرده می نشست پای درد دل مريضای ندار. هی اختلاط هی اختلاط... نميدونم از اون روزا بود يا از اون کتاب های فرنگی شازده خدا بيامرز بود که هی می رفت برمی داشت و سرش را می کرد در آن. هر چی بود. روزگار گليمش را اينجوری بافت. يک شب که شاهزاده در نارنجستان خسرو شيرين می خواندند. اين شعر را خواندند. از ياد همه ما رفت اما اين يکی مانده به يادش. هنوز هم می خواند. بسا ديبا که شيرش در نوردست. اصلا اين يعنی چی مادر. فرزند قمرالسطنه اين تکه ای است از قصه ای که به ساليان دور نوشته ام و هنوز آن را نبافته ام چنان که درخور انتشار شود. امروز که رفتم تا از سيمين خانم دانشور بنويسم. ندانم چرا دستم رفت به کتابچه آبی و اين تکه را يافتم تا در مقدمه بيايد. گرچه حکايت دقيق زندگی سيمين خانم نيست، اگر هست، حظی برده از خط حيات او. مادر طاووس قصه هيچ شباهتی به خانم قمرالسطنه ندارد که کسانی که ايشان را ديده بودند برايم گفته اند که هنرمند خانومی بود ظريف و محتشم، نقاش و هنرشناس. زمانی که همه فاميل اثاث می کشيدند به "باغو" چنان که رسم شيرين شيرازی هاست، چندان که بانوان به پختن آش و ساک، نقل اين و آن مشغول بودند، خانم قمرالسلطنه جعبه گشوده و رنگ ها چيده به نقاشی دشت و ورم دلک . چه رسد که گرامافون هيزماسترز ويس با آن سگ انگليسی تبارش هم حاضر بود که با گرداندن دسته، سوزنش روی صفحه به گردش می افتاد. و از آن صدای بديع زاده پخش می شد موقع نقاشی خانم. اما قصه ای که آوردم و نوشتم حظی برده است از زندگی سيمين خانم دانشور، آن قدرهست که فصل دوم آن زندگی را نشان کند. فصل اول به ناز دکتر احيا السلطنه و خانم قمرالسلطنه گذشت، و درس خواندن در شيراز و دانشگاه تهران، فصل دوم را بگير از زندگی با آقا جلال و فصل سوم بعد از سوک جلال. و اينگ گذری بر زندگی کسی که خودشان درس آموزما بوده اند به اين گونه سياه مشق ها. بخش اول زندگی سيمين خانم از لای قصه های ايرانی بيرون آمده ، در زمانی مناسب پر و پيمان. شاهد هفتاد سال عمری بوده اند که بر اين مرز و بوم و بر علم و ادبش، بر جامعه و طبقاتش، گذاشته است. شاهد بيداری که روزگار هم به گوشه و کنار بکشاندش. نه پرده نشين به قول شاعر همشهريش. هفتاد سال. يعنی از زمان عقل رسی. از همان زمان که ديگر معلوم احياء السلطنه و خانم قمرالسلطنه[ بگو دکتر محمدعلی دانشور و خانم قمر حکمت] شد که اين دختر که در دوره کابينه سياه قوام السطنه،[دو ماهی بعد از کودتای سوم اسفند]، به دنيا آمد، از نوشتن گريزيش نيست. يعنی همان سال ها که انشا نوشت "زمستان به زندگی ما می ماند" و معلم ادبيات مدرسه مهرآئين، ميرزا جوادخان تربتی داد در روزنامه شيراز چاپ کردند. و چنين بود که از طبقه اشراف شيراز يک زريباف جدا شد تا نه که در شاه نشين به مخده تکيه دهد، فرمان راندن اندرون را. بلکه اين يکی می خواست جهان را اصلاح کند. از مجلاتی که از مصر می رسيد، تا قصه های جين آستين و مارک توآين همه را می خواند و چه عجب اگر روزی در شاه نشين ظاهر شد و طاووسک وار و خبر داد که بله تصميم خود گرفته ام. اما تا به اين جا برسد باز هم ماجراها بر او گذشته است که اگر گفته و نوشته آيد شرح احوال دوران است. و چگونگی شکل گرفتن طبقات. عشقش به کتاب و کتابخوانی او را هر جا کتاب بود می برد حتی به کتابخانه دانشسرا. همان جا که دختر اعتصام الملک [ در آن زمان ها پروين اعتصامی نامی از خود نداشت هنوز] کتابدار بود و خجالتی. اما اين دختر شيرازی که می گفتند از بستگان علی اصغرخان حکمت است نه که خجالتی نبود بلکه مدام سخن می گفت. ساخته شده بود تا برود بالای سن های تازه ساز بناهای نظامی با معماری آلمانی رضاشاهی. هی حرف بزند. سخنرانی کند. از سوت های مدام اين بلندگوها نترسد. می خواست دنيا را بسازد با همان لهجه شيرين و غليظ شيرازی. کش اول کش اول را روزگار وقتی کشيد که دکتر احياء السلطنه در شيراز، بعد مسابقه دو پسران آموزشگاه های فارس، وقتی ابراهيم گلستان اول شد، شوق زده آمد به تشويق محصلان و دستش را رو قلبش گذاشت و درگذشت. سيمين در روزنامه خواند پدر مرده، وقتی که داشت امتحان دانشگاه می داد. با مرگ دکتر دانشور خانواده از نظر مالی از نفس افتاد بی آن که از اصل افتاده باشد. و حفظ طبقه برای بخش عمده اشرافيت در دوره رضاخان و بعد از او، از دردآورترين کارها بود. زمين ها و آبسنگ ها که می فروختند و ترمه و نقره ای که به سمسار می دادند تا مگر آخرای تحصيل بچه ها را بتوانند جمع و جور کنند. اما دخترک شيرازی به خود غره تر بود از اين ها. رفت پيش دکتر صديق اعلم که استادش بود و حالا شده بود رييس تبليغات و در نتيجه در آن شلوغی جنگ و اشغال کشور توسط متفقين، شد معاون تبليغات خارجی. دختر بيست ساله شيرازی. و بعد هم شروع کرد به مقاله نوشتن. خيلی خوب بنويس برای گذر عمر. بنويس و ترجمه کن تا مادر صاحب جلال و هنرت در سختی نيفتد با شش فرزند که دارد، اما چرا ناگهان نقد حسينقلی مستعان کردی که آقا بالاخانش دست به دست می گردد و در هر خانه يکی معتاد پاورقی هايش هست. حالا چرا نقد فتنه دشتی . علی دشتی است رجل نامدار و خودش رند و صاحب مقام. خاندان رضاشاه از قلمش می ترسند. چه دارد اين دخترک شيرازی از فک و فاميل حکمت که چنين بی پروا آمده است و چه دلی دارد نصرالله فلسفی که در مجله اش [اميد] نقد او را چاپ کرده است. حسين کاظمی يادش به خير و گرامی. برايم گفت به ساليان دور، از خانه خانم قمرالسلطنه، محفل نقاشان و هنرمندان. در همين زمان است که دختر سنت شکن اولين داستان کوتاه خود را هم می نويسد. "اتش خاموش" صدا می کند مانند توپ در محافل روشنفکری. نقدها می نويسند، يکی هم می تازد. گمان می رفت دستآموز دشتی است و به انتقام آن نقد، اما من نويسنده اين مقاله به ساليان بعد از علی دشتی پرسيدم که آيا اين درست است. پاسخش اين بود که نه. به باورم دروغ نمی گفت. يادمان باشد اين همه در جامعه ای رخ می داد که داشت پوست می انداخت در حضور نظاميان غريبه. هم دموکراسی و حزب و حزب بازی. هم محفل و باندادبی و سالون، هم نقد. لکه جوهری از آگاهی ها داشت از تهران پخش می شد در همه کشور. و در تهران که مرکزست در اين زمان هم نيما هست و هم صادق هدايت. زنان نقش و سهم دارند می گيرند. بخشی سهم حزب توده و برخی نه. چه دختر فرمانفرما که خودش را از دست شوهر سياسی نجات داده که از طبقه اش جدا شود. چه دختر تيمورتاش که به خونخواهی پدر در بازار چارپايه می گذارد به سخنرانی های تند سياسی. چه بانوان اهل فرهنگ که دانشسرا و مدرسه می روند و درس می دهند و مدرسه می سازند. حالا قمر و ملوک و پروانه هم جای خود. و دانشگاه... با فاطمه سياح در اين ميان دختر بيست و دو سه ساله دکتر احياء السلطنه هم تند و تيز در کار نوشتن و سخنرانی. درس خواندن برای دکترا. او هم سهم خود در ورقه ای می جويد. استاد راهنمايش دکتر فاطمه سياح که خود از آن زنان است که بايدش شناخت و نوشت. از خانواده حاج سياح همه اهل علم. بگو دافته دوموريه ما. در همان خانه فرنگی مآب و ساده اش، با نواختن پيانو و برامس که دوست می داشت، پروژه دختر شيرازی را تصحيح می کند. و مرگ او که سخت حکايتی است و داغش به دل خانواده سياح مانده، در آن روزگار خود ضربه ای بود برای سيمين خانم. چه رسد که استاد بعدی او بديع الزمان فروزانفر شد. انگار که دو قرنی قبل از خانم سياح متولد شده . آن شور دهه بيست که دختران و زنان درس خوانده را آتش به دل و جان زده و از تخت و طبقه خود تا ديده ايم جدا کرده بود، در دختر قمرالسلطنه در اتوبوسی جلوه کرد که از جمله مسافرانش يک بچه آخوند تند و تيز بود. از جای ديگر و طبقه ديگر آمده اما پرخون و پرعصب، همان قدر که بايد تند. از حالا به بعد دخترقمرالسلطنه بايد با آخوند زاده می ساخت. همان که در همان زمان جنگ رفته بود به نجف که ملبس شود و چند ماه بعد برگشته، زده بود به کسروی باهماد ازادگان، نمانده زده بود به حزب توده و سرخورده، سری به حزب زحمتکشان و مظفربقائی زده و باز سرخورده برگشته، چند کتابی چاپ زده ، خود به نيما و هدايت و آخر سر خليل ملکی رسانده و تازه هنوز سی سالش نبود. بيست سال بعدی زندگی سيمين خانم، سال های پرو پيمان زندگی است. تا آن لحظه بی خيالی در اسالم که آقاجلال دستش را روی قلبش گذاشت. و اين بخش طی شد و تمام. صدای سيمين خانم در گوش نسل بعدی است که ما باشيم، وقتی در صحن مسجد فيروزآبادی در حلقه ماتم زدگان و هم وحشت زدگان نظام انتظامی يکباره فرياد زد ای بابوم... و فريادی از جگر برکشيد. همان که جلال را بر وزن کتاب می گفت جه لال. در آن زمان تازه دو ماه از مرگ خليل ملکی که جلال به او سرسپرده ماند، می گذشت. وقتی سووشون در آمده بود جمع کافه نشين زيج نشسته بودند که کار آقاجلال است. و مردمی که به قول آقاجلال باور ندارند که زن جز بند رخت و آشپزخانه و رختخواب کاری به دنيا داشته باشد، باور نداشتند که سيمين خانم، حتی پيش از آن که آقاجلال سرخورده از نجف برگردد، در اين مقوله فرس رانده بود و مکتوباتش به قول پرويز داريوش جای انکار نمی گذاشت. اما وقتی "جزيره سرگردانی" در آمد ديگر سال ها بود که آقاجلال نبود، و جای آن بود که اهل نقد جست و جو کنند نقشی را که سواد و دانش سيمين خانم داشت در کارهای آل احمد در آن بيست سال . اين خود کاری تحقيقی می تواند بود برای اهل بخيه. انگار وقتی که سارتر می رفت تازه جماعت اندازه سيمون دو بووار را دانستند. بعد از جلال بعد از مرگ جلال، سيمين خان در خانه ای ماند که جلال و نيما کنار هم ساختند - البته نيما را نمی توان گفت ساخت، مازندرانی مرد اهل ساخت نبود چنان که اهل تيزی و تندی هم نبود -. از آن دو خانه اول نيما رفت و بعد آقا جلال و بعد عاليه خانم و حالا سيمين خانم مانده تا از همان بالای جعفرآباد نگاه کند به شهر. شهر که بعد از سووشون جلال، کارش به کجا کشيد. رفت به تمدن بزرگ و جشن های شاهنشاهی که در لحظه لحظه اش جای نيش قلم آقاجلال خالی بود. و بازگشت به انقلاب. و ياران آمدند که کانون نويسندگان يادگار آقاجلال است و سيمين خانم را جلو انداختند و کانون علم شد. سيمين خانم گفت کاکو فقط اختلاف نکنيد ها. انگار زمان بيست سال به عقب رفته بود و اين همان صدای آقاجلال بود خطاب به اسلام کاظميه. علی دهباشی يادش هست. منتهی آقاجلال به تحکم می گفت و سيمين خانم مادرانه خيرخواه. و هر دو را گوش نمی کنيم البته. اينک دختر قمرالسلطنه که هيچ گاه در عمرش سيمين آل احمد خوانده نشد، سالخوردگی را به تنهائی و به نگاهی اميدوار و انسانی به زندگی، به ادبيات، می گذراند. به شمارش سيلی های روزگار. حالا، داخل پرانتز، از شما اهل فيلم و سينما می پرسم . ديگران "جين شدن" را فيلم می کنند و کسی مانند رنه زله گر را هم می برند که نقش جين آستين را بازی کند، چرا شما سيمين شدن را نساخته ايد. آيا ما سهم مان از ادبيات جهان بيش از آن هاست، و اگر سيمين خانمی را گم کنيم کممان نمی آيد. حقا که چنين نيست. خانم محترم ادبيات ايران، جان آشنای زيبا شناسی و هنر و شاهد راستگو زمانه سيمين دانشور. روزگاری در وصفش نوشته بودم: نقال خوب قصه های راست، همسر لحظه های دلنشين، خواهر مهربانی . ای ترمه خوش دست روزگار.
پاسخ : بیوگرافی سیمین دانشور | نویسنده [HR][/HR] 90 سال زندگی بانوی داستان نویسی ایران در یک نگاه درش دکتر محمدعلی دانشور، پزشک بود و مادرش قمرالسلطنه حکمت که مدتی مدیر هنرستان دخترانه هنرهای زیبای شیراز و نقاش نیز بود. سیمین سه برادر و.... سیمین دانشور داستاننویس، مترجم و همسر زنده یاد جلال آلاحمد بعد از ظهر روز پنجشنبه 18 اسفند در تهران درگذشت. گاهشمار زندگی این چهره برجسته ادبیات فارسی بدین شرح است: 1300 تولد، شیراز. پدرش دکتر محمدعلی دانشور، پزشک بود و مادرش قمرالسلطنه حکمت که مدتی مدیر هنرستان دخترانه هنرهای زیبای شیراز و نقاش نیز بود. سیمین سه برادر و دو خواهر داشته. دوران ابتدایی و متوسطه را در مدرسه انگلیسی مهرایین به تحصیل پرداخت و در امتحانات نهایی شاگرد اول سراسر کشور شد. در تهران در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و در شبانه روزی امریکایی اقامت گزید. 1320 فوت پدر. با مرگ پدر، سیمین که در زبان و ادبیات لیسانس گرفته با وجود درآمد مکفی پدر و ثروت مادر ناچار میشود مدتی کار کند، از جمله معاون اداره تبلیغات خارجی شده و بعد برای رادیو تهران و روزنامه ایران با نام مستعار «شیرازی بینام» مقاله مینویسد. 1327 انتشار «آتش خاموش»، شامل 16 داستان کوتاه. بعض از این داستانها قبلا در روزنامه کیان، مجله بانو، امید چاپ شده بود. «آتش خاموش» اولین مجموعه داستانی است که زنی ایرانی به چاپ میرساند. 1327 آشنایی با آل احمد در بهار این سال و به هنگام بازگشت از اصفهان به تهران در اتوبوس، پس از انتشار «آتش خاموش». 1328 درجه دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران با رساله «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» زیر نظر فاطمه سیاح و پس از مرگ او زیر نظر فروزانفر. به قول خود دانشور پنج سال زیر دست سیاح کار کرده و اولین داستان هایش را برای او خوانده و در همین زمان به تشویق او داستانهایش را به مدت یک سال برای کسی میخوانده که بعدها میفهمد هدایت است.( به نقل شفاهی از دانشور). 1328 ترجمه سرباز شکلاتی، برنارد شاو. 1328 ترجمه «دشمنان» چخوف. مجموعه داستانهای کوتاه. 1329 ازدواج با آل احمد. پدر آل احمد با این ازدواج، ازدواج با زن مکشوفه، مخالف بوده. روز عقدکنان از تهران به قم میرود و ده سال به خانه پسر پا نمیگذارد. 1331 با استفاده از بورس تحصیلی فولبرایت به ایالات متحد امریکا میرود و به مدت دو سال در رشته زیباییشناسی در دانشگاه استنفورد به تحصیل میپردازد. در این مدت دو داستان کوتاه از او به انگلیسی در مجله ادبی «پاسیفیک اسپکتاتور» و کتاب داستانهای استنفورد به چاپ میرسد. در کلاسهای نویسندگی خلاقه استاد او والاس استگنر است. در بازگشت به ایران در هنرستان هنرهای زیبای پسران و دختران به تدریس میپردازد. 1322 ترجمه «بئاتریس»، آرتور شنیتسلر. 1333 ترجمه «کمدی انسانی»، ویلیام سارویان، و «داغ ننگ»، ناتانائل هاثورن. 1337 ترجمه «همراه آفتاب»، هارول کورلندر، مجموعه داستانهای ملل مختلف برای کودکان. 1338 با سمت دانشیاری کلنل علینقی وزیری در رشته باستانشانسی و تاریخ هنر به استخدام دانشگاه تهران در میآید. 1340 «شهری چون بهشت». 1347 ترجمه «باغ آلبالو»، چخوف. 1348 «سووشون»، انتشارات خوارزمی. دو ماه قبل از مرگ آل احمد منتشر شد. 1351 ترجمه «بنال وطن»، آلن پیتون. 1356 «مسائل هنر معاصر»، ده شب، شبهای شاعران و نویسندگان ایران، امیرکبیر. 1358 تقاضای بازنشستگی از دانشگاه تهران، مجموعه ده داستان کوتاه. 1359 «به کی سلام کنم؟» خردادماه، خوارزمی 1360 غروب جلال، تهران، انتشارات رواق. 1362 ترجمه «ماه عسل آفتابی»، از نویسندگان مختلف. 1372 «جزیره سرگردانی»، رمان، جلد اول، خوارزمی. دیگر آثار: شاهکارهای فرش ایران (دو جلد به فارسی و انگلیسی) با همکاری خانم دکتر نای، راهنممای صنایع ایران، ذن و بودیسم نوشته سوزوکی، که دو فصل آن به چاپ رسیده است. و مقالات «مبانی استتیک»، سلسله مقالاتی در روزنامه مهرگان، مقالاتی پراکنده در روزنامههای کیهان و آیندگان قبل از 1357. آثار اخیر: 1380 ساربان سرگردان 1386 مجموعه داستان انتخاب 1389 علم الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم هجری - پایان نامه دکتری در گذشت اسفند 1390روحش شاد