1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان عشق مادری و باران احمق !!

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏13/7/11 در انجمن داستان


  1. WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
    وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
    BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
    برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
    SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
    خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
    DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
    پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
    BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
    اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
    “STUPID RAIN”​
    باران احمق
    THAT’S MOM!!!