1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بانک داستانهای کوتاه اما دلنشین و زیبا

شروع موضوع توسط minaaa ‏5/7/11 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    داستان های جذاب و كوتاه

    داستان های عبرت آموز

    خلوت



    هميشه وقتي نوجوان بودم دنبال يک جاي خلوت مي گشتم تا سيگار بکشم و بالاخره
    پيدايش کردم ولي حالا دنبال يک جاي خلوت مي گردم تا بتوانم اعتيادم را ترک
    کنم.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    رسیدن به کمال



    در نیویورک، بروکلین مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای



    ناتوانی ذهنی است . در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک



    مالی برای مدرسه بود پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز



    برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...



    او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟



    هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه



    من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه



    چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره .



    کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و



    اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه



    ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که



    دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت :



    یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که



    بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی



    میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً



    بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای



    بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها رو می کنه. پس به یکی



    از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه



    به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها را بخواهد ولی جوابی نگرفت و



    خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر



    می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم ...



    درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این



    غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما



    همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا



    توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...



    اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی



    از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی



    پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو



    انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر



    افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و



    شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون



    توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا،



    برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده



    بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که



    شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی



    پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که



    چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت



    کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط



    دوم دوید. در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق



    حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به



    3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند:



    شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن



    شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند ماننداینکه اون یک



    ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...



    پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:



    اون 18 پسر به کمال رسیدند...
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    الکساندر فلمينگ



    کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش







    خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين







    انداخت و به سمت باتلاق دويد...



    پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.



    فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...



    روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.



    مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.



    اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»



    کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»



    در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.



    اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»



    کشاورز با افتخار جواب داد: بله



    - با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد،







    به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...



    پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد







    تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...



    سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.



    چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    استاد



    پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه
    از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد
    استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .



    استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط
    یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او
    گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"



    استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."



    پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر
    را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که
    از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.



    پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر
    قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او
    روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد
    و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید
    . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ،
    مسابقه باید ادامه یابد ."



    پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک
    لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!



    پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "

    استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی
    را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ
    تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی .
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    كرم شب تاب







    روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : " چيزي از من
    بخواهيد. هر چه كه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد
    زيرا خدا بسيار بخشنده است."



    و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي
    دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد
    و يكي آسمان را.



    در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت :" من چيز زيادي از
    اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ،
    نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت را به من بده."



    و خدا كمي نور به او داد.



    نام او كرم شب تاب شد.



    خدا گفت :" آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره
    اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي."



    و رو به ديگران گفت :" كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست."



    ××××



    هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره
    اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه
    روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    ایدز.....................................



    آقای دکتر یعنی هیچ کاری نمی شه کرد؟



    متاسفانه هیچ کاری نمی شه کرد شاید تا فردا.......................



    مرد بغضش می گیره:آخه رضا این چه کاری بود با خودت کردی؟



    پسر سرش رو بر می گردونه و با سرفه شدید شروع به حرف زدن می کنه بابا تو رو خدا تو این لحظه های آخر سرزنشم نکن..........



    پدر حالش خیلی بد می شه از اتاق می ره بیرون به این فکر می کنه که این بچه
    رو از وقتی که مادرش رو از دست داده تنها بزرگ کرده اون یه بار طعم تنهایی
    رو چشیده و این بار............



    باورش نمی شه پسر 25 سالش داره جلوی چشاش پر پر می شه...



    باز می ره تو اتاق که پسرش این لحظات آخر تنهایی رو حس نکنه می خواد از
    زبون پسرش بشنوه چه اشتباهی کرده که حالا باید این روزها رو ببینه.....



    رو صندلی می شینه به پسرش که داره لحظه های آخر زندگیش رو می گذرونه نگاهی
    می کنه داره از درد به خودش می پیچه تحمل این صحنه ها واسه پدر غیر ممکنه
    اشک تو چشماش جمع می شه ولی نمی زاره پسر ببینه...........



    بالاخره سکوت رو می شکنه و می گه:



    رضا نمی خوای بگی پدرت چه اشتباهی مرتکب شده که حالا تورو باید این جور ببینم؟

    با سرفه شدید پسر شروع به حرف می کنه....



    هیچ کس مقصر نیست هیچ کس خودم مقصرم....



    بابا همیشه منو تنها گذاشتی همیشه دنبال پول دراوردن بودی همیشه............



    می دونی 18،17سالم بود که همیشه تو می رفتی مسافرت من مجبور می شدم تنهاییم
    رو با دوستام پر کنم.....رفیقای به اصطلاح صمیمیم رو که یادت هست؟



    _آره احمد،نیما......چرا رضا به اینجا کشیده شدی چرا؟؟مرد صداش می لرزه و ادامه می ده......

    چی برات کم گذاشته بودم که تو این بیماری رو بگیری؟



    رضا با سرفه شدید ادامه می ده من تنها بودم با اونا تنهاییم رو می گذروندم......

    اون موقع ها همه دوستام دوست دختر داشتن منم یه دوست دختر پیدا کردم اسمش نگار بود............................

    4ماه گذشته بود که ما باهم خیلی صمیمی شده بودیم......یه شب که تو مسافرت
    بودی دعوتش کردم خونه...............طرفای ساعت 8 بود که اومد می گفت
    خونوادش رفتن مسافرت مشکلی نداره اگه دیر بر گرده........

    من اون روز خونه رو حسابی مرتب کرده بودم که زنگ در خونه زده شد درو که باز
    کردم دیدم نگار اومد خیلی خودش رو آرایش کرده بود همون دمه در بوسش کردم
    بعد اومد تو خونه.............

    پدر هنوزم باورش سخته عزیز ترین کسش داره از دستش می ره......نگاهی به پسر می کنه و با صدای خسته می گه خوب ؟

    پسر با سلفه شدید و حاله بدی که داشت ادامه می ده...............

    خوب نگار جون اول غذا می خوری یا فیلم نگاه کنیم؟

    اممممم....ببین زنگ بزن پیتزا بیارن بعد یه دونه از اون فیلم بدا بیار نگاه کن(با شیطنت گفت)

    زنگ زدم بوف دوتا پیتزا آوردن یکم حرف زدیم تا پیتزا ها رو آوردن اول پیتزا
    رو خوردیم بعد یدونه از فیلمای خیلی باحاله سوپرم رو.......

    پدر حرفش رو قطع می کنه........سوپر؟؟؟

    باسرفه ادامه می ده همون فیلم *****ی منظورم آوردم مستم که بودیم..............

    چی تو مشروبم مگه می خوردی؟؟؟؟؟

    آره تو مهمونی های دوستام که می رفتم مشروبم می خوردم.....

    پدر باورش نمی شد اینارو داره تنها پسرش می گه باورش براش سخت بود ولی داشت جلوی چشش همه چی رو به وضوح می دید........

    یه نیم ساعتی از فیلم گذشته بود که بدجور تحریک شده بودم نگارم همین طور اونم خیلی تحریک شده بود از همدیگه لب گرفتیم..............

    پسر روش نمی شد همه چی رو به پدرش بگه سکوت کرد ولی هنوز داشت سلفه می کرد.......

    پدر تو اون وضعیت واقعا با شنیدن این حرف ها غافلگیر شده بود........آهی می کشه و می گه:خوب بعدش؟

    پسر باز مجبور می شه ادامه می ده.........اونشب تا صبح پیش هم بودیم....بعد
    از اون بار چند بار دیگم ***** داشتیم تا اینکه فهمیدم بهم دروغ گفته تو این
    مدت.......

    پدر کنجکاو می شه.....با تعجب می گه دروغ؟؟؟؟

    میدونی بابا همیشه بهم نگار می گفت داره درس می خونه خونوادشم اکثرا مسافرت
    می رن من فقط شماره موبایلش رو داشتم هیچوقت آدرس خونش رو نمی داد می گفت
    نمی خوام کسی از آشناها یا همسایه ها بفهمه من دوست پسر دارم......واسه
    همین اکثرا من با پژو405 می رفتم دنبالش بقول خودش تو اولین کسی هستی که
    باهاش دوستم من اونو واقعا دوسش داشتم همیشه براش کادو می
    گرفتم...............سکوت می کنه.......

    پدر حالا می فهمه همیشه اون همه پول که می گرف واسه کی خرج می کرده.....پسر
    سرفه هاش شدید تر می شه پدر بلند می شه براش یه لیوان آب میریزه بهش می ده
    پسر یکم از آب رو می خوره و می گه بشین پدر می خوام بقیه حرف هام رو بهت
    بگم....................

    پدر می شینه و پسر ادامه می ده........نزدیک یه سال از دوستیم می گذرشت که
    یه روز خیلی مضطرب اومد پیشم گفت پدرش براش مشکلی پیش اومده پول لازم داره
    من اونو واقعا دوسش داشتم ما بهم قول ازدواج داده بودیم .........نه میلیون
    پول می خواست که قرار بود پنج شنبه بهش بدم......

    که احمد بهم زنگ زد.......

    سلام احمد چطوری کجایی پسر؟

    ببین رضا فقط زنگ زدم پاشو امشب بریم بیرون کار واجبی دارمت........پس تا ساعت 9 دمه پاتوقمون خداحافظ......

    الو احمد...........

    ساعت 9 بود که رسیدم کافی شاپ بعد از کلی منو من کردن بالاخره حرفش رو زد......

    سرفه های پسر اونقدر شدید می شه که پدر مجبور می شه دکتر رو خبر
    کنه..........دکتر به پسر یه مسکن می زنه تا حالش آروم تر بشه دیگه واسه
    پسر رمقی برای حرف زدن نمی مونه ولی با تمام نیروش سعی می کنه حرف
    بزنه...........

    بهم گفت:ببین رضا نگار اون جور که تو فکر می کنی نیست اون اصلا پدر مادر
    نداره اون یه فاحشس اونقدر از دست احمد عصبانی شدم که اگه همون جا نمی
    گرفتم می زدمش شانس آورده بود باورشم برام سخت بود من نگار رو از خودم
    بیشتر دوسش داشتم........

    پاشدم که برم احمد گفت صبر کن بهت ثابت می کنم.......

    بعدا منو برد یه جایی که از قبل می دونست بعدا فهمیدم که اونا از قبل اون
    دختررو بردن خونه یکی از دوستاشون کلید رو به احمد دادن..........

    وقتی ما رسیدیم نگار با دونفر دیگه لخت رو تخت خواب بود..............پسر
    آهی می کشه و ادامه میده ایکاش می مردم و اون صحنه رو نمی دیدم انگار دنیا
    داشت رو سرم خراب می شد......فکر می کردم نگار فقط ماله منه
    .........اما.......

    نگار سریع لباس هاش رو پوشید تازه فهمید همش نقشه بوده که منو تو اون وضع
    ببرن پیشش.......از خونه زدم بیرون نگار اومد دنبالم هر چی صدا می کرد محلش
    نمی ذاشتم آخر دستم رو گرفت هر کاری کرد که بگه پشیمونم گوش نمی دادم فقط
    توف کردم تو صورتش........

    که عصبانی شد همون جوری که من داشتم می رفتم داد زد......

    برو گمشو بدبخت آره تو این یه سال خرت کردم حسابی دوشیدمت از الانم می رم
    با یکی دیگه دوست می شم منم برات یه یادگار گذاشتم و داد بلند کشید رضا جون
    ایدز گرفتی و زد زیر خنده.......

    خشکم زد عرق سردی سرتاپامو گرفت حدود دوسال جرات نداشتم برم آزمایش بدم......دیگه سرفه هاش شدید تر شد...............

    پدر ماتش برد اون 7ساله این بیماری رو داشته ولی بمن چیزی نگفته می ره کنار
    پسرش وا می شته سرش رو بادستاش مالش می ده بغضش می شکنه خیلی آروم گریه می
    کنه که مبادا پسرش بفهمه.....

    چرا باید به من وقتی مریضیت اثراش شروع می شه بگی؟

    با صدایی ضیعف می گه بابا گفتنش چه فایده ای داشت فقط شمارو ناراحت می کرد
    دوسال گذشته بود بالاخره جرات کردم برم آزمایش بدم همون جوریم که حدس می
    زدم آزمایش مثبت بود.......

    بابا چرا داری گریه می کنه؟

    هیچی عزیزم هیچی..........سرش رو می کنه اونور که این لحظات آخر پسرش زیاد
    ناراحت نباشه.....که حاله پسر خراب می شه باز دکتر ها جمع می شن پیشش این
    بار پدر رو از اتاق بیرون می کنن.....................................

    آقای دکتر چی شد؟

    دکتر سرش رو تکون می ده متاسفم...................................... .......

    پدر همونجا بیهوش می شه دوباره تنهاتر شد این بار تنها فرزندش رو از دست داد.........................................
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

    چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

    دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

    تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

    چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

    من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

    ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي

    باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

    صدات گرم و خواستنيه،

    هميشه بهم اهميت ميدي،

    دوست داشتني هستي،

    با ملاحظه هستي،

    بخاطر لبخندت،

    دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

    پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

    عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

    نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

    گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

    گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

    اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

    اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

    عشق دليل ميخواد؟

    نه!معلومه كه نه!!

    پس من هنوز هم عاشقتم

    عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

    اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

    "عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

    "ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

    "سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    داستان الاغ وچاه ... جالبه





    کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه



    سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه



    کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر



    نکشه .



    مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي



    تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک



    ها .







    روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به



    بالا اوردن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .







    خاکها بر سر ما ریخته می شوند.



    و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم:











    اول اینکه اجازه دهیم مشکلات زندگی مثل تلی از مشکلات ما را







    زنده به گور کنند.















    دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    زمين خوردن بار سوم



    مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

    در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

    مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

    او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

    در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما

    در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

    تشکر مي‌کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي‌دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ

    بدست در خواست مي‌کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي‌کند.

    مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي‌کند و مجدداً همان جواب را مي‌شنود. مرد اول سوال مي‌کند که چرا او

    نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.


    مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي‌دهد:

    ((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را

    تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد . من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

    و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد
    برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده‌ات را بخشيد.

    من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان
    افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه
    خدا (مسجد) مطمئن ساختم.



    نتيجه اخلاقي داستان:

    کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي‌دانيد چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با

    سختي‌هاي در حين تلاش به انجام کار خير دريافت کنيد. پارسائي شما مي‌تواند خانواده و قوم‌تان را بطور کلي نجات بخشد.

    اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد. اگر ارسال اين پيام شما را به زحمت مي‌اندازد يا وقتتان را زياد مي‌گيرد،

    پس آن کار را نکنيد. اما پاداش آن را که زياد است نخواهيد گرفت. آيا آسان نيست که فقط کليد "ارسال" را فشار دهيد و

    اين پاداش را دريافت کنيد؟




    ستايش خدايي راست بلند مرتبه!
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : داستان های جذاب و كوتاه

    فقط عشقم را بپذیر

    من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا
    هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و
    مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم
    پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

    اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم
    هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.
    من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

    می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا
    می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و
    مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک
    خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی
    ام حتمی است.. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه
    های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام
    دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست.. در آن
    زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم
    چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و
    دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران
    نمایم









    خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم



    .





    گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر
    خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه
    را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از
    درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از
    طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا
    سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او
    چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی
    به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که
    وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی
    که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با
    تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و
    سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای
    طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در
    پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب
    زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان
    و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من
    گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند
    همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز
    خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی
    چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که
    برخیزم.



    خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی... از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.



    گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این
    تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر
    چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف
    ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می
    توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن
    دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

    گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.



    خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.



    گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

    گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت
    آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و
    دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست
    که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق،
    آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می
    شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.