1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بانک داستانهای کوتاه اما دلنشین و زیبا

شروع موضوع توسط minaaa ‏5/7/11 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    همونطور که داشت از پله ها میرفت بالا گفت: فردا.

    تا رفت یاسمن اومد پیشم وگفت: باز تو خر بازیت شروع شد روانی؟؟ خب یه چهارتا دونه اشک میریختی شاید قبول میکرد.

    نگاش کردم وگفتم: خودت بهتر میدونی آدمی نیستم که گریه کنم. من روز خاک سپاری مامانم گریه نکردم چه برسه واسه یه چیز مسخره گریه کنم؟؟ بی خیال به درک.

    یاسمن: وای.. چقد تو بی خیالی آخه دختر؟؟ یکم به این قضیه فکر کن دنیا.. الان از کجا میخوای کار گیر بیاری تو این اوضاع؟؟

    ـ نمیدونم یاسی.. ولی درست میشه. بیخیالش.

    داشتیم حرف میزدیم که مشتری اومد.. کارا که تموم شده بود ساعت دیگه

    هشت بود و قرار بود که ببندیم. داشتم وسایلمو جمع میکردم که برم اصغری

    صدام کرد..

    اصغری: چند لحظه بیاین طبقه بالا.

    کیفمو گرفتم و رفتم بالا.

    در زدم و گفتم: با من کاری داشتین؟؟

    به صندلی اشاره کرد و گفت: بشین.

    ـ ممنون عجله دارم.

    اصغری: تسویه حساب چقد برات بنویسم؟؟

    یهو از دهنم در رفت و گفتم: هر چی کــَرَمِته.

    نگاه چندشی بهم کرد و گفت: خونت کجا بود؟

    مو به تنم سیخ شد و اخمم در هم.

    ـ کاری ندارین؟؟ من برم؟؟

    اصغری: چرا گرخیتی؟؟

    ـ با اجازه.

    از اتاق زدم بیرون.. اه عوضی.. واسه همینه از همه مردا بدم میاد دیگه..

    چندش.. جهنمو ضرر.. پولت بخوره تو اون سرت بی ناموس.. راه افتادم سمت

    خونه.. در حیاطو که باز کردم چنان صحنه ای روبروم دیدم که حالم بد شد..

    تا به حال اینو اینجا ندیده بودم.. احتمالا جدید اومده.. نگاشون نکردم دیگه و

    سعی کردم که فقط بهشون که رسیدم بالا نیارم.. سریع رفتم تو اتاقم قفلا رو

    باز کردم و سریع دوباره بستم درو.. وااااای واقعا که دوست دارم همین الان

    برم از این خونه کثیف.. خجالت نمیکشه.. یه دختر اینجا زندگی میکنه.. واقعا

    که.. باز اون زنه چقد خنگ و ابله که با پدر منه.. خاک تو فرق اون کله پوکش

    واقعا.. یک لحظه احساس کردم که دارم خفه میشم.. چقد آدما میتونن

    بیشخصیت باشن آخه؟؟؟ لباسامو در آوردم.. میوه هایی که خریده بودمو

    رفتم ریختم تو یخچال با بقیه وسیله ها.. امروز صد تومن فقط خرج میوه و

    سبزی و وسیله های خوراکی خونه کردم.. داشتم میوه میشستم که صدای در اومد.. خدا رو شکر قفلش کردم نمیتونه بیاد تو..

    از اونور یکی داد زد: منم باز کن.

    اِ این که این یارو خسرو.. همون دوست بابام که اپن اینجا رو برام زد. شالمو

    سرم کردم و یه سارفون پوشیدم بعدش براش درو باز کردم که بیاد تو.. اومد

    داخل و یه نگاهی بهم انداخت و نشست.. منم نشستم روبروش.

    من پیش دستی کردم و گفتم: چیزی شده؟؟



    سرشو انداخت پایین و گفت: چی بگم والله..
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    ـ اتفاقو..

    خسرو: بابات میخواد زن بگیره.

    با حالت جیغی گفتم: چـــــــــــــــی؟؟ زن؟؟

    خندم بلند شد و زدم زیر خنده.. اخه کدوم خری میاد زن این داغون مفنگی بشه؟

    خسرو: هیس چه خبرته دختر..

    در حالی که سعی داشتم خندمو کنترل کنم گفتم: کیو میخواد بدبخت کنه؟؟

    خسرو: همینی که تازه با هم تو حیاط داشتن... الله اکبر!!

    ـ حالا اینو بیخی.. اسمش چیه؟؟ چیکارست؟؟ اصلا به من چه که اومدی به من گفتی؟؟

    خسرو: بابات خواسته ازت اجازه بگیرم.. قبول میکنی یه نامادری داشته باشی یا نه؟؟

    پوزخندی زدم و گفتم: نامادری؟؟ مگه اون مادری که بودو گذاشت برام مادری کنه؟؟ بهش بگو دنیا خیلی وقته راشو از تو جدا کرده. ازت جدا زندگی میکنه چون دوست نداره چنین پدری حتی اسمش تو شناسنامش باشه که توی حیاط خونه ... اتسغفرالله.. چی بگم آخه!! منو سننه؟؟ بره بگیره.. هر خری هم که هست باشه.. مگه تا حالا که اینجا رو به گند و کثافت کشید من حرفی زدم؟؟ بهش بگو هر غلطی بکنه من حرفی نمیزنم بهش چون کاری باش ندارم.

    خسرو سری تکون داد و از جاش پا شد..

    خسرو: خلاصه من وظیفمو انجام دادم.

    داشت میرفت که گفتم: آقا خسرو!!

    خسرو: بله؟؟

    ـ از کار اخراج شدم. کار تو دست و بالت نداری؟؟

    خسرو: بذار بگردم خبرت میکنم.

    ـ مرسی. دستت طلا.

    نگام کرد لبخندی زد و رفت. تنها کسی که از بین دوستای بابام آدمه این..

    البته نه خیلی ولی اینقدم بیشعور نیست که آدم خونه خالی ببره.. مثل بابای

    من که جا و زمان و اطراف اصلا براش مهم نیست.. تشکمو پهن کردم و تلفن

    خونه رو برداشتم.. حتی یه خط تلفنم دارم که قبضشو اون میده.. منظورم

    بابامه.. شماره نوا رو گرفتم و دو تا بوق نخورده بود که برداشت و صدای

    خوشگلش پیچید تو گوشیم.

    نوا: سلام عـــــزیزم.

    آروم خندیدم و گفتم: سلام. خوبی؟؟ چه خبر؟؟

    نوا: وایستا بینم. من اینقد احساسات خرجت میکنم اون وقت تو همین سلام؟؟

    ـ خب چی بگم؟؟

    نوا: به قران دنیا یه روزی کلتو میکنم به خاطر این حرفات. بگو سلام عشقمی نفسمی گلمی چمیدونم.ما رو باش با کی اومدیم سیزده بدر!!

    آروم گفتم: نــوا..!!

    نوا: ها؟؟ باز چه مرگته؟؟

    ـ یارو میخواد زن بگیره.

    نوا: یارو کیه؟؟

    تا خواستم جوابشو بدم جیغ بنفشی کشید و گفت: هـــــــــــــا؟؟ زن بگیره؟؟

    ـ بابا آروم تر.. گوشم کرد شد.

    نوا: خب به من چه شوک به آدم وارد میکنی چنان که دهنمون میاد تو معدمون.



    ـ دهنت میره کجا؟؟
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    نوا: چمیدونم وقت گیر آوردی. بحثو نپیچیون بگو کی هست یارو؟؟

    ـ یه عوضی مثل خودش. تیر و تخته با هم جفت شدن!!

    نوا: واقعا؟؟ ای بابا.

    ـ یه خبر دیگه.

    نوا: اوف کوفت نگیری باز میخوای منو دق بدی؟؟ بنال!!

    ـ امروز از کاری اخراج شدم!

    دوباره جیغ کشید و گفت: چـــــی؟؟ خاک تو اون گورت بریزنن.. خاک تو اون سرت بکنن.. خاک تو اون ملاجت بزنن.. یعنی برو بمیر!!

    ـ فعلا قصدم یه چیز دیگه ست. هر وقت اونو کشتم خودمو بعدش میکشم.

    نوا: باز تو نقشه جنایی کشیدنت شروع شد؟؟ ول کن جان من!! بیکاریا!!

    ـ فعلا که بله. بیکارم.

    نوا: خب میخوای چیکار کنی؟؟ تو که از اون یارو پول مول نمیگیری.. کو تا وقتی که کار پیدا بشه!!!

    ـ دارم پس انداز.

    نوا: مثلا چقد؟؟ یه میلیون. تهش دیگه دو میلیون مگه نه؟؟

    ـ نه. پنج میلیون!!

    نوا: خوبه اِی ول.. مایه داریا!!

    خندیدم و گفتم: خفه شو بینم!! تو به این میگی مایه داری؟؟

    نوا: والله منی که بچه پولدارم خیر سرم یه تومن بیشتر تو حسابم نیست.

    ـ جناب عالی یه تومن ماهیانه خرجته نه منی که سالیه صد تومن خرجمه.

    نوا: خب حالا چنان میگه انگار من بچه ملکه الیزابتم!!

    ـ بیشتر از اون نباشی کمتر از اون نیستی!

    نوا: باشه الان میام.

    ـ کجا میای؟؟

    نوا: ننه جونم صدام میکنه شام بلونبونم.. فیلا کاری نداری؟؟

    ـ نه قروبنت. خداحافظ.

    نوا: فدات. خداسعدی!!

    گوشیو که قطع کردم و برای گرفتن وضو رفتم تو حیاط.. در اتاقمو تازه باز

    کرده بودم که دیدم هنوز اونو تو حیاطاً.. اِی بابا!! برگشتم داخل اتاقم و رفتم

    داخل دستشویی و وضومو گرفتم. نمازمو که خوندم به ساعت نگاه کردم..

    ـ یا علی.

    از جام پا شدم و رفتم تو آشپزخونه.. ماهی تابه رو از داخل کابینت برداشتم و

    گذاشتمش روی گاز. نشستم کف زمین و سیب زمینی هایی که شسته بودمو

    شروع کردم به پوست کندن.. میخوام یه شام درست و حسابی بخورم

    بدجوری گشنمه.. سیب زمینی ها رو که پوست کندم گذاشتمشون توی آب و

    رفتم سراغ بقیه کارا.. ککتلا رو از داخل یخچال در آوردم و شروع کردم به

    تیکه های مساوی نصف کردنشون. ککتل که آماده شد سیب زمینی ها رو

    نمک و فلفل زیاد و زردچوبه زدم و بعدش زیر گازو روشن کردم.. مشغول

    سرخ کردنشون بودم که احساس کردم صدای در میاد. گازو خاموشش کردم

    و رفتم پشت در..

    ـ کیه؟؟



    خسرو: منم خسرو.
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    چادرمو گذاشتم و درو براش باز کردم..

    خسرو: ببخشید دوباره مزاحم شدم.

    ـ خواهش میکنم.

    خسرو: بابات امشب میخواد بره ماه عسل گفتم که در جریان باشی.

    پقی زدم زیر خنده و گفتم: ماه عسل؟؟ سر پیری و معرکه گیری که میگن همینه دیگه. خب حالا به من چه؟؟

    خسرو: گفتم اگه تنهایی میترسین بگم دخترم بیاد پیشتون شبا.

    ـ دستتون درد نکنه نیازی نیست. من خیلی وقته تنهایی دارم میگذرونم.

    خسرو: خلاصه از ما گفتن بود.

    ـ بازم دستتون درد نکنه.

    درو باز کرد و رفت. چادرو گذاشتم سرجاش و رفتم سراغ شام درست کردنم.

    ـ جالبه واقعا.. ماه عسل میخواد بره!!

    کارام که تموم شد سفره رو روی اپن چیدم و شروع کردم به خوردن.. درسته

    مرغ بریون و بقلبون سرخ شده ندارم ولی همین که دارم با پولایی که خودم

    در میارم زندگی میکنم خیلی بهم انرژی میده.. غذامو که خوردم ظرفا رو

    شستم و به ساعت نگاه کردم. آخ جون یه چند روزی نیست و من راحتم.

    بهترین موقعیت که برم بالا وقتی نیست یه سرک به وسیله هاش بکشم..

    تشکمو پهن کردم و بالشت و پتومو برداشته بودم که بگیرم بخوابم دوباره

    صدای در اومد.. اِی بابا!

    با حرص گفتم: بــلـــه؟؟

    نوا: بیا دم در بینم غرغررو.

    با چشمای چهارتا شده رفتم درو باز کردم..

    ـ تو اینجا چیکار میکنی؟؟

    نوا: بیکار بودم اومدم.

    ـ دیوونه.. بیا تو.

    اومد داخل و سریع لباساشو در آورد و خزید زیر پتو من..

    ـ هوی خانم.. جا خواستیم و جا نشین نخواستیم.

    نوا: خفه شو.. چه گرمم هست بلا مرده!!

    ـ درد..

    برای خودم دوباره یه جا انداختم و کنارش دراز کشیدم.

    دستمو گذاشتم زیر سرمو گفتم: خوب شد اومدی بهت نیاز داشتم شدید!!

    نگام کرد و گفت: دوست برای همین روزاست.

    ـ میخواد بره ماه عسل..

    نوا یهو از خنده ترکید..



    نوا: شوخی میکنی؟؟ چه رمانتیک!!
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    نوا: غلط کردم غلط کردم..

    سرمو گذاشتم روی بالشت و گفتم: کی میرسه اون روزی که وقتی سرمو میذارم روی این بالشت کسی اون طبقه بالا زندگی نکنه؟؟

    نوا یکی زد تو سرمو و گفت: بس کن دنیا.. اینقدم نقشه نکش. یه موقع دیدی نشد!!

    ـ باشه.

    چشمامو بستم و گفتم: کارو چیکارش کنم؟؟

    نوا: یه چی بگم نه نمیاری؟؟

    ـ بستگی داره چی باشه.

    نوا: پسر دایی من دنبال حسابدار میگرده واسه شرکتش که حداقل لیسانس داشته باشه..

    یهو پریدم و گفتم: جدی؟؟

    نوا: آره..

    ـ کدوم پسر دایی؟؟

    نوا:دایان.

    ـ آها..

    نوا: بهش بگم قبول کردی؟؟

    ـ آره فقط آدرس شرکتشو بهم بده که خودم فردا با مدارکم برم.

    نوا: مدارکت همراته الان؟؟

    چشمامو محکم بستم و یکی زدم تو سرم..

    نوا: چی شد؟؟

    ـ مدارکو جا گذاشتم اونجا.

    نوا: خب دیوانه ای؟؟ کاری نداره میریم میگیرم.

    ـ من عمرا دیگه پامو اونجا بذارم.

    نوا: چرا؟؟

    ـ اصغری عوضی میخواست نخ بده آشغال..

    نشست روبروم و گفت: دروغ نگو؟؟

    ـ من آدمیم که دروغ بگم؟؟

    نوا: خره.. شدت هیجانم بود.. نگفتم که دروغ میگی!!

    ـ حالا بگو چجوری مدارکو بگیریم؟؟

    نوا: من جات میرم میگیرم.

    نگاهی بهش انداختم.. نوا بر عکس من یه دختر با چشم و ابرو های مشکی و

    قد متوسط و کمی هم توپر.. اندام خوشگلی داره و همیشه هم تو چشمه..

    پوستتقریبا گندمی داره و صورتش خیلی بامزه.. مخصوصا وقتی آرایش

    میکنه.. اما من یه دختر با قد یک متر و هفتاد و هشت و لاغر تقریبا میشه

    گفت و چشمای درشت سبز یشمی و مژه های بلند و پرپشت.. ابروهایی

    تقریبا کمانی و همرنگ با موهام یعنی بلوطی.. تمامی چهرم به مادرم رفته و

    خدا رو شکر اصلا تنم به تن این یارو نخورده.. واقعا بابت این قضیه

    خوشحالم..

    ـ نه نمیخواد.. خودم میرم. حالا بگیر بخواب ساعت یازده.

    نوا: اوف.. باز این غیرتی بازیش گل کرد.



    تا صبح تخت گاز خوابیدیم..
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    رمان انعکاس

    توجه توجه ♦ ♦ ♦ تشکر کردن فراموشتون نشه


    فصل اول

    در همان حال که نگاهم بر روی ساختمان پنج طبقه با نمای خاکستری و سنگ های براق و آنتیک خشک شده بود در ماشین را بهم کوبیدم و بدون توجه به اعتراض نه چندان محترمانه ی راننده ی تاکسی بر روی برف هایی که ردپاهای گلی و قهوه ای رنگ بزرگ و کوچکی را بر روی خود نگه داشته بودند قدم برداشتم. رو به روی در خانه اش ایستادم. با تردید دستم را جلو بردم. نفس عمیقی کشیدم و سوز سردی در ریه ام پیچید. به سرفه افتادم. گلویم به سوزش افتاد و لایه ی نازکی از اشک در چشمانم حلقه بست. بعد از مکث کوتاهی دستم را روی زنگ گذاشتم و چند لحظه بعد صدای بم و مردانه ای بود که در گوشم پیچید:

    - تو اینجا چیکار می کنی؟

    پوزخندی بر روی لبم جا خوش کرد. چه استقبال خیره کننده ای. بدون توجه به لحنش که نشان می داد از حضور من در اینجا راضی نیست سرم را کمی جلوتر بردم و گفتم:

    - درو باز کن می خوام باهات حرف بزنم.

    چند لحظه سکوتی که ایجاد شد به من فهماند که هنوز هم برای راه دادن من به خانه اش دچار تردید است. حق هم داشت. خودم هم در تعجب بودم که امروز به با چه رویی به خانه اش آمده ام. در تعجب بودم که چگونه با وجود گذشته ی نه چندان درخشانی که برایش رقم زده ام اکنون چگونه می توانم در چشمانش بنگرم. صدای تیک باز شدن در مرا از مرداب خاطرات گذشته ام بیرون کشاند. آه کوتاهی کشیدم و دو دستی در سنگین و آهنی پیش رویم را که هنوز هم مانند آن قدیم ها هنگام باز و بسته شدن جیر جیر می کرد به سمت جلو هل دادم و وارد ساختمان شدم. نگاهی به سنگ های راه پله که از تمیزی برق می زد انداختم و سوار آسانسور شدم و کلید شماره ی 5 را فشردم و خودم نیز به دیواره ی آسانسور تکیه زدم. در همان حالی که گوشم را به قطعه ی لایت و بی کلامی که در فضای آسانسور پیچیده بود سپرده بودم دستکش های چرم مشکی رنگم را از دستم بیرون کشیدم و بعد از تکاندن برف های رویشان آن ها را در کیفم چپاندم. انگشتان یخ زده و کرخ شده ام را در هم قلاب کردم. سرم را جلو بردم و نفس های گرمم را در میان دستانم به جریان در آوردم. اتاقک فلزی در طبقه ی پنجم متوقف شد. از آسانسور پیاده شدم و او را دیدم که دست به سینه به چهارچوب در خانه اش تکیه زده بود و با بی تفاوتی به من که به او نزدیک می شدم نگاه می کرد. با چند قدم بلند خودم را به او رساندم و رو به رویش ایستادم. در سکوت نگاهم را به چهره ی شکسته شده اش دوختم. غمی کهنه در قلبم سنگینی کرد. در این چند ماه همه ی ما چند سال پیرتر شده بودیم. این درد کمر همه ی ما را شکسته بود. چه مردی که مانند کوه استوار بود چه منی که هر چند هم خودم را در پشت نقاب آرامی پنهان می کردم بازهم درونم به صیقل کشیده شده بود. تکیه اش را از دیوار گرفت و با دست مرا به داخل خانه اش دعوت کرد و بعد هم خودش از من فاصله گرفت و به آشپزخانه رفت. در خانه را بستم و روی کاناپه ی چرم قهوه ای رنگش که کمی فرسوده تر شده بود نشستم. یک لیوان چای را رو به روی من گذاشت و خودش هم رو به رویم نشست و در حالی که به بخار هایی که از لیوانش خارج نگاه می کرد میشد سکوت سنگین و سردی را که در بینمان حاکم بود شکست:

    - برای چی اومدی اینجا ؟

    لبخند تلخی روی لبم نشست. سرم را پایین انداختم و در حالی که انگشتم را بر روی لبه های لیوان حرکت می دادم گفتم:

    - فکر نمی کرد تا این حد مهمون نواز باشی.

    - یعنی بعد از این همه مدت نفهمیدی که من نمی خوام تو مهمون خونم باشی؟

    زهر خندی زدم و چند دقیقه سکوت در پاسخ به این سوال برایش گذاشتم. چند جرعه از چایم را نوشیدم و بعد لیوانم را روی میز عسلی رو به رویم گذاشتم. نگاهم را در اطراف خانه به گردش در آوردم. هیچ چیز تغییر نکرده بود. همه چیز درست سر جای قبلی خودش بود. با انگشت به اطرافم اشاره کردم و با خونسردی گفتم:

    - هنوزم که هنوزه دکوراسیونِ اینجا رو عوض نکردی؟

    کمی خودش را روی مبل جلو کشید و گفت:

    - مسلما این همه راه نیومدی تا اینجا که در مورد دکوراسیونِ خونه ی من حرف بزنی. درست میگم؟

    آهی کشیدم. هنوزم هم مانند گذشته برای رسیدن به اصل مطلب عجول بود. سرم را بالا گرفتم و در چشم هایش خیره شدم. دستم را زیر چانه ام گذاشتم و بی مقدمه گفتم:

    - اومدم ازت بخوام که منو ببخشی.

    پوزخند صدا داری زد و پایش را روی پایش انداخت:

    - تازه یادت افتاده؟

    تازه ؟ اگر منظورش از تازه هر روز و هر شب دوسال متوالی است آری تازه یادم افتاده است. به دسته ی مبل تکیه زدم و گفتم:

    - یادم نرفته بود که حالا بخواد یادم بیفته.

    - و فکر نمی کنی الان دیگه برای معذرت خواهی دیر شده ؟

    پاهایم را روی هم انداختم و دستانم را رویشان گذاشتم و گفتم:

    - من با دیر یا زودش کاری ندارم. فقط ازت میخوام که منو ببخشی. همین.

    به آرامی از جایش برخاست و نگاه موشکافانه ای به من انداخت. از همان نگاه هایی که همیشه از آن فراری بودم. از همان نگاه هایی که احساس می کردم هر چه که درونم هست و نیست را می تواند ببیند. چند قدم به سمت من برداشت. دست هایش را در جیب شلوار مشکی رنگ ورزشی اش فرو برد و تنها یک کلمه پرسید:

    - چرا؟

    گره ی نگاهم را از نگاه سرد و بی روحش باز کردم و به انگشتان دستم خیره شدم:

    - چی چرا؟

    صدای بلند و فریاد گونه اش در گوشم زنگ زد:

    - چرا الان اینجایی؟ چرا می خوای که ببخشمت؟ چرا دوباره اون بحث مسخره ی گذشته رو پیش می کشی؟ چـرا؟

    فریادش بند بند وجودم را به لرزه درآورد اما خودم را نباختم. از روی مبل بلند شدم و صدای بلندم را به تقلید از خودش در حنجره ام انداختم:

    - چون دیگه خسته شدم. خسته شدم از این همه عذاب. خسته شدم از بس با خودم فکر کنم شاید تقصیر منه، خسته شدم از اینکه همش با خودم گفتم شاید به خاطر بازی که گذشته ها راه انداختم الان به اینجا رسیدم. خسته شدم از بس گفتم نکنه پیمان نفرینم کرده. نکنه آه اون منو به اینجا کشونده. نکنه...

    با لگد محکمی که از سر خشم نثار میز عسلی کرد حرف در دهانم ماسید. با تعجب نگاهی به صورت سرخ شده از خشمش انداختم. در جایم خشک شدم. تا به حال هیچگاه او را این طور خشمگین و آشفته ندیده بودم. تکانی به پاهای بی جانم دادم و یک قدم کوتاه به سمت عقب برداشتم که آستین مانتویم را چسبید. کمی مرا جلو کشید و فریاد زد:

    - معلوم هست چی داری میگی؟ از کدوم نفرین داری حرف می زنی؟ چرا مثل دخترای عهد قجر فکر می کنی؟ نفرین کجا بود؟ یعنی داری میگی من عزیزترین کسمو نفرین کردم؟ داری میگی تقصیر منه که به این وضعیت افتاده؟ فکر کردی فقط توئی که خسته شدی؟ فکر کردی فقط توئی که داری عذاب میکشی؟ یه نگاه به من بنداز هلنا. من همون پیمان دوسال پیشم؟ من همونی ام که تو بدترین شرایط هم جا نمی زد؟ اما الان نگام کن، جا زدم، کم آوردم، خسته شدم دیگه نمی کشم. می بینی با من، با خودت، با هممون چیکار کردی؟ هشت ماهه که خواب و خوراک ندارم. هشت ماهه که تمام لحظه هام با نگرانی و استرس می گذره. هشت ماهه که حتی یک ثانیه هم نتونستم یه نفس راحت بکشم. می فهمی ؟ هشت ماهه.

    صدایش رفته رفته بلند تر میشد. هر کلمه اش تداعی لحظه به لحظه ی روزهایی بود که به من زهر شده بود. مگر میشد نفهمم؟ وضعیت من هم دست کمی از او نداشت. خورشید زندگی ام مدت ها بود که غروب کرده بود و همه چیزم در سیاهی مطلق غرق شده بود. هشت ماه بود که معنای اسمم را در زندگی ام گم کرده بودم. هشت ماه بود که هلنا دیگر هلنا نبود. هشت ماه بود که لبخند از لبانم گریزان بود و اشک مهمان ناخوانده ی چشمانم. سرم را بلند کردم و نگاهم در نگاه خیس پیمان گره خورد. خون در رگانم یخ زد و تک تک سلول های بدنم منجمد شد. دیدن اشک های این مرد فراتر از تحملم بود. پیمان دست هایش را بلند کرد و صورتش را پوشاند. صدای هق هق مردانه اش در سالن پیچید و همچون صاعقه ایی بر جانم فرود آمد. هق هق گریه، شانه های مردی را که تا بحال همچو کوهی پابرجا و استوار بود به لرزه درآورد. صدای ضجه های آرام و دردناکش که سنگ را نیز آب می نمود زانوانم را سست کرد. بر روی سرامیک های سرد و کرم رنگ کف خانه اش فرود آمدم. ناباورانه به او خیره شدم. پیمان کیهانی، مردی که تمام غم و غصه هایش را در دلش پنهان می کرد و دم نمی زد، مردی که برای همه همچو سنگ صبوری بود امروز درست رو به روی من، دختری که شاید اکنون از او تنفر داشت اشک می ریخت و های های گریه می کرد. چشمان من نیز به تقلید از او اشک هایش را روانه ی صورت یخ زده ام کرد. سرم را بالا گرفتم و پلک هایم را به آرامی بر روی هم گذاشت. در دلم خدا را فریاد زدم. نامش را فریاد زدم و برای هزارمین بار از او کمک خواستم. از خدایی که هنوز عدالتش را باور نکرده بودم.

    *****



    نفس عمیقی کشیدم. دستانم می لرزید. با هر نفسی که در آن فضای خفقان آور می کشیدم تمام جانم به آتش کشیده می شد. دستانم را بر روی دستگیره در گذاشتم. مانند هر بار دیگر لبخندی مصنوعی بر روی لبم نشاندم و فشاری به دستگیره وارد کردم. در با صدایی باز شد. نفسم در سینه حبس شد و نگاهم بر روی صورت او چرخید و به ثانیه نکشید که بغض بی رحم به گلویم هجوم آورد. چانه ام لرزید. هاله ای از اشک بر روی چشمانم پرده بست و تصاویر رو به رویم در نگاه مات و خیسم به حرکت درآمد. با صدای تحلیل رفته ای گفتم :



    - سلام !

    جوابی نگرفتم. مدت ها بود که برای "سلامم" جوابی نبود. حتی همان سری که مدت ها پیش با بی میلی در جوابم تکان داده می شد. چشمانم را با درد بستم. لبخند تلخی زدم و گفتم :

    - هنوزم نمی خوای جوابمو بدی ؟

    اینبار هم مانند همیشه سوالم بی جواب ماند و من ماندم و آن سکوت لعنتی. سکوتی که انعکاس فریادهایم بود. سکوتی که دلیل شکستنم بود. سکوتی که کابوس روز و شبم بود. سکوتی که این روز ها مرا را وادار به تظاهر می کرد. نگاهم را از صورت او گرفتم و به پنجره ی خیس شده از باران دوختم. چشمان خسته ام باریدن را طلب می کرد. دستانم را مشت کرد و چشمانم را بستم. اشکهایم را در پشت پلکان لرزانم پنهان کرد. دیگر جانم به لبم آمده بود. چشمانم را دوباره با درد باز کردم. عاجزانه به او خیره شدم و زمزه وار گفتم:

    - هنوزم باهام قهری؟ یادته وقتی یه بار باهات قهر کردم چی بهم گفتی؟ یادته میگفتی قهر کار بچه هاست؟ پس چرا الان خودت بچگانه رفتار می کنی؟ حرفات یادت رفته نه؟



    بغضم عاقبت شکست و اشک هایم لجوجانه بر روی صورتم راه گرفتند. از جایم بلند شدم و با قدمهایی سست و لرزان به سمت او رفتم. دستانش را گرفتم که با لمس دستان او زانوانم تحلیل رفت. زانو زدم. صورتم را در میان دستان او گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم . مشامم سرشار ازعطر دستان او شد. با هق هق نالیدم :

    - آخه چرا یه دفعه ای این اتفاق افتاد؟ چرا درست زمانی که همه چیز داشت درست می شد این مصیبت بر سرمون نازل شد؟ ای کاش من به جای تو روی این تخت افتاده بودم...این منم که لایقه همچین عذابی هستم نه تو...این من بودم که باید اون اتفاق برام می افتاد نه تو.



    صدای هق هقم سنگ را هم آب می کرد. هق می زدم به یاد کسی او را عاشقانه دوست می دارم. هق می زدم به یاد کسی که تنها صدای او باعث بانی و آرامشم بود. هق می زدم به یاد صدایی که خاموش شده بود، نگاهی که هر چند که هم تلخ بود اکنون رنگ باخته بود. و بیشتر از همه از برای خودم هق می زدم که هر چه می کردم باز هم نمی توانستم خودم را آن طور که باید گول بزنم! نمی توانستم. صورتم را در میان دستانش مخفی کردم و ضجه زنان ادامه دادم:



    - به خدا دیگه بسمه. من آدمم. دیگه طاقت ندارم. دیگه جونم به لبم رسیده. چه گناهی توی زندگیم مرتکب شدم که حالا دارم اینجوری تقاص پس می دم؟ کی نفرینم کرده که حال و روزم این شده؟ کی منو نفرین کرده که برم به دست و پاش بیفتم؟ ای کاش مرده بودم. ای کاش هلنا مرده بود و این روزا رو نمی دید. ای کاش...



    نگاهم را به پنجره دوختم. آه خدایا. آه کدامین بنده ات عرش تو را لرزاند و آوارهایش را بر سر من خراب کرد؟ خدایا بس نیست اینهمه عذاب؟ اصلا بیا به یاد آن گذشته ها با هم معامله کنیم. یادت هست ؟ زمانی که کودک بودم و برای هر چیز کوچکی با تو معامله می کردم؟ فکر می کردم شاید اینگونه دعاهایم را زودتر مستجاب کنی. بچه بودم دیگر. اما حال بزرگ شده ام. همه چیز را می دانم. اما بگذار کمی بچگی کنم. شاید در دنیای کودکی ام کمتر عذاب بکشم. شاید دیگر در دنیای کودکی ام دیگر زندگی سیاه و سفید نباشد. خدا فرض کن که من هنوز کودکم. اینبار هم طرف حساب من معامله ی می شوی ؟ می دانم دیگر پاک نیستم. می دانم دیگر به معصومیت کودکی ام نیستم. اما هنوز همان هلنا هستم. شاید گناهکار باشم اما بنده ات که هستم. نیستم؟ خدایا می شود اینبار با زندگی ام معامله کنم؟ می شود زندگی ام را پس بدهم. تازه اینبار در ازایش هم هیچ نمی خواهم. تو فقط مرا پیش خود ببر همین برایم کافیست. معامله ی سختی که نیست ؟ هست ؟ در اوج گریه خندیدم. خودم هم نمی دانستم چه می گویم. با دستانم اشک هایم را پس زدم. نگاهم در نگاهم سرد بی روح او که به سمت دیگری می نگریست گره خورد . بی فایده بود. اشک و آه دیگر بی فایده بود. از جایم بلند شدم. نقاب آرامش به صورتم زدم. این روز ها بازیگر خوبی شده بودم. آرامش را بازی می کردم. پیشانی او را بوسیدم و گفتم :

    - ولی عیب نداره. صبر می کنم. انقدر صبر می کنم که بالاخره این سکوت بشکنه. صبر می کنم تا بازهم صداتو بشنوم. صبر می کنم تا روزی برسه که دوباره مثل همیشه به من نگاه کنی.... صبر میکنم.



    سلانه سلانه اتاق را ترک کردم و از آن خانه بیرون زدم. شانه هایم خم شده بود و سرم پایین بود. دکمه آسانسور را فشردم. دقایقی بعد در به رویم باز شد. آرام وارد آسانسور شدم. نگاهم به خودم در آیینه افتاد. لبخند تلخی زدم. مدت ها بود که خودم را نمی شناختم. مدت ها بود که تصویر در آیینه برایم غریبه بود. پوزخندی زدم و نگاهم را از آیینه گرفتم. آسانسور توقف کرد. از آسانسور خارج شدم و به سمت در رفتم. سرم را پایین انداختم و نگاهم را به قدم هایم دوختم. این روز ها قدمهایم هم غمگین بود. از در بیرون رفتم. باران می بارید و آب در خیابان ها جاری شده بود. مردم دوان دوان خودشان را به سرپناهی می رسانند تا از دست قطراتی که دیوانه وار بر زمین هجوم می آوردند در امان باشند. تکانی به پاهایم دادم و شروع به راه رفتن کردم. قطرات آب روی بدنم راه گرفتند و لباس هایم را خیس کردند اما من بدون توجه تنها با سرعت به سمت جلو قدم برمی داشتم. کجا می رفتم ؟ خودم هم نمی دانستم. دلم می خواست دور شوم. از خاطراتم دور شوم. از خاطرات لحظه هایی که روحم را خراش می داد. خاطراتی که تنها به یک کلمه ختم می شد؛انتــظار. انتظاری در خلا امید. انتظاری در پشت پرده ی انعکاس فریادها. انتظاری که در آن روحم به خاکستر تبدیل شده بود. باران می بارید. چشمانم می بارید. دلم می بارید. خاطراتم می بارید. فریاد زدم. صدای فریادم در میان صدای فریاد آسمان گم شد. اشک ریختم. اشک های آسمان اشک هایم را شست. کاش دستان آسمان مرا می برد. می برد از زمینی که مردمانش مرا را ناجوانمردانه بازی داده بودند. صدای ترمز ماشینی را شنیدم. فریادی دوباره زدم. دستانش را روی گوش هایم گذاشت تا نشنوم. تا صدایی را که هر شب پیش زمینه کابوس هایم بود را نشونم. چشمانم را بستم. روی زمین خیس شده از باران افتادم. بار دیگر فریاد زدم. فریاد زدم تا تصویرها از ذهنم و صداها از گوش هایم فراری شوند. ضجه زدم...اشک ریختم... به صورتم چنگ زدم. همه چیز نبودن او را به رخم می کشید و من هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. جز نگاه کردن، اشک ریختن و افسوس خوردن هیچ کاری از دستم برنمی آمد. دستی روی شانه ام نشست. به سرعت خود را کنار کشیدم. از دست مردمان این شهر فراری بودم. از نگاه های پر شده از ترحمشان. از کلماتی که با دلسوزی رنگ شده بود. مرد میانسالی با مهربانی به من نگاه می کرد. لابد دیدن دختر جوانی در این وضعیت متعجبش کرده بود. دختری که صدای ضجه های سوزناکش دل هر رهگذری را به آتش می کشید. مرد لب گشود و گفت :

    - دخترم حالت خوبه ؟

    با بیزاری چشمانم را به صورت مرد دوختم. این نگاه ها، این مهربانی ها، این دلسوزی ها آزارم می داد. از جایم بلند شدم. با لحن تندی گفتم :

    - خوبم.

    و بعد با سرعت از آن جا دور شدم. سردم بود. لباسهایم هم به تقلید از چشمانم خیس شده بودند. باران شدت گرفته بود. قطرات باران بی رحمانه به صورتم سیلی می زد و سرتاپای مرا را به بازی گرفته بود. صدای زنگ موبایل از ته کیفم به گوش می رسید. دستان خیسم را داخل کیفم فرو بردم و گوشی ام را بیرون کشیدم. نگاهی به صفحه اش انداختم. نام مادرم بر روی صفحه چشمک می زد. دکمه سبز رنگ را فشردم و صدای سردم درون گوشی پیچید :

    - بــله مامان ؟

    مادرم با لحنی که نگرانی در آن بیداد می کرد گفت :

    - الو. دخترم کجایی ؟ زودتر بیا. داره بارون میاد سرما می خوری !

    خنده ی تلخی سر دادم. مادرم با این که حال و روزم را می دانست نگران سرماخوردن من بود. در پاسخ مادرم با صدای گرفته ای گفتم :

    - دارم میام.

    و بعد بدون لحظه ای انتظار برای دریافت پاسخی از جانب مادرم گوشی را قطع کردم و به درون کیفم سر دادم. تکانی به پاهای بی جانم داد و به سمت خانه راه افتادم .

    نمی دانم چقدر گذشته بود اما وقتی به خودم آمدم با تنی لرزان و یخ زده رو به روی در خانه ایستاده بودم. با انگشت های بی جانم زنگ را فشرم. چند دقیقه بعد مادرم با نگرانی جلوی در ظاهر شد. با دیدن لباس های خیسم دستانش را بر صورتش کوبید و گفت:

    - خاک برسرم. دختر این چه وضعیه آخه؟! بدو برو لباس هاتو عوض کن الان سرما می خوری!

    پوزخندی زدم و با رخوت از کنار مادرم رد شد و به اتاقم رفتم. لباس هایم را با بی حوصلگی عوض کردم و خودم را روی تخت رها کردم. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که مادرم در چهارچوب ظاهر شد و با لحنی که سرزنش در تک تک کلماتش فریاد می زد گفت:

    - چرا با خودت اینجوری می کنی دختر؟ هشت ماهِ که خودتو از خواب و خوراک انداختی؟ آخه ارزشش رو داره ؟

    پلک هایم را روی هم فشردم. کلمات برایم گنگ بودند. معنیشان را در ذهنم نمی یافتم . مگر می شود ارزش نداشته باشد؟ ارزش او آنقدر بالا بود که خودم را از خواب و خوراک که سهل است از زندگی هم حاضر بودم بیندازم. او نیمی از جان من است چطور ممکن است که بی ارزش باشد. چطور ممکن است؟!

    مادرم گریه کنان فریاد کشید:

    - دخترم با زندگیت بازی نکن! به خودت بیا. به خدا اینجوری ادامه بدی دووم نمیاری ها!

    پوزخندی زدم. با زندگی ام بازی می کردم؟! کدام زندگی؟! همانی که مدت ها پیش باخته بودمش؟! همان را می گفت؟! ماه ها بود که اینگونه ادامه می دادم. می گفتند دوام نمی آوری. ماه ها بود که این جمله ها را می شنیدم. اما نمی دانستم چرا تا کنون دوام آورده بودم. نمی دانستم که چرا از این دنیا خلاص نمی شوم و هنوز دوام آورده ام. چرایش را خودم هم هنوز نمی دانستم.

    مادرم به دیوار تکیه داد. زانوانش جا زدند. سر خورد و روی زمین افتاد. سرش را میان قاب دستانش گرفت و نالید:

    - ای خدا من چه گناهی به درگاه تو مرتکب شدم؟...آخه دختر من....عزیزم...داری ذره ذره آب میشی...تو حیفی ...جوونی....این کارو با خودت نکن...انقدر مادرتو عذاب نده دختر...

    صدای هق هق مادرم در گوشم می پیچید. بغض به گلویم هجوم آورد اما در دم همانجا دفن شد. این روز ها بغض هایم ممنوعه بودند. اجازه ی شکست را فقط و فقط در مقابل او و از برای او دریافت می کردند. همین و بس! نگاهم را از مادرم گرفتم تا چشمانم به گناه خیس نشوند. نمی خواستم گناه کنم. نمی خواستم باران چشمانم برای دیگری ببارد. حتی اگر آن دیگری مادرم باشد. صدای مادرم دوباره بلند شد و خراش بر روح زخمی ام انداخت:

    - هلنای من کجاست؟....دختر من کجاست؟....کجاست اونی که کل خونه رو صدای خنده هاش پر می کرد؟...کجاست هلنا شیطون من؟!....کجاست دختر شاد من؟....کجاست؟!

    تازه یادش افتاده بود سراغ دخترش را بگیرد. تازه یادش افتاده بود که دختری هم دارد. اما هنوز نفهمیده بود که دخترش هیچگاه شاد نبود. خنده هایی که سال به سال در خانه می پیچید از ته دلش نبود. او هنوز هم این ها را نفهمیده بود. و بازهم تنها یک پوزخند نصیب مادرم شد. سراغ هلنایش را می گرفت! خدا بیامرزدش. هلنایش در زیر خرواری از غم جان باخته بود. دستانم در میان دست سرد مادر قرار گرفت. مادرم با عجز در چشمان بی روح دخترش خیره شد و گفت:

    - هلنا...عزیزم...به خاطر من...به خاطر مادرت هم که شده دست از این کارات بردار.

    و باز هم سکوت! در مقابل نگاه ملتمس مادرم سرم را پایین انداختم.شرم می کرد. شرم می کردم از اینکه مادرم بخواهد و من نتوانم. ای کاش مادرم این را از او نمی خواست. به کدام کارم خاتمه دهم؟ کدام یاد را از ذهنم بیرون کنم؟ آخر مگر می توانستم؟! مگر می توانستم شبی بدون یاد او چشمانم را بر هم بگذارم؟ درست است که حال نگاه او خالی است. سرد است. بی روح است و هیچگاه برای من نبوده است اما دلخوشیم این بود که هنوز هم هست. بودن او حتی در سکوت، حتی سرد و بی روح تنها دلخوشی ام بود. در نبودش به چه دل خوش می کردم؟!




     
    میترا و !!hana!! از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    قسمت دوم از فصل اول
    [​IMG]

    * دو ســال قبــل *



    صدای بلند یاسمین داخل راهروی دانشگاه پیچید. همه سر ها به سمت من و یاسمین که لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شد چرخید. لبخند شرمگینی به روی بقیه پاشیدم و در آخر نیز چشم غره ی وحشتناکی نثار چهره ی خندان یاسمین که حال رو به روی من ایستاده بود و نفس نفس می زد کردم و زیر لب به او توپیدم:

    - درد بگیری...چه مرگته صدای نحستو انداختی تو راهرو؟...اون گندی که دم صبح زدی بس نبود حالا می خوای بیشتر از این آبرومونو ببرنی؟

    یاسمین بدون توجه به بد و بیراه هایی که نصیبش شده بود، لبخند پهنی روی لب های باریکش نشاند که بیش از پیش حرص مرا در آورد. لگد نامحسوس و در عین حال محکمی در ساق پای او کوبیدم که صورتش جمع شد و بلافاصله پایش را عقب کشید و با غیظ گفت:

    - باز توی وحشی افسار پاره کردی؟....حیف من که می خواستم یه خبر داغ بهت بدم. چه می دونستم تو لیاقت نداری.

    بازویش را گرفتم و کشیدم و در حالی که او را با خودم به سمت محوطه ی دانشگاه می بردم گفتم:

    - حرف زیادی نزن بگو ببینم باز زندگینامه ی کدوم بدبختی رو درآوردی؟

    یاسمین دوباره لبخند بزرگی زد و با ذوق دست هایش را بهم کوبید و گفت:

    - وای هلی نمی دونی امروز چی دیدم.

    نیم نگاهی به اطراف انداختم و بعد با کنجکاوی از او پرسیدم:

    - چی دیدی حالا که انقدر نیشت باز شده؟

    - بالاخره مطمئن شدم که استاد کلانتر با نبوی رابطه داره...امروز خودم اتفاقی توی یکی از راهرو ها دیدمشون...کلانتر هی داشت عزیزم و قربونت برم و فدات بشم بهش می بست نبوی هم سرخ و سفید می شد و با اون صدای جیغ و نحسش هی می گفت " عزیزم بس کن. الان یکی میاد می بینمتمون برامون بد میشه" اه اه دختره ی دماغو من نمی دونم این کلانتر از چیه این جغجغه خوشش اومده. من از وقتی صداشو شنیدم سه ماهه هر شب دارم کابوس می بینم دیگه نمی دونم این کلانتر بدبخت چی از دستش می کشه.

    در حالی که از حرص خوردن یاسمین خنده ام گرفته بود، خنده ی آرامی سر دادم و گفتم:

    - حالا تو چرا انقدر حرص می زنی؟ به تو چه بذار هر کاری دلشون می خواد بکنن.

    دست سنگین یاسمین با شتاب بر پشت سرم نشست :

    - خاک بر سر بی احساست کنن. حیف اون کلانتر نیست همچین دختری نصیبش بشه؟ مردک بی سلیقه این همه مدت یه لعبتی مثل من جلو روش بود بعد پاشده رفته دنبال یه اعجوبه ای مثل اون. حیف اون تور نازنینی که من می خواستم برای اون پهن کنم. حــیف.

    در حالی که دستم را به پشت سرم می مالیدم و از حرف های یاسمین به خنده افتاده بودم گفتم:

    - دختر تو دیوونه ای....رو چه حسابی فکر می کردی که کلانتر توی تور تو میفته ؟

    پشت چشمی برای من نازک کرد و در حالی که دستش را در هوا تکان می داد با کمال بی رحمی پاسخ داد:

    - رو همون حسابی که تو که از این ور شهر می کوبی میری اون ور شهر برای دیدن کسی که هیچوقت تو رو نمی بینه.

    حرف های یاسمین همچو تیری زهر آلود در قلبم فرو رفت. آهی کشیدم و در سکوت رویم را از یاسمین گرفتم. کلمات چه بی رحمانه بر سرم خراب شدند و حسرت هایم را به رخم کشیدند. دوباره نگاهش در مقابل ذهنم نقش بست و ضربان قلبم را به آخرین حد خودش رساند. قلبی که با هر تپشش غمی سنگین را در وجودم پخش می کرد. بغضم را فروخوردم و سرم را آهسته به زیر انداختم. دست یاسمین که حال متوجه اشتباهش شده بود دور شانه ام حلقه شد و صدای پشیمانش در گوشش پیچید:

    - هلی جونی ناراحت شدی؟ ببخشید تو رو خدا. منظوری نداشتم. خودم هم نفهمیدم چجوری این حرف از دهنم پرید بیرون. معذرت می خوام.

    ناراحت شده بودم؟ آری ناراحت شده بودم. اما نه از دست یاسمین بلکه از دست خودم و اینهمه همه حماقتم دلگیر شده بود. از حقیقتی ناراحت شده بودم که روز و شب سعی در انکارش داشتم. از نگاهی ناراحت شده بودم که هیچگاه به سمت من نمی چرخید و از صدایی که هیچ گاه مرا مخاطب خود قرار نمی داد. نیم نگاهی به صورت غم زده ی یاسمین انداختم و گفتم:

    - بیخیال یاسی....مهم نیست...از دست تو ناراحت نشدم.

    یاسمین که می دانست درد این روزهایم از چه نشات می گیرد دستانم را در میان دستان خود پنهان کرد و گفت:

    - می خوای یکم با هم حرف بزنیم تا سبک بشی؟

    نگاهی به ساعتم انداختم. وقت کم بود. اگر دیر می رسیدم ممکن مجال دیدنش را از دست بدهم. سرم را تکان دادم:

    - نه الان باید برم و گرنه دیر میشه.

    - باز هم همون جای همیشگی؟

    لبخند تلخی زدم که تلخی اش پاسخ گوی سوال او بود. از یاسمین جدا شدم و یک تاکسی به سمت شرکت گرفتم تا امروز هم به موقع خودم را برای دیدن او برسانم.



    ****

    در جای همیشگی ام لا به لای درختان کاجِ رو به روی خیابان ایستادم و نگاهم را به ساعتم دوختم. شش و نیم بود. همیشه در همین حول و حوش از شرکت بیرون می زد. سرم را بلند کردم و درست همان موقع نگاهم به او افتاد که در حالی که گرم صحبت با مردی که شانه به شانه اش حرکت می کرد بود به سمت ماشینش رفت. نفس در سینه ام حبس شد. دست لرزانم را بلند کردم و روی قلبم گذاشتم. قلبی که شک نداشتم اگر در قفسه ی سینه ام مبحوس نشده بود، بیرون می جهید و به سمت او پرواز می کرد. اما این روز ها اعتراضش را با کوباندن خود به در و دیوار سلولش نشان می داد. نگاهم را به قامت مردانه اش که آشوبی در وجودم برپا می کرد دوختم. قبل از رسیدن به ماشین خنده ی زیبا و مردانه ای سر داد و دندان های سفید و ردیفش را به نمایش گذاشت. دستش را آرام بر روی شانه ی مردی که کنارش بود کوبید و همراه او سوار ماشین شد. به کناره ی مقنعه ام چنگ زدم و لبم را محکم گاز گرفتم. نگاهم تا آخرین لحظه که ماشینش داخل خیابان دیگری پیچید او را دنبال کرد. اما به محض اینکه از تیررس نگاهم خارج شد، نفسم را به سختی بیرون دادم و به تنه ی درخت تکیه زدم تا نقش بر زمین نشوم. نگاهم را به جای خالی ماشینش دوختم و با حسرت آهی کشیدم. مگر نمی گویند دل به دل راه دارد؟ پس چرا همه ی راه ها از دل من به او مسدود شده بود؟ پس چرا من شب ها با خیال او به خواب می رفتم ولی او حتی مرا نمی شناخت؟ پوزخندی به خودم و افکارم زدم. یاسمین راست می گفت؛ تا وقتی که مانند ترسو ها خودم را پشت شاخ و برگ درختان کاج پنهان می کردم و فرصت دیده شدن به خودم نمی دادم انتظاری بیشتر از این نمی رفت. آه کوتاهی کشیدم و نگاهم را به ساختمان رو به رویم دوختم که با خط برجسته و طلایی رنگی نام "شرکت بازرگانی هرمس" رویش حک شده بود. از پشت درخت ها بیرون آمدم و در حالی که از خیابان رد می شدم نام شرکت را زیر لب با خودم تکرار کردم. شرکتی که همه چیز درست از آن جا شروع شده بود. سلامی به نگهبان دادم و وارد ساختمان شدم. نگاهم به در آسانسور افتاد و به یاد گذشته لبخند کمرنگی روی لبم جاخوش کرد. ذهنم به روزی پر کشید که مرد حواسپرتی هنگام پیاده شدن از آسانسور در را در صورت من کوبید و رفت. من هم صورتم را با دست پوشاندم و ناله کنان به آن مرد ناسزا گفتم. از دماغم خون فواره می زد و روی صورتم می ریخت. درست همان موقع نگاه نگران او متوجه من شد. یادم می آید که با ملایمت و مهربانی حالم را پرسید ولی آن لحظه من محو صدای خوش آهنگش بودم و درد را از یاد برده بودم. یادم می آید که به آرامی دستمالی را از جیبش بیرون کشید و به سمت من گرفت و از من خواست که خون های روی صورتم را پاک کنم و من آنقدر مسخ نگاهش شده بودم که مات و مبهوت بدون کوچکترین تشکری دستمال را از او گرفتم و رفتم. اما مدتی بعد فهمیدم که چیزی را در کنار او گذاشته ام. و درست از آن لحظه به بعد بود که روز و شبم در تصویر نگاه او خلاصه شده می شد و هر چیزی را که می دیدم ناخواسته ذهنم به سمت او پر می کشید. آسانسور در طبقه ی همکف ایستاد و مرا از افکارم بیرون کشید. لبخند تلخی روی لبم نشست و سوار آسانسور شدم. کلید شماره ی هفت را فشردم و مشغول درست کردن مقنعه ی چروک شده ام شدم. دستی به کمر مانتوی سرمه ای رنگم کشیدم و نگاهی به خودم در آیینه انداختم. آسانسور در طبقه ی هفتم ایستاد. کیف سنگینم را روی شانه ام جا به جا کردم و به سمت شرکت پدرم رفتم. هلی به در شیشه ای رنگ دادم و وارد شدم که نگاه منشی شرکت روی من چرخید و لبخندی زد و از جا برخاست:

    - سلام عزیزم. خوش اومدی.

    فشاری به خودم وارد کردم و حالتی به لبهایم دادم که بدون شک بیشتر به پوزخند شباهت داشت تا لبخند. نمی دانم چرا هر چقدر که سعی می کردم نمی توانستم برخورد خوبی با این دختر داشته باشم. چاپلوسی ها و محبت های ریاکارانه اش دلم را می زد و خواه ناخواه موجب سردی من با او می شد. نگاهم را در اطرافم شرکت به حرکت در آوردم و در همان حال گفتم:

    - سلام...ممنونم...آقای پریزاد توی اتاقشونن؟

    لبخندی زد و با ناز موهای بلوند و لختش را زیر شال سرخابی رنگش فرو برد و در حالی که مانند همیشه کلمات را با کشش خاصی ادا می کرد گفت:

    - بله. می خوای ببینینشون؟ همین الان باهاشون هماهنگ می کنم که شما اومدی.

    و بعد دستش را به سمت تلفن دراز کرد که بلافاصله گفتم:

    - صبر کنین...اگه کسی توی اتاقشون نیست لازم نیست باهاشون هماهنگ کنید.

    نگاه مرددی به من انداخت:

    - آخه ممکنه ناراحت بشن.

    اخم هایم کمی در هم گره خورد. نگاهم را از او گرفتم و در حالی که از میزش فاصله می گرفتم و گفتم:

    - مسلما وقتی بفهمن که دخترشون اومده ناراحت نمی شن.

    و بعد هم بدون توجه به او دستم را بالا بردم و تقه ای به در مشکی رنگ اتاق مدیریت کوبیدم که صدای گرفته ی پدرم بلند شد:

    - بفرمایید.

    لبخند کمرنگی زدم و وارد اتاق شدم. نگاهم به پدرم که سرش را روی میز شلوغ و پر از ورقه و پرونده اش گذاشته بود افتاد. آرام در اتاق را بستم و با صدای بلند و لحنی پر از انرژی گفتم:

    - به به جناب پریزاد...نبینم که کشتی هات اینجوری به گل نشسته باشه مرد...باز چی شده؟

    پدرم با شنیدن صدای من بلافاصله سرش را بلند کرد. چند لحظه با تعجب به من نگاه کرد و بعد در حالی که آرام و بی صدا به حرف های من می خندید گفت:

    - هلنا تو اینجا چیکار می کنی دختر؟

    دستم را روی لبه ی میزش گذاشتم و خودم را بالا کشیدم و روی آن نشستم. نگاهی به دیوار های طرح چوب اتاق که تلفیقی از رنگ های قهوه ای سوخته و کرم بود انداختم و گفتم:

    - بده اومدم تا قبل از اینکه خدای نکرده بابای خوشتیپم با کشتی هاش غرق بشه نجاتش بدم؟

    از جایش برخواست و در حالی که پرونده های روی میزش را دسته بندی می کرد با جدیت گفت:

    - بسه انقدر زبون نریز....چند بار بهت گفتم که خوشم نمیاد بدون هماهنگی با من بیای اینجا؟

    می دانستم که پدرم از حضور من در اینجا با وجود ارفعی یکی از کارمند های شرکت که نگاه هایش به من از نوع جالبی نبود ناراضی است. خودم را کمی به سمتش جلو کشیدم و با مظلومیت گفتم:

    - الان که ساعت کاری تموم شده و تقریبا همه رفتن...پس دیگه اومدن من به اینجا چه اشکالی داره؟

    اخم هایش را در هم کشید و کیفش را از روی میز برداشت و پاسخ داد:

    - در هر صورت باید قبلش به من می گفتی.

    خودم را از روی میز پایین کشیدم و خندیدم:

    - عفو بفرمایید...چشم سرورم....از این به بعد بدون هماهنگی با شما پامو توی ده کیلومتری اینجا هم نمی ذارم...خوبه؟

    لبخند محوی روی لبش جاخوش کرد و گفت:

    - خب حالا... بیا بریم دیگه دیر شد...الان مامانت و هلیا نگران می شن.

    دستم را روی شانه اش گذاشتم و با شیطنت گفتم:

    - راستشو بگو بابا...شما نگران اونایی یا دلت برای سیمین جونتون تنگ شده؟

    اخمی مصنوعی روی صورتش نشاند و مرا به سمت در هل داد و در حالی که چرا اتاق را خاموش می کرد و گفت:

    - پدرسوخته بیا برو بیرون انقدر حرف نزن.

    و بعد هم یکی از همان نگاه هایش که حساب کار را دستم می داد نثارم کرد که بی صدا خندیدم. با یکدیگر از اتاق خارج شدیم و پس از سفارش های پدرم به مومنی یا همان منشی شرکت راهی خانه شدیم.
     
    میترا از این پست تشکر کرده است.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    داستان واقعی....


    این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام «نظرعلی طالقانی» است که در زمان ناصرالدین شاه ، طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.

    نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.

    مضمون این نامه :
    بسم الله الرحمن الرحیم
    خدمت جناب خدا !
    سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم.
    از آن جا که شما در قران فرموده اید :
    "ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها"
    «هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»
    من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.
    در جای دیگر از قران فرموده اید :
    "ان الله لا یخلف المیعاد"
    مسلما خدا خلف وعده نمیکند.
    بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم :
    ۱ - همسری زیبا ومتدین
    ۲ - خانه ای وسیع
    ۳ - یک خادم
    ۴ - یک کالسکه و سورچی
    ۵ - یک باغ
    ۶ - مقداری پول برای تجارت
    ۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
    مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- نظرعلی طالقانی
    نظرعلی بعد از نوشتن ..
    نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید،مسجد خانه
    خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره.

     صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او از جلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول:
    پروین اعتصامی

    "نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"

    ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:
    نامه ای که برای خدا نوشته بودند،ایشان به ما حواله فرمودند .پس ما باید انجامش دهیم. و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود.


    این نامه الآن در موزه گلستان موجود است و نگهداری می شود.
     
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    [​IMG]


    داستان, داستانهای خواندنی و جالب, داستانک, داستان کوتاه, گل, سرگرمی, بیتوته, سایت بیتوته



    دربست!




    زد روی ترمز. با خستگی پرسید: کجا؟




    بهشت‌زهرا.



    با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشی تو هفته، شهریه این ترمم جور می‌شه.»



    پایش را روی پدال گاز فشرد. ماشین پرواز کرد. اتوبان، بی‌انتها به نظر می‌رسید. در گرگ و میش آسمان، رویایی دراز پلک‌هایش را سنگین‌تر کرد. صدای پچ‌پچ مسافرهای صندلی عقب، مثل لالایی نرمی در گوش‌هایش ریخت.



    یکباره صدای برخورد جسمی سنگین، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز کرد. مثل کابوس‌زده‌ها، از ماشین بیرون پرید. وسط جاده، پسری هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نیمی از گل‌های رز و مریم را در دست داشت.
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    [​IMG]






    پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.


    عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.


    بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.


    سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.


    خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.


    ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.


    بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.


    با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.


    پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.


    سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.


    روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.


    ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.


    تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.


    محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.


    سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.


    سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.


    شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.


    لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.


    حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.


    ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.


    سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.


    اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.


    بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.


    دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.


    زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.


    زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.


    ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟


    موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.


    آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.


    عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.


    دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.


    سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.


    مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.


    تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.


    کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.


    صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.


    بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.


    ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.


    قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.


    تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.


    رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.


    تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.


    محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.


    و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.