داستان شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت: “گوش کن، میخواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت…” همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: “قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یا نه؟” گفت: “کدام سه صافی؟” – اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟ گفت: “نه… من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.” سری تکان داد و گفت: “پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذراندهای. یعنی چیزی را که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام میشود.” گفت: “دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.” – بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمیکند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم میخورد؟ – نه، به هیچ وجه! همسایه گفت: “پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.”
داستان آموزنده و کوتاه خوش شانسی یا بد شانسی؟ پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد! روستا زاده پیـر جواب داد: از کجا می دانید که ایـن از خوش شانسی من بـوده یا از بـد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیـرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فـردای آن روز پـسر پیـرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند: عجب شانس بدی! و کشاورز پیـر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بـوده پیرمرد کودن! چند روز بــعد نیـروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. هـمسایه ها بار دیگر بـرای تبـریک به خانه پیـرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کـشاورز پیـر گفت: از کجا میدانید که…؟ خیلی از ما اتفاقاتی در زندگی خود داشتیم؛اتفاقاتی که از نظر ظاهـری برای ما بـد بوده اند اما برای ما خیر زیادی در آن نهفته بوده است… خداوند یگانه تکیه گاه من و توست! پس… به “تدبیرش” اعتماد کن.. به “حکمتش” دل بسپار… به او “تـوکل” کن… و … به سمت او “قدمی بردار”
به نام او که خوبست و خوبیها را دوست دارد قاضی نگاهی به حمید کرد و گفت : ـ متهم در جایگاه حاضر بشه حمید با قیافه ای غمبار و شکسته که نمود مردی چهل ساله را داشت در جایگاه ایستاد ، در لباس مخصوص زندان کشیده تر و لاغر تر به نظر می رسید ، قاضی با اندکی مکث گفت : ـ آقای حمید سپهری شما ادعا مندرج در پرونده مبنی بر قتل عمد پروانه طهماسب را تصدیق می کنید ؟ حمید چشماشو رو به زحمت بست نفس پرصدایی کشید ، انگار لب هاش با سوزن حسرت به یک دیگر دوخته شده بود ،با پوز خند وکیل مدافع مقتول به زحمت لب هاشو از هم جدا کرد ،حس کردم میخواد داد بزنه گریه کنه اما نمیتونست ، قبلا گفته بود که از این جایگاه لعنتی که ثانیه های مرگ بار رو بهش یادآوری میکنن از فریاد های بی صداش که به گوش کسی نمی رسه خستست ، حدسم درست بود باز هم سکوت کرد ... قاضی سوالش رو این بار با جدیت بیشتری تکرار کرد: ـ آیا اظهارات موکل مقتول را قبول دارید ؟ ... خانوم قاسمی توجه داشته باشید که سکوت موکل شما صرفا به معنی پذیرش جرم محسوب میشه گوشه لبمو گاز گرفتم وبه حمید زل زدم ، میدونستم دلهره هام الکی نبود، او این بار بهم قول داده بود همه حقایقو بگه ...اینجوری زمان بیشتری می تونستم برای ثابت کردن بیگناهیش بخریم اما این سکوت لعنتیش داشت همه چیزو خراب میکرد حمید به سمتم چرخید نگاه سردش لرزه به جونم انداخت و تیشه زد به ریشه تمام امید هام ، ترجیح دادم با لبخند دلگرم کننده ای جوابشو بدم دوباره از من رو گرفت لب هاشو از هم جدا کرد تا بالاخره زبون باز کنه با اینکار جون دوباره گرفتم اما به ناگاه کمی تلوتلو خورد و قبل از اینکه به حالت غش به زمین فرود بیاد، دستای سرباز اونو سرپا نگه داشت همهه ای پیچیدقاضی همه رو دعوت به سکوت کرد ، ازروی صندلی بلند شدم و دستمو بالا بردم و گفتم : ـ جناب قاضی موکلم در شرایط مناسبی نیستن خواهشمندم جلسه دادگاه رو به روز دیگه ای موکول کنید با این حرف برای خودم و حمید زمان خریدم ...زمانی که به طور مطلق حکم طلا رو داشت . وکیل مقتول که مردی قدبلند میانسال و چاق بود از جا برخواست و با تحکم گفت : ـ اعتراض دارم جناب قاضی ، این دفعه دومیه که متهم با سیا نمایی سعی در گول زدن قضات داره قاضی نگاهش رو به حمید دوخت ، حال نازار حمید آنچان بد جلوه میکرد که من مطمئن شدم این کارش نمایش یا بازی نیست و مثل همیشه ضعیف و رنجوره ، با وجود ظاهر و استیل زیباش ضعف و سستی جسمیش به سختی قابل باور بود ، قاضی نگاهش رو از حمید که مانند یک مرده متحرک به زحمت ایستاده بود گرفت و گفت : ـ اعتراض وارد نیست ... بعد از مختصر صحبتی با مستشار، با بردباری جلسه بعدی دادگاه رو به روز دیگه ای موکول کرد با خروج قضات خودم رو به حمید رسوندم به دنبال دزدیدن نگاهش بودم که از همه مخفی و به زیر افتاده بود ، انگار که در دنیای دیگه ای سیر میکرد و این روحشه که بدن بی جانش رو به حرکت در میاره ...سرباز به دست های حمید دستبند زد و به کمک سرباز دیگه ای زیر بغلش رو گرفتند تا دوباره به زندان منتقل کنند همینکه از در خارج میشدن خانوم فرهمند رو به روی حمید ظاهر شد با همون ظاهر شیک و لباس های عیونیش ، خودم به نزدیکیشون رسوندم چون مطمئن بودم حمید چیزی از مکالمشون به من نمیگه ...خانوم فرهمند نگاه اشکبار اما بی رحمشو به او دوخت و زیر لب زمزمه کرد : ـ فقط ابراز پشیمونی کن لعنتی
ماشین رو کنار خیابون گذاشتم و راه افتادم سمت خونه ی سایه...خدا خدا میکردم تو مهمونی نباشه ولی معلوم بود دعوت شده...زنگ زدم ...درو وا کردن و رفتم سمت ساختمون واای تا از این باغه رد بشم و برسم به ساختمون فردا میشه... سعی کردم لبخند بزنم تا معلوم نشه تو گلوم بغض دارم...در اسانسور باز شد و اروم به سمت خونه ی سایه رفتم.زنگ رو زدم و عد از چند دقیقه قیافه شاد سایه رو دیدم -سلااااااااااااااام اجی دیر کردی -لبخند زدم و گفتم خوبه همیشه سر وقت میام حالا یه دفعه دیر کردم که نباید منو بزنی...گناه دارماااااا -یه نگاه عمیق تو چشمام کرد و گفت از چیزی ناراحتی؟ - نه بابا... حالا میتونم بیام تو؟؟؟ سایه از جلو در رفت کنار و منم رفتم تو با ورودم همه بلند شدم اول رفتم سمت مهرسا و عرفان با مهرسا دست دادم و بغلش کردم و اروم تو گوشش گفتم این پسره ی شیر برنج که باز با توئه محکم بازوم رو فشار داد و گفت -خفه بمیر لطفا از کنار عرفان با بی تفاوتی رد شدم همه میدونستن زیاد پسرا رو تحویل نمی گیرم واسه همین زیاد تعجب نکردن سمت خورشید رفتم که با دانیال نشسته بود لا مصب انقدر دوستام زیادن که همین احوال پرسیش کلی طول میکشه طبق معمول خورشید با دانیال و شارمین با فربدو رائیکا هم که هر روز با یکی بود .یهو چشمم به کیانا افتاد اتیش گرفتم همیشه ازش بدم میومد و اونم مثل کنه چسبیده بود به ما با سردی بهش سلام کردم و اونم بدون سلام گفت -وااااااااااااای ببین کی اینجاست آرام مزاحم!!! خییییییییییلی بد شد که تو اینجایی اینطوری نمی تونم حال کنم وااای سایه چرا اینو دعوت کردی میخواستم با عشقم خوش باشم -تا اون جایی که من خبر دارم هیچکس ترو انقدر ادم حساب نمیکنه که بخوای عشق کسی باشی -دهنت رو ببند -وااای خدا نگو اینطوری ترسیدم ببین دیگه داری خیلی پرو میشی و زیاد از حد داری پاتو از گلیمت دراز تر میکنی -ببین بهتره بدونی سامان خودش بهم گفت حالش از تو بهم میخوره سامان مال منه بفهم -تو خیلی غلط کردی که سامان همچین حرفی زده -میخوای اس ام اسش رو ببینی -قدیمی شد این حرفا همه میدونن خط سامان دزدیده شده با خطی که نداره و الان دست توئه به خودت اس میدی؟؟؟؟؟واقعا متاسفم برات -من اصلا ایران نبودم که بخوام خط سامان رو بدزدم -ببین خودتی فکر نکن از همه باهوش تری زنگ در به صدا در اومد سایه یه متر پرید هوا و گفت اخ جون داداشم اومد .کیانا بلند شد و یه دسته گل خوشگل رو از رو میز برداشت و رفت سمت در ...صدای حرف زدن سایه با داداشش بلند شد وبعد هم صدای کیانا رو اعصابم خط انداخت -سلام عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود تو این دو ماه که نبودم کلی یادت کردم اینا هم نا قابلن فقط خواستم بدونی از همه برام مهم تری گلا رو بهش داد و دستش رو دور بازو ی سامان انداخت و یه لبخند دندون نما هم زد بعد هم احوال پرسیا شروع شد .من مثل این مظلوم ها یه گوشه وایستاده بودم وقتی بهم رسید یه لبخند کوچیک زد و اروم گفت سلام . منم اروم جوابش رو دادم . کیانا محکم دستش رو کشید و گفت -بیا بریم پیش بقیه واسه این دختره که خودش رو لای چادرچارقد میپیچه وقت صرف نکن!!! سامان با صدایی که همه بشنون گفت از نظر من آرام از خیلیا که مثل تو اند هزار تا کثافت کاری تو کارنامه ی گذشته شونه و هر روز به یکی میگن عشقم خیلی هم بهتره ..بعد هم باخشم دستش رو از بازوی کیانا کشید بیرون و با عصبانیت رو یکی از مبلا نشست و دسته گلش رو پرت کرد رو میزی که کنار دستش بود . کیانا با عصبانیت بهم نگاه کرد و انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت -فکر کردی میزارم بهم برسین؟ هه کور خوندین من نمی زارم .فکر کردی نمیدونم این اتیشا از گور تو بلند میشه -سامان اومد وایستاد جلوم و رو به صبا گفت --دهنت رو ببند یه بار دیگه ببینم داری این طوری با آرام صحبت میکنی من میدونم و تو .خر فهم شد؟؟؟ -این چه کاریه سامان واسه این دختره... -اون دهن کثیفت رو ببند حالم ازت بهم میخوره الانم بهتره گمشی -من تا تکلیف معلوم نشه جائی نمیرم -تو چقدر پروئی چه تکلیفی؟؟؟بهت دارن با صراحت میگن گمشو نمیری فکر کردی داری با این کارات منو جذب میکنی؟؟؟ -تو بهم قول ازدواج دادی منم از حقم نمیگزرم سامان محکم زد تو گوشش و رفت نشست رو مبلا و صورتش رو گرفت تو دستش .دختره کثااافت ابروم رو جلو همه برد نمیتونستم نگاه های خیره ی روم رو تحمل کنم رفتم تواتاق سایه و نشستم یه گوشه زانو هام رو بغل کردم خیلی مقاومت کردم که اشکم نریزه ولی بالا خره سیل اشکام سرازیر شدن در اتاق باز شد سرم رو بلند نکردم و همون طوری گفتم˸ سایه خواهش میکنم تنهام بزار. صدای قدمها نزدیک شد و صاحب اون قدم ها گفت -چرا میزاری اذیتت کنه ؟چرا جوابش رو نمیدی؟چرا؟با این کارات داری کلافه ام میکنی .؟د لا مصب چرا میزاری هرچقدر دوست داره تحقیرت کنه و هیچی نمیگی هان ؟؟چران جوابم رو نمی دی؟ بفهم که داری زندگیم رو نابود یکنی.بفهم که وقتی اون دختره میاد سمتم و دستم رو میگیره چه ضربه ای بهم وارد میشه.بفهم که عین بقیه پسرا نیستم وحتی دست عشقم رو نمیگیرم !تا پاک بمونن و میدونی این چقدر سخته؟همه با عشقشون راحت اند و.بفهم که دوس دارم - تو هم بفهم که چشم داشتن به مال مردم گناهه تو قسمت من نیستی من نمیتونم به تو که مال هرکسی جز منی بگم عشق یا دوست تو هم بفهم که چه.. -هیییییس کی گفته من مال یکی دیگه ام چرا چرت میگی؟ - خواهش میکنم بیشتر از این عذابم نده ... بلند شدم و کیفم رو برداشتم و رفتم تا دستگیره در رو گرفتم صداش رو شنیدم که با تمنا پشت سرم گفت -آرام نرو...خواهش میکنم.. برنگشتم نگاهش کنم فقط گفتم -خداحافظ امیدوارم به کسی که قسمتته برسی...منو هم عروسیت دعوت کن!!! -آرام...... - هیییییییییس باور کن برام سخته ولی ... دیگه تو اتاق نموندم رفتم بیرون. صدای حق حقش رو شنیدم ولی برنگشتم نگاهش کنم سایه با اضطراب یه گوشه وایستاده بود تا منو با اون قیافه گریون دید دوید سمتم و گفت -چی شدآرام؟؟؟ -مگه قرار بود چیزی بشه؟؟ببخشید من باید برم!! -صبر کن منم باهات بیام با حالت که نمی تونی رانندگی کنی و سریع سمت اتاقش دوید . من مونده بودم و نگاه های خیره ای که روم ثابت بود صدای پاشنه های کفشهای کیانا که به سمتم میومد رو شنیدم و سرم رو اوردم بالا -ببین خا... صدای آرمیس که داشت از اتاقش بیرون میومد هم بلند شد -خفه شو.هیچی نگو الانم از خونمون گمشو بیرون - من جایی نمیرم مگه با سامان -پس بتمرگ تا زیر پات علف سبز بشه اون با تو هیچ جا نمی یاد -هه به همین خیال باش سایه دستم و کشید و همین طور که میرفت سمت در گفت ˸شارمین نزاری این دختره بره تو اتاقم اینجا بمونین تا برگردم و رو به کیانا گفت˸وای به حالت اگه برگشتم بازم اینجا باشی. و به سرعت به سمت در خروجی رفت و منم دنبال خودش کشوند وسط باغ صورتم رو با دستاش قاب گرفت و گفت˸چرا جواب اون دختره رو نمیدی؟چرا انقدر هم خودت رو هم اون اراد بیچاره رو حرص میدی؟چرا.؟؟؟؟.. -بس کن دیگه..بس کن..طاقتم تموم شده مگه من چقدر تحمل دارم؟بفهم که نمی تونم این بار رو به دوش بکشم.تو خودت همیشه میگفتی باید هوامو داشته باشی چون شونه هام ظریف اند و تحمل درد های بزرگ رو ندارن تو خودت بودی که میگفتی بهت تکیه کنم حالا هم اینقدر اذیتم نکن بزار بهت تکیه کنم انقدر تو سرم نزن که چرا جواب کیانا رو نمیدم من دلیل دارم ..گناهه چشم به ما مردم داشتن سامان مال من نیست - کی گفته مال تو نیس؟ - کی گفته مال منه؟اگه مال من بود تا حالا بهم میرسیدیم منم ازت خواستم بس کنی تنها چیزی که الان میخوام اینه که هیچکدممون حرفی نزنیم سایه با عصبانیت با ریموتش در ماشین و پارکینگ رو باز کرد و ازخونشون رفت بیرون -میگم یکی از بچه ها ماشینت رو بیارن سرم رو تکون دادم و سرم رو به شیشه ماشین چسبوندم و به منظره بیرون زل زدم .باران تندی شروع شد... -سایه میشه با هم بریم زیر بارون سرش رو تکون داد و یه گوشه پارک کرد از ماشین پیاده شدم و رفتم زیر بارون دستهام رو از هم باز کردم و صورتم رو بالا گرفتم تا بارون صورتم رو بشوره میخواستم تصویر این عشق از رو پیشونیم پاک بشه ...به سایه نگاه کردم اونم زیر بارون گریه میکرد حق داشت گریه کنه هر کس از لحظه به لحظه عشق آرام و سامان خبر داشت باید الان زار میزد...خاطراتم اومدن تو ذهنم کاش میشد دوباره اون لحظه ها رو داشت..ای کاااااااش......یاد حرف همیشگی سامان افتادم که میگفت˸ ای کاش کاری نکنیم که بعدش بگیم ای کاش! ******************* -بالاخره گرفتیمش دید گفتم میتونیم -ارام اینقدر ضایع بازی درنیار زشته -حرف نباااااااااااااااشه فکر کردی الکیه؟مدرک لیسانس گرفتن اونم از دانشگاه تهران.مهرسا تو واقعا فکر میکنی شوخیه؟؟؟ -چی میگین شما دوتا باز دارین کل میندازین -سایه جونم این مگه شادی نکنم اخه مدرک مهمیه -ارام تو این یه مورد حق کاملا بامهرساست -ایییییییییییش ...بچه ها بیایین بریم کافی شاپ میخوام مهمونتون کنم -ای جان -خورشید خانم نو فقط سر اینطور چیزا پایه ای...بروبکس بیاین تا کافی شاپ پیاده بریم یه ذره را بیشتر نیس همه موافقت کردن با شوق و ذوق رفتیم سمت کافی شاپ تو راه واسه اولین بار حرفی نزدم داشتم برنامه میریختم که الکی تو خونه گریه کنم بگم قبول نشدم بعدش که کلی همه رو اذیت کردم واقعیت رو بهشون بگم -چته ؟؟؟؟چرا ساکتی؟؟؟ -سایه تو هم کرم داریااااا حالا من یه بار خواستم دخمل خوفی باشم تو نزار -واقعا تو این همه سال دوستی اولین بار بود در حال تفکر دیدمت -مررررررض اصن من باید جونتون رو به لبتون برسونم تا وقتی دو دقیقه میام نقشه شیطانی بکشم مزاحم نشین خورشید˸2دقیقه هم ساکت میشه داره فکر شیطانی میکنه این دیگه کیه -اجی!!!!!!!! همه همزمان با هم برگشتیم و نگاه کردیم به پشتمون .این دیه کیه؟؟؟؟ سایه˸وااااااای داداش تویی؟؟؟واقعا خودتی؟؟؟کی برگشتی و بهم خبر ندادی نامرد سایه همین طوری میرفت سمت پسره و از هیجان نمیدونست چی بگه اخر هم خیلی شیک و مجلسی پرید تو بغل داداشش.شنیده بودم سایه ی داداش داره ولی هیچ وقت ندیده بودمش اخه اینطور که خود سایه میگفت باباش داداشش رو از12سالگی میفرسته کانادا واسه تحصیل پزشکی بعد اینم چون به پزشکی علاقه نداشته رشته زبان فرانسه رو انتخاب میکنه و همون جا میمونه تا فارغ تحصیل بشه فکر کنم الان فارغ تحصیل شده که اومده سایه˸ارام جون من با داداشم میرم خونه اشکال نداره؟؟؟ اروم و قدم به قدم نزدیک اونا شدم و گفتم˸نه عزیزم اختیار داری بالاخره داداشتون برگشتن و الان باید پیش ایشون باشین حالا فوقش شیرینی مدرک منو بعدا اختصاصی میخوری من دیگه مزاحمتون نمیشم دستم رو بردم جلو و با سایه دست دادم و رو به داداشش گفتم˸با اجازتون!!!!!!!!سایه همچین چشماش 4تا شده بود که از تعجب زبونش بند اومده بود برگشتم سمت بچه ها دیدم اونا هم هنگ کردن اروم ولی طوری که بشنون گفتم˸بریم کم کم از حالت شوک اومدن بیرون و راه افتادن خورشید˸واااااااو آرام من نمی دونستم تو بلدی بدون تیکه حرف بزنی و مودب باشی شارمین˸از تو واقعا بعید بود رائیکا˸این همه تواضع و ادب از تو بعیده والاااااااا.ببینم خودتی؟؟؟سرت به جایی نخورد -ای الهی به خاک سیا نشینین!حنما باید شیطونی کنم عایا؟؟؟نمیتونستم وقارم رو بیارم پائین...درضمن کور بشه جفت چشماتون که نمیتونین منو ببینین که دارم با پرستیژو کلاس بالا رفتار میکنم خورشید˸حالا چی مهمونمون میکنی؟؟؟ -کوفتم و دردم و زهرمارم...بی انصافا یه دفعه که سایه هم بود همتون رو باهم میبرم مهرسا˸مطمئن بودم یه جوری میزنی زیرش -ای بابا گفتم با سایه میبرمتون...اصلا برا جبران تاخیرم منو ازاده صدای جیغ همشون رفت هوا منم صدام رو شبیه مامانا کردم و گفتم -واه واه چه جلافت ها یه دختر متین و موقر نباید جیغ بزنه...اصلا در شان یه دختر خانم محترم نیس.یه کم حیا هم خوب چیزیه والاااا ما هم سن شما بودیم کی از این کارا میکردیم/؟؟دوره زمونه عوض شده چه بی شرم و حیا شدن دخترا کیانا ˸سلاااااااااااام دوستان ایییییش باز این دختره مزخرف اومد یه ایییییش کشدااااااااااااااار و بلند گفتم طوری که بشنوه بعد کامل برگشتم چون پشتم بهش بود -فرمایش؟؟؟ -کی با تو حرف زد ؟؟؟با دوستای گلم بودم هیچ وقت حال کل کل با صبا کیانا رو نداشتم بلد نبود خوب جواب بده فقط بلد بود غدغد کنه یه تیکه هایی مینداخت مال عهد بووووووووووق بود با بچه ها خداحافظی کردم و راه افتادم سمت ماشینم که صدای صبا که داشت با مهرسا حرف میزد باعث شد برگردم کیانا ˸اون خوشمله کی بود اومده بود پیشتون؟؟؟ -به تو چه .مگه فضولی؟؟؟ -اه...آرام تو نمیتونی تو هر کاری دخالت نکنی؟؟ -بچه پرو خودت که فضول تر از منی... -خودت محترمانه جواب بده -انقدری نیستی که با حرفت بٍگرخم و سریع همه ی اطلاعات رو رو کنم -میزنمت هاااا -در اون صورت فرهنگ پائین خودت رو میرسونی عادت داشتم واسه دانشگاه رفتن مقنعه سرم کنم و دور گردنم یه شال ست مانتوم بپیچم. کیانا هم از این مدل تیپ من بدش میومد واسه همین با حرص از کنارم رد شد و تو یه لحظه یکی از بال های شالم رو محکم کشید منم حرصم گرفت از پشت مقنعه اش رو کشیدم که موهای جنگلیش ریخت بیرون از تعجب خشکم زد انقدر موهاش ژولی پولی بود که به جنگل پیچکا گفته بود زکی!چند تا پسر هم داشتن از اونجا رد میشدن که با دیدن موهای کیانا زدن زیر خنده.منم خیلی ریلکس با بروبکس خداحافظی کردم دویدم سمت ماشینم .تا نشستم تو ماشین صدای گوشیم بلند شدسایه دیوونه بود اس داده بود که˸ایول خانمی چه موقر شدی!!بی جنبه دیگه نمی زارم داداشم رو ببینی. واااااا مردم روانی شدنا من خاصتم ابرو داری کرده باشم حقش بود جلو داداشش ابروش رو میبردم تا حالیش بشه یاد داداشش افتادم واسه خودش تیکه ای بود خوشگل وخوشتیپ و خوش اندام یه پیرن مردونه سرمه ای پوشیده بود و استین هاش رو تا کرده بود یه جین هم پوشیده بود کفشاش رو هم ندیدم درسته فضولم ولی در حین موقر بودن نمیشد فضولی کرد. لایک فراموش نشه
فصل اول ____________________________________________________ با لباسهای کهنه و مندرس کنار خیابان ایستاده بودم...سرمای سوز دار پاییزی تمام تنم را می لرزاند..کنار خیابان منتظر یک تاکسی بودم..به شدت می لرزیدم و عصبی بودم از اینکه چرا در این خیابان های خلوت بالای شهر هیچ ماشین مناسبی پیدا نمی شود که مرا به پایین ترین نقطه ی شهر برساند...در دل دعا می کردم:خدایا خواهش می کنم..دیگه نمی تونم..بسه..کافیه..التماس می کنم..یعنی پیدا کردن یه تاکسی تو این نقطه از شهر اینقدر سخته؟؟..در افکار خودم غرق بودم که صدای لاستیک های پر جیغ ماشینی را که جلوی پایم به شدت ترمز کرد شنیدم...عصبی بودم و افکارم پاره شده بود..دختری شیک پوش و جذاب از ماشینی مدل بالا که حتی اسمش را هم نمی دانستم پیاده شد... رو به او با نهایت خشمم داد زدم:چته؟؟...فکر کردی کی هستی با این ماشینت؟؟ خوبه بهم نزدی..روانی.. دختر ملایم و مجلسی خندید و گفت:تند نرو..تند نرو...بیا بالا کارت دارم.. در عرض یک ثانیه چشمانم به اندازه ی چشمان وزق گرد و گشاد شد..بعد اخم پررنگی چهره ام را پوشاند و همان اخم لحنم را خشن کرد:برای چی؟ باز هم خندید و گفت:نترس بابا کاریت ندارم..فقط می خوام یه چیزی بهت بگم..سوار شو می رسونمت.. با همان اخم و جدیت ادامه دادم:خوب هر حرفی هست همین جا بزن.. ارام گفت:باشه..میشه سوار شی؟قول میدم حرکت نکنم...این دختر زیبا زیادی مشکوک بود با ان ماشینش...مستاصل بودم و از طرفی هم کنجکاو..یه دختر بالا شهری و پولدار چه سنمی با منه بی قواره داشت..به دختر جوان که بیشتر از 20سال نداشت نگاه کردم و گفتم:قول بده از اینجا جنب نخوری.... لبخند زد..لبخندش و شیرین و خواستنی بود..نمی دانم چه شد که من که به سایه ی خودم هم اطمینان نداشتم سوار ماشین ان غریبه ی جذاب شدم... روی صندلی های چرم ماشین که گرم و راحت بود فرو رفتم و گرمای مطبوع ماشین را به جان کشیدم.. دختر دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:سلام..من ساحلم... دستم را به دست گرمش سپردم و ارام گفتم:علیک سلام...منم فریماهم..لحنم یکم شاکی وار بود.. اما او باز هم لبخند زد:وای...چه اسم قشنگی..فریماه..چقدرم که به چهره ات میاد... با خنده گفتم:طعنه میزنی؟؟!! هول شد:نه به خدا..تو خیلی نازی..خیلی هم مهربون به نظر می رسی... کلافه گفتم:خیله خوب طفره نرو...کارت رو بگو... کمی رنگ به رنگ شد و به من من افتاد:راستش...میدونی... یکم سخته..من می خوام کمکم کنی... با خنده گفتم:من؟؟!!..فکر نکنم من بتونم کمکی به تو بکنم.... گفت:چرا می تونی... چشم غره ای به مکث های بی موردش بین کلمات رفتم و غریدم:ببین ساحل خانم..من زیاد وقت ندارم..تو هم بهتر رک و پوست کنده بگی از من چی می خوای؟ کمی دستپاچه شده بود:ببین فریماه من خواهری ندارم..خانواده ام اصرار دارن تا یه همراه برام بیارن اما همراهی که اونا انتخاب کردن....خوب اون دختر منتخب من نیست..یه دختر لوس و افاده ای..اما من می خوام کنار کسی باشم که خودم انتخابش کردم...راستش فکر کردم تو می تونی همراه خوبی برام باشی...فکر نمی کنم تو خانواده ای داشته باشی...داری؟؟!! غمی عمیق مانند میخ در چشمهایم فرو رفت...سوزش اشک در چشمانم رقصید...با بغضی ضعیف گفتم:درسته من خانواده ای ندارم... غمگین گفت:فراری هستی یا..و ادامه نداد.... پوزخند زدم:نه همون یا..مادر من وقتی یکساله بودم فوت شد..بعد از اون پدرم معتاد میشه و از غم مرگ مادرم گوشه ی خونه میوفته و همسایمون مسولیت منو به عهده میگیره...چون پدرو مادر من به خاطر ازدواجشون از خانوادهاشون طرد شدن...بنابراین من نه خانواده ی پدرم رو میشناسم نه خانواده ی مادرم...همه کس من همون زن همسایه است...الانم من هیچی از حرفای تو نفهمیدم.... با ناراحتی ِمشهودی گفت:واقعا" ناراحت شدم...منظورم پدرو مادرتن...راستش من تو خونه خیلی تنهام...کسل و بی حالم...هیچ دوستی ندارم و این اواخر هم دچار افسردگی شدم...دکترم گفته باید روابط اجتماعیم رو گسترش بدم...باید یه دوست صمیمی داشته باشم که همه جا همراهم باشه...تو خونه...بیرون...دانشگاه... مامان دختر یکی از دوستاش رو برام در نظر گرفته...ما فامیل پر جمعیتی نداریم بنابر این دختری که همسن من باشه تو فامیل نیست..از اون دختره هم خوشم نمیاد... به مادرم گفتم اون گفت اگه بتونی کسی رو تو اطرافیانت پیدا کنی که لایق دوستی با تو باشه من مخالفتی ندارم....
ننوشته ادامه دارد یا ادامه در قسمت بعد یا اصن ادامه ندارد الان تکلیف چیست؟ چه بلایی سر ما میاد؟ کی پاسخگوهه؟ این رمانه!اگه بخوای هرسری همین مقدارش رو بذاری میشه عین سریال یانگوم که هفته ای یه بار میذاشت من راهنمایی بودم شروع شد رفتم دانشگاه تموم شد.
چشمامو آروم باز کردم.. پتو رو دادم کنار و نشستم سر جام.. کش و قوسی به کمرم دادم.. خشک شدم بس که روی زمین خوابیدم.. به ساعتم که نگاه کردم دیدم تازه چهار صبحه.. پتوی نازک تقریبا پاره پورمو برداشتم انداختم روی سرم و در اتاق که نه زیر زمین که برام حکم اتاقمو داره رو باز کردم به زور و از پله ها رفتم بالا.. صدای چندش آور اون زن هنوز میاد.. اه چقد یه زن میتونه عوضی باشه؟؟ اونم آدم قحطه با یه مرد که از مرد بودن هیچی سرش نمیشه.. باز خوبه با من کاری نداره.. نیازاشو سر یکی دیگه خالی میکنه اونم با دادن یه قرون پول مفت و حروم.. من که هیچ وقت از پولی که در میاره استفاده نکردم.. نخواستم حروم خور باشم.. رفتم تو حیاط و نشستم لب حوض.باز خوبه این خونه برامون مونده و ندادتش به باد خیلیه.. حالم از هر چی مرد و این جور چیزا بهم میخوره.. پتو رو گذاشتم روی پام و شروع کردم به وضو گرفتن.. کی فکرشو میکنه دختر یه مرد قمار باز آشغال ، نماز بخونه؟؟ مطمئنم که هیچ کسی به مخشم خطور نمیکنه این موضوع.. صورتمو که شستم از سردی آب یهو سگ لرزه ای زدم.. لعنتی چقد هوا سرده.. وضو رو که گرفتم نگاهی به حیاط خونه که نه خرابه انداختم. یه خونه کلنگی که دست بزنی دیوارش میریزه با یه حیاط که حدودا دویست متره.. کلا زیر بنا خونمون سیصد متره.. اما تو این خونه دراندشت من تو زیر زمینش زندگی میکنم واسه خودم..انگار نه انگار که بابایی دارم که اون بالا داره یه غلاطایی میکنه.. به معنای واقعی کلمه ازش متنفرم.. هیچ وقت هم به خاطر این کاراش نمیبخشمش.. تا میتونم سعی میکنم که باهاش هم کلام نشم.. خیلی بده آدم از هم کلام شدن با پدرش که پوست و خونت ازشه متنفر باشه و اصلا نخواد که در روز حتی یک بار ریخت نحسشو ببینه.. سریع از لبه حوض بلند شدم و رفتم توی اتاقم. رسیده بودم به آخرین پله که صدای نازک و جیغ جیغوی اون زن عوض اومد.
زن: راستی عزیزم.. به بابات بیشتر برس.. شده پوست و استخون!! قهقهه اش کل خونه رو برداشتم پوزخندی زدم و رفتم داخل اتاقم.. سریع درشو قفل کردم و جا نمازم که هدیه مادر خدا بیامرزم بود و از داخل کمد برداشتم.. بازش که کردم با دیدن عکس مادرم جون گرفتم و همه غمام فراموشم شد.. عکس برداشتم و گفتم: سلام قربونت برم.. خوبی؟؟ محکم بوسیدمش و گذاشتم عکسشو لای قرآن و با خودم گفتم: یه روزی یه جایی انتقام کاری که باهات کردو ازش میگیرم.. مطمئن باش..!! یه یا علی گفتم و شروع کردم به نماز خوندن.. نمازم که تموم شد ختم قرآنی که واسه مامانم دارمو دو جز خوندم و بستم گذاشتم داخل کمد دوباره.. به اطرافم نگاه کردم.. یه زیر زمین که حدودا شصت متره.. برای من که اینجا تنهام خیلی هم زیاده.. دو تا تیکه فرش که از بالا آوردم و یه گاز و یخچال و یه بخاری کوچولو.. دو تا هم تشک و بالشت و پتو.. دو تا دارم چون تنها دوستم که باهام خیلی خوبه میاد پیشم بعضی موقع ها میمونه.. اسمش نوا.. خیلی دوستش دارم تنها دوستی که دارم. من به خاطر شرایطی که دارم نمیتونم با هر کسی دوست بشم و خودمم اصولا آدم معاشرتی نیستم.. همه بهم میگن خیلی مغروری.. البته همه که میگم منظورم به نوا بود.. هه.. نوا واسه من همه!! به کمدم که نگاه کردم خندم گرفت.. یه عکس از من و نوا وقتی که ابتدایی بودیم روش چسبوندم که تو تولد نوا من یه تیکه از کیکو زدم به صورتش اونم منو کیکی کرد.. وای که چقد خندیدیم اون روز.. هیچ کسی باهامون کاری نداشت.. مامانش خیلی خوبه من عاشق مامانشم البته بعد مامان خودم.. این مردک پست فطرت یک بار که داشت قمار بازی میکرد سر مامانم شرط بست.. اون بازیو باخت و مامانم به تباه رفــــت... داغون میشم وقتی یادم میاد اون صحنه که خود آشغالش داشت قرت قرت ویسکی میخورد و جیغای مامانم از داخل اتاق میومد.. از اون روز دیگه واقعا منتظر یه فرصتم که بکشمش.. سرمو گذاشتم روی پاهام و چشمامو واسه چند دقیقه بستم.. دلم یه خواب طولانی میخواد اما بعد کشتن این نامرد.. اینقد ازش بدم میاد که دوست ندارم اسمشو به زبون بیارم.. رفتم روی تشکم راز کشیدم و دستامو گذاشتم زیر سرم.. بخوابم چهار ساعت دیگه باید برم سرکار.. این دفعه اگه دیر برم دیگه اخراجم.. تو یه فروشگاه لباس فروشی که بنده حسابدارشم.. بالاخره هر چی باشه لیسانس حسابداری.. کمم نیستا!! به زور خرج دانشگامو میدادم ولی بالاخره تمومش کردم.. با معدل هیجده و نیم.. عالی بود به نظرم.. راسته میگن اگه آدم تو سختی باشه میفهمه زندگی یعنی چی و قدر پول و این چیزا رو میدونه.. من الان هزار تومنم واسم کلی الکی خرجش نمیکنم.. پتومو دادم روی خودم و طبق عادت همیشگیم دمر گرفتم خوابیدم..
با شنیدن آهنگ مزخرف گوشیم از جا پریدم.. باز من یادم رفت این آهنگ مسخره رو عوض کنم.. یه صدای قورباغه که وقتی قورقور میکنه یک لحظه احساس میکنی وسط مرداب گرفتی خوابیدی.. گوشی نیست که توپ فوتبال.. یه دوازده صفر نُه از این مدل رنگیای دوازده دوصفر.. سگ جونه لامصب... هر دفعه از دستم میوفته پایین باز آدم نمیشه.. از جام پریدم رفتم تو دستشویی و صورتمو شستم و بعدشم یه دوش گرفتم.. شدیدا تمیزم.. هر روز تو حمومم.. کارم که تموم شد به ساعت نگاه کردم دیدم یک ساعت بیشتر وقت ندارم.. مقنعمو برداشتم و سرم کردم و رفتم از داخل کمدم یه مانتوی آجری رنگ برداشتم.. چند روز پیش که حقوقمو دادن با عیدی رفتم چهارتا مانتوی ارزون گرفتم رنگ به رنگ.. خیلی خوشگلن با این که ارزونن.. صد تومن پول مانتوها رو دادم بقیه رو گذاشتم تو حسابم.. الان نزدیک پنج میلیون تو حسابم پول دارم.. ولی قصدم اینه که فوق لیسانس بگیرم برا همین دارم پول جمع میکنم.. مانتومو که پوشیدم رفتم شلوار جینمو هم پوشیدم کیفمو برداشتم و رفتم سر یخچال.. درشو که باز کردم اه از نهادم بلند شد.. ای بابا.. این جا که به جز دو تا خیار پژمرده شده و یه گوجه هیچی نیست؟؟ درشون آوردم و سریع شستمشون و با چاقو و یه نون نشستم روی اپن.. این اپن اینجا رو دوست بابام دلش به حالم سوخت برام زد.. یه آشپزخونه دارم جیگر.. حداقل یه کاری بابام تو عمرش برام کرد این بود که این پایینو تر و تمیز تحویلم داد.. همچین رنگ شده و عالی.. حتی یه پنجره کولر آبی هم دارم.. خوبی این پایین اینه که راحتم و مزاحم ندارم اطرافم.. ولی بالا سرم که دارم.. وای که چه شبایی با صداهای جیغ زنای مختلف از جام پریدم.. جیغ و خنده های مستانه و از این چرت و پرتا.. خیارو گوجه رو گذاشتم لای نون و زدم تو رگ.. وقتی تمومشون کردم کارت اعتباریمو از داخل یه کیف دیگم برداشتم و کلید خونه هم گرفتم و بالاخره رفتم بیرون.. در اتاقمو که قفل زدم با عجله کتونی آلستار مشکیمو پوشیدم و سریع از خونه زدم بیرون.. واسه در اتاقم سه تا قفل خریدم.. هر وقت یه جایی میرم این قفلا رو میزنم بعدش میرم.. به این مردک که اعتباری نیست میترسم بره تو خونه زندگیمو به گند بکشه.. اون تو آدم نماز میخونه.. والا!!! سریع یه تاکسی گرفتم و کرایه رو که دادم بعد گذشت یک ربع تو ترافیک موندن بالاخره رسیدم به فروشگاه.. به ساعتم نگاه کردم.. تازه هشت و سه دیقه ست ولی این مدیر ما اگه یه دقیقه از هشت دیرتر بیای بدبختت میکنه.. سریع رفتم داخل.. ما اونجا لباس فرمی نداریم که وقتی دیر رسیدیم نگران این باشیم که وای لباس و این چیزا.. وقتی رسیدم دم مغازه یهو وایستادم.. این چرا اینجاست؟؟ دیدم مدیرمون دست به عصا داره راه میره.. تنها جایی که خالی و تو چشمه جای خالی بنده حقیر.. دوستم یاسمن بهم اشاره زد که نیا تو برو.. آخه کجا برم؟؟ اشکم داره در میاد خدایا ولی خودت که میدونی من گریه مریه تو کارم نیست.. کیفمو گذاشتم روی دوشم وقتی که آقای اصغری دور آخرشو داشت میزد پشتش که به من بود سریع پریدم تو دستشویی.. چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم بیرون.. وقتی منو دید با تعجب گفت: کجا بودین خانم الیاسی؟؟ با خونسردی گفتم: معذرت میخوام اما دستشویی بودم. اصغری: کی اومدین؟؟ ـ قبل اومدن شما. اصغری: بفرمایید سر جاتون.. ـ با اجازه. لبخندی زدم و رفتم پشت صندوق.. یاسمن نفس عمیقی کشید که من متوجه شدم که داشته سکته میکرده از نگرانی.. کار همیشه من اینه.. وقتی دیر میکنم یا میرم تو اتاق پروو یا میرم تو دستشویی که شک نکنه.. داشتم میزو مرتب میکردم که این اصغری باز نطق گفتن اول صبحش شروع شد.. اصغری: خب.. باید یه موضوعی رو بهتون اعلام کنم.. در چند روز آینده پسر من به اینجا میاد.. من قراره مدیریت اینجا رو به پسرم واگذار کنم.. و اما خبر بدی.. نفس تو سینم حبس شد.. اگه بخواد اخراج مخراج کنه چی؟؟ اصغری: خبر بعدی اینه که من میخوام دو نفرو اخراج کنم.. اون هایی که خیلی دیر میکنن من نمیتونم بپذیرمشون.. آخ آخ.. دقیقا منظورش به منه خودم فهمیدم.. با بی خیالی داشتم نگاش میکردم که برگشت سمت من و گفت: یکی از اون ها شما هستید.. و دیگری هم شما. به یاسمن اشاره کرد.. اِی بابا.. بدبختی داریما.. حالا چرا اون بدبختو اخراج کردی؟؟یاسمن زرتی اشکش در اومد و گفت: آقای اصغری شما که بهتر میدونین من چقد به این پول نیاز.. من خودم خرج دانشگامو میدم.. دلم به همین کار خوشه. اصغری نگاهش بهش کرد و گفت: باید فکر کنم.. شاید نظرم عوض شد. به من نیم نگاهی انداخت و گفت: شما اعتراضی ندارین؟ ـ نه. اصغری با تعجب گفت: هیچ اعتراضی؟؟ ـ نخیر.. داشت میرفت که گفتم: فقط من امروز باید وسیله هامو جمع کنم؟؟ یا از فردا دیگه نیام؟؟