سال 1365 متوجه شديم تانكهاي عراقي در فاصلهي يك كيلومتري ما در حال پيشروي هستند. آن موقع فرماندهي دستهي ادوات بودم. به يكي از بچهها به نام مصطفي گفتم: «ميخواهم كاري كني كارستان.» گفت: « به چشم.» و خمپارهانداز را برداشت ايستاد و بلند گفت: «خدايا گلوله را به اين نيت شليك ميكنم كه اولين تانك دشمن را كه سر ستون است منهدم كند.» بعد عبارت بسم الله القاسم الجبارين را به زبان آورد، و آتش كرد. همه با چشمان خودمان ديديم كه گلوله درست رفت داخل لولهي تانك و آن را منفجر كرد. از خوشحالي هركس هرچهقدر ميتوانست پريد هوا و مصطفي غرق بوسه شد. منبع: سالنامه يادياران