نشسته بود كنار نهر آّب، داشت همهي لباسها را ميشست. رفتم لباسهايم را از توي تشت برداشتم، سرش داد زدم «ميخواي بگن فلاني نشسته، هركس بايد كار خودشو انجام بده». خنديد و بلند شد تا لباس را از دستم پس بگيرد. انگشت سبابهاش توي دستم بود، محكم فشارش دادم انگشتش شكست. آرام گفت: «بيانصاف، كار خودت را كردي، ديگر نميتوانم لباس بشورم». خبر دادند شهيد شده، براي ديدنش رفتم معراج شهدا. تركش انگشتهاي دستش را برده بود، اما آن انگشتي را كه من شكسته بودم هنوز سرجايش بود. منبع: كتاب كاش ما هم