انگار نه انگار که خودش مقام ارشد است و او یک درجه دار. برو از حمید احمدی بپرس، از آن پرسنل منطقه هوایی، از او که عباس با دست های خالی ماشینش را بکسل کرد. چه حالی پیدا کرد احمدی وقتی دید چند ماشین نظامی کنار آن مرد غریبه ایستادند و همگی شروع به احوالپرسی با او کرده و سرهنگ خطابش کردند. سرهنگ چقدر ترسیده بود ، عقب عقب رفته بود و افتاده بود توی جوی آب ، اما عباس جلو رفته بود و کمکش کرده بود از جوی بیاید بیرون. با خنده گفته بود:" چرا داخل جوی آب رفتی، می خواهی شنا کنی؟" و آن روز بود که احمدی او را شناخته بود، نه او را که سرهنگ بابایی بود، او را که عباس بود،مرد خدا.