1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کاش هممون این جوری بودیم

شروع موضوع توسط ATENA ‏27/6/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟


    بازی روزگار روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی ​

    می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج ​

    تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن ​

    خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. ​

    روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی ​

    برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً ​

    احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ​

    ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی درب خانه ​

    ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با ​

    دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ​

    ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.​

    دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود ​

    بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با ​

    طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : ​

    «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « ​

    چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی، ما ​

    به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم ​

    قلب از شما سپاسگزاری می كنم»​


    سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان ​

    محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را ​

    برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در ​

    بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او ​

    اقدام كنند.​

    دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ​

    ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی كه متوجه شد ​

    بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در ​

    چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به ​

    طرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر ​

    تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین ​

    نگاه اورا شناخت.​

    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر ​

    برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد ​

    زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام ​

    پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن ​

    دكتر كلی گردید.​

    آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به ​

    درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او ​

    برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون ​

    پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.​

    زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه ​

    داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار ​

    باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز ​

    كرد.چیزی​

    توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض ​

    نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:​

    «بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر ​

    پرداخت شده است.
    [​IMG][​IMG][​IMG]
    ​