1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نرو..........

شروع موضوع توسط ATENA ‏27/6/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    نرو..........

    از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي تفاوت به ديوار
    سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...

    چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد

    ميزد يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او
    فکر او صداي او زندگي کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي
    يک روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمئن بود که ديگر بدون او حتي
    نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!


    نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.

    نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش
    تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش
    نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين کرد. شب از هيجان
    خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري
    را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش.
    اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برابر
    ان عزيز که دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.


    سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود.

    با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند.
    کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت.
    داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب تو جيبش با جعبه بازي مي کرد.
    تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم.
    من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد..
    صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو...
    بغض کرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم
    نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يک دنيا خاطرات
    قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان
    در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت.
    انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت:
    تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش .
    خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند.
    نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس
    با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي کرد بروز ندهد
    اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد .
    چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين خواسته اش را با
    جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند
    که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن
    حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


    ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند.

    اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و
    يک هفته به سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر
    فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد .
    نمي خواست بذارد برود... نمي خواست.......... اما...............


    نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش..

    گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.


    گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست

    اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که
    اخرين بوسه بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت
    بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...


    نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود

    اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.


    صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..:

    من پروازم را از دست دادم. نميرم.


    مي اي دنبالم؟


    اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم .

    دوست دارم. مي اي دنبالم؟


    به خودش امد: اره . همين الان اومدم.


    گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ
    .

    چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود.
    ​

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 13:28 توسط مژگان | 7 نظر

    دیگه داستان زندگی تعطیل!!!

    سلام دوستای گلم
    شرمنده دیگه درمورد زندگیم نمیتونم بنویسم
    سرورم اجازه نمیده
    پست قبلی هاروهم بایدپاک کنم[​IMG]
    ولی باداستان وشعروعکس آپ میکنم
    دوستتون دارررررررررررررررم[​IMG]

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 18:6 توسط مژگان | 5 نظر

    عشق یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    عشق لنا...

    سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟


    هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند


    ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی


    که اشک تو چشاش جمع شده


    بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید
    .

    بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


    گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟


    لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


    دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو



    دیدی که بهت بگه عشق چیه؟


    معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


    لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق


    رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


    و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم


    با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص


    دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین



    عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم



    خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم


    هر کاری براش بکنم هر کاری...


    من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش


    فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای


    عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب


    بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری


    برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت


    خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم


    بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق


    یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد


    باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم


    موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این


    مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست


    عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو


    می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می


    کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم



    که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم


    بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی


    حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع


    عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم


    اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام


    فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم


    من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما


    توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من


    زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


    دوستدار تو (ب.ش)


    لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم


    گمان می کنم جوابم واضح بود


    معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی


    لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم


    مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی


    از بستگان



    لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟


    ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


    دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت


    ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد


    آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون


    دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...


    دوستای گلم برام دعا کنیدمنم بودن علی یه لحظه نمیتونم زنده باشم

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 8:47 توسط مژگان | 10 نظر

    درباره ی من وعشقم 3


    ​

    + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 15:57 توسط مژگان | 21 نظر

    درباره ی من وعشقم 2


    ​

    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 9:54 توسط مژگان | 15 نظر

    درباره ی خودم وعشقم

    ​

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 9:12 توسط مژگان | 12 نظر

    دوستت دارم



    اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ،​
    و تمام فکر و زندگی من تو شده ای ​
    به خدا بدان که این دست خودم نیست!​
    اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است ​
    و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت ​
    و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!​
    دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و​
    به یاد تو می باشم.​
    دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، ​
    دستانت را بگیرم ، بر​

    لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!​
    به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و​
    ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!​
    دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم​
    تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی​
    باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ،​
    نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ،​
    دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ،​
    به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ​
    ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.... ​
    ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.... ​
    ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....​
    ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم ​
    دوستت دارم ​