1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

یکی بود یکی نبود

شروع موضوع توسط ATENA ‏27/6/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    ​
    یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره
    کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.
    به او پوزخندی زد و گفت:
    دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟
    شمع گفت:
    خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
    خورشید گفت:
    همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
    شمع گفت:
    یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود
    هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند
    خورشید به تمسخر گفت:
    آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه
    چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم
    خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟
    شمع گفت:
    آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و
    شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:
    چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!
    شمع لبخندی زد و گفت:
    من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن
    نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.
    خورشید گفت:
    تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟
    شمع با چشمانی گریان گفت:
    من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه
    ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید
    ​


    [​IMG]​