لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچکس هیجکس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد فاضل
عشق، دل به دریا زدنیست بی کشتی و دانستنِ وصال دور از دست عشق، لرزش انگشتان است و لبهای فروبستهی غرق سوال عشق رود غم است در اعماق وجودمان که پیرامونش تاکها و خارها میرویند. عشق همین است!
چه خوش لحظه هایی که دزدانه، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم! چه خوش لحظه هایی که میخواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم...
و بعد از اين همه هنوز بر اين گمانی كه ناشناسی و پنهان؟ از بوی لباسهايم میفهمند محبوب منی، از عطر تنم میفهمند بامن بودهای، از دستِ خواب رفتهام، میفهمند كه تو برآن خواب رفتهای. از امروز ديگر نمیتوانم پنهانت كنم. از دستخطم، میفهمند برایِ تو مینويسم ...