می رفتيم برای عمليات پدافندی والفجر هشت. قرار بود برويم به خور عبدالله، يكی از مناطق فاو. سوار كاميون شديم، رفتيم اروند. از انجا با قايق عبور كرديم. بعد مقداری پياده رفتيم، رسيديم به فاو. ديگر شب شده بود. گفتند( چون شب شده، نميبريمتان خط. فعلا همين جا استراحت كنيد. )) ما را به يكی از ساختمانهای شهر فاو بردند. خيلی خسته بوديم. همان طور يك شام سرپايی خورديم و خوابيديم. (( ابراهيم فرج پور )) كنار من خوابيد. فرج پور از بچه های شوخ طبع بود. چهره اش طوری بود كه وقتی نگاه می كردي، فكر نمی كردی حتی بتواند نماز صبحش را سر وقت بخواند! گه گاه پيش می امد، می گفتم( چرا بلند نمی شوی نماز صبحت را بخواني؟ )) داشتم سر به سرش می گذاشتم. می گفت( ما سعادت نداريم. )) آن شب كه كنار من خوابيده بود، نصفه های شب بيدارم كرد. (( بلند شويد. شيميايی زده اند. )) همه بچه ها پا شدند و ماسك زدند. آن شب، هيچ كس شيميايی نشد.من هم توجهی به ماجرا نكردم. همه چيز يادم رفت. فردای آن روز رفتيم خط و فرج پور دو شب بعد شهيد شد. چند وقت بعد از اين ماجرا، يكی از بچه های بی سيم چی كه آن شب پيش ما بود، گفت( فلاني، خدا را شكر كن كه آن شب شيميايی نشديد. )) گفتم( چه طور؟ )) گفت( همان دوستت كه خيال می كردی حتی نماز صبح هم نمی خواند، داشته نماز شب می خوانده كه پشت بی سيم پيچ می كنند شيميايی زده اند. بی سيم چی خودتان هم خوابش برده بود. همين بی سيم چی چند روز بعد اين قضيه را برای من تعريف كرد. )) تازه فهميدم چه انسان وارسته ای را از دست داديم. راوي: برادر رضا رخصت طلب ـ از بسيجيان مسجد ولی عصر(عج)